یادگارِعُمر
درباره وبلاگ


حافظ سخن بگوی که بر صفحۀ جهان ------- این نقش ماند از قلمت یادگارِ عُمر ---------- خوش آمدید --- علی
نويسندگان
جمعه 21 اسفند 1394 :: 12:00 :: نويسنده : yadgareomr

بهلول. [ ب ُ ] (اِخ)

ابو وهیب بهلول بن عمرو الصیرفی کوفی معروف به بهلول مجنون.
وی در حدود ١٩٠ ه.ق. درگذشت.
وی از عقلاء مجانین خوانده شده و دارای کلام شیرین است و سخنان وی از نوادر خوانده شده است.
(از معجم المطبوعات).

نام عارفی است مشهور.
(غیاث) (آنندراج).

نام مردی معروف.
(منتهی الارب)

چه خوش گفت بهلول فرخنده خوی
چو بگذشت برعارفی جنگجوی
سعدی

من از کجا و نصیحت کنان بیهده گوی
حکیم را نرسد کدخدایی بهلول
سعدی
 

بهلول. [ ب ُ ] (ع ص، اِ)

مرد خنده رو.
مرد خندان رو.
نیکوروی.
بسیارخنده.
مرد بسیارخند.
مرد بسیارخنده.
مرد خنده رو.

|| پیشوای قوم که سردار باشد.
مهتر.
مهتر جامع هر گونه خیر.
بزرگ طایفه.
مهتر قوم.

|| خوش منش. ج، بهالیل.

|| نیکوکار.

سه‌شنبه 20 بهمن 1394 :: 20:18 :: نويسنده : yadgareomr

تَیّار.

[ ت َی یا ]
(ع ص، اِ)

موج دریا. موج آب.

کالبحر یقذف بالتّیّار تیّاراً.

این بگفت و در کشتی آز نشست وبه دریای تیّار قرین شد.

چنگیزخان به نفس خویش بدان بلاد رسید و تیّار بلا از لشکر تتار در موج بود.

|| مرد متکبر شوریده عقل لاف زن.

رجل تیّار; ای تیاه.

|| قطع عرقاً تیّاراً; ای سریع الجریة. جلدرفتار و جهنده و مواج.

سه‌شنبه 08 دی 1394 :: 11:57 :: نويسنده : yadgareomr

مقتحم. [ م ُ ت َ ح ِ ] (ع ص) آنکه بی اندیشه در کاری در می آید.

هذا فوج مقتحم معکم لا مرحبا بهم انهم صالوا النار. (قرآن).

|| بی باک. که از مرگ و گزند نهراسد. که بی ترس و بیم در کاری درآید.جسور. متهور.

تقدیر آسمانی شیر شرزه را اسیر صندوق گرداند ... و شجاع مقتحم را بد دل محترز.
(کلیله و دمنه).

آنگاه آنچه سزای چنو بی عاقبت و جزای چنان مقتحمی تواند بود در باب او تقدیم فرماید.
(کلیله و دمنه).

یکی مکاری مقتحم که غرض خویش به اقتحام حاصل کند و به مکر و شعوذه مسلم ماند.
(کلیله و دمنه).

«اوزار» هرچند شجاعی مقتحم بود، اما مردی سلیم خدای ترس بوده است.
(جهانگشای جوینی).

تولی آن ضرغام مقتحم با لشکری چون شب مُدلَهِم ... برسید.
(جهانگشای جوینی).

|| اختیارکننده.

|| غالب آمده.

|| ظالم.

|| آنکه خوار می شمرد کسی را.

|| ستارۀ فروشونده.
و رجوع به اقتحام شود.

پنج‌شنبه 03 دی 1394 :: 20:34 :: نويسنده : yadgareomr

اَرِسطَرخُس. [ اَ رِ طَ خ ُ ] (اِخ) (Aristarchus of Samos) منجم مشهور یونانی، متولد در شامِس. وی در حدود نیمۀ مائۀ سوم قبل از میلاد میزیست. او بر آن بود که کرۀ زمین به دور محور خود و گرد خورشید میگردد و همین فرضیۀ او موجب شد که «کلِه آنت» او را تکفیر کند و نیز ارسطرخس طریقه ای برای محاسبۀ فواصل نسبی زمین به خورشید و ماه کشف کرد و از او رساله ای در این موضوع باقی است که ترجمۀ فرانسه آن در پاریس به سال ١٨٢٣ م. منتشر گردیده است. قِفطی در تاریخ الحکماء (چ لیپسک ص ٧٠) آرد: ارسطرخس یونانی اسکندرانی خبیر بعلم الفلک قیم به مصنف فیه. صنف کتاب حدّ الشمس و القمر. و ابن الندیم آرد: ارسطرخس یونانی اسکندرانی، و له کتاب جرم الشمس و القمر.

دوشنبه 30 آذر 1394 :: 19:49 :: نويسنده : yadgareomr

اختلاق.

[ اِ ت ِ ] (ع مص)

اختلاق اِفک; دروغ بربافتن. دروغ نهادن. اَشِی کلام:

و انما هی تلفیق و محض اختلاق.

|| افتراء.

|| کذب ُ مخترَع.

|| خوی گرفتن.

|| معتدل شدن. تمام خلقت شدن.

|| خوشبو شدن.

دوشنبه 30 آذر 1394 :: 19:42 :: نويسنده : yadgareomr

 

مناص (ن و ص)

مَناص. [ م َ ] (ع مص) بگریختن. گریختن. گریختن و دور شدن از چیزی و جدا گردیدن و در اساس گوید: گریختن و نجات یافتن. نَوص. مَنیص. گریختن:

قال الله تعالی و لات حین مناص; ای لیس وقت تأخّر و فرار.

لایعجزه معتاص و لایوجد من قضائه مناص. (تاریخ بیهقی).

مرا از چنگال او خلاص و مناص ارزانی داشت. (سندبادنامه).

از تدبیر خلاص و مناص آن کار عاجز و قاصر آمد. (ترجمۀ تاریخ یمینی).

طریق خلاص و مناص از خصمان بی محابا ما را همین است که به داغ بندگی تو موسوم شویم. (مرزبان نامه).

ملک ... گفت چه می بینی در این کار و وجه خلاص و مناص ما از این ورطۀ مهلک چیست؟ (مرزبان نامه).

از وحشت ما من الموت خلاص و لاعنه مناص بازراست. (جهانگشای جوینی).

از کدامین بند می جویی خلاص
وز کدامین قید می خواهی مناص
مولوی

آن خراسی می دود قصدش خلاص
تا بیابد او ز زخم آن دم مناص [به معنی آخر هم تواندبود.]
مولوی

هست سنی را یکی تسبیح خاص
هست جبری را ضد آن در مناص
مولوی

|| بازپس شدن و درنگ کردن. نَوص. بازپس شدن و خویشن را بازکشیدن.

|| جنبیدن.

|| (اِ)

جای گریز. پناه جای و گریزجای. گریزگاه. پناهگاه وجای گریز. مهرب. مفر. ملجاء. جای گریختن و رهایی.

هرچه افزونتر همی جست او مناص
سوی که می شد جداتر از خلاص
مولوی

گر نبودی حبس دنیا را مناص [به معنی اوّل هم تواندبود.]
نی بدی وحشت نه دل جُستی خلاص
مولوی

شنبه 28 آذر 1394 :: 22:18 :: نويسنده : yadgareomr

مُهطِع. [ م ُ طِ ] (ع ص)

آن که بنگرد به فروتنی و خواری و برنگیرد چشم را از آن.

|| خاموش رونده به سوی کسی که آوازدهد وی را و بخواند.

|| بعیر مهطع; شتر راست گردن به سرشت.

|| شتابان. مُسرِع. شتابنده. مُهطِعین؛ شتابندگان. شتابـزدگان.

 

مُهْطِعينَ إِلَى الدَّاعِ

يَقُولُ الْكافِرُونَ :

هذا يَوْمٌ عَسِرٌ (8) القمر

مُهْطِعينَ مُقْنِعي‏ رُؤُسِهِمْ

لا يَرْتَدُّ إِلَيْهِمْ طَرْفُهُمْ

وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ (43) إبراهیم (ع)

فَمَا لِ الَّذِينَ كَفَرُواْ قِبَلَكَ مُهْطِعِينَ ؟ (36)

عَنِ الْيَمِينِ وَ عَنِ الشِّمَالِ عِزِينَ(37) المعارج

شنبه 28 آذر 1394 :: 00:01 :: نويسنده : yadgareomr

وَ ما تَسْئَلُهُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ

إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ لِلْعالَمينَ (104)

إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ لِلْعالَمينَ (87)

وَ ما هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ لِلْعالَمينَ (52)

إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ لِلْعالَمينَ (27)

پنج‌شنبه 26 آذر 1394 :: 19:31 :: نويسنده : yadgareomr

ابوالعتاهیه. [ اَ بُل ع َ ی َ ] (اِخ) ابواسحاق اسماعیل بن قاسم بن سوید بن کیسان العنزی بالولاء العینی. معروف به ابی العتاهیۀ شاعر مشهور. مولد او به عین التمر شهرکی به حجاز نزدیک مدینه است و بعضی گفته اند از اعمال سقی الفرات. و یاقوت حموی در کتاب المشترک گوید: از عین التمر نزدیک انبار است. منشأ او کوفه و مسکن وی بغداد بود. وی سفال فروشی داشت و به محبت عتبه کنیزک امام مهدی مشهور بود و بیشتر تغزلات وی راجع بدان زن است. ابوالعباس مبرّد در کامل آرد که ابوالعتاهیه هرسال به مهدی به نوروز و مهرجان از معمولات خویش هدیه فرستادی، باری سفالینه ای به حضرت خلیفه ارسال داشت و در آن جامه نرم به بوی خوش کرده و در حواشی آن این دو بیت نگاشته:

نفسی بشیء من الدنیا معلقة
الله و القائم المهدی یکفیها
انی لایاس منها ثم یطمعنی
فیها احتقارک بالدنیا و ما فیها

و مراد او از شیء دنیا عتبۀ جاریه بود. خلیفه عتبه را بدو فرستادن خواست کنیزک زاری کرد و گفت ای امیر مومنان آزرم و نیکو بندگی من فراموش کردی و مرا به مردی زشت روی کوزه گر که نان از طریق شعر بدست آرد فرستی و خلیفه بر او ببخشید و گفت سفالینۀ وی را از نقدینه انباشته به وی دهند او به کتّاب گفت قصد خلیفه انباشتن به دینار بود گفتند ما ندانیم آنرا به دراهم پُرکنیم و اگر خلیفه صریح بگفت به زر بَدَل سازیم و این اختلاف یکسال بکشید. عتبه گفت اگر این عاشق در عشق خویش دروغزن نبود یکسال در کار تبدیل درهم به دینار نمیگذاشت و مرا فراموش نمیکرد. و او را مدایحی است در حق خلیفه و عمرو بن العلا و از مولدین و در طبقه بشار و ابی نواس است. و در زهد نیز وی را اشعار بسیار است و در سال ٢١١ یا ٢١٣ ه.ق. به بغداد درگذشت و گور او به نهر عیسی رویاروی قنطرة الزیاتین است. رجوع به ابن خلکان و رجوع به تاریخ بیهقی ص ٢٣٨ و حاشیۀ آن شود.

مولّدین. [ م ُ وَل ل َ ] (اِخ) مولّدون. شاعران پس از مخضرمین و پیش از محدّثین. شاعران عرب که در اسلام متولد شدند نه در دورۀ جاهلی و از معاریف آنانند:

فرزدق،
جریر،
اخطل،
قطامی،
کمیت بن زید الاسدی،
مساور بن هند،
عدی بن رقاع،
کثیر،
عزه،
عمر بن ابی ربیعه،
راعی،
ابن مقبل،
ابن مفرغ،
لیلی الاخیلیة و غیرهم.

و تقسیم کنند شعرای عرب را از حیث زمان بدین ترتیب:

شعرای جاهلیت،

شعرای مخضرمین،

شعرای مولدین

و شعرای محدثین.

جاهلیین شعرای پیش از ظهور اسلام باشند که درک زمان مسلمانی نکرده اند.
مخضرمین آنانند که به جاهلیت زاده اند و در دورۀ اسلام درگذشته اند.
و مولّدین آنانند که در اوایل دورۀ اسلام زاده اند.
و محدّثین زماناً پس از مولّدین باشند.
(یادداشت مؤلف).

پنج‌شنبه 26 آذر 1394 :: 14:52 :: نويسنده : yadgareomr

مقامه. (رسم الخطي از ((مقامة)) عربي در فارسي.)

[ م َ م َ / م ِ ]

(از ع ، اِ)

مقامة. جای نشستن .مجلس
من بر گوشه ای از آن هنگامه و بر طرفی از آن مقامه متفکر آن مقالت و متحیر آن حالت بودم. (مقامات حمیدی چ اصفهان ص ١٧). و رجوع به مقامات شود.

|| خطبۀ منظوم و منثور. خطبه یا سخنان ادبی به نثر فنی و مصنوع توأم با اشعار و امثال و مشحون به صنایع بدیعی اعم از لفظی و معنوی، مانند مقامات بدیعی و مقامات حریری در عربی و مقامات حمیدی در زبان فارسی. ج ، مقامات
این هر دو مقامۀ سابق و لاحق که به عبارت تازی و لغت حجازی ساخته و پرداخته شده است اگرچه بر هر دو مزید نیست، اما عوام عجم را مفید نه. (مقامات حمیدی چ اصفهان ص ٤). و رجوع به مقامات شود.

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران