یادگارِعُمر
درباره وبلاگ


حافظ سخن بگوی که بر صفحۀ جهان ------- این نقش ماند از قلمت یادگارِ عُمر ---------- خوش آمدید --- علی
نويسندگان
چهارشنبه 09 بهمن 1392 :: 12:01 :: نويسنده : yadgareomr

عراقی رحمة الله علیه

فخرالدین ابراهیم همدانی، متخلص به عراقی. اشاراتی از شرح زندگانی او غالباً در کتب تذکرۀ صوفیان و شاعران بخصوص نفحات الانس جامی و مجالس العشاق حسین بایقرا یافت میشود. ولی چون معاصران وی دربارۀ او چیزی ننوشته اند آنچه را در اینگونه کتب مندرج است با احتیاط باید پذیرفت. از متن تحریرات خود او که غالباً از مقولۀ معانی عاشقانه است مطلب مهمی از احوال گوینده به دست نمی آید. او را میتوان یک قلندر تمام عیار دانست که بکلی در بند نام و مقام خود نبوده و هر صورت یا موجود نیکو و جمیل را آینه ای از طلعت دوست دانسته و در آن عکسی از جمال مطلق متجلی میدیده است، چنان که یکی از تذکره نویسان میگوید: «در طبیعت او فقط عشق را دست استیلا بود». بنابه سخن جامی، شیخ عراقی در همدان متولد شد و در کودکی قرآن را از بر کرد و میتوانست به آواز شیرین و درست قرائت کند. وقتی که هفده ساله بود جمعی از قلندران به همدان فرودآمدند و در میان ایشان جوانی صاحب جمال بود و چون از آنجا بازگشتند عراقی را که جمال آن درویش بچه مفتون ساخته بود، تاب توقف نماند و از پی ایشان به هندوستان رفت. در مولتان به شاگردی شیخ بهاءالدین زکریا نائل گردید. بعد از ورود در آن جایگاه او را التزام چله بفرمود که یک اربعین باید عزلت پیشه کند و به مراقبت و تفکر پردازد. لیکن در همین روز دیگر درویشان نزد شیخ به شکایت آمدند و گفتند که عراقی بجای سکوت و تفکر به سرودن غزلی که خود ساخته مشغول است وآن را در چند روز به تمام مطربان شهر آموخته و اکنون در همۀ میکده ها با چنگ و چغانه میسرایند، و آن غزل که یکی از اشعار بسیار معروف عراقی است این است :

نخستین باده کاندر جام کردند
ز چشم مست ساقی وام کردند
چو با خود یافتند اهل طرب را
شراب بیخودی در جام کردند...
به عالم هر کجا درد و غمی بود
بهم کردند و عشقش نام کردند
چو خود کردند راز خویشتن فاش
عراقی را چرا بدنام کردند؟

وقتی که شیخ بهاءالدین بیت آخر را شنید گفت: عراقی را کار تمام شد، پس او را نزد خود طلبید و گفت: «عراقی! مناجات در خرابات میکنی؟ بیرون آی!» پس چون بیرون آمد، شیخ خرقۀ خود بر دوش او انداخت و او خود را بر زمین افکند و سر در قدم شیخ نهاد. شیخ وی را از خاک برداشت و پس از آن دختر خود را نیز به عقد وی درآورد که از او پسری آمد و به کبیرالدین موسوم گشت. بیست وپنج سال سپری شد و شیخ بهاءالدین وفات یافت درحالی که عراقی را جانشین خود ساخته بود. دیگر درویشان از این رهگذر بر او حسد بردند و نزد پادشاه وقت از عراقی شکایت کردند و او را به اعمال خلاف شرع متهم ساختند و او نیز از هندوستان مهاجرت کرد و به مکه و مدینه شتافت و از آنجا به آسیای صغیر مسافرت فرمود. در قونیه مجلس درس شیخ صدرالدین قونیوی معروف را دریافت که کتاب فصوص الحکم شیخ محیی الدین عربی را تدریس میکرد. در همانجا معروف ترین کتاب منثور خود را موسوم به لمعات تألیف و تقدیم شیخ کرد. شیخ آن را بپسندید و تحسین فرمود. امیر مقتدر روم معین الدین پروانه شاگرد و مرید عراقی بود و گویند برای او خانقاهی در توقات بنا کرد و او را به محبتها و انعام خود مخصوص ساخت. بعد از وفات او عراقی از قونیه به مصر رفت. گویند بر رغم سعایت معاندان سلطان مصر او را بپذیرفت و شیخ الشیوخ مصر گردانید. پس از آنجا به شام رفت و در آنجا هم بخوبی مقدم او را پذیرفتند، و هم در آنجا پس از شش ماه اقامت پسرش کبیرالدین از هندوستان به وی ملحق گردید. وی در هشتم ذوالقعدۀ ٦٨٨ ه.ق. در همانجا درگذشت و در قبرستان صالحیۀ دمشق در کنار مزار صوفی بزرگ شیخ محیی الدین العربی که ٥٠ سال پیش از وی درگذشته بود مدفون گشت. آثار عراقی علاوه بر غزلیات شامل یک مثنوی است بنام عشاقنامه و یک کتاب منثور بنام لمعات. لمعات رساله ای است در تصوف که چنانکه در فوق ذکر شد مبنی بر تعلیمات استاد بزرگ محیی الدین عربی است. کتاب نسبةً کوچکی است مشتمل بر هفت تا هشت هزار کلمه و در ضمن آن قطعات منظوم بسیار مندرج است. جامی شرحی بر این کتاب نگاشته و آن را اشعةاللمعات نامیده است. این کتاب منقسم است بر ٢٨ لمعه که محتمل است به تناسب ٢٨ حرف الفبا این عدد راانتخاب کرده باشد. (از سعدی تا جامی). مطابق تحقیقی که سعید نفیسی در مقدمۀ دیوان عراقی کرده است نام پدر او عبدالغفار و اصلاً از اهالی ناحیۀ المر - میان همدان و زنجان - و مولدش روستای کومجان بوده است. وفات وی بنابر مقدمۀ دیوان، روز هشتم ذی القعدۀ سال ٦٨٨ ه.ق. اتفاق افتاده است. داراشکوه در سفینةالاولیاء تصریح کرده که وی ٨٢ سال عمر داشته و بنابراین تاریخ تولدش به سال ٦٠٦ ه.ق. میشود اما بنابر مقدمۀ دیوان چون عمر وی ٧٨ سال بوده تولدش بسال ٦١٠ باید اتفاق افتاده باشد و این درست تر است. روستایی که بعنوان مولد عراقی نام برده شد روستای کمیجان است که هنوز به همین نام وجود دارد و اکنون مرکز دهستان بوزچلو (بزچلو) از بخش وفس شهرستان اراک است. (از مقدمۀ سعید نفیسی بر کلیات عراقی).

سه‌شنبه 08 بهمن 1392 :: 23:12 :: نويسنده : yadgareomr

خَشایارشا

خشایارشا پسر داریوش کبیر پادشاه ایران است مادر او آتس سا دختر کوروش بزرگ بود و در سن 35 سالگی بتخت نشست. (486 ق.م.). چون خشایارشا بتخت نشست نخست با لشکری عازم مصر شد و با وجود مقاومت سخت مصریان شورش آن ناحیه را فرونشاند کیفیت جنگ و فرونشاندن آتش شورش معلوم نیست ولی همین قدر می دانیم که خشایارشا چون فاتح آمد خبیش رئیس شورشیان که خود را فرعون خوانده بود فرار کرد و همدستان او سخت مجازات شدند و مصب نیل به غارت ایرانیان رفت. پس از آن برادر خود هخامنش را والی مصر کرد و در تحت حمایت او نجباء و روحانیون مصری به حقوق خود رسیدند و با اختیاراتی که به آنها داده شده بود باقی ماندند. 484 ق.م. (نقل از کتاب تاریخ هرودت).
اما قضیه بابل:
بابل نیز از موقع استفاده کرد و علم طغیان برافراشت ولی وقایع این شورش هم درست معلوم نیست. اسم یاغی را هرودت ذکر نکرده است ولی از الواحی که بدست آمده معلوم میشود که چند نفر ادعای سلطنت کرده اند زیرا اسم چند نفر از ایشان مانند: «بل شیمانی» یا «بل شیمانا» و «وشی کوشتی» بدست آمده که این دو نفر خود را پادشاه بابل خوانده اند بعد آک شی ماسو نام خود را پادشاه بابل و ممالک دانسته ولی از این اشخاص لوحه هایی که تاریخ آن سال بعد از جلوس خشایارشا باشد بدست نیامده باری چنین معلوم میشود که زوپیر «zopyre» نام از طرف ایران والی بابل گشته و شورش را فرونشانده است گر چه چندی بعد او کشته شد ولی پسر او بغابوخش بجای او معین شد به هرحال معلوم میشود که در این بار پارسی ها با بابلی ها بخشونت رفتار کرده اند هرودوت می گوید دیوار و معابد شهر را به حکم شاه خراب کردند و مجسمۀ مردوک رب النوع بزرگ بابلی ها را به ایران آوردند. «آریان» و «استرابون» گویند معبد بزرگ «اساهیل» خراب شد. این هیکل زرین در نزد بابلی ها خیلی مقدس و مورد پرستش مردمان بود و هر پادشاه قانونی در اول هر سال بابلی دست میگرفت لذا با آوردن آن به ایران بابل از مقام پایتختی محروم شد و ایالتی از ایالات ایران گردید. از لوحه های بابلی یعنی از عنوان خشایارشا در اسناد معاملات بابلی ها چنین مستفاد میشود که در سال سوم یا چهارم سلطنت خشایارشا این واقعه روی داد زیرا در سال پنجم سلطنت او عنوان این شاه را «پادشاه ممالک» نوشته اند و اسمی از بابل نیست پس تاریخ این شورش باید تقریباً بین 482 و 471 ق.م. و قبل از جنگهای ایران و یونان باشد.
جنگ ایران و یونان:
قبل از اینکه بشرح این جنگ بپردازیم باید بگوئیم که این جنگ بطوری که هرودوت شرح آن را نوشته است یکی از وقایع مهم تاریخ بشر بشمار رفته و محققین قدیم و جدید اروپا بی استثناء عقیده دارند که دورۀ هخامنشی دورۀ پارسی مشرق قدیم یا آخرین کلمۀ آن بود و دولت پارس در ضمن بسط خود بالاخره به یونان برخورد و جنگ بین دو ملت هند و اروپائی به معنی اعم درگرفت و بالاخره برتری تمدن اروپایی محقق شد. از این به بعد شالودۀ استیلای عنصر یونانی و تمدن آن در مشرق قدیم ریخته شد و این شالوده محکمتر شد تا در زمان اسکندر استیلای عنصر یونانی تحقق یافت و دورۀ جدید در تاریخ مشرق قدیم شروع گردید. اما مدارک این جنگ متأسفانه یک طرفه است زیرا هر چه ما در بارۀ این جنگ میدانیم مطالبی است که هرودوت تاریخ نویس یونانی ذکر کرده است و در مدارک شرقی اصلاً کلمه ای وجود ندارد و از ارقام و نوشته های هرودوت نیز برمی آید که او مطالب خود را از یونانیهای دیگر گرفته و متأسفانه چون قول طرف مقابل در دست نیست مدارک او همه جا گزافه گویی بلامعارض است اما از نوشته های هرودوت برمی آید که اثر حملۀ ایرانیان بسیار بوده و بعبارت دیگراز طرف ایرانیان به یونانیان صدمات فراوان رسیده است چه حسیات ضد پارسی در آثار یونانیان آن زمان یا نزدیک بدورۀ آن جنگ بسیار بوده است.
وقایع قبل از جنگ:
هرودوت وقایع و عللی که موجب شد تا بین خشایارشا ویونانیان جنگ در گرفت بدین شرح ذکر میکند:
دمارات پادشاه سابق اسپارت که در زمان داریوش به او پناهنده شده و حال از نزدیکان خشایارشا گردیده بود همواره به او می گفت که شاه ایران می تواند پلوپونس را بگیرد و حکومت آنجا را تغییر دهد و دمارات را پادشاه کند و البته در این صورت او دست نشاندۀ ایران خواهد بود. خانواده آله آد که در تسالی مقتدر بودند نیز شاه را تحریک به قشون کشی می کردند با این خیال که پس از تسلط ایران در یونان مقام خود را محکم کنند خانواده پی زیسترات که بعد از عدم بهره مندی ایرانیان در ماراتن تا اندازه ای مأیوس شده بودند در این زمان باز امیدوار شدند که به کمک ایران در آتن حکمران شوند و چون والی ایران در لیدیه از لجاجت آنها خسته شده بود و دیگر وقعی بحرف آنها نمی نهاد به دربار ایران آمده با دیدن این و آن از متنفذین درباری راهی به خشایارشا یافته او را به جنگ با یونان تحریک کردند. خانواده های دیگر یونانی نیز که می خواستند بحکومت و اقتدارات سابق خود برسند غیب گوئی را موسوم به ان ماکریت که کتابهای زیاد با خود داشت پیدا کردند و پیش انداختند و او به کتابهای خود نگاه کرد و گفت که یکی از پادشاهان پارس هر دو طرف هلس پونت (داردانل) را بهم اتصال خواهد داد و بعد با دلائل ثابت کرد که این پادشاه خشایارشا است علاوه بر این خوی جهانگیری خشایارشا موجب دیگر حمله شد تا آنکه این پادشاه سرانجام مجلس مشاوره ای تشکیل و بزرگان ایران را چنین مخاطب قرار داد: او پس از آنکه از نسب خود یاد کرد گفت که او می بایست پسر لایق چنین خاندانی باشد و به فتوحات پدران خود ادامه دهد و ظاهراً بهترین نقطه برای لشکرکشی یونان است چه مملکتی است که پست تر از مملکت او نیست و بل حاصلخیزتر از آن است و ضمناً با فتوحات در آن ناحیه نسبت به توهینی که به پدر او شده است انتقام خواهد کشید. او گفت پس از آنکه پی در هلس پونت ساختم از اروپا خواهم گذشت و به یونان خواهم رفت تا انتقام توهینی را که آتنی ها به پارسی ها و پدرم وارد کرده اند بکشم. شما خوب می دانید که داریوش تصمیم گرفته بود بر ضد این اقوام اقدام کند ولی مرگ به او فرصت نداد. من بعهده دارم تا آتن را آتش نزنم بازنگردم. چنانکه میدانید مبادرت به دشمنی با من و پدرم اول از طرف آتنی ها بود: اولاً با آریستاگر یکی از بندگان ما به سارد حمله کرده آتش به معابد و جنگل مقدس آن زدند و بعد از آن هم خوب میدانید که وقتی باداتیس و ارتافرن به مملکت آنها رفتند چه بر سر شما آوردند لذا اگر ما آتن و مردم همجوار آنها را که در اراضی پلوپس فریگیائی سکنی دارند مطیع کنیم پارس دیگر حدی جز آسمان نخواهد داشت و آفتاب به مملکتی خارج از حدود ممالک ما دیگر نخواهد نگریست. او پس از آنکه آنها را امیدوار کرد که با آنها از تمام اروپا خواهد گذشت آنها را تهییج کرد که به بسط قوا پردازند و به این ترتیب نطق خود را خاتمه داد پس از او مردونیه بسخن درآمد او با مدح و ثنای بسیار از خشایارشا پاره ای از حماقتهای یونانیان را گوشزد کرد و سپس گفت من بر اثر حماقتهای آنان تا مقدونیه پیش رفتم و حال نوبت آن است که باز به جنگ دست یازیم و برتری خود را بجهانیان نشان دهیم پس از بیان مردونیه عموی شاه ارتابان (اردوان) بسخن آمد و گفت اگر عقاید موافق و مخالف اظهار نشود انتخاب بهترین عقیده مقدور نیست باید به یک عقیده اکتفا کرد لذا بهتر آن است که من نظر خود را بگویم: به نظر من جنگ با یونانیان هیچ صلاح نیست چنانکه جنگ پدرت داریوش از بهترین فرزندان این کشور را بخون کشید پدرت در بوسفور پلی ساخت و بطرف ایستر رفت و در آنجا هم پلی ساخت و به مملکت «سکاها» گذشت سکاها اصرار داشتند که بنیان پل ها را خراب کنند و اگر در آن زمان هیس تیه جبار می لت مانع نشده بود خداوند میداند بر سر برادرم چه میآمد این چقدر بد است که سرنوشت شاهی بدست کسی معین شود حال تو می گویی بر هلس پونت پل می بندم و از آن عبور میکنم اگر در خشکی فاتح شوی و در دریا شکست بخوری وای به تو مطمئناً آنان در دریا از ما قوی ترند آتنی ها دلیرترین مردمانند و همانها هستند که از سپاهیان ما در وقتی که داخل آتیک شدیم کشتار بسیار کردند پس بهتر آن است که این مجلس را مرخص کنی و در این امر فکرت بیشتر نمایی و راه عاقلانه تر پیش گیری اما مردونیه پسر گبریاس تو نیز به آتنی ها افتراء بسیار میزنی و شاه را بجنگ با آنها تحریک میکنی تو مفتری هستی و در افترا دو کس مقصر و یک نفر مظلوم است مفتری مقصر از جهت افتراء و گوش کننده نیز مقصر است از جهت پذیرش اما غایب هیچ گناهی ندارد اگر با این همه جنگ باید کرد جنگ میکنیم ولی شاه در مملکت میماند و من و تو فرزندان خود را به گروگان پیش شاه میگذاریم و تو آنقدر که عدت می خواهی انتخاب کن و به جنگ رو اگر فایق آمدی من و فرزندان مرا شاه بکشد ولی اگر قول من راست آمد تو و فرزندانت باید کشته شوند باری من بی تأمل در عواقب کار با جنگ موافق نیستم. پس از نطق اردوان شاه برآشفت و با خطاب و عتاب به اردوان نظر خود یعنی جنگ کردن را تأیید کرد و گفت اگر ما آتنی ها را تنبیه نکنیم آنها چنانکه به آسیا آمده سارد را آتش زدند به اراضی ما خواهند آمد و تجاوز خواهند کرد باری یا ما باید مطیع آنها شویم یا آنکه آنها را مطیع کنیم شق ثالث وجود ندارد پس عدالت اقتضا می کند چیزهایی را که بما وارد شده تلافی کنیم. باری مجلس مشاوره با تصمیم بجنگ پایان یافت و شاه مشغول تدارک شد.
