یادگارِعُمر
درباره وبلاگ


حافظ سخن بگوی که بر صفحۀ جهان ------- این نقش ماند از قلمت یادگارِ عُمر ---------- خوش آمدید --- علی
نويسندگان

دید موسی یك شبانی را به راه
كاو همی گفت : ای کریم و ای اله

تو كجائی تا شوم من چاكرت ؟
چارُقَت دوزم كُنم شانه سَرَت

ای خدای من، فِدایت جان من
جمله فرزندان و خان و مان من

تو کجائی تا که خدمتها کنم ؟
جامه ات را دوزم و بخیه زنم

جامهات  شویَم، شپشهایت كُشَم
شیر پیشَت آورم ای مُحتشم

ور تو را بیمارئی آید به پیش
من تو را غمخوار باشم همچو خویش

دَستَـكَت بوسم، بمالم پایَـكَت
وقتِ خواب آید، بِروبَم جایَـكَت

گر بدانم خانهات را من مُدام
روغن و شیرت بیارم صبح و شام

هم پنیر و نانهای روغَنین
خَمرها، چُغراتهای نازنین

سازَم و آرم به پیشَت صبح و شام
از من آوردن، زِ تو خوردن تمام

ای فِدای تو همه بُزهای من
ای به یادت هِی هِی و هِیهایِ من

زین نَمَط، بیهوده، میگفت آن شبان
گفت موسی : با كِیَ ستَت ای فلان ؟

گفت : با آن كس كه ما را آفرید
این زمین و چرخ از او آمد پدید

گفت موسی : های خیرهسَر شدی
خود مسلمان ناشده كافر شدی

این چه ژاژ ست ؟ این چه كفر ست و فُشار ؟
پنبه
ای اندر دهان خود فِشار

گندِ كفرِ تو جهان را گنده كرد
كفرِ تو دیبای دین را ژنده كرد

چارُق و پاتابه، لایق مَر تو را ست
آفتابی را چُنینها، كی روا ست ؟

گر نبندی زین سخن تو حلق را
آتشی آید بسوزد خلق را

آتشی گر نآمد ست، این دود چیست ؟
جان، سیه گشته، روان، مَردود، چیست ؟

گر همی دانی كه یزدان داور ست
ژاژ و گستاخی، تو را چون باور ست ؟

دوستیِ بی خِرَد، خود دشمنی ست
حقّ تعالی زین چنین خدمت غنی ست

با كه میگویی تو این ؟ با عَمّ و خال
جسم و حاجت در صفاتِ ذوالجلال ؟!

شیر، او نوشد كه در نَشو و نما ست
چارق او پوشد كه او محتاجِ پا ست

ور برای بنده ست این گفت و گو
آنكه حقّ گفت او من است و، من خود او

آن كه گفت، إنّي مَرِضتُ لَم تَعُد
من شدم رنجور، او تنها نشد

آن كه، بی یسمع و بی یبصر شد ست
در حقّ آن بنده، این هم بیهُد ست

بی ادب گفتن سخن با خاصّ حقّ
دل بمیراند سیه دارد ورق

گر تو مردی را بخوانی فاطمه
گر چه یك جنسند مرد و زن همه

قصد خون تو كند تا ممكن ست
گر چه خوش خوی و حلیم و ساكن ست

فاطمه مدح است، در حقّ زنان
مرد را گویی، بود زخمِ سنان

دست و پا در حقّ ما اِستایش ست
در حقِّ پاكیِ حقّ، آلایش ست

لَمْ یلِدْ لَمْ یولَدْ او را لایق ست
والد و مولود را او خالق ست

هر چه جسم آمد، وِلادَت وصفِ او ست
هر چه مولود ست، او زین سویِ جو ست

زانكه، از كون و فساد ست و مَهین
حادث ست و مُحدِثی خواهد یقین

گفت : ای موسی، دهانم دوختی
و ز پشیمانی تو جانم سوختی

جامه را بِدرید و آهی كرد تَفت
سر نهاد اندر بیابانی و رفت

وحی آمد سوی موسی از خدا
بندۀ ما را  زِ  ما كردی جدا

تو برای وصل كردن آمدی
نی برای فصل كردن آمدی

تا توانی پا مَنِه اندر فِراق
أبغض الأشیاء عندي، الطّلاق

هر كسی را سیرتی بنهادهایم
هر كسی را اصطلاحی داده
ایم

در حقّ او مدح و در حقّ تو ذمّ
در حقّ او شهد و در حقّ تو سمّ

در حقّ او نور و در حقّ تو نار
در حقّ او وَرد و در حقّ تو خار

در حقّ او نیک و در حقّ تو بد
در حقّ او قرب و در حقّ تو رَدّ

ما بَری از پاك و ناپاكی همه
از گرانـجانی و چالاكی همه

من نكردم خلق تا سودی كنم
بلكه تا بر بندگان جودی كنم

هندوان را اصطلاح هند مَدح
سندیان را اصطلاح سند مدح

من نگردم پاك از تسبیحشان
پاك هم ایشان شوند و دُرّ فشان

ما برون را ننگریم و قال را
ما درون را بنگریم و حال را

ناظر قلبیم، اگر خاشع بود
گر چه گفتِ لفظ، ناخاضع بود

زانكه دل جوهر بود، گفتن عَرَض
پس طُفیل آمد عَرَض، جوهر غرض

چند ازین الفاظ و اضمار و مجاز
سوز خواهم، سوز، با آن سوز ساز

آتشی از عشق در جان بر فروز
سر به سر فكر و عبارت را بسوز

موسیا، آداب دانان دیگرند
سوخته جان و روانان دیگرند

عاشقان را هر نفس سوزیدنی ست
بر دِهِ ویران، خراج و عُشر نیست

گر خطا گوید، وِرا خاطی مگو
گر بوَد پر خون، شهید، او را مشو

خون شهیدان را ز آب اولی تر ست
این خطا از صد ثواب اولی تر ست

در درون كعبه رسمِ قبله نیست
چه غم ار غوّاص را پاچیله نیست

تو ز سرمستان قلاویزی مجو
جامه چاكان را، چه فرمایی رفو

ملت عشق از همه دینها جدا ست
عاشقان را مذهب و ملّت خدا ست

لعل را گر مُهر نبود، باك نیست
عشق در دریای غم، غمناك نیست

بعد از آن در سِرّ موسی حقّ نهفت
رازهایی كآن نمیآید بگفت

بر دل موسی سخنها ریختند
دیدن و گفتن به هم آمیختند

چند بی خود گشت و چند آمد به خود
چند پَرید از ازل سوی ابد

بعد از این، گر شرح گویم، ابلهی ست
زانكه شرح این ورای آگهی ست

ور بگویم، عقلها را بَر كَند
ور نویسم، بس قلمها بشكند

ور بگویم شرحهای معتبر
تا قیامت باشد آن بس مختصر

لاجرم کوتاه کردم من زبان
گر تو خواهی از درون خود بخوان

چونكه موسی این عتاب از حقّ شنید
در بیابان در پی چوپان دوید

بر نشان پای آن سرگشته راند
گَرد از پردۀ بیابان بر فشاند

گام پای مردم شوریده خود
هم ز گام دیگران پیدا بود

یك قدم چون رخ، ز بالا تا نشیب
یك قدم چون پیل، رفته بر اُریب

گاه چون موجی، بر افرازان عَلَم
گاه چون ماهی، روانه بر شكم

گاه بر خاكی نوشته حال خود
همچو رمّالی كه رملی بر زند

گاه حیران ایستاده، گه دوان
گاه غلطان همچو گوی از صَولَجان

عاقبت دریافت او را و بدید
گفت : مژده ده كه دستوری رسید

هیچ آدابی و ترتیبی مجو
هر چه میخواهد دلِ تنگت بگو

كفرِ تو دین ست، و دینت نورِ جان
ایمِنی، و ز تو، جهانی در امان

ای مُعافِ یفْعَلُ الله ما یشاء
بی محابا رو، زبان را بر گشا

گفت : ای موسی از آن بگذشتهام
اممن كنون در خون دل آغشتهام

من ز سدرۀ منتهی بگذشتهام
صد هزاران ساله زآن سو رفته
ام

تازیانه بر زدی، اسبم بگشت
گنبدی كرد و ز گردون بر گذشت

محرم ناسوت ما لاهوت باد
آفرین بر دست و بر بازوت باد

حالِ من اكنون برون از گفتن ست
آنچه میگویم نه احوال من ست

نقش میبینی كه در آیینهای ست
نقشِ تو ست آن نقش، آن آیینه نیست

دَم كه مرد نائی اندر نای كرد
در خور نای ست، نی در خوردِ مرد

هان و هان، گر حمد گوئی، گر سپاس
همچو نافرجام آن چوپان شناس

حمد تو نسبت بدان، گر بهتر ست
لیك آن نسبت به حقّ هم ابتر ست

چند گوئی ؟ چون غِطا برداشتند
كاین نبوده آنچه میپنداشتند

این قبول ذكر تو، از رحمت ست
چون نمازِ مستحاضه رخصت ست

با نماز او بیالود ست خون
ذكر تو آلودۀ تشبیه و چون

خون پلید است و به آبی میرود
لیك باطن را نجاستها بود

كآن به غیرِ آبِ لُطفِ كردگار
كم نگردد از درونِ مَردِ كار

در سجودت كاش رو گردانیی
معنی سبحان ربّي دانیی

كای سجودم چون وجودم ناسزا
مَر بدی را تو نكویی دِه جزا

این زمین از حلمِ حقّ دارد اثر
تا نجاست بُرد و، گُلها داد بَر

تا بپوشد آن پلیدیهای ما
در عوض بَررویَد از وی غنچه
ها

پس چو كافر دید، كاو در داد و جود
كمتر و بیمایه تر از خاك بود

از وجود او گُل و میوه نرُست
جز فَسادِ جمله پاكیها نجُست

گفت : واپس رفتهام  من در ذهاب
حسرتا، یا لیتني كُنتُ تُراب

كاش از خاكی، سفر نگزیدمی
همچو خاكی، دانه
ای میچیدمی

چون سفر كردم، مرا راه آزمود
زین سفر كردن ره
آوردم  چه بود ؟

زآن همه میلش سوی خاك ست، كاو
در سفر سودی نبیند پیشِ رو

روی واپس كردنش از حرص و آز
در رهِ او هیچ، نه صدق و نیاز

هر گیا را، كش بود میلِ علا
در مزید ست و حیات و در نما

چون كه گَردانید سر سوی زمین
در كمی و خشكی و نقص و غبین

میل روحت، چون سوی بالا بود
در تزاید، مرجعت آنجا بود

ور نگونساری، سرت سوی زمین
آفلی، حقّ؛ لا یحبّ الآفِلین

  مثنوی معنوی
دفتر 2