یادگارِعُمر
درباره وبلاگ


حافظ سخن بگوی که بر صفحۀ جهان ------- این نقش ماند از قلمت یادگارِ عُمر ---------- خوش آمدید --- علی
نويسندگان
جمعه 08 خرداد 1394 :: 23:51 :: نويسنده : yadgareomr

" وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ

إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ

كُلُّ أُولئِكَ

كانَ عَنْهُ مَسْؤُلًا ".

بنا به قرائت معروف: " لا تقفُ " (به سكون قاف و ضمه فاء) از مادّۀ " قفا - يقفو - قفوا " و به معناى «متابعت» است، قافيه شعر را هم از اين جهت قافيه میگويند كه آخر هر مصراع با آخر مصراعهاى قبل از خودش «متابعت» میكند.
و بنا به قرائت غير معروف كه " لا تقُف " (با ضمه قاف و سكون فاء) قرائت كرده‏ اند از مادّۀ " قاف " گرفته‏ اند كه به همان معناى «متابعت» است، و لذا از بعضى اهل لغت نقل شده كه گفته‏ اند:
مادۀ دومى از مادّۀ اولى قلب شده، مانند لغت " جبذ " كه از مادّۀ " جذب " قلب شده و هر دو به يك معنا است، و لذا علم قيافه‏ شناسى را از اين نظر قيافه گفته‏ اند كه دنبال جاى پا را گرفته و به مقصود راهنمايى میشود.
اين آيه از پيروى و متابعت هر چيزى كه بدان علم و يقين نداريم نهى می‏كند، و چون مطلق و بدون قيد و شرط است پيروى اعتقاد غير علمى و همچنين عمل غير علمى را شامل گشته و معنايش چنين میشود:
به چيزى كه علم به صحّت آن ندارى معتقد مشو، و چيزى را كه نمیدانى مگو، و كارى را كه علم بدان ندارى مكن، زيرا همۀ اينها پيروى از غير علم است، پيروى نكردن از چيزى كه بدان علم نداريم و همچنين پيروى از علم در حقيقت حكمى است كه فطرت خود بشر آن را امضاء میكند. ...

جمعه 08 خرداد 1394 :: 23:38 :: نويسنده : yadgareomr

زرتشت.

[ زَ ت ُ ]
(اِخ)

زردشت را زرتشت گویند که پیشرو و پیشوای آتش پرستان است.
(برهان) (آنندراج).

بمعنی زردشت.
(جهانگیری).

یکی از نامهای شت زردشت.
(ناظم الاطباء).

اصل آن زَرَثـوشـتَـرَ است.
(یادداشت به خط مرحوم دهخدا).

زردشت.

نام شخصی است از نسل منوچهر.
شاگرد افلادوس حکیم که شاگرد فیثاغورث بود و در زمان گشتاسب دعوی نبوت کرد و مجوس او را پیغمبر دانند و زند را کتاب آسمانی گویند و زعم فردوسی آن است که او از نسل ابراهیم (ع) است و نامش ابراهام و زردشت لقب او همچنانکه نام حضرت ابراهیم اپراهام و زرتشت لقب او، چنانکه میگوید:

نهم پور زردشت پیشین بد او
براهیم پیغمبر راستگو

و معنی ترکیبی آن، زردشت یعنی آنکه «زر» پیش او «زشت» و مبغوض است، چنانکه در لغت دشت گذشت و اکثر اهل اسلام او را کاذب و ساحر دانند و شیخ مقتول و فاضل شَهرزوری و علامۀ شیرازی و جمعی از متأخرین، چون علامۀ دوانی و میرصدرالدین و غیاث الدین منصور او را نبی فاضل و حکیم کامل دانند و الله اعلم و زراتشت، زرداهشت، زردهشت، زرادشت و زراهشت نیز گویند و بعضی گفته اند او آذربایجانی بود، چون گشتاسب معجزه طلب کرد، به کورۀ مس تفته اندررفت. و در فقه امامیه از اهل بیت منقول است که مجوس را شبه کتاب از آن ثابت کنند که ایشان را رسولی بود زردشت نام، قوم فرس وی را تصدیق نکردند و بکشتند و کتاب وی بسوختند و بعد از قتل پشیمان شدند و هر کس هرچه از کتاب وی یادداشت نوشتند و خود نیز چیزی بدان دربستند و آن «زند» است که الحال در میان است.
(فرهنگ رشیدی) (از غیاث اللغات).

رجوع به تاریخ ایران باستان، یشتها، مزدیسنا، یسنا، خرده اوستا و زردشت شود.

جمعه 08 خرداد 1394 :: 23:31 :: نويسنده : yadgareomr

وافِد.

[ ف ِ ]
(ع ص)

بر سویی آینده.
بر سویی پیش کسی رونده.
ج، وفود. اوفاد. وفد.

|| آینده.

|| آن که مرکب نجیب سوار شود.

|| سنگخوار و شتر پیشی گیرنده.
شتر پیشرو و سنگخوار پیشی گیرنده در سیر.

|| بر زمین زننده و افکننده.

|| (اِ)

تندی دو رخسار که وقت خائیدن بلند شود. و آن در پیری زائل شود.
برآمدگی گونه هنگام جویدن که در روزگار پیری از میان میرود.

جمعه 08 خرداد 1394 :: 13:39 :: نويسنده : yadgareomr

داراشکوه.

[ ش ُ ]
(اِخ)

یکی از شاهزادگان تیموری هند، فرزند شاه جهان. عالم و ادیب و شاعر و دارای تألیفات و دیوان اشعار بوده است. ولادت او در سال ١٠٢٤ ه.ق و درگذشت او در سال ١٠٦٩ ه.ق واقع شده است. کتابهای او بنامهای «مجمع البحرین»، «سفینة الاولیاء»، «حسنات العارفین» و «حق نامه» موسوم است و علاوه بر اینها دیوان شعری هم دارد. بزبان قدیم هند (سنسکریت) آشنا بوده است . و از زبان سنسکریت کتابی بنام «سرّالاسرار» به فارسی ترجمه کرده است. در اشعار، خود را «قادری» خوانده و این کلمه در حقیقت تخلص او است.
(قاموس الاعلام ترکی ).
داراشکوه بدست برادرش اورنگ زیب بقتل رسید.
رجوع به قادری شود.

قادری.

[ دِ ]
(اِخ)

هندوستانی. نام وی محمد و ملقب به داراشکوه پسر بزرگ و ولی عهد شاه جهان پادشاه هندوستان است. اورنگ زیب برادر کوچک او بر وی خروج کرد و پس از استیلاء او را به قتل رسانید. وی اگر چه سلطان و سلطان زاده بود اما تحصیل مقامات عرفانیه نمود. با سعیدای سرمد دوستی داشت و با ملاشاه بدخشانی ارادت و اخلاص میورزید و چون سلسلۀ ملاشاه و میان شاه میر لاهوری به طریقۀ قادریه منسوب بود قادری تخلص نمود. رساله ای در توحید شطحیات اهل یقین مرقوم آورده و آن را حسنات العارفین نام کرده. سفینة الاولیاء نیز از مؤلفات او است. گاهی شعر میگفته و از اوست:

هر خم و پیچی که شد از تار و زلف یار شد
دام شد، زنجیر شد، تسبیح شد، زنار شد.

با دوست رسیدیم چو ازخویش گذشتیم
از خویش گذشتن چه مبارک سفری بود.

جهان چیست ماتم سرائی در او
نشسته دو سه ماتمی رو برو
جگرپاره ای چند بر خوان او
جگرخواره ای چند مهمان او.

از اصل حقیقت چو خبردار شدی
از یار بدان جمله که هشیار شدی
چون فاعل خیر و شر خدا را دیدی
دیدی گنه از خویش و گنهکار شدی.

کی کار تو در شمار حق می آید
یا قلب تو در عیار حق می آید
باید که تو عین خویش دانی حق را
فانی شدنت چه کار حق می آید.

عارف دل و جان تو معیّن سازد
خاری که کند بجاش گلشن سازد
کامل همه را ز نقص بیرون آرد
یک شمع هزار شمع روشن سازد.

و رجوع به داراشکوه شود.
(ریاض العارفین).

جمعه 08 خرداد 1394 :: 13:29 :: نويسنده : yadgareomr

گاتها.

(اِخ)

کهنه ترین و مقدسترین قسمت اوستا گاتها میباشد که در میان یسنا جای داده شده است در خود اوستا گاثا و در پهلوی گاس آمده و جمع آن گاسان میباشد و گاسانیک ترکیب صفتی آن است یعنی مربوط به گاتها در پهلوی نیز بطور خصوصی هر فرد از اشعار گاتها را (گاس) گویند در سانسکریت هم این کلمه گاثا میباشد. در کتب مذهبی بسیار کهن برهمنی و بودایی گاتا عبارت است از قطعات منظومی که در میان نثر باشد. گاثای اوستا نیز اصلاً چنین بوده است و به مناسبت موزون بودن است که بخش مزبور، گاتها (یعنی سرود و نظم و شعر) نامیده شده است. از زمان بسیار قدیم، ایرانیان گاثا را از سخنان فرخندۀ خود وخشور زرتشت سپنتمان میدانستند لذا احترامی خاص برای آن قائل بودند ولی تحقیقات دانشمندان مانند میه ثابت کرده است که همۀ سرودهای گاثها از زرتشت نیست و از آن میان برخی پرداختۀ نخستین پیروان او میباشد در اوستای عهد ساسانیان گاتا در سر نخستین نسک گاسانیک که موسوم بود به ستوت یشت جای داشت در یسنای ٥٧ بند ٨ آمده :
«ما می ستائیم فرخنده سروش را، کسی که نخستین بار پنج گاتهای زرتشت سپنتمان مقدس را بسرود.»
کلیۀ گاتها ١٧ هائتی (فصل) است و شامل ٢٣٨ قطعه و ٨٩٦ بیت و ٥٥٦٠ کلمه میباشد. این اشعار قدیمترین آثاری است که از روزگار پیشین برای ما تا امروز باقیمانده است. گاتها از حیث صرف و نحو و زبان و فکر با دیگر قسمتهای اوستا فرق دارد و نیز بسا لغاتی که در آن استعمال شده در دیگر بخشها نیامده و مطابق آنها را در قدیمترین کتب مذهبی برهمنان باید جست. گاتها روزی جزو کتاب بسیار بزرگی بوده و لابد همان است که مورخ یونانی هرمیپوس از آن سخن رانده است. نظر بمعنی گاتها در کتب برهمنان و بودائیان گاتهای اوستا را نیز باید در قدیم جزو مطالب منثوری تصور کرد که امروز در دست نیست. برای آنکه مطالب را مختصر کرده به شکلی درآورند که مردم بتوانند به حافظه بسپرند متوسل به شعر میشدند. این طرز نگارش بویژه در میان اقوام هند و اروپائی متداول بوده است. گاتهای اوستا شامل پنج قسمت است و بمنزلۀ پنج کتاب اسفار تورات است که یهودیان آنها را از خود موسی دانسته احترام خاصی برای آنها منظور دارند. نخستین موسوم است به «اهنود»، دوم موسوم است به «اشتود»، سوم به نام «سپنتمد»، چهارم موسوم به (وهوخشتر) و پنجمین گاتها به (وهشتواشت) نامزد است.
رجوع به گات شود.
(مزدیسنا، دکتر معین).
و رجوع به گاتهای پورداود شود.
کریستن سن در فصل سوم (آئین زردشتی دین رسمی کشور) نویسد: که هر ماه سی روز است. که نام آنها مأخوذ از اسامی ایزدان است هفت روز اول ماه بترتیب بنام اوهرمزد و شش امهراسپندان نامیده میشود; بعد از ماه آخر پنج روز اندر گاه (خمسۀ مسترقه) بر ٣٦٠ روز سال اضافه میکردند و هر یک از این پنج روز را به نام یکی از گاتاهای پنجگانه میخواندند.
(ترجمۀ ایران در زمان ساسانیان).

جمعه 08 خرداد 1394 :: 13:23 :: نويسنده : yadgareomr

یشت.

[ ی َ ]
(اِخ)

نام یکی از نسکهای اوستا و کلمۀ اوستایی آن یشتی از ریشۀ کلمۀ یسنا میباشد.
رجوع به یشتها شود.

یشتن.

[ ی َ ت َ ]
(مص)

به لغت زند وپازند، آهسته دعا خواندن بر طعام و زمزمه کردن مغان در وقت طعام خوردن و درخواست نمودن و استدعا کردن ونیاز کردن و ستایش نمودن.
(از برهان) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
یشتن مصدر پهلوی (هم ریشۀ یزشن) به معنی خواندن کتاب مقدس و اوراد.
(یادنامۀ پورداود)
آن چهل هزار مرد بر یزشن کردن ایستادند و درونی (
درون، ناني که پس از انجام دادن تشريفات ديني خورند. (يادنامه ٌ پورداود.) بیشتند و قدری په [ پیه ] برآن درون نهادند چون تمام بیشتند یک قدح شراب به ویراف دادند.
(از ترجمۀ ارداویراف نامه به نقل یادنامۀ پورداود).
و رجوع به یزشن شود.

یشته کردن.

[ ی َ ت َ / ت ِ ک َدَ ]
(مص مرکب)
دعا خواندن و نماز کردن و درود خواندن بر طعام.
(ناظم الاطباء).
زمزمه کردن.
(آنندراج).

یشتها.

[ ی َ ]
(اِخ)

یشت به معنی نیایش و فدیه و مانند آن است و آن مجموعۀ سرودهایی برای هرمزد و ایزدان هفتگانه یعنی امشاسپندان و فرشتگان دیگر است و ظاهراً اصلاً این مجموعه موزون بوده است و آن جزوی از اوستای کنونی است.
(یادداشت مؤلف).
یشت ، کلمۀ اوستایی آن یشتی از ریشۀ کلمۀ یسنا برای ستایش به طور عموم آمده و یشتها به ویژه برای ستایش آفریدگار و نیایش امشاسپندان و ایزدان. در فرهنگهای پارسی یشتن را به معنی عبادت کردن گرفته اند. مؤلف برهان می نویسد: «یشتن به لغت زند و پازند (!) به معنی زمزمه کردن و چیزی خواندن باشد بر طعام، و آن عبادتی است مغان را در وقت طعام خوردن». پیداست که در این تعبیر معنی یشتن را از عمومیت ساقط و به باژ و زمزمه تخصیص داده است. زراتشت بهرام پژدو در ارداویرافنامه گوید:
چو از کار یزشچاری گذشتند
از اول کار، جایی می بیشتند.
و نیز:
ز بیم کارزار و قحط و کشتن
نبد پروای دین و باژو یشتن .
و یشت در برهان «نام نسکی باشد از کتاب زند» زراتشت بهرام در زراتشت نامه گوید:
ز بهر روان هرکه فرمود یشت
پشیمان شد از گفت خود بازگشت.
یشتها امروز اگرچه ترکیب شعری ندارد، ولی هنوز هم کلامش موزون و با طرزی شاعرانه، با عبارات بلند و تخیلات عالی سروده شده است. اصلاً همۀ یشتها منظوم بوده. منتها دارای اوزان هجایی، و مانند «گاتها» به قطعات و بیتها منقسم و شمارۀ هجاهای آن ٨ و گاهی ١٠ و١٢ بوده است. بعدها به واسطۀ تصرفاتی که در آنها شده و به علت تفسیر که به تدریج جزو متن گردیده ترکیب شعری آن بهم خورده است. با وجود این، اوزان آن به خوبی معلوم است و میتوان دوباره به شکل اصلی درآورد. برخی از یشتها بسیار قدیمی به نظر میرسند. اکنون ٢١ یشت موجود است که بعضی از آنها کوتاه و بعضی دیگر بسیار بلندند. اسامی یشتها به قرار ذیل است:
١ - هرمزد یشت ٢ - هفت امشاسپند یشت ٣ - اردیبهشت یشت ٤ - خرداد یشت ٥ - آبان یشت ٦ - خورشید یشت ٧ - ماه یشت ٨ - تیر یشت ٩ - گوش یشت ١٠ - مهر یشت ١١ - سروش یشت ١٢ - رشن یشت ١٣ - فروردین یشت ١٤ - بهرام یشت ١٥ - رام یشت ١٦ - دین یشت ١٧ - ارد یشت ١٨ - اشتاد یشت ١٩ - زامیاد یشت ٢٠ - هوم یشت ٢١ - ونند یشت. از این میان خصوصاً یشتهای ٥ و٨ و١٠ و١٣ و١٤ و١٧ و١٩ بسیار قدیمند. (از یشتها)
(مزدیسنا و تأثیر آن در ادبیات فارسی).
در برهان و آنندراج و ناظم الاطباء آن را نسکی از نسکهای زند آورده اند که درست نیست.

جمعه 08 خرداد 1394 :: 13:12 :: نويسنده : yadgareomr

کیقباد.

[ ک َ / ک ِ ق ُ ]
(اِخ)

نام اولین پادشاه از سلسلۀ کیان.
(ناظم الاطباء).

نام پادشاهی عظیم الشأن از ایران که کمال عیاش بود و صد سال پادشاهی کرد.
(غیاث) (آنندراج).

کیقباد سرسلسلۀ پادشاهان کیانی است. راجع به او و پادشاهان دیگر این سلسله تقریباً مندرجات مورخین موافق است. پس از مردن «گرشاسب» آخرین پادشاه پیشدادی با اینکه «طوس» و «گستهم» پسران «نوذر» در حیات بودند و خاندان «فریدون» هنوز از میان نرفته بود اما چون «فرّ ایزدی» با آنان نبود، ناگزیر به پادشاهی نرسیدند. پس از مشورت «زال» با موبدان، «کیقباد» را که دارای فرّ ایزدی و برازندۀ تاج و تخت بود به شهریاری برگزیدند و «رستم» پسر زال به «البرزکوه» رفت و او را به «استخر» آورد. بعد از رسیدن کیقباد به پادشاهی «تورانیان» که به «ایران» هجوم آورده بودند، شکست یافته برگشتند.
(از یشتها تألیف پورداود)

جمعه 01 خرداد 1394 :: 17:41 :: نويسنده : yadgareomr

 الحُسَين السِّبْط
(4 - 61 ه.ق. 625 - 680 م.)

الحسين بن عليّ بن أبي طالب،
الهاشمي القرشي
العدناني،
أبو عبد الله:
السبط الشهيد،
ابن فاطمة الزهراء.
و في الحديث:
الحسن و الحسين سيدا شباب أهل الجنة.
ولد في المدينة،
و نشأ في بيت النبوة،
و إليه نسبة كثير من الحسينيين.
و هو الّذي تأصلت العداوة بسببه
بين بني هاشم و بني أمية
حتى ذهبت بعرش الأمويين.
و ذلك أن معاوية ابن أبي سفيان لما مات،
و خلفه ابنه يزيد،
تخلف الحسين عن مبايعته،
و رحل إلى مكة في جماعة من أصحابه،
فأقام فيها أشهرا،
و دعاه إلى الكوفة
أشياعه
(و أشياع أبيه و أخيه من قبله) فيها،
على أن يبايعوه بالخلافة،
و كتبوا إليه
أنهم في جيش متهيئ للوثوب
على الأمويين.
فأجابهم،
و خرج من مكة
في مواليه و نسائه و ذراريه
و نحو الثمانين من رجاله.
و علم يزيد بسفره
فوجه إليه جيشا
اعترضه في كربلاء
(بالعراق - قرب الكوفة)
فنشب قتال عنيف
أصيب الحسين فيه بجراح شديدة،
و سقط عن فرسه،
فقتله سنان بن أنس النخعي
(و قيل الشمر بن ذي الجوشن)
و أرسل رأسه و نساؤه و أطفاله
إلى دمشق
(عاصمة الأمويين)
فتظاهر يزيد بالحزن عليه.
و اختلفوا في الموضع الّذي دفن فيه الرأس
فقيل في دمشق،
و قيل في كربلاء، مع الجثة،
و قيل في مكان آخر،
فتعددت المراقد،
و تعذرت معرفة مدفنه.
و كان مقتله (رضي الله عنه)
يوم الجمعة
عاشر المحرم،
و قد ظل هذا اليوم يوم حزن و كآبة
عند جميع المسلمين
و لا سيما الشيعة.
و للفيلسوف الألماني «ماربين»
كتاب سماه
«السياسة الإسلامية»
أفاض فيه بوصف استشهاد الحسين،
و عدّ مسيره إلى الكوفة
بنسائه و أطفاله سيرا إلى الموت،
ليكون مقتله ذكرى دموية لشيعته،
ينتقمون بها من بني أمية،
و قال:
لم يذكر لنا التاريخ
رجلا
ألقى بنفسه و أبنائه و أحب الناس إليه
في مهاوي الهلاك
إحياء لدولة سلبت منه،
إلا الحسين،
ذلك الرجل الكبير
الّذي عرف كيف يزلزل ملك الأمويين الواسع
و يقلقل أركان سلطانهم.
و كان نقش خاتمه
«الله بالغ أمره».
و مما كتب في سيرته
«أبو الشهداء: الحسين بن علي - ط»
لعباس محمود العقاد،
و «الحسين بن علي - ط»
لعمر أبي النصر،
و «الحسين عليه السلام - ط»
جزءان،
لعلي جلال الحسيني.

شنبه 26 اردیبهشت 1394 :: 18:35 :: نويسنده : yadgareomr

المناقب

ابن شهرآشوب

قرن 6 ه.ق.

ج 1

ص 217

لَولاكَ لَما خَلَقتُ الأَفلاکَ

شنبه 26 اردیبهشت 1394 :: 18:25 :: نويسنده : yadgareomr

...

چون بدانستیم ما کاین «تن» نه ایم
از «وَرایِ تَن»،  به «یزدان» میزئیم

ای خُنُك آن را كه «ذاتِ» خود شناخت
اندر اَمنِ سَرمَدی قَصری بساخت

كودكی گریَد پـی جوز و مویز
پیشِ «عاقل» باشد آن بس سهل چیز

پیشِ «دل» جوز و مویز آمد «جسد»
«طفل»، كی در دانشِ «مَردان» رَسد؟

هر كه «محجوب» ست، او خود كودكی ست
«مرد» آن باشد، كه بیرون از «شكّی» ست

گر به ریش و خایه مَردَستی كسی
هر بُزی را ریش و مو باشد بسی

پیشوایِ بَد بُوَد آن بُز، شتاب
میــبَرَد اصحاب را پیشِ قَصّاب

ریش را شانه زدی كه سابِقَم
سابقی، لیكِن به سویِ دَرد و غَم

هین، «رَوِش» بُگزین و تَركِ ریش كُن
تركِ این ما و من و تَشویش كُن

ریشِ خود را خنده زاری کرده ای
ناز  کم کُن، چونـکه ریش آورده ای

تا شَوی چون بویِ گُل با عاشقان
پیشوا و رهنمای گلسِتان

چیست بویِ گُل؟ دَمِ عقل و خِرَد
شد قَلاووزِ  رَهِ «مُلكِ اَبَد»

***

مثنوی معنوی

دفتر 5

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران