|
یادگارِعُمر درباره وبلاگ حافظ سخن بگوی که بر صفحۀ جهان ------- این نقش ماند از قلمت یادگارِ عُمر ---------- خوش آمدید --- علی آخرین مطالب
آرشيو وبلاگ
نويسندگان چهارشنبه 09 بهمن 1392 :: 12:01 :: نويسنده : yadgareomr
عراقی رحمة الله علیه فخرالدین ابراهیم همدانی، متخلص به عراقی. اشاراتی از شرح زندگانی او غالباً در کتب تذکرۀ صوفیان و شاعران بخصوص نفحات الانس جامی و مجالس العشاق حسین بایقرا یافت میشود. ولی چون معاصران وی دربارۀ او چیزی ننوشته اند آنچه را در اینگونه کتب مندرج است با احتیاط باید پذیرفت. از متن تحریرات خود او که غالباً از مقولۀ معانی عاشقانه است مطلب مهمی از احوال گوینده به دست نمی آید. او را میتوان یک قلندر تمام عیار دانست که بکلی در بند نام و مقام خود نبوده و هر صورت یا موجود نیکو و جمیل را آینه ای از طلعت دوست دانسته و در آن عکسی از جمال مطلق متجلی میدیده است، چنان که یکی از تذکره نویسان میگوید: «در طبیعت او فقط عشق را دست استیلا بود». بنابه سخن جامی، شیخ عراقی در همدان متولد شد و در کودکی قرآن را از بر کرد و میتوانست به آواز شیرین و درست قرائت کند. وقتی که هفده ساله بود جمعی از قلندران به همدان فرودآمدند و در میان ایشان جوانی صاحب جمال بود و چون از آنجا بازگشتند عراقی را که جمال آن درویش بچه مفتون ساخته بود، تاب توقف نماند و از پی ایشان به هندوستان رفت. در مولتان به شاگردی شیخ بهاءالدین زکریا نائل گردید. بعد از ورود در آن جایگاه او را التزام چله بفرمود که یک اربعین باید عزلت پیشه کند و به مراقبت و تفکر پردازد. لیکن در همین روز دیگر درویشان نزد شیخ به شکایت آمدند و گفتند که عراقی بجای سکوت و تفکر به سرودن غزلی که خود ساخته مشغول است وآن را در چند روز به تمام مطربان شهر آموخته و اکنون در همۀ میکده ها با چنگ و چغانه میسرایند، و آن غزل که یکی از اشعار بسیار معروف عراقی است این است : نخستین باده کاندر جام کردند وقتی که شیخ بهاءالدین بیت آخر را شنید گفت: عراقی را کار تمام شد، پس او را نزد خود طلبید و گفت: «عراقی! مناجات در خرابات میکنی؟ بیرون آی!» پس چون بیرون آمد، شیخ خرقۀ خود بر دوش او انداخت و او خود را بر زمین افکند و سر در قدم شیخ نهاد. شیخ وی را از خاک برداشت و پس از آن دختر خود را نیز به عقد وی درآورد که از او پسری آمد و به کبیرالدین موسوم گشت. بیست وپنج سال سپری شد و شیخ بهاءالدین وفات یافت درحالی که عراقی را جانشین خود ساخته بود. دیگر درویشان از این رهگذر بر او حسد بردند و نزد پادشاه وقت از عراقی شکایت کردند و او را به اعمال خلاف شرع متهم ساختند و او نیز از هندوستان مهاجرت کرد و به مکه و مدینه شتافت و از آنجا به آسیای صغیر مسافرت فرمود. در قونیه مجلس درس شیخ صدرالدین قونیوی معروف را دریافت که کتاب فصوص الحکم شیخ محیی الدین عربی را تدریس میکرد. در همانجا معروف ترین کتاب منثور خود را موسوم به لمعات تألیف و تقدیم شیخ کرد. شیخ آن را بپسندید و تحسین فرمود. امیر مقتدر روم معین الدین پروانه شاگرد و مرید عراقی بود و گویند برای او خانقاهی در توقات بنا کرد و او را به محبتها و انعام خود مخصوص ساخت. بعد از وفات او عراقی از قونیه به مصر رفت. گویند بر رغم سعایت معاندان سلطان مصر او را بپذیرفت و شیخ الشیوخ مصر گردانید. پس از آنجا به شام رفت و در آنجا هم بخوبی مقدم او را پذیرفتند، و هم در آنجا پس از شش ماه اقامت پسرش کبیرالدین از هندوستان به وی ملحق گردید. وی در هشتم ذوالقعدۀ ٦٨٨ ه.ق. در همانجا درگذشت و در قبرستان صالحیۀ دمشق در کنار مزار صوفی بزرگ شیخ محیی الدین العربی که ٥٠ سال پیش از وی درگذشته بود مدفون گشت. آثار عراقی علاوه بر غزلیات شامل یک مثنوی است بنام عشاقنامه و یک کتاب منثور بنام لمعات. لمعات رساله ای است در تصوف که چنانکه در فوق ذکر شد مبنی بر تعلیمات استاد بزرگ محیی الدین عربی است. کتاب نسبةً کوچکی است مشتمل بر هفت تا هشت هزار کلمه و در ضمن آن قطعات منظوم بسیار مندرج است. جامی شرحی بر این کتاب نگاشته و آن را اشعةاللمعات نامیده است. این کتاب منقسم است بر ٢٨ لمعه که محتمل است به تناسب ٢٨ حرف الفبا این عدد راانتخاب کرده باشد. (از سعدی تا جامی). مطابق تحقیقی که سعید نفیسی در مقدمۀ دیوان عراقی کرده است نام پدر او عبدالغفار و اصلاً از اهالی ناحیۀ المر - میان همدان و زنجان - و مولدش روستای کومجان بوده است. وفات وی بنابر مقدمۀ دیوان، روز هشتم ذی القعدۀ سال ٦٨٨ ه.ق. اتفاق افتاده است. داراشکوه در سفینةالاولیاء تصریح کرده که وی ٨٢ سال عمر داشته و بنابراین تاریخ تولدش به سال ٦٠٦ ه.ق. میشود اما بنابر مقدمۀ دیوان چون عمر وی ٧٨ سال بوده تولدش بسال ٦١٠ باید اتفاق افتاده باشد و این درست تر است. روستایی که بعنوان مولد عراقی نام برده شد روستای کمیجان است که هنوز به همین نام وجود دارد و اکنون مرکز دهستان بوزچلو (بزچلو) از بخش وفس شهرستان اراک است. (از مقدمۀ سعید نفیسی بر کلیات عراقی). سهشنبه 08 بهمن 1392 :: 23:12 :: نويسنده : yadgareomr
خَشایارشا خشایارشا پسر داریوش کبیر پادشاه ایران است مادر او آتس سا دختر کوروش بزرگ بود و در سن 35 سالگی بتخت نشست. (486 ق.م.). چون خشایارشا بتخت نشست نخست با لشکری عازم مصر شد و با وجود مقاومت سخت مصریان شورش آن ناحیه را فرونشاند کیفیت جنگ و فرونشاندن آتش شورش معلوم نیست ولی همین قدر می دانیم که خشایارشا چون فاتح آمد خبیش رئیس شورشیان که خود را فرعون خوانده بود فرار کرد و همدستان او سخت مجازات شدند و مصب نیل به غارت ایرانیان رفت. پس از آن برادر خود هخامنش را والی مصر کرد و در تحت حمایت او نجباء و روحانیون مصری به حقوق خود رسیدند و با اختیاراتی که به آنها داده شده بود باقی ماندند. 484 ق.م. (نقل از کتاب تاریخ هرودت). سهشنبه 08 بهمن 1392 :: 19:04 :: نويسنده : yadgareomr
تُوتِم: این کلمه مأخوذ از زبان قبایل سرخ پوست است و این قبائل ابتدائی، حیوانی را همچون نیاکان اولیه یا خدای اختصاصی قبیلۀ خود مورد توجه قرار میدهند و آنرا توتم قبیلۀ خود خوانند. (لاروس) ******* توتمیسم: (فرانسوی) سیستم اجتماعی و مذهبی که بر مبنای اعتقاد به توتم پایه گذاری شده بود. سهشنبه 08 بهمن 1392 :: 18:58 :: نويسنده : yadgareomr
اسطور: سخن پریشان و بیهوده. ******* اسطوره: اسطور. ******* اساطیر: ج ِ اِسطار و اسطارة و اسطیر و اسطیرة و اسطور و اسطورة. سهشنبه 08 بهمن 1392 :: 18:49 :: نويسنده : yadgareomr