تاریخ نویسان که همگی متأثر از قول هرودوت هستند متفقند که قشون فراهم آمده از طرف خشایارشا به آن حد بود که تا آنروز کس آن را به یاد نداشت و چون در دفعۀ اول در حوالی کوه آتس بحریه ایران دچار طوفان گردیده بود در این بار به مدت سه سال به حفر کانالی در آن ناحیه پرداختند و این کار به عهده بوربارس پسر مگاباس وارتاخه پسر آرته بود و پس از آن این مردمان پلی بر رود ستریمون (سترومای کنونی) در تراکیه بستند و باز خشایارشا در همین اوان امر کرد فنیقی ها و مصریها انبارهایی از غله فراهم آورند و در نقاط مختلف ذخیره کنند تا لشکر ایران در وقت رسیدن به آن نواحی بی آذوقه نماند. پیاده نظام ایران از کری تال واقع در کاپادوکیه حرکت کرد و به سارد رفت چه امر شده بود که همۀ لشکر در این محل جمع شوند و با خشاریاشا حرکت کنند قشون از رود هالیس (قزل ایرماق کنونی) گذشت و داخل فریگیه گردید و بشهر سلن رسید و در این جا بتوسط یک نفر از اهالی لیدی به نام پی ثی یوس نام پسر آتیس که از ثروتمندان بود پذیرایی شایان شد و پس از آن خشایارشا از رود مآندر گذشت و به دوراهی رسید که یکی به طرف کاریه و دیگری بسوی سارد می رفت شاه راه سارد در پیش گرفت و پس از ورود به سارد رسولانی بشهرهای یونان به استثنای «آتن» و لاسدمون فرستاد تا آب و خاک بخواهند پس از آن شاه خواست تا به آبیدوس برود. این محل در کنار هلس پونت واقع است توضیح آنکه این بوغاز بین شهر سس تس و مادی تس دماغه ای دارد که درمقابل آبیدوس واقع و بطرف دریا سراشیب دارد. از آبیدوس تا این دماغه به حکم خشایارشا دو پل ساختند یکی رافنیقی ها از طناب های کتانی سفید و دیگری را مصریها از ریسمانهایی از کاغذ حصیری چون این پل ساخته شد بادی برخاست و پل ها را خراب کرد وقتی که خبر به خشایارشا رسید در خشم شد و گفت سر مهندسان آن را ببرند و دریا را نیز سیصد ضربه شلاق بزنند و بعد معماران دیگر را مأمور ساختن پل دیگر کرد و روش کار چنین شد: کشتی های پنجاه پارویی و تری رم را بهم اتصال دادند از یکطرف 360 کشتی بود بسمت دریای سیاه و از طرف دیگر 314 کشتی بود بسمت هلس پونت (بوغاز داردانل). این کشتیها در مقابل جریان آب مقاومت میکردند. از سفاین لنگرهای بزرگ و وزین انداخته تا در مقابل بادهایی که از دریای سیاه میوزید بستند و نیز با کشتی هایی که به طرف مغرب و بحرالجزایر بود چنین کرده بودند تا در مقابل بادهای جنوبی و پارویی قرار داده بودند تا کشتیهای کوچک بتوانند عبور کرده داخل دریای سیاه گردند و از آن خارج شوند. وقتیکه این کارها انجام شد طناب ها را با ماشینهای چوبی که در خشکی بوده کشیدند و این دفعه طنابهایی که استعمال کرده بودند که خلاف دفعۀ اول ساده نبود بل طناب های کتان را که دو به دو و طنابهایی را که از پوست درخت بیبلوس ساخته بودند چهار به چهار تاب داده بودند. طناب های آخری ظریف و دارای یک پهنا بود ولی طنابهای کتان خیلی ضخیم مینمود و یک آرش آن یک تالان وزن داشت (یعنی تقریباً 9 من) همین که پل حاضر شد چوبهای بزرگی موافق عرض پل بریده یکی را پهلوی دیگری روی طنابها نهادند. بعد روی این چوب ها را با تخته بی اینکه درزی پیدا شود فرش کردند و چون این کار هم انجام شد به این تخته ها خاک ریخته پل را صاف و هموار داشتند. بعد از دو طرف پل نرده هایی کشیدند تا اسبها و مال و بنه از دیدن دریا نترسند و رم نکنند ترتیب حرکت لشکریان این بود که ابتدا مال و بنه حمل میشد و سپس بیش از نصف قشون میگذشت بعد دبدبۀ شاهی نمودار میگردید در جلو شاه سوارنظامی ممتاز که از تمام پارس جمع آوری شده بود از عقب آن هزار نفر سپاهی مسلح به نیزه که نیز از پارسی ها انتخاب شده بودند و نیزه های خود را پایین میداشتند میآمدند. بعد ده اسب مقدس نیسایه با یراق های ممتاز (اسب نزد پارسیها مقدس نبود آن را مانند مخلوقات خوب آفریده ٔ هرمز می دانستند اینجا هم هرودوت اشتباه کرده ) پس از اسب ها گردونه مقدس زوس که آن را به هشت اسب سفید بسته بودند حرکت می کرد زمام این اسبها را شخصی به دست گرفته از عقب آنها راه می پیمود چه کسی نمی تواند در عرابه بنشیند. بعد از عرابه ٔ زوس عرابه خود خشایارشا که به اسب نیسایه بسته بودند می آمد پهلوی او شخصی که جلو اسبها را داشت پیاده می رفت . این عرابه ران پارسی پسر اتانس بود و پاتی رام فس نام . چنین بود حرکت خشایارشا از سارد: پس از آنکه این سپاه از لیدیه خارج شد بطرف رود کاایک رفته داخل می سیه گشت و بعد به آتارنه شهر کارن رهسپار شد از این شهر راه افتاده از وسط جلگه تب حرکت کرد و از نزدیکی ادرامیت تی و آن تاندر که شهر پلاسگ ها بود گذشته و کوه ایدا را از دست چپ داشته وارد ترواد شد و در پای این کوه اردو زد وسپس از آنجا حرکت کرد از نزدیکی داردانوس عبور نمودو به ابیدوس رسید. هرودوت می گوید خشایارشا بعد از دریسک بطرف یونان رفت این صفحات را تا تسالی مگابیز و بعد مردونیه مطیع کرده بودند و تمام مردمانی که در این نواحی بودند باج دادند. بعد خشایارشا از نزدیکی ساموتراس گذشت و پس از آن برودلیسوس رسید پس از آن از«مارونه آ» «دیسه »، «آبدر» گذشته و از رود «نس توس » که به دریا می ریزد عبور کرد بدریاچه ای رسیدند بعد خشایارشا از نزدیکی مساکن پی یرها در حالی که کوه پان ژه را از طرف راست داشت گذشت پس از آن او از میان مردمانی مانند پ ان یان و «دبر»ها و «پ اپل »ها گذشته به رود ستریمون رسید. هرودوت می گوید خشایارشا پس از آن از شهرهای متعدد یونانی گذشت بشهر آکانت رسید. خشایارشا در آکانت فرمانده بحریه را مرخص کرد و دستور داد که با سفاین به ترم رود و حرکت لشکر در این وقت چنین بود: قسمت اول : درتحت فرماندهی مردونیه و ماسیست از سواحل دریا با بحریه حرکت می کرد. قسمت دوم : در تحت ریاست ترتان تخم و گرگیس در درون قاره و قسمت سوم :با خود خشایارشا در وسط دو لشکر. قسمت آخری در تحت نظر سمردمنس و مگابیز. بعد از ورود به ترم خشایارشا اردو زد و امتداد اردو ازاین شهر و میگ دونی تا رود لیدیاس و هالیاک من بود و از این شهر کوه های بلندتسالی را موسوم به المپ و اس سا تماشا کرد. در تسالی خشایارشا زیاد ماند تا قشون او که مشغول جنگل انداختن بود کار خود را تمام کند و در همین جا بود که فرستادگان او برگشتند و از این فرستادگان بعضی با دستی پر و بعضی با دست خالی آمدند.
تسلیم شدن تسالی : اهالی تسالی همین که شنیدند که خشایارشا بقصد یونان حرکت می کند به ایستم که محل اجتماع نمایندگان دول یونانی بود سفرائی فرستادند و چنین گفتند شما بایداز معبر المپ دفاع کنید تا تسالی و تمام یونان را از خسارت جنگ محفوظ دارید و اگر نکنید ما مطیع پارسی ها می شویم چه ما تنها نمی توانیم برای یونان معدوم گردیم یونانیان در نتیجه این اظهار تصمیم گرفتند که قوه ای برای دفاع این معبر تنگ بفرستند این قوه در تمپه به معبر مزبور رسید. این معبر راهی است که از مقدونیه سفلی به تسالی از دره رود «ب نه » می رود و بین کوه «المپ » و «اس سا» واقع است در اینجا قوای یونانی بده هزار نفری رسید و فرماندهان آنها «اون توسس » پسر «کاره نوس » سرکرده لاسدمونیها بود و تمبستوکل پسر ن اکلس فرمانده آتنی . در این بین الکساندر پادشاه مقدونی به آنها پیوست و گفت به فوری این ناحیه را ترک کنید زیرا لشکر ایران بسیار است وچون شما هر قدر هم پایداری بتوانید کنید آنها با دور زدن شما را نابود خواهند کرد.
جنگ ترموپیل : سپاه یونانی اندیشید که بهترین نقطه برای جنگ معبر ترموپیل است چه باریکترین معبر می باشد وبعلاوه آرت میزیوم نزدیک آن است و با فرستادن قوای بحری بدانجا دو قوه بحری و بری می توانستند به کمک یکدیگر قیام کنند. ارت میزیوم بوغازی است بین جزیره سی یانوس و سواحل ماگنزی ولی ترموپیل محلی است بین کوهی بلند و غیر قابل عبور از طرف مغرب و دریا و باتلاقها از طرف مشرق و در معبری واقع است که از تراخی نه به یونان وسطی می رود و پنجاه پاعرض دارد و در پس و پیش تر موپیل معبر مزبور تنگ میشود تا حدی که فقط یک ارابه از آن می تواند بگذرد و در این جا اهالی فوسید سابقاً دیواری ساخته بودند تا از حمله ٔ اهالی تسالی در امان باشند.
جدال ترموپیل : پس از ورود شاه ایران بحوالی ترموپیل شاه چهار روز جنگ را عقب انداخت و روز پنجم مادیها و کیس سی ها را فرستاد که یونانیها را زنده گرفته نزد او آورند آنها با حمله خود کاری از پیش نبردند. پس از آن پارسی ها را مأمور کرد آنان که موسوم به جاویدانها بودند نیز نتوانستند کاری از پیش برند چه هم لاسدمونیهاخوب می جنگیدند و هم محل موافق جنگ نبود سرانجام یکنفر یونانی ملیانی افی یالت پسر اوری دم بطمع پاداش بزرگ نزد خشایارشا رفت و گفت راهی است که از آن می توان پیش رفت و به ترموپیل درآمد خشایارشا با شعف بسیار پیشنهاد «افی یالت » را پذیرفت و هی دارنس مأمور شد تااز آن راه برود چون شب دررسید و چراغها روشن گشت پارسی ها حرکت کردند این کوره راه از رود آسپ شروع میشد و به آلپن شهر اول لکریهامی رسید پارسی ها پس از عبور از آسپ در تمام شب در کوره راه حرکت کردند و در طلیعه صبح به قله ٔ کوه رسیدنددر اینجا هزار فوسیدی حفاظت می کرد و چون ایرانیان به آنها رسیدند باران تیر به آنها باریدن گرفت و سرانجام آنها فرار را بر قرار ترجیح دادند. هی دارنس پس از این فتح از قله ٔ کوه سرازیر شد و به مدافعین ترموپیل حمله برد فرمانده ترموپیل لئونیداس چون دید که سپاهیان او مرگ را رویاروی خود می بینند عده ای را برداشت و به بقیه فرمان داد که بهر کجا می خواهند بروند باری بقول هرودوت تسپیان ها و اهالی تب بالئونیداس ماندند. صبح حمله ٔ ایرانیان آغاز شد و با وجود مقاومت شدید اسپارتیها عاقبت لئونیداس با همه سپاهیان خود کشته شد و از ایران نیز مردمان نامی چون دو پسر داریوش آبراکوام و هی پرانت بخاک افتادند و چون لشکر اسپارتی شکست خورد اهالی تب که در جنگ شرکت داشتند دست بسوی ایرانیان درازکردند و گفتند ما مجبور بودیم که چنین بجنگیم . در همین اوان جنگ های دریائی زیاد در ناحیه ارتی میزیوم واقع شد که سرانجامی جز غرق چند کشتی چیز دیگر نداشت و ضمناً نیز سپاهیان ایران یک یک شهرهای سر راه خود را گشود تا به آتن سرازیر شد. از زمان حرکت خشایارشا از هلس پونت تا ورود او به اتیک (ناحیه ای است که آتن در آن قرار دارد) چهار ماه طول کشید و چون خشایارشا به آتن رسید شهر را خالی یافت و فقط عده ای از آتنی ها بمعبد پناهنده شده بودند و خزانه داران آن و عده ای از فقرا که نتوانستند از شهر بیرون روند در شهر مانده بودند این ها به ارگ شهر پناه بردند و آن را با چوبهایی محافظت می کردند و پارسی ها برای تسخیر ارگ در تپه ای محاذی آنجا گرفتند و از آنجا تیرهای خود را با نخهای کتان می پیچیدند و آتش زده بشهر می انداختند و بدین منوال آتش بشهر روانه می کردند و استحکامات را در می نوردیدند مردمان آتنی در این موارد چاره ای نداشتند جز آنکه با انداختن سنگهای بزرگ خود را از خطر حمله کنندگان محفوظ دارند باری محاصره بطول انجامید تا اینکه چند نفر از پارسی ها از جایی که بواسطه ٔ استحکام طبیعی مستحفظ نداشت بالا رفته داخل ارگ شدند پارسی ها پس از ورود بشهر دروازه ها را بازکردند وآتنی ها نیز پاره ای خود را کشتند و پاره ای دیگر بمعبد پناه بردند و سرانجام پارسیان معبد را غارت کرده ارگ را آتش زدند و به این ترتیب خشایارشا به آرزوی خود که تنبیه یونانیان و آتش زدن شهر آنها بود رسید.
جنگ دریایی سلامین : یونانیها قبلا می خواستنددر ایستم جنگ دریایی کنند و برای این منظور بادبانهای خود را کشیدند تا بروند و چون تمیستوکل بکشتی خودمراجعت کرد یکنفر آتنی بنام من سی فیل به او گفت چرا اشتباه می کنی و می خواهی محل جنگ را بجای دیگر بری بهترین نقطه برای جنگ سالامین است زیرا اگر یونانیان ازسالامین بیرون روند متفرق میشوند تمیستوکل نظر او راپذیرفت و در شورای جنگ نظر خود را قبولانید و گفت جنگ در ایستم بی فایده است و بهترین نظر جنگ در سالامین است از طرف دیگر شاه ایران نیز برای جنگ دریایی شور کرد همه برای جنگ رأی دادند و فقط آرت میز نام او رااز جنگ برکنار می کرد و می گفت هیچ احتیاجی به لشکرکشی نیست زیرا اگر جنگ دریایی نکنی فتوحات بری تو کافی است که یونانیان را از پای درآورد ولی با جنگ دریایی چون یونانیان قوی تر از تواند نیروی بحری خود را به این وسیله بخطر می اندازی ولی با این همه نظر او گر چه مورد توجه شاه واقع گشت ولی مقبول نیفتاد و عاقبت تصمیم بجنگ گرفته شد. باری جنگ دریایی دراز ایستم در سالامین درگرفت و تمیستوکل فرماندهی این جنگ دریایی را با أوری بیاد به عهده داشت . سالامین جزیره ای است که در نزدیکی آتّیک در مقابل الوزین واقع است و از قاره بواسطه ٔ بوغاز تنگی جدا میشود سکنه ٔ این جزیره از عهد قدیم اژینی ها بود و شهر قدیم این قوم نیز در ساحل جنوبی آن جزیره واقع بود بحریه ٔ ایران پس از ورود به سالامین آرایش یافت و سپس به محاصره کردن سالامین پرداخت و یونانیها هم که در خود جزیره اختلاف را بکنار گذارند و ایستادگی کنند. تعداد ناوگان ایرانی بسیار و مضافاً آن ناوگان بسیار سنگین بودند و قدرت تحرک آنها کم بود ولی بالعکس قدرت ناوگان و تعداد کشتی های یونانی کم بود و در مقابل تحرک آنها بسیار پس از نبرد دریایی سختی جنگ آنطور که باید بنفع ایرانیان جریان نیافت و بر اثر ضیق مکان آنهمه کشتی ایرانی نتوانستند خوب مانور کنند و سرانجام بدون حصول نتیجه جنگ خاتمه یافت . حاصل آنکه بحریه ایران پس از آنروز جنگ ، فردا بجنگ اقدام نکرد و علت آنهم تنگی محل جنگ بود اما اینکه هرودوت شکست می نامد کلمه ای است بیحد نادرست چه ایرانیان بجنگ نپرداختند نه آنکه شکست خورده باشند مضافاً اینکه بحریه ٔ یونان هم تلفات فراوان دید و چون میزان آن تلفات برای بحریه یونان قابل تحمل نبود باید گفت شکست واقعی در این جنگ به آنها وارد آمد زیرا تلفات مزبور وضع بحریه یونان را لنگ کرد و هرگونه قدرت تحرک را از آنان گرفت پس از آنکه جنگ سالامین بپایان رسید خشایارشا قصد بازگشت به ایران کرد ودر جای خود مردونیه را در یونان گذارد مردونیه چون در یونان ماند در جنگ پلاته باز با قشون یونانی مصاف داد ولی در همین مصاف کشته شد و قشون او نیز بقول هرودوت شکست خورد علاوه بر جنگ پلاته در همان اوقات جنگ پلاته در جنگ میکال نیز لشکر ایران از یونانیان شکست یافت باری جنگ های ایران و یونان گرچه نتیجه ای از جهت لشکر کشی برای طرفین متخاصمین نداشت ولی از لحاظ نفوذ تمدن یونانی بشرق اهمیت فراوان داشت و همین نفوذ بعدها با ورود قشون اسکندر تکمیل و افزون شد.
دربار خشایارشا: معروف است که خشایارشا را زنی بود بنام «وشتئی ». این زن از زیبایان جهان بود در وقتی که خشایارشا در قصر خود میهمانی بزرگ برپا کرده بود از غلامان خود خواست تا ملکه را بنزد میهمانان آرند تا آنها زیبایی او به بینند و خیره شوند. چون غلامان بنزد وشتئی رفتند او از آمدن سرپیچی کرده شاه بخشم شد و او را از گذاردن تاج ملکه بودن منع کرد و زن دیگری برای اینکار انتخاب کرد. غلامان و درباریان در پی زن دیگر گشتند و سرانجام هدسه عموزاده مردخای پسر یائیرا یافتند و چون بسیار نیکو بود او را برای همسری شاه انتخاب کردند او پس از یکسال تربیت به نزد شاه هدایت شد و نام استر گرفت و تاج بر سر او نهادند. مقارن این احوال مردخا نیز راز دو نفراز خواجه سرایان بنام «بغتان » و «تارس » نام را که برضد شاه ترتیب داده بودند برملاء کرد بر اثر آن شاه آن دو را بدار آویخت . در دربار هامان نامی نیز بود و از اینجهت که مردخا به او تعظیم نمی کرد کینه مردخای را بدل داشت تا آنکه دانست مردخا یهودی است و از شاه فرمان گرفت که همه یهودیان کشور ایران را بکشد و برای این کار ماه دوازدهم معین گردید. چون این خبر به مردخای رسید او را غم زیاد گرفت و با لباس کنده و کیسه ای در بر کرده و خاکستر بر سر ریخته حال خود به استر گفت و فرمان شاه را نیز برای او فرستاد. استر برای رفع این حکم چاره اندیشید و شاه و هامان را دوبار بمهمانی خواند و شاه پس از آنکه شراب بسیار خورد از استر خواست آنچه مرادت است بمن گوی و حتی اگر نصف پادشاهی من بخواهی بتو دهم استر در بار اول خواست مقصود خود را در میهمانی آن دو گوید ولی نگفت در همین شب شاه را خواب نبرد و فرمود تا سالنامه های سلطنتش را بخوانند خواننده رسید بجایی که راجع بکشف کنگاش بغتان و تارس بود شاه پرسید که چه پاداش در ازای این خدمت دادم آنها گفتند پاداش ندادی در همین وقت هامان وارد شد و شاه جریانرا به او گفت و پاداش چنین کس را خواست او گفت باید چنین کس را لباس شاهی بر تن پوشی وبر اسب شاهی سوار کنی و تاج شاهی بر سر گذاری شاه گفت چنین کار برای مردخا کن پس از آن استر از شاه خواست که حیات ملت او را تأمین کند زیرا آنها دشمنی چون هامان بداشتند شاه غضبناک شد و از اطاق بحالت خشم بیرون رفت و چون بازگشت هامان را دید که بر بستر که استر بر آن بود افتاد شاه گفت : «عجب او در خانه من ودر حضور من به ملکه زور می گوید» چون این گفت روی هامان را با پارچه ای پوشیدند این علامت حکم اعدام بود پس استر بپای شاه افتاد و تقاضای رفع اجرای حکم هامان کرد و شاه دستور داد که حکم آنچه خواهی بنویس و به امضای من رسان استر دستور داد چنین حکم نوشتند و بنزد شاه برد و شاه امضاء کرد و بولایت ها گسیل داشت . خصائل خشایارشا: منابع شرقی چیزی از خصائل او ندارد و فقط مبانی یونانی او را معرفی می کنند هرودوت درباره ٔ او می گوید: خشایارشا شخصی است شکیل ، صبیح و خوش محضر،رفتارش نجیبانه و نظرش بلند دست باز دارد و دل جوانمرد و نظرش در انتخاب اشخاص صائب نیست و بخطا می رود رأی صحیح را می پسندد ولی قوت اراده برای اجرای آن ندارد مغلوب زنان است و زمام امور را بدست خواجه سرایان و زنان می سپارد درباره ٔ اشخاص مفرط است . خلاصه آنکه از او دوره انحطاط در خانواده هخامنشی شروع شد و زمام امور بدست زنان و خواجه سرایان افتاد ولی شایان ذکر است که با وجود اینکه یونانی ها او را بدترین دشمن خود می دانستند باز نتوانسته اند بزرگ منشی یا چنانکه نوشته اند بزرگی روح او را اذعان نکنند گذشته از هرودوت و مورخین دیگر یونانی و اسکندر نیز این صفت او را ستوده . توضیح آنکه در موقع حریق قصور تخت جمشید و ازدحام مقدونیها و یونانیها در آن جا اسکندر به مجسمه خشایارشا بر خورد و چون افتاده دید ایستاد و گفت : «آیا باید بگذرم و بگذارم تو بزمین افتاده باشی تا مجازات شوی در ازای اینکه به یونان لشکر کشیدی یا تو را به احترام آن روح بزرگ و صفات خوبی که داشتی بلند کنم » اسکندر این بگفت لختی در اندیشه فرورفت و پس از آن بگذشت .
قتل خشایارشا: خشایارشا از جهت عدم بهره مندیهای متواتر که در اوایل سلطنتش روی داد بکلی فاقد اراده شد و جهانگیری را فراموش کرد در عیش و عشرت فرورفت بزرگان پارس از این جهت که در خط کشورگشایی افتاده و در هر سلطنت ممالکی به ایران ضمیمه کرده بودند از سستی خشایارشا ناراضی گشته با نظر حقارت دراو نگریستند در این احوال اردوان رئیس قراولان مخصوص شاه کنگاش بر ضد او ترتیب داده خواجه ای رامیتری دات (مهرداد) را در آن داخل کرد کتزیاس اسم این خواجه رااسپاتامیترس نوشته است اردوان بدستیاری خواجه مذکور شب وارد خوابگاه خشایارشا شده او را در خواب کشت . پس از این واقعه نزد اردشیر، پسر سوم خشایارشا رفته او را از فوت شاه آگاه کردگفت که قتل شاه کار داریوش پسر بزرگ خشایارشا است او برای رسیدن بتخت اینکار کرده و خود اردشیر هم در خطر است سخنان اردوان چنان در مزاج اردشیر نوجوان اثرکرد که او در حال برای کشیدن انتقام پدر و حفظ جان خود بسرای داریوش رفته و بهمدستی اردوان و چند نفر از قراولان او را بکشت . پس از قتل داریوش ، تخت به ویشتاسب پسر دوم خشایارشا می رسید ولی چون او ایالت باخترداشت و غایب بود اردوان اردشیر را بر تخت نشانید بااین مقصود که چندی با او مماشات کند تا موقع قتلش برسد و خودش تخت را صاحب شود جهت امیدواری او را ببهره مندی از اینجا باید دانست که در زمان خشایارشا اعتباری زیاد و اهمیتی یافته بود و هفت پسر او مشاغل مهم در دو اثر دولتی داشتند ولی اردشیر همین که بر کنگاش او آگهی یافت پیش دستی کرده نابودش ساخت سال قتل خشایارشا 466 ق . م . بود. اقتباس از تاریخ ایران باستان ج 1 صص 698 - 906.

سه‌شنبه 08 بهمن 1392 :: 19:04 :: نويسنده : yadgareomr

تُوتِم:

این کلمه مأخوذ از زبان قبایل سرخ پوست است و این قبائل ابتدائی، حیوانی را همچون نیاکان اولیه یا خدای اختصاصی قبیلۀ خود مورد توجه قرار میدهند و آنرا توتم قبیلۀ خود خوانند. (لاروس)

*******

توتمیسم:

(فرانسوی) سیستم اجتماعی و مذهبی که بر مبنای اعتقاد به توتم پایه گذاری شده بود.

سه‌شنبه 08 بهمن 1392 :: 18:58 :: نويسنده : yadgareomr

اسطور:

 

سخن پریشان و بیهوده.
ج، اساطیر.

 

*******

اسطوره:

اسطور.
اسطارة.
سخن پریشان و بیهوده.
سخن باطل.
|| افسانه.
ج، اساطیر

*******

اساطیر:

ج ِ اِسطار و اسطارة و اسطیر و اسطیرة و اسطور و اسطورة.
سیوطی در المزهر گوید:
اساطیر، جمعی باشد بی واحد.
ابوعبیده گوید:
واحد آن اسطارة است
و بعضی دیگر بر آنند که
جمع سطر اسطار باشد
و جمع اسطار اساطیر.
سخنهای پریشان.
بیهوده ها.
افسانه ها.
|| افسانه های باطل.
اباطیل و اکاذیب.
احادیث بی سامان.
قصه های دروغ ...

سه‌شنبه 08 بهمن 1392 :: 18:49 :: نويسنده : yadgareomr

سامريّ

نام او موسی بن ظفر، قریب و مهتر موسی علیه السلام بود و او گوساله ای زرین مرصع بجواهر ساخته، و خاک نعل براق جبرئیل علیه السلام که در روز غرق فرعون بدست آورده بودند در اندرون آن در دمیده هر چه بانگی که ملایم گاو است از او برآمده؛ پس گفت آنچه گفت و بدین احتیال نُه و نیم سبط گوساله پرست شدند. در تفسیر زاهدی مرقوم است که سامری تا قیامت زنده خواهد بود. چون بنزدیک آدمی شود در اندامش آتش خیزد، لامساس گویان بگریزد. یعنی مرا مساس مکنید و این دعای موسی علیه السلام بود. کما قال اصدق القائلین تعالی و تقدس: فاذهب قال لک فی الحیوة ان نقول لامساس. (شرفنامۀ منیری).
نام مردی است که در غیبت موسی گوساله ای کرد از زر و آن بانگ کردی و بنی اسرائیل را آنگاه که موسی به طور بود بپرستش گوساله ای گمراه ساخت. (مؤلف).
نام مردی زرگری منافق در بنی اسرائیل. (دهار).(ترجمان علامۀ جرجانی).
صاحب قصص الانبیاء آرد: گویند که جبرئیل (ع) او را پرورده بوده و آن آنچنان بود که در آن وقت که بنی اسرائیل از فرعونیان بگریختند این سامری طفل بود او را در سر راه گذاشته بودند. خدای، جبرئیل علیه السلام را فرمود تا آن بچه را برداشت و هشتاد ماه او را در پر خویش میداشت روزی مادر و پدرش نشسته بودند از فرزند یاد آوردند و بگریستند حق تعالی جبرئیل را فرمان داد تا آن کودک را بر در خانۀ ایشان نهاد. سامری میگریست از فراق جبرئیل. پدر و مادر، سامری را دیدند و او را شناختند و شاد شدند پس بنی اسرائیل سامری را بزرگ میداشتند که وی را جبرئیل پرورده بود در آن وقت سامری گفت مرا با شما حاجتی است بر وی جمع آمدند و گفتند بگو چه سخن داری گفت بدانید که موسی با هفتاد تن از میان شما بیرون رفته است و همه هلاک شدند اکنون میخواهم خدای موسی بشما بنمایم گفتند روا باشد. سامری زرگر بود قالبی درست کرد از گل بر مثال گوساله در زیر زمین پنهان کرد و هیزم بالای آن بنهاد بنی اسرائیل را گفت هر یک دیناری زر بدین آتش اندازید چنان کردند آن میگداخت و بقالب فرومیشد آورده اند که شش هزار درهم در آن قالب انداختند و ندانستند که در زیر آن قالبی است قالب پُر گشت آتش فرونشاندند. آنگاه سامری آمد و گوساله را بیرون آورد و روش گردانید و به روی زمین نهاد تا خلق را بدان دعوت کند. روز غرق فرعون، سامری دانسته بود که جبرئیل کجا رود و از کجا میگذرد و خوانده بود که هر که از زیر سم اسب جبرئیل خاک بردارد و بر هر چیز که ریزد آن چیز بسخن درآید از آن خاک برداشته بود و بر دهان گوساله ریخت و بانگ بکرد خلق چون آن بدیدند، همه به یکباره سجده کردند و گوساله پرست شدند قوله تعالی: فقبضت قبضة من اثر الرسول فنبذتها و کذلک سولت لی نفسی. (قرآن). چون گوساله را سجده کردند سامری گفت: هذا الهکم و اله موسی. (قرآن)؛ گفت: اینک خدای شما و خدای موسی. و همۀ بنی اسرائیل سجده کردند مگر دو سبط که سجده نکردند و بنی اسرائیل دوازده سبط بودند و هر سبطی پنجاه هزار مرد. خدای تعالی زمین را فرمان داد که آن دو سبط را که مؤمن بودند در خود کشیده به کنارۀ «کوه قاف» بیرون آورد و همه به یک مقام خانه ساختند و در خانه ها سجده کردند و عبادت میکردند خدای تعالی آن وادی را که ایشان بودند چندان نعمت بیآفرید که صفت نتوان کرد چندان که میخوردند تمام نمیشد چون بامداد میشدی همچنان برقرار خود بودی ... بعد از آن موسی چون از کوه طور باز آمد آن قوم را دید همه گوساله پرست شده اند. موسی هارون را گفت که تو خلیفه بودی چون بگذاشتی که قوم گوساله پرست شدند؟ هارون گفت: فرمان نبردند چون من تنها بودم مرا ضعیف شمردند خواستند مرا بکشند. موسی از غیرت و حمیّت لوحها بینداخت و غلّ در گردن برادر کرد و میکشید موسی محاسن هارون را نگرفته بود ولیکن هارون از بهر آن گفت که محاسن مرا مگیر که موسی را شرم آید و دست از وی بدارد موسی گفت که این گوساله درست کرد؟ گفتند: سامری، او را طلب کرد گفت تو را که فرمود که فتنه در میان قوم اندازی ایشان را از راه بیرون بری. قال بصرت بما لم یبصروا به فقبضت قبضة من اثر الرسول (قرآن)؛ من آن دیدم که شما ندیدید قبضه خاکی از زیر سم اسب جبرئیل برگرفته بودم در دهان گوساله دمیدم بسخن آمد. موسی سر بسوی آسمان کرد و گفت الهی اگر گوساله را سامری کرد که او را بسخن آورد، ندا آمد که یا موسی گوساله را سامری کرد من او را بسخن آوردم موسی بانگ برآورد و گفت: ان هی الا فتنتک تضل بها من تشاء. (قرآن). ندا آمد: یا موسی قوم را به هارون سپاری ندانی که همچنین باشد و آن قوم را نتوانست نگاه دارد چرا قوم را به من نسپردی تا به سلامت به تو باز دهم ... از سر ایشان باز شد و بنی اسرائیل روی به عبادت کردند و به حکم تورات کار کردند و بعضی هنوز در گوساله مینگریستند موسی سوگند یاد کرد که آن گوساله را پاره پاره کند و به دریا اندازد. (از قصص الانبیاء).
صاحب حبیب السیر آرد: سامری به روایت طبری شخصی بود موسوم به موسی بن ظفر از اهل عراق او به عبادت اصنام قیام و اقدام مینمود. و او در زمان نبوت موسی علیه السلام به مصر آمده سعادت ایمان دریافت و در آن وقت که بنی اسرائیل از موسی التماس کردند که: اجعل لنا الهاً کما لهم الهة (قرآن). سامری کمال بلاهت اسرائیلیان را دانسته به خاطرش گذشت که آن مردم را به سهولت در وادی ضلالت میتوان انداخت و چون موسی از آنچه با قوم وعده فرموده بود چند روزی زیاده در کوه طور توقف نمود بنی اسرائیل مضطرب شده هارون را گفتند خلف دروعدۀ موسی به وقوع انجامید و نمیدانیم که کلانتران ما را کجا بُرد و از آن می اندیشیم که ایشان را کشته باشند سامری که این سخن را شنید مجال سلطنت یافته و گفت ای قوم من میدانم که موسی چرا دیر میآید. بنی اسرائیل گفتند آنچه میدانی بگو سامری گفت به سبب ملابس و اسلحه و حلی فرعون و قبطیان که شما به خلاف رأی موسی متصرف گشتید خاطر آن جناب رنجش تمام پیدا کرده و از میان شما کنار گرفته تا اگر به شآمت نافرمانی قوم بلایی نازل گردد اینجا نباشد اکنون مصلحت آن است که از سر آن اموال درگذارید بی شبهه چون بر این موجب عمل نمائید کلیم ﷲ مراجعت نماید، یهود این سخن را به سمع قبول جای دادند و آنچه از غنایم قبطیان گرفته بودند در چاهی انداختند و سر آن چاه را استوار ساختند بعد از دو سه روز کرت دیگر سامری با بنی اسرئیل گفت که موسی به میان شما نخواهد آمد تا وقتی که آن اموال را نگذارید و نسوزید. یهود ثانیاً رأی سامری را مستصوب شمرده سر آن چاه را باز کردند و آنچه از غنایم سوختنی بود در آتش انداختند و اجناس گداختنی را تسلیم سامری نمودند تا بصناعت صباغت که میدانست بگدازد و آن ضال مضل طلا ونقره را بر هم گداخته گوساله ساخت و کف خاکی که از زیر سم اسب روح الامین برداشته بود در جوف آن گوساله ریخت و فی الحال از گوسالۀ زرین صدایی ظاهر شد و به قولی اجزای آن هیکل متحول به گوشت و پوست پی و استخوان گشت و چون این صورت غریب روی نمود سامری اسرائیلیان را گفت این گوساله خدای شما و موسی است او را عبادت کرده التماس نمائید که موسی را به میان شما بازگرداند یهود فریب یافته کمر گوساله پرستی بر میان بستند. (حبیب السیر)

دوشنبه 07 بهمن 1392 :: 14:14 :: نويسنده : yadgareomr

برهمایی

برهمایی (آئین برهمایی) دین قدیم هندوان. پیروان این فرقه به سه خدا یا ربّ النّوع معتقدند
١- برهما، خدای بزرگ
٢- ویشنو (محافظ)، آمر کاینات
٣- شیوا (مخرب)، خراب کنندۀموجودات.
پیروان این دین قریب ٢٢٠ میلیون تن است و شهر مقدس آنان «بنارس» می باشد.

***

بَرَهما

در سنسکریت به معنی ذات واجب الوجود، و قادر مطلق. خدای بزرگ هندوان باستان. او مظهر آفریدگار جهان و خدایان و قادر مطلق است. وی با ویشنو (محافظ) و شیوا (مخرب) تثلیثی را تشکیل میدهد.
برهما رابه صورت انسانی مجسم میکنند که دارای چهار سر و چهار دست است و در دستهای خود یک کوزه، یک تسبیح، یک قاشق مقدس و نسخه ای از «ودا» را نگاه داشته است. وی مصنف وداها و قانونگذار هند است و پرستش او قدیمترین آیین پرستش در این کشور می باشد.

***

بَرَهمَن

در سانسکریت به معنی مطلق پیشوایان روحانی، یکی از سه طبقۀ مردم در آیین برهمایی.
بت پرست و زناربند، و حکما و دانشمندان و پیر و مرشد بت پرستان و هندوان و آتش پرستان. و اصیل و نجیب هنود را نیز برهمن گویند.
عالِمِ کافران.
قومی است از علمای هنود.
بت پرست و زناربند، و اصل آن است که بیشتر بر علمای هنود اطلاق کنند چه برهمنه به عقیدۀ ایشان فرشته ای بسیار بزرگ است و او را تمجید و نیایش کنند، و انجب هنود را برهمن گویند. و بعضی گفته اند چون نام زردشت براهام بوده و بیاس حکیم از هندوستان به امتحان وی به ایران آمده و بعد از ملاقات و مقالات ره سپر کیش و آیین او گردیده به هندوستان بازگشت، طریقت او را به هندیان بیاموخت، آن طایفه را برهمن لقب شد و براهمة به قانون عرب جمع آن گشت.
پیشوای روحانی آیین برهمایی، و آنان یکی از سه طبقۀ مردم را در آیین برهمایی تشکیل میدهند.
براهمه طبقۀ اعلی در آیین هندو و در نظام طبقاتی هند میباشند و وظیفۀ اصلی برهمن مطالعه و تعلیم وداها و اجرای مراسم دینی است. منشاء برآمدن براهمه روشن نیست و از قدیمترین زمانی که از آن خبر داریم برهمنها در هند قدرت داشته اند. برهمن حق پرداختن به کارهایی که هدف آنها بدست آوردن مال است ندارد، و مالک چیزی نتواند بود. زندگی برهمن به چهار مرحله تقسیم میشود و در مرحلۀ چهارم به طور کلی از این دنیا و علایق آن منقطع میشود و همّ خود را وقف کارهای نیک و تفکر در امور الهی می کند.

***

وِدا

ودا یا وداس بر مجموعۀ کتب مقدس چهارگانۀ هندوان اطلاق میشود. اول را «ریگ» مینامند، دوم «یاجور»، سوم «ساما»، چهارم «اتاروان». کتاب مقدس براهمه و آن چهار جزو است و کهن ترین اثر ادبی هند به زبان سانسکریت است.
ودا یا وداس بر مجموعۀ کتب مقدس چهارگانۀ هندوان اطلاق میشود. کتاب اول را ریگ مینامند و مجموعه ای است از ادعیه و سرودهای منظوم دینی. کتاب دوم موسوم است به یاجور و مرکب از ادعیۀ منثور است. کتاب سوم به نام ساما است ومشتمل بر ادعیه ای است که مخصوصاً باید سروده شود. کتاب چهارم معروف است به اتروا که حاوی عباداتی است که در استغفار از گناهان و لعن کافران و غیره به کار میرود. مجموعاً وداس را در زمان اورنگ زیب گورکانی، به امر یکی از برادران وی به پارسی ترجمه کرده اند.

دوشنبه 07 بهمن 1392 :: 13:55 :: نويسنده : yadgareomr

قالوا ضلّوا عنّا

... حَتىَّ إِذَا جَاءَتهُْمْ رُسُلُنَا يَتَوَفَّوْنهَُمْ
قَالُواْ :
أَيْنَ مَا كُنتُمْ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللهِ ؟
قَالُواْ :
ضَلُّواْ عَنَّا
وَ شهَِدُواْ عَلىَ أَنفُسِهِمْ أَنهَُّمْ كاَنُواْ كَافِرِين

... تا هنگامى كه فرستادگان ما (ملك الموت و فرشتگان قبض روح) بر آنان فرا رسند كه قبضِ روحِ آنان كنند به آنان گويند : چه شدند آنهايى كه به جاى خدا به ربوبيّت میخوانديد (مانند بتان جمادى و غير جمادى و هواهاى نفسانى) ؟ پاسخ دهند كه : آنها همه از نظر ما ناپديد و نابود شدند. و آنها بر زيانِ خويش گواهى دهند كه كافر بوده‏ اند.

***

... ثمُ‏َّ قِيلَ لهَُمْ :
أَيْنَ مَا كُنتُمْ تُشْرِكُونَ مِن دُونِ اللهِ ؟
قَالُواْ :
ضَلُّواْ عَنَّا بَل لَّمْ نَكُن نَّدْعُواْ مِن قَبْلُ شَيًْا ...

آن گاه به آنها گويند : كجا رفتند معبودان باطلى كه شريك خدا میشمرديد و از خدا روى میگردانيديد ؟ آن مشركان جواب گويند : (آن بتها) همه از نظر ما محو و نابود شدند، بلكه ما از اين پيش چيزى را به خدايى نمیخوانديم...

***

... وَ لَقَدْ أَهْلَكْنَا مَا حَوْلَكمُ مِّنَ الْقُرَى‏
وَ صَرَّفْنَا الاَْيَاتِ
لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ
فَلَوْ لَا نَصَرَهُمُ الَّذِينَ اتخََّذُواْ مِن دُونِ اللهِ قُرْبَانًا ءَالهَِةَ
بَلْ ضَلُّواْ عَنْهُمْ
وَ ذَالِكَ إِفْكُهُمْ
وَ مَا كاَنُواْ يَفْترَُونَ

... پس چرا جز خدا معبودانى كه به آنها تقرّب میجستند هيچ آنها را يارى نكردند بلكه از نظرشان محو و نابود شدند ؟ و اين خدايى آن بتها سخنان بى حقيقت و دروغى بود كه خود میبافتند.

شنبه 05 بهمن 1392 :: 00:31 :: نويسنده : yadgareomr

خاقانی

افضل الدین بدیل ابراهیم بن علی خاقانی حقایقی شَروانی ملقب به حسّان العجم یکی از بزرگترین شاعران و از فحول بلغای ایران است. لقب حسّانُ العَجَم را که بحق در خور اوست، عمّ او کافی الدین عمر به وی داد و خاقانی خود چندبار خویشتن را بدین لقب خوانده و عوفی هم همین لقب را برای وی یاد کرده است، اما لقب دیگر او افضل الدین عنوان مشهورتر او بوده است و معاصران وی او را به همین لقب می خوانده اند و خود هم خویشتن را بسبب همین لقب گاه افضل یاد می کرده است. اسم او را تذکره نویسان ابراهیم نوشته اند ولی او خود نام خویش را «بدیل» گفته و در بیتی چنین آورده است :

بَدَل من آمدم اندر جهان سنائی را
بدین دلیل پدر نام من بدیل نهاد

پدر او نجیب الدین علی مروی درودگر بود و خاقانی بارها در اشعار خود به درود گری او اشارت کرده است و جد او جولاهه و مادرش جاریه ای نسطوری و طباخ از رومیان بوده که اسلام آورده. عمش کافی الدین عمر بن عثمان مردی طبیب و فیلسوف بود و خاقانی تا بیست و پنج سالگی در کنف حمایت و حضانۀ تربیت او بود و بارها از حقوق او یاد کرده و آن مرد فیلسوف را به نیکی ستوده و نیز چندی از تربیت پسر عمّ خود وحیدالدین عثمان برخوردار بوده است و با آنکه در نزد عمّ و پسر عمّ انواع علوم ادبی و حکمی را فراگرفت چندی نیز در خدمت ابوالعلاء گنجوی شاعر بزرگ معاصر خود که در دستگاه شروانشاهان به سر می برد، کسب فنون شاعری کرده بود. عنوان شعری او در آغازِ امر، «حقایقی» بود ولی پس از آنکه ابوالعلاء وی را بخدمت خاقان منوچهر معرفی کرد لقب «خاقانی» بر او نهاد. بعد از ورود بخدمت خاقان اکبر فخرالدین منوچهر بن فریدون شروانشاه خاقانی بدربار شروانشاهان اختصاص یافت و صلتهای گران از آن پادشاه بدو رسید. بعد از چندی از خدمت شروانشاه ملول شد و به امید دیدار استادان خراسان و دربارهای مشرق آرزوی عراق و خراسان در خاطرش خلجان کرد و این میل از اشارات متعدد شاعر مشهود است لیکن شروانشاه او را رها نمیکرد تا بمیل دل رخت از آن سامان بر بندد و این تضییق موجب دلتنگی شاعر بود تا عاقبت روی بعراق نهاد و تا ری رفت لیکن آنجا بیمار شد. در همان حال خبر حملۀ غزان بر خراسان و حبس سنجر و قتل امام محمد بن یحیی بدو رسید و او را از ادامۀ سفر باز داشت و به بازگشت به «حبسگاه شروان» مجبور ساخت اما چیزی از توقف او در شروان و حضور در مجالس شروانشاه نگذشت که بقصد حج و دیدن امرای عراقین اجازت سفر خواست و در زیارت مکه و مدینه قصائد غرا سرود و در بازگشت با چند تن از رجال بزرگ و از آنجمله با سلطان محمد بن محمود سلجوقی (548 - 554 ه.ق.) و جمال الدین محمد بن علی اصفهانی وزیر قطب الدین صاحب موصل ملاقات کرد و با معرفی این وزیر بخدمت المقتفی لامرﷲ خلیفۀ عباسی رسید و گویا خلیفه تکلیف شغل دبیری به وی کرد ولی او نپذیرفت و در همین اوان که مصادف با حدود سال 551 یا 552 ه.ق. بوده است سرگرم سرودن تحفة العراقین خود بود. در دنبال سفر خود به بغداد، خاقانی کاخ مداین را دید و قصیدۀ غرای خود را دربارۀ آن کاخ مخروب بساخت و در ورود به اصفهان قصیدۀ خود را در وصف اصفهان و اعتذار از هجوی که مجیرالدین بیلقانی دربارۀ آن شهر سروده و به خاقانی نسبت داده بود، پرداخت و کدورتی را که رجال آن شهر نسبت به خاقانی یافته بودند، و نموداری از آن را در قصیدۀ جمال الدین عبدالرزاق می بینیم به صفا مبدل کرد. در بازگشت به شروان باز خاقانی به دربار شروانشاه پیوست. لیکن میان او و شروانشاه به علت نامعلومی، که شاید سعایت ساعیان بوده است، کار به نقار و کدورت کشید چنانکه کار به حبس شاعر انجامید وبعد از مدتی قریب به یک سال به شفاعت عزّالدوله نجات یافت. حبس خاقانی وسیلۀ سرودن چند قصیدۀ حبسیۀ زیبای او شده که در دیوانش ثبت است. و او بعد از چندی در حدود سال 569 ه.ق. به سفر حج رفت و بعد از بازگشت بشروان در سال 571 ه.ق. فرزندش رشیدالدین راکه نزدیک بیست سال داشت از دست داد و بعد از آن مصیبت دیگر بر او روی نمود چندانکه میل به عزلت کرد و در اواخر عمر در تبریز به سر برد و در همان شهر درگذشت و در مقبرة الشعراء محلۀ سرخاب تبریز مدفون شد. سال وفات او را دولتشاه 582 ه.ق. نوشته است و آن را با عداد دیگر نیز نقل کرده اند و از آنجمله در کتاب نتایج الافکار این واقعه بسال 595 ه.ق. ثبت شده است. (کتاب دانشمندان آذربایجان مرحوم تربیت). و این قول اقرب به صواب است (سخن و سخنوران، چ فروزانفر). خاقانی با خاقان اکبر ابوالهیجا فخرالدین منوچهر بن فریدون شروانشاه و پسرش خاقان کبیر جلال الدین ابوالمظفر اخستان بن منوچهر که هر دو به استاد توجه و اقبالی تامّ داشتند و وی را به راتبه و صلات جزیل مینواختند، معاصر بود. غیر از شروانشاهان خاقانی با امرای اطراف و حتی سلاطین دوردستی مانند خوارزمشاه نیز رابطه داشت و آنان را مدح میگفت و از این ممدوحانند علاءالدین اتسز بن محمد خوارزمشاه (521 - 551 ه.ق.) که خاقانی او را در اوایل عهد شاعری خود مدح گفته بود و نصرةالدین اسپهبد ابوالمظفر کیالواشیر و غیاث الدین محمد بن محمود بن ملکشاه (548 - 554) که خاقانی در سفر عراق او را دیدار کرد، و رکن الدین ارسلان بن طغرل (555 - 571 ه.ق.) و مظفرالدین علاءالدین تکش بن ایل ارسلان خوارزمشاه و چند تن دیگر از شهریاران نواحی مجاور شروان. از شاعران عهد خود، خاقانی با چند تن روابطی بدوستی یا دشمنی داشت و از همۀ آنان قدیمتر ابوالعلاء گنجوی است که استاد خاقانی در شعر و ادب بود و او را بعد از تربیت دختر داد و به دربار شروانشاه برد. لیکن کارشان به زودی به نقار و هجو کشید و در تحفة العراقینِ خاقانی، ابیاتی در هجو آن استاد هست، لیکن خاقانی پاداش این بی ادبی را به استاد از شاگرد خود مجیرالدین بیلقانی گرفت و از بدزبانیهای او چنانکه باید آزرده شد. از معاصران خاقانی میان او و «نظامی» رشته های مودت به سبب قرب جوار مستحکم بود و چون خاقانی درگذشت نظامی در رثاء او گفت :

همی گفتم که خاقانی دریغا گوی من باشد
دریغا من شدم آخر دریغا گوی خاقانی

رشیدالدین وطواط شاعر استاد عهد خاقانی هم، چندی با استاد دوستی داشته و آن دو بزرگ یکدیگر را ثنا گفته اند ولی آخر کارشان بهجا کشید. فلکی شروانی هم از معاصران و یاران خاقانی بود و اثیر اخسیکتی که طریقۀ خاقانی را تتبع می کرده از معارضان وی شمرده میشد. علاوه بر این گروه خاقانی با عده ای دیگر ازشاعران و عالمان زمان روابط نزدیک و مکاتبه داشته و بر روی هم کمتر کسی از شاعران است که هم در عهد خود به آن درجه اشتهار رسیده باشد که او رسید. از آثار خاقانی علاوه بر دیوان او که متضمن قصاید و مقطعات و ترجیعات و غزلها و رباعیات است مثنوی «تحفة العراقین» اوست که بنام جمال الدین ابوجعفر محمد بن علی اصفهانی وزیر صاحب موصل که از رجال معروف قرن ششم بوده است سروده. این منظومه را خاقانی در شرح نخستین مسافرت خود به مکه و عراقین ساخته و در ذکر هر شهر از رجال و معاریف آن نیز یاد کرده و در آخر هم ابیاتی در حسب حال خود آورده است. خاقانی از جملۀ بزرگترین شاعران قصیده گوی و از ارکان شعر فارسی است. قوت اندیشه و مهارت او در ترکیب الفاظ و خلق معانی و ابتکار مضامین جدید و پیش گرفتن راههای خاص در توصیف و تشبیه مشهور است، و هیچ قصیده و قطعه و شعر او نیست که از این جهات تازگی نداشته باشد. قدرتی که او در التزام ردیفهای مشکل نشان داده کم نظیر است چنانکه در بسیاری از قصائد خود یک فعل مانند «برافکند» «برنخاست» «نیامده است» «نمی یابم» «برافروز» «شکستم» و امثال آنها، یا یک فعل و متعلق آن مانند «درکشم هر صبحدم» و «بر نتابد بیش از این» یا اسم و صفت را ردیف قرار داده است. مهارت خاقانی در وصف از غالب شاعران قصیده سرا بیشتر است. اوصاف مختلف او مانند وصف آتش، بادیه، صبح، مجلس بزم، بهار، خزان، طلوع آفتاب و امثال آنها در شمار اوصاف رائع زبان فارسی است ترکیبات او که غالباً با خیالات بدیع همراه و به استعارات و کنایات عجیب آمیخته است معانی خاصی را که تا عهد او سابقه نداشته مشتمل است مانند «اکسیر نفس ناطقه» برای «سخن»، «دو طفل هندو» برای «دو مردمک چشم»، «سه گنج نفس» یعنی قوای سه گانه : متفکره و مخیله و حافظه، «مهد چشم»، «قصر دماغ» و صدها ترکیب نظیر اینها که در هر قصیده و غالباً در هر بیت از ابیات قصیده های او میتوان یافت. خاقانی بر اثر احاطۀ به غالب علوم و اطلاعات و اسمارِ مختلف عهد خود، و قدرت خارق العاده ای که در استفاده از آن اطلاعات در تعاریض کلام داشته، توانسته است مضامین علمی خاصی در شعر ایجاد کند که غالب آنها پیش از او سابقه نداشته است. برای او استفاده از لغات عرب در شعر فارسی محدود به حدی نیست حتی آنها که برای فارسی زبانان غرابت استعمال دارد. با تمام این احوال چیزی که شعر خاقانی را مشکل نشان میدهد و دشوار مینمایاند این دو علت اخیر یعنی استفاده از افکار و اطلاعات علمی و بکار بردن لغات دشوار نیست، بلکه این دو عامل وقتی با عوامل مختلفی از قبیل رقّتِ فکر و باریک اندیشیِ او در ابداعِ مضامین و اختراع ترکیبات خاصِّ تازه و بکار بردن استعارات و کنایات مختلف و متعدد و امثال آنها جمع شود، فهم بعضی از ابیات او را دشوار میکند و با تمام این احوال اگر کسی با لهجه و سیاق سخن او خوگیرد از وسعت دایرۀ این اشکالات بسیار کاسته میشود. این شاعرِ استاد که مانند اکثر استادان عهد خود به روش «سنائی» در زهد و وعظ نظر داشته، بسیار کوشیده است که از این حیث با او برابری کند و در غالب قصائدِ حکمی و غزلهای خود از آن استاد پیروی نماید، و از مفاخرات او یکی آن است که خود را جانشین سنائی میداند در قطعه ای به مطلع ذیل :

چون فلک دورِ سنائی درنوشت
آسمان چون من سخن گستر بزاد

و شاید یکی از علل این امر، ذوق و علاقه ای باشد که در اواخر حال به تصوف حاصل کرده و به قول خود در سی سال چند چله نشسته بود. خاقانی در عین مداحی، مردی ابی الطبع و بلند همت و آزاده بود و با وجود نزدیکی به دربارهای معروف و علاقه ای که از جانب شروانشاه و خلیفه بتعهد امور دیوانی از طرف او شده بود، همواره از اینگونه مشاغل که به انصراف او از عوالم معنوی می انجامید اجتناب داشت بر رویِ هم این شاعر از باب علم و ادب و مقام و مرتبه ای بلند و استادی و مهارت در فن خود در شمار شاعران کم نظیر و از ارکان فارسی است و شیوۀ او که در شمار سبکهای مطبوع شعر است، پس از وی مورد تقلید و پیروی بسیاری از شاعران پارسی زبان قرار گرفت. (از تاریخ ادبیات دکتر صفا)....
بنابر توصیۀ کتبی مرحوم «دهخدا» قصیدۀ مدائن خاقانی تماماً نقل میشود و برای این نقل دیوان خاقانی چاپ سجادی مورد استفادت قرار گرفته.

هان ای دلِ عبرت بین از دیده نظر کن هان
ایوان مدائن را آیینۀ عبرت دان
یک ره ز لب دجله منزل به مدائن کن
وز دیده دوم دجله برخاک مدائن ران
خود دجله چنان گرید صد دجلۀ خون گوئی
کز گرمی خونابش آتش چکد از مژگان
بینی که لب دجله چون کف به دهان آرد
گوئی ز تف آهش لب آبله زد چندان
از آتش حسرت بین بریان جگر دجله
خود آب شنیدستی کاتش کندش بریان
بر دجله گری نونو وزدیده زکاتش دِه
گر چه لب دریا هست از دجله زکاة اِستان
گر دجله درآموزد باد لب و سوز دل
نیمی شود افسرده نیمی شود آتشدان
تا سلسلۀ ایوان بگسست مدائن را
در سلسله شد دجله، چون سلسله شد پیچان
گه گه به زبانِ اشک آواز دِه ایوان را
تا بو که به گوش دل پاسخ شنوی ز ایوان
دندانۀ هر قصری پندی دهدت نونو
پند سر دندانه بشنو ز بُنِ دندان
گوید که تو از خاکی ما خاک توایم اکنون
گامی دو سه بر ما نه و اشکی دو سه هم بفشان
از نوحه جغد الحقّ ماییم به دردِ سر
از دیده گلابی کُن دردِ سَرِ ما بنشان
آری چه عجب داری کاندر چمنِ گیتی
جغد است پی بلبل، نوحه است پی الحان
ما بارگه دادیم، این رفت ستم بر ما
بر قصر ستمکاران گوئی چه رسد خذلان
گوئی که نگون کرده ست ایوانِ فلک وش را
حُکم فلکِ گردان یا حُکمِ فلک گردان
بر دیدۀ من خندی کاینجا ز چه می گرید
گریند برآن دیده کاینجا نشود گریان
نی زالِ مدائن کم از پیرزن کوفه
نی حجرۀ تنگِ این کمتر ز تنورِ آن
دانی چه مدائن را با کوفه برابر نه
از سینه تنوری کن وز دیده طلب طوفان
این هست همان ایوان کز نقش رخ مردم
خاک در او بودی دیوار نگارستان
این هست همان درگه کو را ز شهان بودی
دیلم ملک بابل، هندو شه ترکستان
پندار همان عهد است از دیدۀ فکرت بین
در سلسلۀ درگه، در کوکبۀ میدان
از اسب پیاده شو بر نطع زمین رخ نه
زیر پی پیلش بین شهمات شده نعمان
ای بس شه پیل افکن کافکنده به شه پیلی
شطرنجیِ تقدیرش درماتگه حِرمان
مست ست زمین زیرا خورده است به جای می
در کأس سرِ هرمز خونِ دل نوشروان
بس پند که بود آنگه در تاج سرش پیدا
صد پند نوشت اکنون در مغز سرش پنهان
کسری و ترنج زر، پرویز و به زرین
بر باد شده یکسر، با خاک شده یکسان
پرویز به هر یومی زرین تره آوردی
کردی ز بساط زر زرین تره را بستان
پرویز کنون گم شد زان گم شده کمتر گوی
زرین تره کو برخوان؟ رو «کم ترکوا» برخوان
گفتی که کجا رفتند آن تاجوران اینک
زیشان شکمِ خاک است آبستنِ جاویدان
بس دیر همی زاید آبستن خاک، آری
دشوار بود زادن، نطفه ستدن آسان
خون دل شیرین ست آن می که دهد رزبن
زآب و گِلِ پرویز ست آن خم که نهد دهقان
چندین تن جباران کاین خاک فرو خورده ست
این گرسنه چشم آخر هم سیر نشد ز ایشان
از خون دل طفلان سرخاب رخ آمیزد
این زال سپید ابرو وین مام سیه پستان
«خاقانی» از این درگه دریوزۀ عبرت کُن
تا از درِ تو ز آن پس در یوزه کند خاقان
امروز گر از سلطان رندی طلبد توشه
فردا ز دَرِ رندی توشه طلبد سلطان
گر زاد ره مکه توشه ست به هر شهری
تو زاد مدائن بر تحفه ز پی شروان
هر کس بَرَد از مکه سبحه ز گِلِ «حمزه»
پس تو ز مدائن بر تسبیح گل «سلمان»
این بحر بصیرت بین بی شربت از او مگذر
کز شط چنین بحری لب تشنه شدن نتوان
اخوان که ز ره آیند آرند ره آوردی
این قطعه ره آورد ست از بهر دل اخوان
بنگر که در این قطعه چه سحر همی راند
مَعتوه مسیحا دل، دیوانۀ عاقل جان

جمعه 04 بهمن 1392 :: 23:52 :: نويسنده : yadgareomr

... "وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئاً قَلِيلًا".
"تثبيت" در اينجا به طورى كه از سياق برمیآيد به معناى عصمت و حفظ الهى است.
و اگر جواب «لولا» را خود «ركون» قرار نداده و نفرمود "تركن" بلكه نزديك شدن به «ركون» را قرار داده فرمود: "لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ" براى اين بود كه با در نظر داشتن اينكه «ركون» به معناى «كمترين ميل» است دلالت كند بر اينكه رسول خدا (ص) ميل به كفار كه نكرد سهل است؛ بلكه نزديك به ميل هم نشد،
و اينكه فرمود "اليهم" و «ركون» را به مشركين نسبت دادند به اجابت خواسته هاى آنان اين معنا را تاكيد میكند.
و معناى آيه اين است كه اگر ما با عصمت خود تو را پايدارى نمیداديم نزديك میشدى به اينكه به سوى آنان اندكى ميل كنى، ليكن ما تو را استوار ساختيم، و در تيجه به آنان كمترين ميلى نكردى تا چه رسد به اينكه اجابتشان كنى،
پس رسول خدا (ص) ايشان را اجابت نكرد و ذرّه‏ اى ميل به ايشان هم ننمود و نه نزديك بود ميل كند.
"إِذاً لَأَذَقْناكَ ضِعْفَ الْحَياةِ وَ ضِعْفَ الْمَماتِ ثُمَّ لا تَجِدُ لَكَ عَلَيْنا نَصِيراً".
سياق آيه تهديد است و مراد از ضِعفِ حيات و ممات، مُضاعف و دو چندان شدنِ عذاب زندگى و مرگ است و معنا اين است كه اگر نزديك شوى به اينكه به سوى آنان متمايل گردى؛ هر چند تمايلِ مختصرى باشد، ما عذابِ دو چندانِ زندگى كه مجرمين را با آن شكنجه میدهيم و عذابِ دو چندانِ مرگ را كه در عالمِ ديگر با آن شكنجه‏ شان میدهيم به تو خواهيم چشانيد. ...

پنج‌شنبه 03 بهمن 1392 :: 22:56 :: نويسنده : yadgareomr

تبت

[ ت ِب ْ ب ِ / ت ُب ْ ب َ / ت ُب ْ ب ِ / ت َب ْ ب َ ]
نام شهری بود بنزدیک خطا که از او نیز مشک خیزد.
شهری است در حدود چین بغایت خوش هوا و مشک خوب از آنجا آورند و به این معنی بر وزن شدت [ ت ِب ْ ب َ ] و مدت [ ت ُب ْ ب َ ] هر دو آمده است.
شهری است در میانۀ کشمیر و چین که آنرا مشدد و غیرمشدد نیز خوانند. به هر صورت مشک تبتی را بدان جا منسوب دارند.
بر وزن علت و شدت [ ت ِب ْ ب َ ] نام جایی است مشک خیز در میان شرق و شمال کشمیر که مشک خوب از آنجا آرند و بتخفیف موحده [ ت ِ ب َ ] نیز آمده.
نام ولایتی مشک خیز و در عجایب البلدان مندرج است که در ولایت چین شهری است عظیم هوای خوش دارد و مشک تبتی بهترین مشکها است.
تَبَّت نام مملکتی است که زمینش مرتفع و در شمال چین (؟) واقع است با ضم اول [ ت ُب ْ ب َ ] و کسر آن هم [ ت ِب ْ ب َ ] صحیح است.
تِبَّت قسمتی از آسیای مرکزی که تابع سلطنت چین است و اراضی آن بسیار مرتفع و هوای آن بسیار سرد است و این مملکت امروزه مرکز مذهب بودایی میباشد و دارای شش میلیون نفر جمعیت و پایتختش شهر لهاسا.
بلادی است در مشرق که مشک خوب از آنجا آرند.
وصاحب حدودالعالم آرد: مشرق او بعضی از چینستان است و جنوب او هندوستان است و مغرب وی بعضی از حدود ماوراءالنهر است و بعضی حدود خلخ و شمال وی بعضی از خلخ است و بعضی از تغزغز، و این ناحیتی است آبادان و بسیار مردم و کم خواسته و همه بت پرستند و بعضی از وی گرمسیر است و بعضی سردسیر، همه چیزهای هندوستان به تبت افتد و از تبت به شهرهای مسلمانان افتد و اندر وی معدن های زر است و از او مشک بسیار خیزد و روباه سیاه و سنجاب و سمور و قاقم و ختو. و جائی کم نعمت است و ملک این ناحیت را تبت خاقان خوانند و مر او را لشکر و سلاح بسیار است و هرکه اندر تبت شود، خندان و شادان دل شود بی سببی تا از آن ناحیت بیرون آید. و از تبت است ناحیت رانک رنک که معدن زر در آن است و تبت بلوری و ناحیت نزوان و شهر نزوان و میول که مسکن قبیلۀ میول است و شهر برخمان و شهر خرد لهاسا، و ده خرد زوه و ناحیت اجایل، و دو شهر جرمنگان خرد، و جرمنگان بزرگ، و شهر توسمت، و شهرکهای: بالس، کران، جحنان، بریخه، جنخکث، کونکرا، رای کوتیه، برنیا، ندروف، رستویه، مث، غزنا و شهر بینا و کلبانک و کرسانک. (حدود العالم).
محمد معین در حاشیۀ برهان آرد: ناحیتی در آسیای مرکزی، در مغرب چین. کشوری است در جنوب کوهستانی، و نهر «تسانک پو» یا «براهماپوترا» آنرا مشروب سازد. در شمال آن نجدهای لم یزرع است. مساحت 1150000 کیلومترمربع و دارای 1500000 سکنه است. پایتخت آن «لهاسا» است. مملکت مزبور را روحانیان بودایی اداره می کنند وحکومت در دست «دالایی - لاما» (روحانی اعظم) است.
تبت یا سی - تسان کشور مستقلی که در جنوب غربی چین و بر سرحد شمالی نپال واقع است و آن را از جهت ارتفاعی که از سطح دریا دارد، بام دنیا گویند چه بزرگترین و مرتفعترین فلات آسیا و جهان است که در میان بزرگترین و معظم ترین سلسله جبال جهان قرار دارد و شطهای قابل اهمیت جنوبی و شرقی آسیا از آن سرازیر میگردد. فلاتی است لم یزرع و ارتفاع متوسط آن از سطح دریا 5000 متر است (ارتفاع قلۀ دماوند از سطح دریا 5465 متراست). جنوب آنرا کوههای بسیار بلند هیمالیا فراگرفته است. کوههای مرتفع دیگری از آن جمله قراقروم در جنوب غربی و آلتین تاغ در شمال و نان شان در شمال شرقی این سرزمین واقع است. وسعت آن 1215000 کیلومترمربع و دارای 1274000 تن سکنه است. پایتخت آن شهر مذهبی «لهاسا» است و «دالایی لاما» بر آن فرمانروایی داشت. هوای این سرزمین بسیار سرد و درجۀ حرارت متوسط این منطقه 10 درجۀ سانتیگراد زیر صفر است و بر اثر این سرما زراعت و درخت کاری در آنجا بسیار نادر و ناچیز است و تنها منبع ثروت عمدۀ این کشور پرورش حیوانات است و علاوه بر فقر مواد غذایی که در این سرزمین حکمفرما است، بر اثر فقدان جنگل موضوع سوخت هم در آنجا یکی از مسائل مشکل را بوجود آورده است. حیواناتی که در این کشور پرورش میدهند عبارتند از: نوعی گاومیش، اسب، گوسفند و بز که پشم و پوست و چرم آنها بزرگترین رقم صادراتی کشور تبت را تشکیل میدهد. پشم بز و گوسفند تبت بر اثر سرما بسیار مرغوب است و در درجۀ اول قرار دارد و پارچه های پشمی آن بسیار لطیف و شهرۀ آفاق است. معادن طلا در این خطه فراوان است و بطرز بدوی استخراج می گردد و بیشتر رودهایی که بطرف مشرق این سرزمین جریان دارند، دارای ذرات طلا می باشد که در جریانهای آرام رودها بدست می آید. با آنکه رودهای عظیمی از این منطقه سرچشمه میگیرد معذلک در داخل این کشور رودها و برکه های قابل توجه و مورد استفاده کمتر وجود دارد و مخصوصاً بر اثر یخبندان بودن کمتر به کار کشاورزی می آید. رودهای مهم آن عبارتند از: «اندوس» و «تسانگ پو» رود اخیر چون وارد سرحد هند و برمه شود «براهماپوتر» نام دارد. واردات این کشور نخ، پارچه، مواد غذائی، برنج و چای است و بزرگترین مرکز بازرگانی آن «گیانگتسه» و «یاتونگ» و «گارتوک» و «شی گاتسه» است که سه شهر اول برای داد و ستد بازرگانان خارجی و استقرار نمایندگیها آزاد است. دولت پادشاهی تبت در قرن پنجم یا ششم میلادی تا سال 914 م. (تاریخ سقوط حکومت سلطنتی) ادامه داشت و در ابتدای قرن یازدهم رژیمِ لامایی در آنجا برقرار گشت و لاماها تا قرن 15-16 که دورۀ تأسیس دالایی لامابود، مستبدانه در آن جا حکومت میکردند. این کشور و مخصوصاً شهر لهاسا از بزرگترین مراکز مذهبی پیروان بودا و عبادتگاهها و بتکده های عظیم آن زیارتگاه بزرگ بودائیان جهان است و شخص دالایی لاما یک قدرت مذهبی و سیاسی است که در میان قوم مغول و مردم چین و هند و دیگر کشورهای بودایی احترام فراوانی دارد.

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران