یادگارِعُمر
درباره وبلاگ


حافظ سخن بگوی که بر صفحۀ جهان ------- این نقش ماند از قلمت یادگارِ عُمر ---------- خوش آمدید --- علی
نويسندگان
پنج‌شنبه 06 آذر 1393 :: 22:03 :: نويسنده : yadgareomr

سامری.
نام او موسی بن ظفر (منتهی الأرب:
موسي بن طلف)، قریب و مهتر موسی علیه السلام بود و او گوسالهای زرین مرصع بجواهر ساخته، و خاک نعل بُراقِ جبرئیل علیه السلام که در روز غرق فرعون بدست آورده بودند در اندرون آن در دمیده هر چه بانگی که ملایم گاو است از او برآمده; پس گفت آنچه گفت و بدین احتیال نُه و نیم سبط گوساله پرست شدند. در تفسیرِ زاهدی مرقوم است که سامری تا قیامت زنده خواهد بود. چون بنزدیک آدمی شود در اندامش آتش خیزد، لامساس گویان بگریزد. یعنی مرا مساس مکنید و این دعاء موسی علیه السلام بود. کما قال اصدق القائلین تعالی و تقدس: فاذهب قال لک فی الحیوة ان نقول لامساس. (شرفنامۀ منیری). نام مردی است که در غیبت موسی گوسالهای کرد از زر و آن بانگ کردی و بنی اسرائیل را آنگاه که موسی به طور بود بپرستش گوسالهای گمراه ساخت. (مؤلف). نام مردی زرگری منافق در بنی اسرائیل. (دهار) (ترجمان علامۀ جرجانی). صاحب قصص الانبیاء آرد: گویند که جبرئیل (ع) او را پرورده بوده و آن آنچنان بود که در آن وقت که بنی اسرائیل از فرعونیان بگریختند این سامری طفل بود او را در سر راه گذاشته بودند. خدای، جبرئیل علیه السلام را فرمود تا آن بچه را برداشت و هشتاد ماه او را در پر خویش میداشت روزی مادر و پدرش نشسته بودند از فرزند یاد آوردند و بگریستند حق تعالی جبرئیل را فرمان داد تا آن کودک را بر در خانۀ ایشان نهاد. سامری میگریست از فراق جبرئیل. پدر و مادر، سامری را دیدند و او را شناختند و شاد شدند پس بنی اسرائیل سامری را بزرگ میداشتند که وی را جبرئیل پرورده بود در آن وقت سامری گفت مرا با شما حاجتی است بر وی جمع آمدند و گفتند بگو چه سخن داری گفت بدانید که موسی با هفتاد تن از میان شما بیرون رفته است و همه هلاک شدند اکنون میخواهم خدای موسی بشما بنمایم گفتند روا باشد. سامری زرگر بود قالبی درست کرد از گل بر مثال گوساله در زیر زمین پنهان کرد و هیزم بالای آن بنهاد بنی اسرائیل را گفت هر یک دیناری زر بدین آتش اندازید چنان کردند آن میگداخت و بقالب فرومیشد آورده اند که ششهزار درهم در آن قالب انداختند و ندانستند که در زیر آن قالبی است قالب پرگشت آتش فرونشاندند. آنگاه سامری آمد و گوساله را بیرون آورد و روش گردانید و به روی زمین نهاد تا خلق را بدان دعوت کند. روز غرق فرعون، سامری دانسته بود که جبرئیل کجا رود و از کجا میگذرد و خوانده بود که هر که از زیر سم اسب جبرئیل خاک بردارد و بر هر چیز که ریزد آن چیز بسخن درآید از آن خاک برداشته بود و بر دهان گوساله ریخت و بانگ بکرد خلق چون آن بدیدند، همه بیکباره سجده کردند و گوساله پرست شدند قوله تعالی فقبضت قبضة من اثر الرسول فنبذتها و کذلک سولت لی نفسی. (قرآن). چون گوساله را سجده کردند سامری گفت: هذا الهکم و اله موسی . (قرآن); گفت اینک خدای شما و خدای موسی. و همۀ بنی اسرائیل سجده کردند مگر دو سبط که سجده نکردند و بنی اسرائیل دوازده سبط بودند و هر سبطی پنجاه هزار مرد. خدای تعالی زمین را فرمان داد که آن دو سبط را که مؤمن بودند در خود کشیده بکناره کوه قاف بیرون آورد و همه به یک مقام خانه ساختند و در خانه ها سجده کردند و عبادت میکردند خدای تعالی آن وادی را که ایشان بودند چندان نعمت بیافرید که صفت نتوان کرد چندان که میخوردند تمام نمیشد چون بامداد میشدی همچنان برقرار خود بودی... بعد از آن موسی چون از کوه طور باز آمد آن قوم را دید همه گوساله پرست شده اند. موسی هارون را گفت که تو خلیفه بودی چون بگذاشتی که قوم گوساله پرست شدند هارون گفت فرمان نبردند چون من تنها بودم مرا ضعیف شمردند خواستند مرا بکشند موسی از غیرت و حمیت لوحها بینداخت و غل در گردن برادر کرد و میکشید موسی محاسن هارون را نگرفته بود ولیکن هارون از بهر آن گفت که محاسن مرا مگیر که موسی را شرم آید و دست از وی بدارد موسی گفت که این گوساله درست کرد؟ گفتند سامری، او را طلب کرد گفت تو را که فرمود که فتنه در میان قوم اندازی ایشان را از راه بیرون بری. قال بصرت بما لم یبصروا به فقبضت قبضة من اثر الرسول (قرآن); من آن دیدم که شما ندیدید قبضۀ خاکی از زیر سم اسب جبرئیل برگرفته بودم در دهان گوساله دمیدم بسخن آمد. موسی سر بسوی آسمان کرد و گفت الهی اگر گوساله را سامری کرد که او را بسخن آورد، ندا آمد که یا موسی گوساله را سامری کرد من او را بسخن آوردم موسی بانگ برآورد و گفت: ان هی الافتنتک تضل بها من تشاء. (قرآن). ندا آمد: یا موسی قوم را به هارون سپاری ندانی که همچنین باشد و آن قوم را نتوانست نگاه دارد چرا قوم را به من نسپردی تا بسلامت به تو باز دهم... از سر ایشان باز شد و بنی اسرائیل روی به عبادت کردند و به حکم توریة کار کردند و بعضی هنوز در گوساله مینگریستند موسی سوگند یاد کرد که آن گوساله را پاره پاره کند و به دریا اندازد. (از قصص الانبیاء). صاحب حبیب السیر آرد: سامری به روایت طبری شخصی بود موسوم به موسی بن ظفر از اهل عراق او به عبادت اصنام قیام و اقدام مینمود. و او در زمان نبوت موسی علیه السلام به مصر آمده سعادت ایمان دریافت و در آن وقت که بنی اسرائیل از موسی التماس کردند که: اجعل لنا الهاً کما لهم الهة (قرآن). سامری کمال بلاهت اسرائیلیان را دانسته بخاطرش گذشت که آن مردم را بسهولت در وادی ضلالت میتوان انداخت و چون موسی از آنچه با قوم وعده فرموده بود چند روزی زیاده در کوه طور توقف نمود بنی اسرائیل مضطرب شده هارون را گفتند خلف در وعدۀ موسی بوقوع انجامید و نمیدانیم که کلانتران ما را کجا برد و از آن می اندیشیم که ایشان را کشته باشند سامری که این سخن را شنید مجال سلطنت یافته و گفت ای قوم من میدانم که موسی چرا دیر می آید. بنی اسرائیل گفتند آنچه میدانی بگو سامری گفت بسبب ملابس و اسلحه و حلی فرعون و قبطیان که شما بخلاف رأی موسی متصرف گشتید خاطر آن جناب رنجش تمام پیدا کرده و از میان شما کنار گرفته تا اگر به شآمت نافرمانی قوم بلایی نازل گردد اینجا نباشد اکنون مصلحت آن است که از سر آن اموال درگذارید بی شبهه چون بر این موجب عمل نمائید کلیم الله مراجعت نماید، یهود این سخن را بسمع قبول جای دادند و آنچه از غنایم قبطیان گرفته بودند در چاهی انداختند و سر آن چاه را استوار ساختند بعد از دو سه روز کرت دیگر سامری با بنی اسرئیل گفت که موسی بمیان شما نخواهد آمد تا وقتی که آن اموال را نگذارید و نسوزید. یهود ثانیاً رأی سامری را مستصوب شمرده سر آن چاه را باز کردند و آنچه از غنایم سوختنی بود در آتش انداختند و اجناس گداختنی را تسلیم سامری نمودند تا بصناعت صباغت که میدانست بگدازد و آن ضال مضل طلا ونقره را بر هم گداخته گوساله ساخت و کف خاکی که از زیر سم اسب روح الامین برداشته بود در جوف آن گوساله ریخت و فی الحال از گوسالۀ زرین صدایی ظاهر شد و بقولی اجزاء آن هیکل متحول به گوشت و پوست پی و استخوان گشت و چون این صورت غریب روی نمود سامری اسرائیلیان را گفت این گوساله خدای شما و موسی است او را عبادت کرده التماس نمائید که موسی را بمیان شما بازگرداند یهود فریب یافته کمر گوساله پرستی بر میان بستند. (از حبیب السیر)