سامريّ نام او موسی بن ظفر، قریب و مهتر موسی علیه السلام بود و او گوساله ای زرین مرصع بجواهر ساخته، و خاک نعل براق جبرئیل علیه السلام که در روز غرق فرعون بدست آورده بودند در اندرون آن در دمیده هر چه بانگی که ملایم گاو است از او برآمده؛ پس گفت آنچه گفت و بدین احتیال نُه و نیم سبط گوساله پرست شدند. در تفسیر زاهدی مرقوم است که سامری تا قیامت زنده خواهد بود. چون بنزدیک آدمی شود در اندامش آتش خیزد، لامساس گویان بگریزد. یعنی مرا مساس مکنید و این دعای موسی علیه السلام بود. کما قال اصدق القائلین تعالی و تقدس: فاذهب قال لک فی الحیوة ان نقول لامساس. (شرفنامۀ منیری). دوشنبه 07 بهمن 1392 :: 14:14 :: نويسنده : yadgareomr
برهمایی برهمایی (آئین برهمایی) دین قدیم هندوان. پیروان این فرقه به سه خدا یا ربّ النّوع معتقدند *** بَرَهما در سنسکریت به معنی ذات واجب الوجود، و قادر مطلق. خدای بزرگ هندوان باستان. او مظهر آفریدگار جهان و خدایان و قادر مطلق است. وی با ویشنو (محافظ) و شیوا (مخرب) تثلیثی را تشکیل میدهد. *** بَرَهمَن در سانسکریت به معنی مطلق پیشوایان روحانی، یکی از سه طبقۀ مردم در آیین برهمایی. *** وِدا ودا یا وداس بر مجموعۀ کتب مقدس چهارگانۀ هندوان اطلاق میشود. اول را «ریگ» مینامند، دوم «یاجور»، سوم «ساما»، چهارم «اتاروان». کتاب مقدس براهمه و آن چهار جزو است و کهن ترین اثر ادبی هند به زبان سانسکریت است. دوشنبه 07 بهمن 1392 :: 13:55 :: نويسنده : yadgareomr
قالوا ضلّوا عنّا ... حَتىَّ إِذَا جَاءَتهُْمْ رُسُلُنَا يَتَوَفَّوْنهَُمْ ... تا هنگامى كه فرستادگان ما (ملك الموت و فرشتگان قبض روح) بر آنان فرا رسند كه قبضِ روحِ آنان كنند به آنان گويند : چه شدند آنهايى كه به جاى خدا به ربوبيّت میخوانديد (مانند بتان جمادى و غير جمادى و هواهاى نفسانى) ؟ پاسخ دهند كه : آنها همه از نظر ما ناپديد و نابود شدند. و آنها بر زيانِ خويش گواهى دهند كه كافر بوده اند. *** ... ثمَُّ قِيلَ لهَُمْ : آن گاه به آنها گويند : كجا رفتند معبودان باطلى كه شريك خدا میشمرديد و از خدا روى میگردانيديد ؟ آن مشركان جواب گويند : (آن بتها) همه از نظر ما محو و نابود شدند، بلكه ما از اين پيش چيزى را به خدايى نمیخوانديم... *** ... وَ لَقَدْ أَهْلَكْنَا مَا حَوْلَكمُ مِّنَ الْقُرَى ... پس چرا جز خدا معبودانى كه به آنها تقرّب میجستند هيچ آنها را يارى نكردند بلكه از نظرشان محو و نابود شدند ؟ و اين خدايى آن بتها سخنان بى حقيقت و دروغى بود كه خود میبافتند. شنبه 05 بهمن 1392 :: 00:31 :: نويسنده : yadgareomr
خاقانی افضل الدین بدیل ابراهیم بن علی خاقانی حقایقی شَروانی ملقب به حسّان العجم یکی از بزرگترین شاعران و از فحول بلغای ایران است. لقب حسّانُ العَجَم را که بحق در خور اوست، عمّ او کافی الدین عمر به وی داد و خاقانی خود چندبار خویشتن را بدین لقب خوانده و عوفی هم همین لقب را برای وی یاد کرده است، اما لقب دیگر او افضل الدین عنوان مشهورتر او بوده است و معاصران وی او را به همین لقب می خوانده اند و خود هم خویشتن را بسبب همین لقب گاه افضل یاد می کرده است. اسم او را تذکره نویسان ابراهیم نوشته اند ولی او خود نام خویش را «بدیل» گفته و در بیتی چنین آورده است : بَدَل من آمدم اندر جهان سنائی را پدر او نجیب الدین علی مروی درودگر بود و خاقانی بارها در اشعار خود به درود گری او اشارت کرده است و جد او جولاهه و مادرش جاریه ای نسطوری و طباخ از رومیان بوده که اسلام آورده. عمش کافی الدین عمر بن عثمان مردی طبیب و فیلسوف بود و خاقانی تا بیست و پنج سالگی در کنف حمایت و حضانۀ تربیت او بود و بارها از حقوق او یاد کرده و آن مرد فیلسوف را به نیکی ستوده و نیز چندی از تربیت پسر عمّ خود وحیدالدین عثمان برخوردار بوده است و با آنکه در نزد عمّ و پسر عمّ انواع علوم ادبی و حکمی را فراگرفت چندی نیز در خدمت ابوالعلاء گنجوی شاعر بزرگ معاصر خود که در دستگاه شروانشاهان به سر می برد، کسب فنون شاعری کرده بود. عنوان شعری او در آغازِ امر، «حقایقی» بود ولی پس از آنکه ابوالعلاء وی را بخدمت خاقان منوچهر معرفی کرد لقب «خاقانی» بر او نهاد. بعد از ورود بخدمت خاقان اکبر فخرالدین منوچهر بن فریدون شروانشاه خاقانی بدربار شروانشاهان اختصاص یافت و صلتهای گران از آن پادشاه بدو رسید. بعد از چندی از خدمت شروانشاه ملول شد و به امید دیدار استادان خراسان و دربارهای مشرق آرزوی عراق و خراسان در خاطرش خلجان کرد و این میل از اشارات متعدد شاعر مشهود است لیکن شروانشاه او را رها نمیکرد تا بمیل دل رخت از آن سامان بر بندد و این تضییق موجب دلتنگی شاعر بود تا عاقبت روی بعراق نهاد و تا ری رفت لیکن آنجا بیمار شد. در همان حال خبر حملۀ غزان بر خراسان و حبس سنجر و قتل امام محمد بن یحیی بدو رسید و او را از ادامۀ سفر باز داشت و به بازگشت به «حبسگاه شروان» مجبور ساخت اما چیزی از توقف او در شروان و حضور در مجالس شروانشاه نگذشت که بقصد حج و دیدن امرای عراقین اجازت سفر خواست و در زیارت مکه و مدینه قصائد غرا سرود و در بازگشت با چند تن از رجال بزرگ و از آنجمله با سلطان محمد بن محمود سلجوقی (548 - 554 ه.ق.) و جمال الدین محمد بن علی اصفهانی وزیر قطب الدین صاحب موصل ملاقات کرد و با معرفی این وزیر بخدمت المقتفی لامرﷲ خلیفۀ عباسی رسید و گویا خلیفه تکلیف شغل دبیری به وی کرد ولی او نپذیرفت و در همین اوان که مصادف با حدود سال 551 یا 552 ه.ق. بوده است سرگرم سرودن تحفة العراقین خود بود. در دنبال سفر خود به بغداد، خاقانی کاخ مداین را دید و قصیدۀ غرای خود را دربارۀ آن کاخ مخروب بساخت و در ورود به اصفهان قصیدۀ خود را در وصف اصفهان و اعتذار از هجوی که مجیرالدین بیلقانی دربارۀ آن شهر سروده و به خاقانی نسبت داده بود، پرداخت و کدورتی را که رجال آن شهر نسبت به خاقانی یافته بودند، و نموداری از آن را در قصیدۀ جمال الدین عبدالرزاق می بینیم به صفا مبدل کرد. در بازگشت به شروان باز خاقانی به دربار شروانشاه پیوست. لیکن میان او و شروانشاه به علت نامعلومی، که شاید سعایت ساعیان بوده است، کار به نقار و کدورت کشید چنانکه کار به حبس شاعر انجامید وبعد از مدتی قریب به یک سال به شفاعت عزّالدوله نجات یافت. حبس خاقانی وسیلۀ سرودن چند قصیدۀ حبسیۀ زیبای او شده که در دیوانش ثبت است. و او بعد از چندی در حدود سال 569 ه.ق. به سفر حج رفت و بعد از بازگشت بشروان در سال 571 ه.ق. فرزندش رشیدالدین راکه نزدیک بیست سال داشت از دست داد و بعد از آن مصیبت دیگر بر او روی نمود چندانکه میل به عزلت کرد و در اواخر عمر در تبریز به سر برد و در همان شهر درگذشت و در مقبرة الشعراء محلۀ سرخاب تبریز مدفون شد. سال وفات او را دولتشاه 582 ه.ق. نوشته است و آن را با عداد دیگر نیز نقل کرده اند و از آنجمله در کتاب نتایج الافکار این واقعه بسال 595 ه.ق. ثبت شده است. (کتاب دانشمندان آذربایجان مرحوم تربیت). و این قول اقرب به صواب است (سخن و سخنوران، چ فروزانفر). خاقانی با خاقان اکبر ابوالهیجا فخرالدین منوچهر بن فریدون شروانشاه و پسرش خاقان کبیر جلال الدین ابوالمظفر اخستان بن منوچهر که هر دو به استاد توجه و اقبالی تامّ داشتند و وی را به راتبه و صلات جزیل مینواختند، معاصر بود. غیر از شروانشاهان خاقانی با امرای اطراف و حتی سلاطین دوردستی مانند خوارزمشاه نیز رابطه داشت و آنان را مدح میگفت و از این ممدوحانند علاءالدین اتسز بن محمد خوارزمشاه (521 - 551 ه.ق.) که خاقانی او را در اوایل عهد شاعری خود مدح گفته بود و نصرةالدین اسپهبد ابوالمظفر کیالواشیر و غیاث الدین محمد بن محمود بن ملکشاه (548 - 554) که خاقانی در سفر عراق او را دیدار کرد، و رکن الدین ارسلان بن طغرل (555 - 571 ه.ق.) و مظفرالدین علاءالدین تکش بن ایل ارسلان خوارزمشاه و چند تن دیگر از شهریاران نواحی مجاور شروان. از شاعران عهد خود، خاقانی با چند تن روابطی بدوستی یا دشمنی داشت و از همۀ آنان قدیمتر ابوالعلاء گنجوی است که استاد خاقانی در شعر و ادب بود و او را بعد از تربیت دختر داد و به دربار شروانشاه برد. لیکن کارشان به زودی به نقار و هجو کشید و در تحفة العراقینِ خاقانی، ابیاتی در هجو آن استاد هست، لیکن خاقانی پاداش این بی ادبی را به استاد از شاگرد خود مجیرالدین بیلقانی گرفت و از بدزبانیهای او چنانکه باید آزرده شد. از معاصران خاقانی میان او و «نظامی» رشته های مودت به سبب قرب جوار مستحکم بود و چون خاقانی درگذشت نظامی در رثاء او گفت : همی گفتم که خاقانی دریغا گوی من باشد رشیدالدین وطواط شاعر استاد عهد خاقانی هم، چندی با استاد دوستی داشته و آن دو بزرگ یکدیگر را ثنا گفته اند ولی آخر کارشان بهجا کشید. فلکی شروانی هم از معاصران و یاران خاقانی بود و اثیر اخسیکتی که طریقۀ خاقانی را تتبع می کرده از معارضان وی شمرده میشد. علاوه بر این گروه خاقانی با عده ای دیگر ازشاعران و عالمان زمان روابط نزدیک و مکاتبه داشته و بر روی هم کمتر کسی از شاعران است که هم در عهد خود به آن درجه اشتهار رسیده باشد که او رسید. از آثار خاقانی علاوه بر دیوان او که متضمن قصاید و مقطعات و ترجیعات و غزلها و رباعیات است مثنوی «تحفة العراقین» اوست که بنام جمال الدین ابوجعفر محمد بن علی اصفهانی وزیر صاحب موصل که از رجال معروف قرن ششم بوده است سروده. این منظومه را خاقانی در شرح نخستین مسافرت خود به مکه و عراقین ساخته و در ذکر هر شهر از رجال و معاریف آن نیز یاد کرده و در آخر هم ابیاتی در حسب حال خود آورده است. خاقانی از جملۀ بزرگترین شاعران قصیده گوی و از ارکان شعر فارسی است. قوت اندیشه و مهارت او در ترکیب الفاظ و خلق معانی و ابتکار مضامین جدید و پیش گرفتن راههای خاص در توصیف و تشبیه مشهور است، و هیچ قصیده و قطعه و شعر او نیست که از این جهات تازگی نداشته باشد. قدرتی که او در التزام ردیفهای مشکل نشان داده کم نظیر است چنانکه در بسیاری از قصائد خود یک فعل مانند «برافکند» «برنخاست» «نیامده است» «نمی یابم» «برافروز» «شکستم» و امثال آنها، یا یک فعل و متعلق آن مانند «درکشم هر صبحدم» و «بر نتابد بیش از این» یا اسم و صفت را ردیف قرار داده است. مهارت خاقانی در وصف از غالب شاعران قصیده سرا بیشتر است. اوصاف مختلف او مانند وصف آتش، بادیه، صبح، مجلس بزم، بهار، خزان، طلوع آفتاب و امثال آنها در شمار اوصاف رائع زبان فارسی است ترکیبات او که غالباً با خیالات بدیع همراه و به استعارات و کنایات عجیب آمیخته است معانی خاصی را که تا عهد او سابقه نداشته مشتمل است مانند «اکسیر نفس ناطقه» برای «سخن»، «دو طفل هندو» برای «دو مردمک چشم»، «سه گنج نفس» یعنی قوای سه گانه : متفکره و مخیله و حافظه، «مهد چشم»، «قصر دماغ» و صدها ترکیب نظیر اینها که در هر قصیده و غالباً در هر بیت از ابیات قصیده های او میتوان یافت. خاقانی بر اثر احاطۀ به غالب علوم و اطلاعات و اسمارِ مختلف عهد خود، و قدرت خارق العاده ای که در استفاده از آن اطلاعات در تعاریض کلام داشته، توانسته است مضامین علمی خاصی در شعر ایجاد کند که غالب آنها پیش از او سابقه نداشته است. برای او استفاده از لغات عرب در شعر فارسی محدود به حدی نیست حتی آنها که برای فارسی زبانان غرابت استعمال دارد. با تمام این احوال چیزی که شعر خاقانی را مشکل نشان میدهد و دشوار مینمایاند این دو علت اخیر یعنی استفاده از افکار و اطلاعات علمی و بکار بردن لغات دشوار نیست، بلکه این دو عامل وقتی با عوامل مختلفی از قبیل رقّتِ فکر و باریک اندیشیِ او در ابداعِ مضامین و اختراع ترکیبات خاصِّ تازه و بکار بردن استعارات و کنایات مختلف و متعدد و امثال آنها جمع شود، فهم بعضی از ابیات او را دشوار میکند و با تمام این احوال اگر کسی با لهجه و سیاق سخن او خوگیرد از وسعت دایرۀ این اشکالات بسیار کاسته میشود. این شاعرِ استاد که مانند اکثر استادان عهد خود به روش «سنائی» در زهد و وعظ نظر داشته، بسیار کوشیده است که از این حیث با او برابری کند و در غالب قصائدِ حکمی و غزلهای خود از آن استاد پیروی نماید، و از مفاخرات او یکی آن است که خود را جانشین سنائی میداند در قطعه ای به مطلع ذیل : چون فلک دورِ سنائی درنوشت و شاید یکی از علل این امر، ذوق و علاقه ای باشد که در اواخر حال به تصوف حاصل کرده و به قول خود در سی سال چند چله نشسته بود. خاقانی در عین مداحی، مردی ابی الطبع و بلند همت و آزاده بود و با وجود نزدیکی به دربارهای معروف و علاقه ای که از جانب شروانشاه و خلیفه بتعهد امور دیوانی از طرف او شده بود، همواره از اینگونه مشاغل که به انصراف او از عوالم معنوی می انجامید اجتناب داشت بر رویِ هم این شاعر از باب علم و ادب و مقام و مرتبه ای بلند و استادی و مهارت در فن خود در شمار شاعران کم نظیر و از ارکان فارسی است و شیوۀ او که در شمار سبکهای مطبوع شعر است، پس از وی مورد تقلید و پیروی بسیاری از شاعران پارسی زبان قرار گرفت. (از تاریخ ادبیات دکتر صفا).... هان ای دلِ عبرت بین از دیده نظر کن هان جمعه 04 بهمن 1392 :: 23:52 :: نويسنده : yadgareomr
... "وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئاً قَلِيلًا". پنجشنبه 03 بهمن 1392 :: 22:56 :: نويسنده : yadgareomr
تبت [ ت ِب ْ ب ِ / ت ُب ْ ب َ / ت ُب ْ ب ِ / ت َب ْ ب َ ] |
||
|
|