بانگ گاوی چه صدا باز دهدعشوه مخر
سامری کیست که دست از ید بیضا ببرد.
حافظ

کرشمه ای کن و بازار ساحری بشکن
بغمزه رونق ناموس سامری بشکن .

حافظ

چهارشنبه 28 آبان 1393 :: 21:06 :: نويسنده : yadgareomr

آیینِ کرَم بین که سگِ خویش شمُردند
رِندانِ خرابات منِ بی سر و پا را

عاشق اصفهانی رحمة الله تعالی علیه و رضوانه
مؤلف مجمع الفصحاء آرد:
نام او آقامحمد و شغل وی خیاطت و حالتش قناعت، طبعش عالی و اشعارش حالی در شیوۀ غزل سرایی طرزی دلپسند دارد. معاصر هاتف و آذر بوده است و او راست: دیوان غزلیات. گویند اشعار او به ده هزار رسیده است در غزلیات مضامین عاشقانه دارد از آن جمله است:
تاجر عشقم به کف مایه و سودم وفا
تا که شود مشتری؟ تا چه دهد در بها؟
ما و دلِ بی نصیب هر دو فقیر و غریب
تا که شود مهربان؟ تا که شود آشنا؟
وفات وی به سال ١١٨١ ه.ق. اتفاق افتاده است.
(از مجمع الفصحاء).
و رجوع به الذریعه شود.

چهارشنبه 28 آبان 1393 :: 20:49 :: نويسنده : yadgareomr

آیینِ کرَم بین که سگِ خویش شمُردند
رِندانِ خرابات منِ بی سر و پا را

پنج‌شنبه 22 آبان 1393 :: 22:16 :: نويسنده : yadgareomr

منم این بی تو که پروای تماشا دارم
کافَرم گر دلِ باغ و سَرِ صحرا دارم

بر گلستان گذرم بی تو و شرمم ناید
در ریاحین نگرم بی تو و یارا دارم

که نه بر نالۀ مرغان چمن شیفته‌ام
که نه سودای رُخِ لالۀ حَمرا دارم

بر گلِ روی تو چون بلبلِ مستم واله
به رخِ لاله و نسرین چه تمنّا دارم؟

گر چه لایق نبوَد دستِ من و دامنِ تو
هر کجا پای نهی فَرقِ
سَر آنجا دارم

گر به مسجد رَوَم؛ ابروی تو محراب من ست
ور به آتشکده؛ زلفِ تو چلیپا دارم

دلم از پختنِ سودای وصالِ تو بسوخت
تو منِ خام طمع بین که چه سودا دارم؟

عقلِ مسکین به چه اندیشه فَرادَست کنم؟
دلِ شیدا به چه تدبیر شکیبا دارم؟

سَرِ من دار که چشم از همگان دَردوزم
دستِ من گیر که دست از دو جهان وادارم

با تواَم یک نفس از هشت بهشت اولیتر
من که امروز چنینم غمِ فردا دارم

«سعدیِ» خویشتنم خوان که به معنی زِ تواَم
که به صورت نسب از آدم و حوّا دارم

*******

شیخ  سعدی
رحمة الله تعالی علیه
قرن 7 ه.ق.


دوشنبه 19 آبان 1393 :: 23:44 :: نويسنده : yadgareomr

شیث علیه السلام
نام پیغمبر که پسر آدم (ع) بود.
فرزند آدم (ع)، وصی پدر و ولیعهد اوست و اول کسی که کعبه را بگل و سنگ بنا کرده و پنجاه صحیفه بر وی نازل شد و هفتصدودوازده سال زندگی کرد. بعد فوت در غار بوقبیس مدفون گشت.
نام پیغمبری است.
او پسر آدم و حواست که در ١٣٠ سالگی آدم برای او بوجود آمد و ٩١٢ سال بزیست. گویند که مخترع حروف هجائیه شیث بود.
نام پسر آدم ابوالبشر که پیغامبری داشت.
نام پیغامبری.
لقب او، وصی و ولی عهد.
شیث نبی پس از آدم (ع) اول شخصی که بتعلیم علوم و صنایع پرداخت و نهصدودوازده سال زندگی کرد.
شیث بن آدم، گویند اول کسی بود که علم طب را از آدم به ارث برد.
در عبری «شیث»، فرزند سوم آدم و حوا زمانی که آدم به سن ١٣٠ سالگی رسیده بود پنج سال پس از قتل هابیل شیث بدنیا آمد و آدم او را وصی و خلیفۀ خود قرار داد و ساعات شب و روز را به او آموخت و تمام بشر از نسل او هستند زیرا هابیل فرزند نیاورد و فرزندان قابیل در طوفان از میان رفتند. و گویند شیث تا هنگام مرگ در مکه مقیم بوده و بحج و عمره میرفته است و او خانۀ کعبه را با سنگ و گل بنا نمود و به پسرش انوش وصیت کرد و در غار کوه ابوقیس در جوار آدم و حوا مدفون گردید و ٩١٢ سال زندگی کرد و گویند او با خواهرش حزوره ازدواج نمود. روایات متأخر چنین نقل کنند که شیث از هر حیث شبیه آدم بود و قسمت عمدۀ زندگی خود را در شام گذراند و برخی دیگر گویند که در شام متولد گردید و میرخوند در روضة الصفا پاره
ای از دستورات و سنن ابداعی شیث را ذکر میکند.
طبری نام او را، شث، شاث نویسد و گوید شاث اسمی است که عبری و معنی شیث عطای الهی است یعنی بجای هابیل به آدم عطا گردید.
مؤلف تاریخ سیستان داستان شیث را چنین آورده: آدم چون خواست به حوا نزدیک گردد طهارت کردی ... تا یک راه شیث پدر انبیا موجود گشت ... آدم عهدی نوشت بر شیث و خدای را و فریشتگان را گواه کرد و اندر وقت دو حله آوردند از بهشت بنور و رنگ خورشید و بر شیث بپوشیدند بفرمان باریتعالی و محویلة البیضا را ایزد تعالی بزنی به وی داد که راست به حوا مانست و از شیث بار گرفت ... و بیضا انوش را بیاورد. شیث آن ودیعت به انوش سپرد.

جمعه 16 آبان 1393 :: 13:21 :: نويسنده : yadgareomr

بَلعام.
(به معنی خداوند مردم) پسر بعور (یا باعور) و از اهل قریۀ فتور بود که در الجزیره واقع است. وی از پیغامبران سرزمین بین النهرین بود و پادشاه موآب او را دعوت کرد که در مقابل اجرتی عبرانیان را نفرین کند. چون بلعام عازم شد، درازگوش او از راه رفتن بازایستاد و هرچه آن را بزد پیش نرفت.
(از دایرة المعارف فارسی)
(فرهنگ فارسی معین).
نام پسر باعور است که او زاهدی بوده مستجاب الدعوات که در زمان عیسی علیه السلام عاقبت ایمانش به باد رفت.
(آنندراج).
بلعم باعور.
و رجوع به قاموس کتاب مقدس شود

بَلعَمِ باعور.
بلعم بن باعور.
بلعام.
نام مردی زاهد که مستجاب الدعوه بود و به اغوای زن بر موسی و قوم او دعا کرد که در تیه سرگردان شدند و سپس موسی دعا کرد تا ایمان از او سلب شد و سه دعای مستجاب در عوض زهد او بدو عطا شد، زن او گفت یکی از سه دعا در کار حسن من کن و او آن دعا بکرد، و زن در جمال یگانه شد و از شوی روی برتافت، دعای دیگر بکرد تا زن بصورت سگ برآمد، و به استدعای فرزندان دعای سیم کرد تا زن بصورت دیرین بازگشت.
(یادداشت مرحوم دهخدا)

پنج‌شنبه 15 آبان 1393 :: 21:42 :: نويسنده : yadgareomr

رستگار آمد سگی؛ چون [کو] بود با اصحابِ کَهف
مـن سـگِ «آلِ عَـلـیّـم» چـون نـبـاشـم رسـتـگار؟

***

رستگار آمد سگی؛ کــو شد سگِ اصحابِ کَهف
مـن سـگِ «آلِ عَـلـیّـم» چـون نـبـاشـم رسـتـگار؟

پنج‌شنبه 15 آبان 1393 :: 14:26 :: نويسنده : yadgareomr

یکی از نوحههای قدیمی

مـن ابـوفاضلم، زادۀ، اُمّ البنینم
پورِ شاهِ ولایت، امیرالمؤمنینم
دستِ من از تن، اگر جدا شد
زنـده و جـاوید، دین خدا شد.

میوزد از دلِ علقمه بوی گل یاس
آمـده حضرت فاطمة بالینِ عبّاس
لـب تشنه سقّا، بر لبِ دریا
جان میدهد در، مَقدَمِ زهرا.

بین صحرا حسین، خون جگر، قامت خمیده
بـا چـه حـالـی زنـد بـوسـه بـر دسـتِ بـریده
بـا دیـدۀ تـر، پـیشِ برادر
تسلیتش شد، خندۀ لشکر.

عشقِ زینب دگر، ای خدا، یاری ندارد
بـعد از این غارتِ خیمه
ها کاری ندارد
بعد از علمدار، عترتِ اطهار
گـردد اسـیـرِ کـوچـه و بازار.

پنج‌شنبه 15 آبان 1393 :: 12:10 :: نويسنده : yadgareomr

لوط.
(
Loth)
نام پیغمبری است علیه السلام، به «مؤتفکات» و او پسر برادر ابراهیم علیه السلام، یعنی لوط بن هاران بن تارخ.
طبری گوید:
لوط بن هاران بن تارخ و تارخ هو اخو ابراهیم. نام پیغمبری از بنی اسرائیل که شهرهای قوم به نفرین او به زمین فروشد و قوم او با پسران میـآرمیدند.
صاحب مجمل التواریخ و القصص گوید:
لوط بن هامان بن آزر برادرزادۀ ابراهیم که با عمّ خویش از بابل مهاجرت کرد. قوله تعالی:
فآمن له لوط و قال انّی مهاجر الی ربّی انّه هو العزیز الحکیم.
و از بابل به حرّان رفتند و به شام و از آنجا به زمین فلسطین رفتند، جایی که مؤتفکات خوانند و آنجا پنج پاره دیه بود و قوم لوط آنجا بودند، پس لوط آنجا بماند و ابراهیم با ساره به جانب مصر رفت. خدای تعالی لوط را پیغامبری داد بر آن پنج دیه و نام آن [ ها ] صنعه و صعوه و عمره و دوما و سدوم. چون در فعلهای زشت بیفزودند و لواطت کردند که پیش از ایشان هیچ کس نکرده بود، خدای تعالی میکائیل را بفرستاد تا آن بقعه را برگردانید، چنانکه گفت:
فجعلنا عالیها سافلها.
و [ فرشتگان ] پیش از آنک آنجا رفتند به صورتی دیگر پیش ابراهیم آمدند و ایشان را گوسالۀ بریان پیش نهاد که مهمان دارد بر عادت، چون بدانست که نه آدمی اند عظیم بترسید تا ایشان او را به اسحاق و یعقوب بشارت دادند، قوله تعالی:
فبشرناها بِاسحاق و من وراء اسحاق یعقوب.
و بعد از هلاک قوم خویش، لوط پیش ابراهیم آمد و او را بسیار چیز داد. و گور او همان موضع تواند بود.
رجوع به مجمل التواریخ و القصص و الکامل ابن اثیر شود.
در قصص الانبیاء آمده:
پس فرشتگان قصد شهرستان لوط کردند و ابراهیم گفت: من با شما بیایم. گفتند: تو طاقت عذاب خدا نداری. گفت: از حضرت آن توفیق خواهم و آنگه بر شتر نشست و با ایشان روانه شد. چون مقدار نیم فرسنگ راه رفتند، گفتند: یا ابراهیم! تو را بیش از این فرمان نیست، پس از شتر پائین آمد و به عبادت خدا مشغول شد و فرشتگان به شهرستان لوط رفتند و آن هفت شهر بود که فساد میکردند و ابراهیم گفته بود که هرکه بدین عمل مشغول باشد حق تعالی ایشان را هلاک کند، پس ایشان برفتند و شش پاره شهر را هلاک کردند و شهری که آن را اسلام خوانند بماند از بهر آنکه بدان مشغول فعل بد نمیـشدند و بدان جماعت نمیـساختند، حق تعالی ایشان را نگاه داشت. از هر شهری صدهزار مرد جنگی بیرون آمدند [ آمدندی؟ ] چون فرشتگان به شهر لوط رسیدند دختران حضرت لوط را گفتند: آیا کسی باشد که ما را مهمان کند؟ گفتند: در این شهر کسی نباشد مگر توقف کنید تا پدر ما بیاید. یک لحظه توقف کردند. لوط بیامد جوانان را دید به غایت خوبی و حسن صورت با خود اندیشه کرد که اگر این جماعت بدانند که چنین پسران رسیده است و ایشان بنگرند مبادا از فعل بد با ایشان زحمتی برسد. از این اندیشه و غم نفسی برآورد و گفت: هذا یوم عصیب، یعنی روز دشوار مرا پیش آمد. این بگفت و مهمانان را به خانه [ برد ] و زن لوط کافره بود بدید که روی ایشان چون ماه شب چهارده میتافت از خانه بیرون آمد و قوم را خبر کرد که در خانه ما دوازده غلام است که درهمه عالم مثل ایشان نیست. آن قوم رو به خانۀ لوط نهادند. قوله تعالی:
و جاء قومه یهرعون الیه و من قبل کانوا یعملون السیئات.
آن قوم به در خانه لوط آمدند و جمع شدند و گفتند: یا لوط! مهمانان را بیرون فرست. لوط از بیم آن در خانه را ببست و گفت: ای قوم دختران را به شما حلالی دادم این مهمانان را خوار مدارید، از خدا بترسید. قبول نکردند:
«أ لیس منکم رجلٌ رشید»;
گفت:
مگر در میان شما مرد عاقل نیست؟
آن قوم قوت میکردند تا در خانه را باز کنند
«قالوا: لقد علمت ما لنا فی بناتک من حق و انّک لتعلم ما نرید»;
لوط را گفتند: ما دختر تو را نمیخواهیم و به کار ما نیست و تو میدانی که ما که را میخواهیم.
مهمانان را بیرون کن.
«قال: لو اَنّ لی بکم قوّة او آوی الی رکن شدید»;
گفت: ای قوم اگر مرا قوّت بودی با شما حرب کردمی، اما چه کنم که مرا خویش و یاوری نمیباشد اما پناه به خدای تعالی میبرم که شرّ شما را از من و مهمانان من دور کند.
جبرئیل دانست و با فرشتگان گفت که لوط عاجز شده بعد از آنکه لوط را بر در خانه زده بودند و سرش شکسته و سه مرتبه شکایت پیش مهمانان آورد و گفت: شرّ ایشان از شما دفع نمیـتوانم کرد. فرمان خدای تعالی چنان بود که سه مرتبه شکایت کنند، پیش فرشتگان آشنائی ندهند چون بدیدند که خون بر محاسن لوط روان شده است او را گفتند: ما رسولان پروردگار توایم. ما را پیش تو فرستاد تا خویش و اهل بیت را از میان این قوم بیرون بری که امشب این قوم را عذاب میفرستیم. و اهل بیت لوط دختران [ او ] بودند. آن قوم در خانۀ لوط را کندند و درآمدند و گفتند:
«یا لوط ... ا لیس الصبح بقریب».
نزدیک صبح شد و ما را رها نکردی در این خانه.
چون آن قوم به نزدیک مهمانان رسیدند خواستند که ایشان را بگیرند. جبرئیل بادی بر روی ایشان دمید. طمس شدند و طمس آن باشد که چشم و دهان و بینی یکی شود و روی ناپدید شود:
«فطمسنا اعینهم فذوقوا عذابی و نذر».
یکباره آن قوم را نه چشم ماند و نه بینی و نه دهان، فریاد برآوردند که لوط جادوان در خانه آورده است، بعد از آن گفتند: ای لوط! بگو تا چشمهای ما را بینا کنند تا بازگردیم و توبه کنیم. جبرئیل پر بر ایشان مالید همه بینا شدند و دیگر باره قصد کردند نابینا شدند و هفت اندام ایشان خشک شد و فریاد برآوردند و امان خواستند پر دیگر بر ایشان مالید همه بینا شدند و بیرون آمدند. گفتند: فردا که این مهمانان از خانۀ لوط بیرون آیند ایشان را بگیریم و مراد خود حاصل کنیم. پس جبرئیل لوط را فرمود که برخیز و رختهای خود را برگیر و دختران را فرا پیش گیر و از آنجابیرون رو. گفت: دروازه
های شهر را بستهاند چگونه به درروم؟ جبرئیل او و دختران او را برداشته بیرون شهر بنهاد و گفت: پیش ابراهیم بروید. ایشان روان شدند. زن لوط خبر شد چون نزدیک ایشان رسید، گفت: کجا میروید؟ گفت: عذاب خدا میرسد. در حال زمین او را بگرفت تا به زانو. لوط پرسید: چرا نمی آئی؟ گفت: زمین مرا بگرفت. گفت: عمل بد تو تو را بگرفت و بعضی گفته اند که هنوز در خانه بود که لوط زن را گفت که امشب عذاب خواهد آمد. گفت: من دروغهای تو را بسیار دیده ام. جبرئیل لوط و دختران را از شهر بیرون برد چون پیش ابراهیم شدند برخاست و ایشان را پیش خود خواند و با همدیگر بنشستند. در حال دیدند که جبرئیل پر بزد تا آسمان و تمام شهرها و دهها و کوهها را از زمین برکند و در هوا برد، چنانکه برگ درختان نجنبید و کودک در گهواره بیدار نشد در آن شهرها هیچ کس خبردار نشد. ابراهیم علیه السلام طاقت عذاب نداشت بیفتاد. لوط او را در کنار گرفت تابه هوش آمد می نگریست تا صبح ظاهر شد. ندا از جلیل جبار آمد قوله تعالی:
«جعلنا عالیها سافلها و امطرنا علیها حجارة من سجیل منضود مسومة عند ربک و ما هی من الظالمین ببعید».
چون ندا آمد که نگونسار گردانید، فریادکنان می آمدند و آن شهرستان همه پاره پاره شد و بر گردن ایشان بدان طوق نوشته. دیگر باره ابراهیم بیهوش گشت، جبرئیل بیامد و پری بر وی فرودآورد، به هوش آمد. باز جبرئیل گفت: یارسول الله! تو را نگفتم که طاقت آن نداری. گفت: یا جبرئیل! حال ایشان چه باشد، گفت: همچنین روند تا به هفتم طبقۀ زمین و هیچ جا قرار نگیرند تا به دوزخ رسند و فردای قیامت فزع در دوزخ ظاهر شود و گویند این قوم لوط اند و آنگه در عرصات قیامت حاضرشان کنند و باز به دوزخ برند و ابراهیم بازگشت و لوط را با خود برد و در عبادت ایستادند- انتهی.
در قاموس کتاب مقدس آمده:
لوط (پوشش) پسر حاران برادر ابرام است که در اور کلدانیان جائی که پدرش درگذشت متولد گردید، پس لوط ابرام و قارح را پیروی کرده به اتفاق ایشان به بین النهرین آمد (پیدایش)، سپس از آنجا مسافرت اختیار کرد و به زمین کنعان و احتمال قوی هم میرود که به مصر درآمد (پیدایش) و چون از مصر مراجعت کرد اموال و مواشی و حواشی خود و لوط را برون از حوصلۀ حساب دیده از لوط درخواست کرد که از وی مفارقت گزیند، چه حوصلۀ آن جناب جنگ و نزاع شبانان خود را با شبانان لوط برنتابید لوط را بر اختیار هر جا که بنظرش نیکو آید مخیر فرمود بنابراین لوط مرغزار اردن را که بهترین و نیکوترین علفزارهای اردن بود اختیارکرد. در خلال این احوال، در میان پادشاهان اطراف و حوالی اردن با کدر لاعمر جنگ درپیوسته از کدر لاعمر هزیمت یافته اغلبی اسیر شدند و لوط نیز با اسیران دیگر به اسیری برده شد. چون این معامله به سمع ابرام رسید، لشکری از خدمتکاران خاصۀ خود ساز داده رفت و برادرزادۀ خود را آزاد ساخته و با خود بازآورد. خلاصه لوط به سدوم مراجعت کرد و هرچند که زیست و زندگی با اهالی آن شهر در نظر لوط بسیار ناپسند بود با وجود آن دو دختر خود را به اشخاصی که از اهل آن شهر بودند تزویج فرمود و چون پیالۀ شرارت و بزه کاری سدومیان لبریز گشت، دو فرشته از جانب حضرت اقدس الهی به نزد لوط شده وی را از بلائی که بر شهر سدوم و عموره و ادمه وصبوئم و بالع که همان صوغر است فرود خواهد آمد بیاگاهانیدند، لیکن از بسیاری درخواست لوط وی را امر فرمودند که به بالع که قصبه ای است کوچک فرار کند و اسم آنجا به صوغر تبدیل یافت و در حینی که فرار میکردند زوجۀ لوط به عقب نگریست. چون این مطلب خلاف امر الهی بود به ستون نمک مبدل گردید. از آن پس لوط از صوغر انتقال نمود و در کوهستان موآب سکونت گزید که آن زمین به هر دو نسل وی که موآبیان و عمونیان باشند داده شد. (تثنیه). در هر صورت لوط شخص متلون المزاجی بود، و حال اینکه کتاب مقدس وی را عادل می نامد. (پطرس). (قاموس کتاب مقدس ).
|| دیار قوم لوط، ارض مقلوبه. (مسالک اصطخری).
جای قوم لوط ناحیتی است به شام ویران و کم مردم. (حدود العالم).

پنج‌شنبه 15 آبان 1393 :: 07:21 :: نويسنده : yadgareomr

احمد بن المفلح الطّرابلسیّ الشّامی
مکنّی به ابنُ مُنیر



ادامه مطلب ...
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران