یادگارِعُمر
درباره وبلاگ


حافظ سخن بگوی که بر صفحۀ جهان ------- این نقش ماند از قلمت یادگارِ عُمر ---------- خوش آمدید --- علی
نويسندگان
یکشنبه 24 آذر 1392 :: 11:51 :: نويسنده : yadgareomr

ضرب المثل :

نکوبین  باش اگر عقلت بجای ست
وگر  بی عیب  میــجویی خدای ست

یکشنبه 24 آذر 1392 :: 08:56 :: نويسنده : yadgareomr

ابوالاسود دئلی . [ اَ بُل اَ وَ دِ دُ ءَ ] (اِخ  ظالم بن عمرو بن سفیان بن جندل و بعضی گفته اند سلیمان بن عمرو و به گفتۀ برخی سلیمان بن عامر و جمعی دیگر نام او را عمر بن حلس بن نفاثة بن عدی بن دئل بن بکر بن عبدمناف بن کنانة المکنی باَبی الاسود الدئلی یا الدولی به ضم دال مهمله و فتح همزه یا واو منسوب به دُوَل به فتح واو یا دئل به کسر همزه، و آن قبیله ای است از کنانه و اینکه همزه را در نسبت فتحه داده اند برای احتراز از توالی کسرات است و یکی از محشین اصبهانیین اواخر که بر شرح الفیۀ عبدالرحمن سیوطی حاشیه نوشته گوید که نسبت او به دیلم است و از کسائی و ابی عبید و ابی محمد بن حبیب آرند که نسبت دئلی به دیل به کسر دال مهمله و سکون یاء است و صاحب منتهی المقال گوید بعضی گفته اند دئلی به کسر دال و فتح همزه و دئل به این صورت نام جانوری است میان راسو و روباه و ابن حجر در تقریب گوید نام او ظالم بن عمرو است و بعضی گفته اند عمروبن ظالم و بعضی عمیربن ظلیم و بعضی عمروبن عثمان و بعضی عثمان بن عمرو و بخاری صاحب کتاب الکنی گوید عمرو بن سفیان بن ظالم یا سارق بن ظالم و صاحب روضات گوید از این جهت گفته اند که در اسم و نسب و نسبت او اختلاف بسیار است و بعض از مورخین عامه گویند او تابعی و از مردم بصره است. ذهبی و ابن حجر گفته اند وفات او به سال ٩٩ ه.ق بود و به قول خلیفة بن خیاط در طاعون جارف به سال ٦٩ ه.ق به هشتاد و پنج سالگی و بعضی گویند پیش از طاعون به علت فالج و بعضی گفته اند وفات او در زمان خلافت عمر بن عبدالعزیز بود به سال ١٠١ ه.ق و در کتاب وفیات الاعیان آمده است که او از سادات تابعین و اعیان آنان است و در رأی و عقل اشد و اکمل رجال است و بصری است و بعضی گفته اند که او معلم اولاد زیاد بن ابیه بود آنگاه که ولایت عراق داشت و گویند او را در بصره خانه ای بود و همسایه ای که او را می آزرد پس آن خانه بفروخت او را گفتند خانۀ خویش بفروختی گفت همسایه را فروختم و این گفتۀ او مثل شد و خلیفة بن الخیاط گوید آنگاه که عبدالله بن عباس عامل امیرالمؤمنین علیه السلام از بصره بحجاز شد ابوالاسود را بجای خویش نصب کرد و او تا قتل امیرالمؤمنین علیه السلام بدان مقام ببود و در اغانی آمده است که او سفری بفارس و اصفهان رفته است. و صاحب طبقات از قول جاحظ گوید در همۀ طبقات او جای دارد و در هر طبقه مقدم افراد آن طبقه است. از جمله در طبقۀ تابعین و فقها و محدثین و شعرا و اشراف و فرسان و امرا و دهاة و نحاة و حاضرجوابان و شیعه وبخلاء و صُلع و بُخرِ اشراف. و مرگ او به سال ٦٩ بوده است بطاعون جارف. و او را واضع علم نحو گویند و گویند حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام بدو فرمود کلام بر سه گونه است اسم و فعل و حرف و فرمود آن را کامل کن و بعضی گفته اند که او معلم اولاد زیاد بن ابیه بود آنگاه که زیاد حکومت عراق داشت و روزی ابوالاسود نزد وی رفت و گفت اصلح الله الامیر می بینم عرب را که با دیگر مردم آمیخته اند و زبانشان بگشته است آیا رخصت کنی تا من چیزی وضع کنم عرب را تا بشناسند و زبان خویش بدان راست کنند زیاد اجازت نکرد و سپس مردی نزد زیاد آمد و گفت اصلح الله الامیر توفی ابانا و ترک بنون، بجای توفی ابونا و ترک بنین و زیاد از شنودن آن طیره گشت و گفت ابوالاسود را بخوانید و چون او حاضر آمد گفت آنچه از وضع آن ترا نهی کردم اینک امر می کنم و باز گفته اند ابوالاسود روزی بخانه درآمد و یکی از دختران او گفت ما اَحسن السماء بضم نون احسن و کسر همزۀ سماء و او در جواب گفت یا بُنیة نجومها دختر گفت من نپرسیدم که چه چیز از آسمان بهتر است بلکه شگفتی نمودم ابوالاسود گفت پس بگوی ما اَحسن َ السماءَ. در این وقت بوضع قواعد نحو پرداخت و باز گفته اند که زیاد بدو گفت که برای مردم قواعدی بنه تا پیشوای آنان باشد و کتاب خدای تعالی را بدان بدانند و او تن زد تا روزی که ابوالاسود شنود که کسی این آیت میخواند: انّ الله بَريء من المشرکین و رسوله (٣ گفت گمان نمیکردم کار مردم تا اینجا کشیده باشد و نزدزیاد شد و گفت اینک امر امیر بجای آرم بگوی مرا کاتبی زودیاب و تیزفهم دهند وی را کاتبی از عبدالقیس بدادند و او نپسندید و دیگری را بیاوردند بدو گفت آنگاه که من دهن باز کنم در ادای حرفی نشانی بر بالای آن نه و چون لب ها گرد کنم نشانه در پهلوی آن گذار و چون هر دو لب فراهم آرم نشانه بزیر وضع کن و او چنین کرد. و جلال الدین سیوطی از ابن انباری و او از طریق عتبی آورده است که معاویه بزیاد نوشت تا عبیدالله را نزد وی فرستد و عبیدالله پیش معاویه شد و با او سخن گفت و در سخن لحن آورد معاویه بزیاد نوشت از تو سزد فرزندی چون عبیدالله را مهمل گذاردن . در این وقت زیاد ابوالاسود را بطلبید و گفت این سرخ پوستان ، و مراد او عجم بود، زبان عرب تباه کردند چه شود که چیزی بنهی تا مردم کلام خود بدان راست کنند و کتاب خدای فهم کنند و ابوالاسود امتناع ورزید و زیاد حیلتی اندیشید و مردی را گفت در راه بنشین بر طریق ابوالاسود و چون او بگذرد آیتی از قرآن بغلط برخوان و آن مرد چنین کرد و آیة مذکور بکسر لام رسول بخواند و آن بر ابوالاسود سخت ناگوارآمد و گفت منزه است خدا از آنکه از رسول خود برائت جوید و بفور نزد زیاد شد و گفت کنون خواستۀ تو بجای آرم و چنان بینم که شروع باعراب قرآن کنم مرا سی مرد فرست و زیاد آن مردم بدو بفرستاد و ابوالاسود از آنان ده تن برگزید و در آخر یک تن از عبد قیس را اختیار کرد و گفت مصحف برگیر و با رنگی جز مداد آنگاه که من دهن بگشایم نقطه بر سر حرف نه و چون دهان گرد کنم نقطه بر جانب حرف گذار و چون دو لب بهم نزدیک آرم نقطه در زیر حرف وضع کن و چون غنه ای در یکی از این حرکات یابی دو نقطه بگذار و از اول قرآن تا آخر بدین گونه بنوشت سپس کتاب مختصر که بدو نسبت کنند بنگاشت . و ابوالقاسم زجاجی از ابی جعفر طبری و او از مسلم باهلی آرد که ابوالاسود گفت روزی بخدمت امیرالمؤمنین علی علیه السلام شدم و او را دیدم سر بفکرت فروبرده گفتم امیرالمؤمنین چه میاندیشد گفت من در این شهر شما لحنی شنیدم و خواستم کتابی در اصول عربیت وضع کنم پس گفتم اگر امیرالمؤمنین چنین کند ما را احیا کند و این زبان در میان ما پایدار ماند و سه روز پس از آن بخدمت او مشرف شدم و او صحیفه ای نزد من افکند در آن نوشته : بسم الله الرحمن الرحیم . الکلام کله اسم و فعل و حرف فالاسم ما انباء عن المسمی و الفعل ما انباء عن حرکة المسمی و الحرف ما انباء عن معنی لیس باسًسم و لا فعل . پس فرمود دنبال آن بیار و بر آن بیفزای و بدان که چیزها بر سه گونه اند ظاهر و مضمر و چیزی که نه ظاهر است و نه مضمر و فضل دانشمندان در دانستن این قسم سوم است . ابوالاسود گوید چیزهائی من گرد کردم و بر او عرض کردم و از آن جمله بود حروف نصب و نوشته بودم که حروف نصب اِن ، اَن ، لیت َ، لعل ّ، کأن ّ است امیرالمؤمنین علی فرمود لکن را فراموش کردی گفتم آنرا از این طائفه نمی شمردم فرمود آری ، لکن ّ نیز از این قبیل است . و نیز گفته اند سبب اختراع نحو این بود که ابوالاسود را دختری بود و شبی در تاریکی رخشانی ستارگان او را شگفت آمد و گفت یا ابَت ما احسن ُ السماء ابوالاسود گفت نجومها چه گمان برد که دختر از بهترین چیز آسمان سؤال کند و بعضی گویند دختر ابوالاسود گفت ما اشدّ الحرّ او در جواب گفت شهر آب دختر گفت من چیزی نپرسیدم و خبری گفتم . پس ابوالاسود بخدمت امیرالمؤمنین علی شد و قصه بازگفت . علی علیه السلام فرمود مخالطت عجم سبب این لحنهاست و باز گویند امیرالمؤمنین علی علیه السلام بدو فرمود الفاعل مرفوع و المفعول منصوب و المضاف الیه مجرور. و ابن الندیم گوید مردی از اهل زندخان مسمی بسعد روزی زمام اسب خود را در دست داشت و پیاده میرفت ابوالاسود بدو گفت ما لک یا سعد لم لاترکب و او بجواب گفت ان ّ فرسی ضالع و از ضالع ظالع خواست و ابوالاسود در این وقت بنوشتن علم نحو پرداخت و باز صاحب الفهرست گوید که بیشتر علما برآنند که نحو را ابوالاسود دئلی آورد و وی از امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب گرفت و بعضی دیگر گویند واضع نحو نصربن عاصم الدئلی یا لیثی است و بخط ابی عبداللهبن مقله خوانده ام که او از ثعلب روایت کرده و او از ابن لهیعه و او از ابی النضر که اول کس که وضع عربیت کرد عبدالرحمن بن هرمزبود - انتهی . شعبی گوید: ما کان اَعف ّ اطرافَه وَ اَحضرَ جوابه . و باز گویند آنگاه که وی بقبیلۀ بنی قشیر نزول کرد و آن قبیله نصاب و ابوالاسود شیعی بود بنوقشیر شبها بدو سنگ افکندندی روزی ابوالاسود به آنان گفت چرا با من این کنید گفتند ما این سنگ ها نیفکنیم این سنگها از جانب خدا آید گفت دروغ میگوئید چه اگر افکننده خدای بودی خطا نکردی . وقتی اعور به او گفت چیز و نیم چیز و نه چیز چه باشد؟ گفت اما چیز بینا را گویند مانند من و نه چیز نابینا را و اما نیم چیز یکچشم بود مانند تو. و وقتی بدو گفتند تو ظرف علم و وعاء حلمی و تنها عیب تو امساک تست ، گفت بهترین ظرف و وعاآن است که ممسک باشد. و زمانی او خانۀ خویش ببصره برای آزاری که از همسایه میدید بفروخت از او پرسیدندخانۀ خویش بفروختی ؟ گفت نه بلکه همسایه را فروختم .و نوبتی ابن زیاد بدو گفت اگر ترا کِبَر سن مانع نبودی دستیاری من میکردی گفت اگر در فن کشتی مرا بکار خواهی گرفت مقدور من نیست و اگر از عقل و ادب من استفاده خواهی کردن آن امروز در من کاملتر از روزگار جوانی من است . و ابن الندیم گوید دیوان او را سکری ابوسعید و اصمعی و ابوعمرو شیبانی گرد کرده اند. نسبت ابداع نحو، علمی عظیم و ژرف و تالی فلسفه و ریاضی به یک فرد عرب بدوی آنهم در دورۀ سادگی صرف و بدویت بحتۀ عرب ، یعنی نیمۀ اول مائۀ اول هجری بافسانه شبیه تر است . و در ایجاد آن متوسل به اعجاز شدن یعنی ابتکار نحو را به پسر عم و داماد رسول صلوات اللهعلیه انتساب کردن و محفوف بودن نام و نسب و نسبت و عمل و زمان ابوالاسود به این حدّ عجیب از شک و تردید، خرافی و نیش غولی بودن این دعوی را تقویت میکند. و بقول شاعر:
در این اگر مگری میرود حقیقت نیست
کجا حقیقت باشد اگر مگر نبود.نام ابوالاسود، گاهی ظالم و زمانی ظُلیم ، عمیر، عثمان ، نصر، سلیمان یا عمرو، و اسم پدر او ظالم یا عامر یا عمر یا یعمر یا ظلیم یا عثمان یا عاصم است ، و جد او موسوم به جندل یا حلس ، و نسبت او بصری یا دئلی یا دؤلی یا دئلی یا دیلمی یا لیثی و معنی دُءل یا دؤل یا دِئل و جز آن قبیله مصنوع و مجعول از کنانه یا حیوانی میان روباه و راسو، و سنۀ وفات وی ٦٩ تا١٠١ یعنی مردد میان سی ویک سال که خود یک عمر فوق متوسط است وباعث ایجاد نحو، خود او با اختلاف روایات یا دختر اوباز با نقلهای مختلفه و یا زیادبن ابیه با الوانی از قصص و یا معاویه و یا سعد فارسی زندخانی و یا امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام با حکایات گوناگون . در ملت مغلوب احساس احتیاج برسم و تدوین قواعد زبان ملت غالب طبیعی است . لیکن ملت غالب خاصه آنگاه که در مراحل بداوت محضه سیر میکند و بعلاوه از یک سو مست فتوحات و از طرفی سرگرم تمتع از ثمرات مادی غلبۀ خویش است و کتاب آسمانی خود را هم که بلسان قوم نازل شده بسهولت میخواند نه حاجت به ابتکار علمی بدین شگرفی دارد و نه قوه و استعداد ابداع آنرا. ابن الندیم گوید: زعم اکثر العلماء النحو اخذ عن ابی الاسود الدئلی و ان ّ اباالاسود اخذ ذلک عن امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام و قال آخر رسم النحو نصربن عاصم الدئلی و یقال لیثی . قرأت بخط ابی عبداللهبن مقلة عن ثعلب انه قال روی ابن لهیعه عن ابی النضر قال کان عبدالرحمن بن هرمز اول من وضع العربیة و کان اعلم الناس بانساب قریش و اخبارها و احد القرّاء. و کذا حدثنی الشیخ ابوسعید رضی اللهعنه . و تتبعی بلیغ نشان میدهد که اگراکثر مسائل علم نحو از خود زبان عرب استخراج شده اقلاً بعض آن جز ترجمۀ قواعد زبانی اجنبی و آریائی نیست و با ازدحام اینهمه افسانه در امر پیدایش نحو و بالاخص راجع به شخصیت ابوالاسود میتوان گمان برد که اگر ابوالاسود مانند ابوالجاموس ثوربن یزید اعرابی بدوی معلم فصاحت ابن المقفع نیست و موجودی حی و خارجی است دهقانی است ایرانی از نواحی بصره که هنوز برای دختر او صحیح گفتن عربی صعوبت داشته و خود او نیز بنا به رسم بزرگان آن روز و بعد از آن روز عرب (که از ایرانیان برای فرزندان خویش مربی و آموزگار می گزیدند) مؤدِّب اولاد زیادبن ابیه بوده و او تنها یا با چند تن ایرانی دیگر از قبیل عبدالرحمن بن هرمز چند قاعدۀ علم نحو عرب را استخراج کرده و چند سال پس از آن سیبویه فارسی با مدد خلیل بن احمد فرهودی (٤) انفراداً یا با چهل ویک کس دیگر (٥) الف تا یای این علم را در الکتاب (٦) در دسترس عجم و عرب گذاشته اند. والله اعلم .

یکشنبه 24 آذر 1392 :: 00:43 :: نويسنده : yadgareomr

أبوالعلاء. [ اَ ب ُ ل ع َ ] (اِخ) معرّی. احمد بن عبدﷲ بن سلیمان بن محمد بن سلیمان بن احمد بن سلیمان بن داود المطهر بن زیاد بن ربیعة بن الحارث بن ربیعه ٔ تنوخی معری. شاعر لغوی. وی در فنون ادب استاد بود و نحو و لغت را در معره از پدر خویش و به حلب از محمد بن عبداﷲ سعد نحوی فرا گرفت و ابن خلکان گوید : او را تصانیف کثیرۀ مشهوره و رسائل مأثوره است و از نظم او راست : لزوم ما لایلزم در پنج جزء یا نزدیک آن و نیز او راست : سقط الزند که خود او را شرح کرده و «ضوءالسقط» نامیده است و نیز شنیده ام که کتابی دارد موسوم به الایک والغصون و آن معروف است به «الهمزة و الردف» و نیز او را در ادب نزدیک صد جزء است. او علامه روزگار خویش بود و ابوالقاسم علی بن محسن تنوخی و خطیب ابوزکریای تبریزی از وی ادب فراگرفتند. ولادت او به روز جمعه 27 ربیع الاول سال 363 ه.ق به معره بود و در اول سال 67 ه.ق به آبله نابینا شد و آنگاه که از تصنیف کتاب لامع غریری در شرح شعر متنبی فارغ شد و مردم آن کتاب نزد وی خواندند وصف او در افواه افتاد و ابوالعلا در این وقت گفت : گوئی متنبی با چشمی غیب بین در این بیت نظر بمن داشته است که گفت :
انا الذی نظر الاعمی الی ادبی
و اسمعت کلماتی من به صمم
و نیز او راست : اختصار دیوان ابی تمام و شرح آن که آنرا به نام «ذکری حبیب» خوانده است. و نیز شرح دیوان بحتری و آنرا «غیث الولید» و شرح دیوان متنبی و آنرا اسم «معجز احمد» داده است و در غریب اشعار شعرای مذکور و معانی آن آنچه از دیگران برده اند و اعتراضاتی که بر اشعار آنان شده است و امثال آن سخن رانده است و کرتی در سال 398 ه.ق و نوبت دیگر در 399 ه.ق به بغداد رفت و یکسال و هفت ماه بدانجا اقامت کرده و سپس بمعره بازگشته و در خانۀ خویش انزوا گزیده و به تصنیفات خود شروع کرده است و در این وقت طلبۀ ادب از آفاق روی بدو کردند و علما و وزراء و بزرگان با اوبمکاتبه پرداختند و او خود را رهین المحبسین میخواند و از دو محبس خانه و نابینائی خویش اراده میکرد و مدت چهل و پنج سال از تناول گوشت ابا داشت و در این امر به رای حکمای متقدم میرفت چه آنان از ذبح حیوان وتعذیب آن پرهیز میکردند و او از یازده سالگی بگفتن شعر آغاز کرد و از ابیات او در لزوم ما لایلزم است قطعۀ ذیل :
لاتطلبن بالة لک رتبة
قلم البلیغ بغیر جد مغزل
سکن السماکان السماء کلاهما
هذا له رمح و هذا اعزل
و وفات او بشب جمعۀ سوم یا دویم شهر ربیع الاول و بقولی سیزدهم آن ماه در سال 449 ه.ق به معره بود و گویند او وصیت کرد که بیت ذیل را بر سنگ قبر او حک کنند :
هذا جناة ابی علی و ماجنیت علی احد
و ابن خلکان گوید : این نیز متعلق باعتقاد حکما است چه آنان گویند ایجاد و آوردن آدمی بدین جهان جنایتی است بر او چه او معرض حوادث و آفات خواهد شد. و بیماری او سه روز بیش نکشید و به روز چهارم درگذشت و جز بنی اعمام وی کسی نزد او نبود و به روز سوم گفت آنچه گویم بنویسید و آنان قلمها و دواتـها حاضر آوردند و پراکنده هائی گفت . قاضی ابومحمد عبدﷲ تنوخی که حاضر بود گفت خدای شما را در عزای او اجر جزیل دهاد مرد مرده است و شاگرد او ابوالحسن علی بن همام پس از مرگ او وی را قطعۀ ذیل رثا گفت :
ان کنت لم ترق الدماء زهادة
فلقد ارقت الیوم من جفنی دما
سیرت ذکرک فی البلاد کأنه
مسک فسامعه تضمخ او فما
و اری الحجیج اذا ارادوا لیلة
ذکراک اخرج فدیة من احرما
و یاقوت گوید : جد او سلیمان قاضی معره بود وسپس قضاء حمص داشت و در حمص به سال 290 ه.ق وفات کرد و ابوبکر محمد عم ابی العلا قائم مقام او شد و پس از او ابومحمد عبداﷲ پدر ابوالعلا جای او گرفت و اونیز به حمص به سال 377 ه.ق درگذشت. ابوالمجد محمد بن عبداﷲ برادر مهتر ابی العلاء نیز شاعر بود و ابوالمجد ثانی برادر ابی العلاء که عماد در خریده ذکر او آورده است و گوید : پسر او قاضی ابوالیسر کاتب مرا حکایت کرد که او فاضل و ادیب و فقیه بر مذهب شافعی و تا دخول افرنج بمعرّه در 492 ه.ق. قضاء معره داشت سپس به شیزر شد و زمانی بدانجا میزیست و بعد از آن به حماة رفت تا محرم سنۀ 523 ه.ق بدانجا درگذشت. و مولد او به سال 440 ه.ق بوده است و او را دیوان و رسائلی است ونیز از این خاندان است ابوالیسر شاکر بن عبداﷲ بن محمد بن ابی المجد بن عبداﷲ بن سلیمان و او بگفتۀ عماد، کاتب انشاء نورالدین محمود زنگی بود و پس از استعفای وی عماد مذکور جای وی گرفت و نیز از این دوده است قاضی ابومسلم وادع بن عبدﷲ بن محمد بن عبداﷲ بن سلیمان و نیز ابوعدی نعمان بن ابی مسلم وادع و ابوسهل عبدالرحمن بن مدرک بن علی بن محمد بن عبداﷲ بن سلیمان و از شعر اوست :
و لما سألت القلب صبراً عن الهوی
و طالبته بالصدق و هو یروغ
تیقنت منه انه غیر صابر
و انّ سلواً عنه لیس یسوغ
فان قال لااسلوه قلت صدقتنی
و ان قال اسلو عنه قلت دروغ
و برادر او ابوالمعالی صاعد بن مدرک بن علی بن محمد بن عبداﷲ بن سلیمان شاعر. گویند ابوالعلا هواخواهی متنبی کردی و او را بر بشار و ابی نواس و ابی تمام فضیلت نهادی و سید مرتضی متنبی را دشمن داشتی روزی در محضر مرتضی ذکر متنبی میرفت و سید مرتضی عیوب او برمیشمرد و تنقیص میکرد. معری گفت اگر متنبی را، جزاین قصیده که به مصراع : «لک یا منازل فی القلوب منازل» آغاز میشود، نبود نمودن فضل او را بسنده و کافی بود سید مرتضی چون این بشنید به خشم شد و فرمود تا او را کشکشان از مجلس بیرون بردند و سید روی بحضار کرده گفت : مقصود این کور را از ذکر این قصیده دانستید ؟ گفتند سید نقیب بهتر داند. گفت از این قصیده مراد او این بیت است :
و اذا اتتک مذمتی من ناقص
فهی الشهادة لی بانی کامل
او در دین خویش متهم و بمذهب براهمه میرفت و افساد صورت را ناروا میشمرد و گوشت نمی خورد و ایمان به رسل و بعث و نشور نداشت و هشتاد و چند سال عمر یافت و چهل و پنج سال از خوردن گوشت امتناع جست. گویند وقتی بیمار شد و طبیب او را جوجۀ مرغ تجویز کرد چون نزد وی آوردند آن را به دست بپسود و گفت چون ترا ضعیف یافتند، در نسخه های طبی خوردن تو تجویز کردند لکن از شیربچه نامی نبردند و یاقوت گوید : در اشعار او اموری که از سوء اعتقاد و نحله و مستند او حکایت کند بسیار است. و غرس النعمه ابوالحسن الصابی گوید : ابوالعلا مدت چهل و پنج سال از خوردن گوشت و تخم مرغ بازایستاد و ایذاء و ایلام حیوان را حرام شمرد و به روئیدنیها اکتفا کرد. و جامه درشت پوشید و روزه به روزه پیوست. ابوزکریا گوید : روزی معری به من گفت اعتقاد تو چیست ؟ در دل گفتم کنون عقیدۀ معری را خواهم دانست. گفتم من شاک و مرتابی بیش نیستم. گفت شیخ تو نیز مثل تو است. و ابن خلکان در ترجمۀ احمد بن یوسف منازی آورده است که وی نزد ابوالعلا رفت و ابوالعلا شکایت میکرد که مردمان مرا آزار میکنند احمد گفت آنان را با تو چکار که دنیا را بدیشان واگذاشته ای. ابوالعلا گفت و آخرت را نیز. و باز یاقوت گوید : قاضی ابویوسف عبدالسلام قزوینی گوید معری به من گفت من در عمر خویش هیچکس را هجا نگفته ام، گفتم راست گوئی مگر انبیا علیهم السلام را و رنگ گونۀ او بگردید. و ابوزکریا گوید : چون ابوالعلا بمرد هشتاد و چهار رثا بر قبر او خواندند و از جمله ابیات علی بن همام است. و از گفته های ابوالعلاء است :
ضحکنا و کان الضحک منا سفاهة
و حق لسکان البسیطة ان یبکوا
یحطمنا صرف الزمان کأننا
زجاج ولکن لایعاد لنا سبک
و نیز او راست :
فلاتشرف بدنیا عنک معرضة
فما التشرف بالدنیا هو الشرف
و اصرف فؤادک عنها مثلما انصرفت
فکلنا عن مغانیها سینصرف
یا ام دفر لحاک اﷲ والدة
فیک الخناء و فیک البؤس و السرف
لو انک العرس اوقعت الطلاق بها
لکنک الام ما لی عنک منصرف
ابومنصور ثعالبی در یتیمه گوید که ابوالحسن دلفی مصیصی شاعر گفت : در معرة النعمان یکی از شگفتیهای عالم را دیدم و او شاعری ظریف بود که شطرنج و رند (شاید نرد) میباخت و مرد هر فنی از جد و هزل بود و ابوالعلاء کنیت داشت و میگفت من سپاس دارم خدای را بر نابینائی خویش چنانکه دیگران شکر او گویند بر بینائی خود. و گوید روزی در محضر او بودم و او در جواب نامۀ یکی از رؤسا ابیات ذیل املا کرد :
وافی الکتاب فاوجب الشکرا
فضممته و لثمته عشرا
و فضنضته و قراتُه فاذا
اجلی کتاب فی الوری یقراء
فمحاه دمعی من تحدره
شوقا الیک فلم یدع سطراً
و نیز از اشعار خویش قطعۀ ذیل، مرا برخواند:
لست ادری و لا المنجم یدری
ما یرید القضاء بالانسان
غیر انی اقول قول محق
قدیری الغیب فیه مثل العیان
ان من کان محسنا فابکیه
لجمیل عواقب الاحسان
ابوزکریای تبریزی شاگرد ابوالعلاء گوید : چندین سال در خدمت ابی العلا تلمذ میکردم. روزی در مسجد معرة النعمان نزد وی بودم و یکی از تصانیف او را بر وی قرائت میکردم و سالها بود که هیچکس ازمردم تبریز بدین شهر نیامده بود در این وقت ناگهان یکی از همسایگان من به تبریز برای نماز به مسجد درآمد و من او را بدیدم و بشناختم و سخت شاد شدم. ابوالعلا گفت چه رسید ترا ؟ ماجری بگفتم گفت برخیز و با وی سخن گوی گفتم اجازت فرمای تا سبق بپایان رسد. گفت برخیز من منتظر تو خواهم نشست. برخاستم و نزد همشهری خویش شدم و به زبان آذری دیری با یکدیگر سخن گفتیم و هرچه خواستم از وی بپرسیدم. چون بازگشتم ابوالعلا گفت این چه زبانی است ؟ گفتم این زبان آذربایجان است. گفت من این زبان ندانم و فهم نکنم لکن آنچه با هم گفتید من حفظ کردم. و همۀ الفاظ ما بی زیاده و نقصان تکرار کرد و همسایۀ مرا سخت شگفت آمد و گفت چگونه سخنانی را که معنی آن نداند از بر کرد. و از گفته های او است :
اسالت اتی الدمع فوق اسیل
و مالت لظل بالعراق ظلیل
ایا جارة البیت الممنع اهله
غدوت و من لی عندکم بمقیل
لغیری زکوة من جمال و ان تکن
زکوة جمال فاذکری ابن سبیل
و ارسلت طیفا خان لمّا بعثنه
فلاتثقی من بعده برسول
خیالاً ارانا نفسه متجنبا
وقد زار من صافی الوداد وصول
نسیت مکان العقد من دهش النوی
فعلقته من وجنة بمسیل
و کنت لاجل البین شمس غدیة
و لکنها للبین شمس اصیل
اسرت اخانا بالخداع و انه
یعد اذا شتد الوغی بقبیل
فان تطلقیه تملکی شکر قومه
و ان تقتلیه توخذی بقتیل
و ان عاش لاقی ذلة و اختیاره
وفات عزیز لاحیاة ذلیل
و کیف یجر الجیش یطلب غارة
اسیر بمجرور الذیول کحیل
و از شعر اوست در لزوم ما لایلزم :
یا محلی علیک منی سلام
سوف امضی و ینجز الموعود
فلجسمی الی التراب هبوط
و لروحی الی الهواء صعود
و علی حالها تدوم اللیالی
فنحوس لمعشر و سعود
ا ترجون ان اعود الیکم
لاترجوا فاننی لااعود...
اری جیل التصوف شرّ جیل
فقل لهم و اهون بالحلول
اقال ﷲ حین عبدتموه
کلوا اکل البهائم و ارقصوا لی
و گفته اند که ابوالعلا عبارات ذیل را نظیرۀ قرآن ساخت :
اقسم بخالق الخیل
و الریح الهابة بلیل
بین الشرط و مطالع سهیل
ان الکافر لطویل الویل
و ان العمر لمکفوف الذیل
اتق مدارج السیل
و طالع التوبة من قبیل
تنج و ما اخالک بناج
و هم گفته است :
اذلت العائذة اباها
و اصاب الوحدة و رباحا
وﷲ بکرمه اجتباها
اولاها الشرف بماحباها
ارسلا الشمال و صباها
و لایخاف عقباها
و گفته است :
ماجار شماسک فی کلمة
و لایهودیک بالطامع
و الطیلسان اشتق فی لفظه
من طلسة المبتکر الخامع
و القس خیر لک فیما اری
من خاطب یخطب فی جامع
و هم او راست :
قالوا فلان جید فاجبتهم
لاتکذبوا ما فی البریة جید
فغنیهم نال الغناء ببخله
و فقیر هم بصلوته یتصید
و یاقوت گوید : مردم را در امر ابی العلاء آراء مختلف است؛ برخی او را زندیق دانند و سخنانی چنانکه قبلاً گفتیم بدو نسبت کنند و بعضی گویند او زاهدی عابد و قانع بود و نفس خویش بریاضت و خشونت و اکتفاء بهرچه کمتر از دنیا و اعراض از اعراض آن میداشت. و ابوالیسرشاکر بن عبداﷲ بن سلیمان المعری گوید : مستنصر خلیفۀ فاطمی وقتی آنچه در بیت المال معرّه از حلال بود بدو بخشید و او هیچ نپذیرفت و گفت :
کانما غایة لی من غنی
فعد عن معد بن اسوان
سرت برغمی عن زمان الصبی
یعجلنی وقتی و اکوانی
صد ابی الطیب لما غدا
منصرفا عن شعب بوان
و هم گفت :
لااطلب الارزاق وال -
مولی یفیض عليّ رزقي
ان اعط بعض القوت اء-
-لم انّ ذلک ضعف حقي
و باز ابوالیسر گوید که : حساد او را بقول به تعطیل تهمت میکردند و شاگردان ابوالعلاء و دیگران ابیاتی متضمن الحاد به قصد هلاک او میساختند و بوی نسبت میکردند. ابوالعلا خود در این معنی گوید :
حاول اهوانی قوم فما
واجهتم الا باهوان
یخرسونی بسعایا تهم
فغیروا نیة اخوانی
لو استطاعوا لوشوا بی ال
مریخ فی الشهب و کیوان
و نیز در این باب گوید :
غریت بدمی امة
و بحمد خالقها غریتُ
و عبدت ربی ما استطع
ت و من بریته بریت
و فرتنی الجهال حا
سدة علی و ما فریت
سعروا علّی فلم اَح
س و عندهم انی هریت
و از اشعاری که دلالت برسوء عقیدت او کند قطعات ذیل است :
الا فانعموا و احذروا فی الحیاة
ملمّا یسمی زوال النعم
اتوکم باقوالهم و الحسام
یسد به زاعم ما زعم
تلوا باطلا و جلوا صارماً
و قالوا صدقنا فقلنا نعم
زخارف ما ثبتت فی القلو
ب عمّی علیکم بهن المعّم
و هم گوید:
فقد طال العناء فکم تعانی
سطوراً عاد کاتبها بطمس
دعا موسی و زال و قام عیسی
و جاء محمد بصلوة خمس
و قیل یجیءُ دین غیر هذا
فاودی الناس بین غد و امس
اذا قلت المحال رفعت صوتی
و ان قلت الیقین اطلت همسی
و نیز :
وجدت الشرع تخلقه اللیالی
کما خلق الرداء الشرعبی
هی العادات یجری الشیخ منها
علی شیم تعودها الصبی
و اشوی الحق رام مشرقی
و لم یرزقه آخر مغربی
فذا عمر یقول و ذا سواه
کلا الرجلین فی الدعوی غبی
و نیز او راست :
اذا ما ذکرنا آدما و فعاله
و تزویج بنتیه لابنیه فی الدنی
علمنا بان الخلق من اصل ریبة
و ان جمیع الناس من عنصر الزنا
و در رسالۀ غفران گوید : آنگاه که عمر بن الخطاب اهل ذمه را از جزیرةالعرب نفی کرد این امر بر آنان گران و ناگوار بود و مردی از یهود خیبر موسوم به سمیر بن ادکن در این معنی گفت :
یصول ابوحفص علینا بدرة
رویدک ان المرء یطفو و یرسب
مکانک لاتتبع حمولة ماقط
لتشبع ان الزاد شیء محبب
فلو کان موسی صادقا ما ظهرتم
علینا و لکن دولة ثم تذهب
و نحن سبقناکم الی المین فاعرفوا
لنارتبة البادی الذی هو اکدب
مشیتم علی اثارنا فی طریقنا
و بُغیتُکم فی ان تسودوا و ترهبوا
و هم گوید :
و هیهات البریة فی ضلال
و قد نظر اللبیب لما اعتراها
تقدم صاحب التوریة موسی
و اوقع فی الخسار من اقتراها
فقال رجاله وحی اتاه
و قال الناظرون بل افتراها
و ما حجی الی احجار بیت
کؤس الخمر تشرب فی ذراها
اذا رجع الحلیم ال حجاه
تهاون بالمذاهب و ازدراها
و نیز گوید :
خذ المرآة و استخبر نجوماً
تمر بمطعم الاری المشور
تدل علی الحمام بلا ارتیاب
و لکن لاتدل علی النشور
و او راست :
هفت الحنیفة و النصاری ما اهتدوا
و یهود حارت و المجوس مضللة
اثنان اهل الارض ذو عقل بلا
دین و آخر دین ِ لاعقل له
و نیز گوید :
ان الشرائع القت بیننا احنا
و اورثتنا افانین العداوات
و ما ابیحت نساءالروم عن عرض
للعرب الا باحکام النبوات
و هم گوید :
تناقض ما لنا الا السکوت له
و ان نعوذ بمولانا من النار
ید بخمس مئین عسجداً فدیت
ما بالها قطعت فی ربع دینار
و نیز گوید :
عقول یستخف بها سطور
و لایدری الفتی لمن الثبور
کتاب محمد و کتاب موسی
و انجیل ابن مریم و الزبور
و نیز گوید :
صرف الزمان مفرق الالفین
فاحکم الهی بین ذاک و بینی
انهیت عن قتل النفوس تعمداً
و بعثت انت لقتلها ملکین
و زعمت ان لها معادا ثانیا
ما کان اغناها عن الحالین
و نیز گوید :
اذا کان لایحظی برزقک عاقل
و ترزق مجنونا و ترزق احمقا
فلا ذنب یا رب السماء علی امری ٔ
رای منک مالا یشتهی فتزندقا
و نیز گوید :
فی کل امرک تقلید تدین به
حتی مقالک ربی واحد احد
وقد امرنا بفکر فی بدائعه
فان تفکر فیه معشر لحد
لولا التنافس فی الدنیا لما وضعت
کتب التناظر لا المغنی و لا العمد
و نیز گوید :
قلتم لنا خالق قدیم
صدقتم هکذا نقول
زعمتموه بلا زمان
و لا مکان الا تقولوا
هذا کلام له خبی
معناه لیست لکم عقول
و هم گفته است :
دین و کفر و انباء تقال و فر
قان ینص و توراة و انجیل
فی کل جیل اباطیل ملفقة
فهل تفرد یوما بالهدی جیل
و نیز او راست :
الحمد لله قد اصبحت فی لجج
مکابداً من هموم الدهر قاموساً
قالت معاشر لم یبعث الاهکم
الی البریة عیساها و لا موسا
و انما جعلوا الرحمن مأکلة
و صیروا دینهم للملک ناموساً
و لو قدرت لعاقبت الذین بغوا
حتی یعود حلیف الغی مغموساً
و هم گوید :
و لاتحسب مقال الرّسل حقا
و لکن قول زور سطروه
و کان الناس فی عیش رغید
فجاؤا بالمحال فکدروه
و گویند آنگاه که ابونصر بن ابی عمران داعی الدعاة مصر این بیت ابوالعلا بشنید که گوید :
غدوت مریض العقل و الرای فالقنی
لتخبر انباء العقول الصحائح
گفت : من آن مریض عقل و رایم و اینک به استشفاء بتو توسل کنم مرا شفا بخش. و مکاتبات بسیار میان آندو درپیوست و در آخر ابونصر او را به حلب خوانده و وعده کرد از بیت المال او را نصیبی بخشد و چون ابوالعلا بدانست که مراد از این احضار قتل یا اسلام اوست خود را مسموم کرده بکشت. یاقوت گوید : چون بر این قصه واقف شدم خواستم بر صورت آن مکاتبات آگاه گردم و مجلدی لطیف در چند رساله از ابونصر هبة ﷲ بن موسی بن ابی عمران خطاب به معری و پاسخهای آن از جانب معری بدست آمد. و «ان اسئله و اجوبه» را درمعجم الادبا ملخصاً آورده است. بدانجا مراجعه شود. آنگاه که صالح بن مرداس صاحب حلب، معرة النعمان را محاصره کرد و منجنیق ها بر قلعه برافراشت. مردم معره که تاب مقاومت با سپاه او نداشتند به ابوالعلا متوسل شدند و کار را به رای و تدبیر او تفویض کردند و شیخ از یکی از دروازه های معرةالنعمان در حالی که دست در دست عصاکشی داشت بیرون شد صالح وی را از دور بدید و گفت او ابوالعلا است او را نزد من آرید. و چون ابوالعلا نزدیک رسید، سلام کرد و گفت : الامیر اطال ﷲ بقاه کالنهار الماتع قاظ وسطه طاب ابرده او کالسیف القاطع لان متنه و خشن حداه خذ العفو و امر بالعرف و اعرض عن الجاهلین. صالح در جواب گفت : لاتثریب علیکم الیوم قد وهبت لک المعره و اهلها. و امر بر کندن خیام و باز کردن منجنیق ها داد و محاصره برداشت و ابوالعلا بازگشت و میگفت :
نجّی المعرة من براثن صالح
رب یداوی کل داء معضل
ما کان لی فیها جناح بعوضة
ﷲ الحفهم جناح تفضل
و این قصه نوع دیگر نیز روایت کرده اند و آن این است که به روز جمعه در مسجد جامع معره، زنی فریاد برداشت که صاحب میخانه متعرض من گشت و مرا بمیخانه کشیدن خواست مردم از جامع بجماعت بیرون شدند و میخانه را ویران کردند و تا چوب و تیر آن بغارت ببردند. و اسدالدوله در این وقت در نواحی صیدا بود و این آگاهی بدو رسید و او بنصیحت وزیر خویش تا درس ابن الحسن الاستاد، هفتاد تن از مردم معره را بازداشت و هزار دینار جریمت بر ایشان نوشت و شیخ ابوالعلاء معری نزد اسدالدوله صالح که در این وقت در خارج معره بود شد و گفت : مولانا السید الاجل اسدالدولة و مقدمها و ناصحها کالنهارالماتع اشتد هجیره و طاب ابراده و کالسیف القاطع لان صفحه و خشن حداه خذ العفو و امر بالمعروف و اعرض عن الجاهلین. صالح گفت : ای شیخ من آنان را به تو بخشیدم و ابوالعلا بازگشت و پس از آن این قطعه بسرود :
تغیبت فی منزلی برهة
ستیر العیون فقید الحسد
فلما مضی العمر الا الاقل
و حم لروحی فراق الجسد
بعثت شفیعا الی صالح
و ذاک من القوم رای فسد
فیسمع منی سجع الحمام
و اسمع منه زئیر الاسد
فلا یعجبنی هذا النفاق
فکم نفقت محنة ما کسد
و صفدی گوید : ابوالعلا بطرابلس شد و بدانجا کتبی وقف بود وی از آن کتب تمتع فراوان برگرفت و از آنجا به لاذقیه رفت و با راهبی عالم به اقاویل فلاسفه مصاحبت کرد و از سخنان آن راهب شکوکی در عقیدت او راه یافت و اشعار متضمن الحاد و کفر او در اثر مصاحبت آن راهب است. ناصرخسرو علوی در سفرنامۀ خویش گوید : در آن شهر (معرةالنعمان) مردی بود که وی را ابوالعلاء معری می گفتند نابینا بود و رئیس شهر او بود. نعمتی بسیار داشت و بندگان و کارگذاران فراوان. و خود همه شهر او را چون بندگان بودند و خود طریق زهد پیش گرفته بود، گلیمی پوشیده و در خانه نشسته نیم من نان جوین را به نه گرده کرده، شبانه روز بگرده ای قناعت کند و جز آن هیچ نخورد و من این معنی شنیدم که در سرای باز نهاده است و نواب و ملازمان او کار شهرمیسازند مگر بکلیات که رجوعی به او کنند و وی نعمت خویش را از هیچکس دریغ ندارد و خود صائم الدهر قائم اللیل باشد و بهیچ شغل دنیا مشغول نگردد و این مرد در شعر و ادب بدرجه ای است که افاضل شام و مغرب و عراق به فضل و علم وی مقرند و کتابی ساخته آنرا الفصول و الغایات نام نهاده و سخنها آورده است مرموز و مثلها به الفاظ فصیح و عجیب که مردم بر آن واقف نمیشوند مگربر بعضی اندک و نیز آن کسی که بر وی خواند، چنانکه او را تهمت کردند که تو این کتاب بمعارضۀ قرآن کرده ای. و پیوسته زیادت از دویست کس از اطراف نزد وی شعرو ادب خوانند و شنیدم که او را زیادت از صدهزار بیت شعر باشد کسی از وی پرسید که ایزد تبارک و تعالی اینهمه مال و نعمت ترا داده است چه سبب است که مردم را میدهی و خویشتن نمیخوری جواب داد که مرا بیش از این نیست که میخورم و چون من آنجا رسیدم این مرد هنوز در حیات بود - انتهی. و در تذکرۀ دولتشاه سمرقندی آمده است که : امیر القائم بامرﷲ عباسی او را اعزاز نمودی و مربی او بودی. در خاندان عباسی ابوالعلاء را قصاید است. حکایت کنند که ابوسعید رستمی شاگرد ابوالعلاء بود و ابوسعید از اکابر و اعیان فضلا و شعر است. و در نهایت حال ابوالعلا نابینا شد و او را ابوالعلاء ضریر بدان سبب گویند. هرگاه ابوالعلا مدحی جهت خلیفه انشا کردی ابوسعید رستمی قائد او شده او را مجلس خلیفه آوردی و دارالخلافه را دروازه ها چنان بلند بودی که علمداران بدانجا علم خم ناکرده درآوردندی. هرگاه ابوسعید رستمی ابوالعلا را بدروازه رسانیدی، گفتی : خم شو. ابوالعلا پشت خم کردی و خلیفه و ارکان دولت خندان شدندی و ابوالعلا گفتی احسنت زهی شاگرد خلف. و معری این قطعه در نابینائی خود و نکوهش اهل دنیا گفت :
ابا العلا بن سلیمانا
عماک قد اولاک احْسانا
انک لو ابصرت هذا الوری
لم یر انسانک انسانا
الا انما الایام ابناء واحد
و هذی اللیالی کلها اخوات
فلاتطلبن من عند یوم و لیلة
خلاف الذی مرت به سنوات
من راعه سبب اوهاله عجب
فلی ثمانون حولا لا اری عجبا
الدهر کالدهر والایام واحدة
والناس کالناس و الدنیا لمن غلبا
و او راست : کتاب لزوم ما لایلزم در 120 کراسه و کتاب راحة اللزوم در شرح لزوم ما لایلزم صد کراسه. دیوان مشهور به سقط الزند. و صدرالأفاضل قاسم بن حسین خوارزمی را بر آن شرحی است. کتاب الفصول و الغایات. کتاب خطب الخیل و در آن به زبان خیل سخن رانده است. کتاب خطبة الفصیح و تفسیر آن. کتاب المواعظ السنیه در15 کراسه. کتاب القائف. به اسلوب کلیله و دمنه در 60 کراسه و آن ناتمام مانده است. کتاب منار القائف در ده کراسه و آن شرح کتاب القائف است. کتاب خماسیة الراح. ملقی السبیل در مواعظ. مبهج الاسرار. رسائل المعونة. تاج الحرة. جامع الاوزان الخمسه. رسالة الصاهل و الشاحج. رسالة الملائکة. رسالةالسندیه. رسالة الغفران. رسالة العروض. رسالة المنیح. رسالة الاغریض. کتاب خادمةالرسائل. نظم السور. الحقیرالنافع فی النحو. اختصار دیوان بحتری. شرح شواهد جمل زجاجی موسم به عون الجمل و آن ناتمام مانده است. کتاب الشاذن یا کتاب السادن در بیست کراسه و آن در ذکر غریب کتاب الفصول و الغایات است. کتاب اقلید الغایات در ده کراسه. کتاب الایک والغصون. تضمین الای و آن چهارصد کراسه است. کتاب تفسیر الهمزة والردف. کتاب سیف الخطبة در دو جزء. کتاب نشر شواهر الجمهرة و آن سه جزء است و ناتمام مانده است. کتاب دعاء و حرز الخیل. کتاب مجد الانصار فی القوافی. کتاب دعاء ساعة. وقعة یا رقعةالوعظ. کتاب سجع الحمائم و آن چهار جزء است در سی کراسه. کتاب زجرالنابح. کتاب متعلق بزجر النابح موسوم به بحر الزجر. کتاب الجلی و الجلی و شاید مصحف الحلی الحلبی باشد چه این کتاب را به نام ابن الحلی از مردم حلب کرده است. کتاب السجع السلطانی. کتاب سجع الفقیه. کتاب سجع المضطرین. کتاب ذکری حبیب در غریب شعر ابی تمام. کتاب عبث الولید فیما یتصل بشعر البحتری. کتاب الریاش المصطفی. کتاب شرف السیف و آن را به نام نوشتکین دزبری کرده است. کتاب تعلیق الجلیس معروف به جمل. کتاب اسعاف الصدیق. کتاب قاضی الحق. کتاب الطل الطاهری. کتاب مختصر افتحی. کتاب فی الرسائل الطوال. کتاب رسل الراموز. کتاب المواعظ الست. کتاب ضوءالسقط تفسیر غریب سقط الزند. کتاب دعاء الایام السعبه. کتاب رسالة علی لسان ملک الموت. کتاب بعض فضائل امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام. کتاب ادب العصفورین. کتاب سجعات العشر. کتاب شرح سیبویه در پنجاه کراسه و آن ناتمام مانده است. ظهیرالعضدی یتصل بالکتاب العضدی فی النحو. رسالة الفرض. کتاب رسائل قصار. کتاب عظات السور. کتاب الراحلة. کتاب استغفر و استغری. کتاب یعرف بالرسالةالحفیة. کتاب مثقال النظم فی العروض. کتاب اللامع العزیزی. و گویند او را کتب دیگری در عروض و شعر بوده است که پاره ای ناتمام و بعضی تمام است و حسین بن عبدﷲ بن احمد معروف به ابن ابی حصینة المعری در رثاء ابی العلاء گوید در قصیده ای طویله و از آن قصیده است :
العلم بعد ابوالعلاء مضیع
و الأرض خالیة الجوانب بلقع
اودی و قد ملأ البلاد غرائبا
تسری کما تسری النجوم الطلع
ما کنت اعلم و هو یودع فی الثری
ان الثری فیه الکواکب تودع
جبل ظننت و قد تزعزع رکنه
انّ الجبال الراسیات تزعزع
و عجبت ان تسع المعرة قبره
و یضیق بطن الأرض عنه الاوسع
لو فاضت المهجات یوم وفاته
مااستکثرت فیه فکیف الا دمع
تتصرّم الدنیا و یأتی بعده
امم و انت بمثله لاتسمع
لاتجمع المال العتید و جُد به
من قبل ترکک کل شيء تجمع
و ان استطعت فسر بسیرة احمد
تأمن خدیعة من یضر و یخدع
رفض الحیات و مات قبل مماته
متطوّعاً بأبر ما یتطوع
عین تسهد للعفاف و للتقی
ابداً و قلب للمهیمن یخشع
شیم تجمله فهن لمجده
تاج و لکن بالثناء یرصع
جادت ثراک اباالعلا غمامة
کندی یدیک و مزنة لاتقلع
ماضیع الباکی علیک دموعه
انّ البکاء علی سواک مضیع
قصدتک طلاب العلوم و لا اری
للعلم بابا بعد بابک یقرع
مات النهی و تعطلت اسبابه
و قضی العلا و العلم بعدک اجمع

شنبه 23 آذر 1392 :: 23:19 :: نويسنده : yadgareomr

علی بن عیسی بن ماهان. از سرداران و امرای بزرگ عهد عباسیان و از ولاة خراسان است. وی در سال ١٨٠ ه.ق از جانب هارون الرشید خلیفۀ عباسی به حکومت خراسان منصوب گشت. و به خراسان رفت و طاهر بن حسین مشهور به ذوالیمینین را از جانب خود به فوشنج فرستاد. در سال ١٩١ ه.ق هارون الرشید، علی بن عیسی را به سبب ارتکاب ظلم از حکومت خراسان عزل کرد و هرثمة بن اعین را به جای او فرستاد. هرثمة نیز علی بن عیسی را دستگیر کرد و با بندی گران به جانب بغداد روانه ساخت. چندی بعد وقتی امین به خلافت رسید علی بن عیسی از جمله کسانی بود که به همراهی فضل بن ربیع ذوالرِیاستین امین را تشویق به خلع مأمون از ولایت عهدی کردند. در سال ١٩٥ ه.ق علی بن عیسی به فرماندهی شصت هزار سوار از جانب امین به جنگ مأمون روانه گشت. زبیده مادر امین، علی بن عیسی را سفارش کرد که مأمون مانند فرزند من و مورد علاقۀ من است لذا وقتی او را دستگیر ساختی با او به ملاطفت رفتار کن و دست بند سیمین بر دستهای او زن. علی نیز با اعتماد کامل به پیروزی خود به جانب خراسان روان گشت و با سپاه چند هزار نفری طاهر بن حسین بن مصعب خزاعی مشهور به ذوالیمینین، که از جانب مأمون مأمور جنگ با علی شده بود، برخورد کرد و در جنگی که بین دو سپاه روی داد، علی بن عیسی کشته شد و طاهر پس از چندی توانست بغداد را تسخیر و امین را دستگیر کند.

شنبه 23 آذر 1392 :: 22:52 :: نويسنده : yadgareomr

أبودُلَف.
[ اَ دُ ل َ ]
(اِخ)
قاسم بن عیسی بن ادریس بن معقل بن عمیر بن شیخ بن معاویة بن خزاعی بن عبدالعزی بن دُلف عجلی. یکی از سرهنگان مأمونِ خلیفه و معتصم و یکی از اسخیا و جوانمردان بزرگوار و شجاع و صاحب وقایع مشهوره و صنائع مأثوره. او مرجع ادبا و فضلاء عصر خویش بود و در صنعت غنا مهارت داشت. جدّ او ادریس مربی ابومسلم صاحب الدّعوة است. حفید او امیر ابونصر علی بن ماکولا صاحب کتاب اکمال است. رجوع به ابن ماکولا شود. او به اول در خدمت محمد امین بن هارون الرشید بود و در جدال میان امین و مأمون بودلف با علی بن عیسی بن ماهان مساعد و به محاربۀ طاهر شد و پس از کشته شدن علی، ابودلف به همدان رفت و طاهر او را به بیعت مأمون خواند و وی سر باززد لکن آنگاه که مأمون خود او را دعوت کرد بخدمت مأمون شتافت و خلیفه او را حکومت کردستان داد و این حکومت به ارث به فرزندان او ماند و سلسلۀ حکام بنودلف بدو منسوبند و شهر کرج را که پدر ابودلف پی افکنده بود به پایان برد و خود و خاندان و کسان او در آنجا اقامت کردند و این کرج به جبل میان همدان و اصفهان است و عبدالعزیز پسر او و احفاد او حکومت آن شهر و فرمانروائی نواحی جبل داشتند و شعرای عصر او را مدایح گفته اند، از جمله عَکّوک شاعر است که در مدیح او گوید:

انما الدنیا ابودلف
بین بادیة و محتضره
فاذا ولی ابودلف
ولت الدنیا علی اثره

و دیگر از شعراء مادح او ابوتمام طائی است ونیز بکر بن نطاح که گوید :

یا طالباً للکیمیاء و علمه
مدح ابن عیسی الکیمیاء الاعظم
لو لم یکن فی الارض الا درهم
و مدحته لأتاک ذاک الدرهم

و گویند ابودلف او را بدین دو بیت ده هزار درم صله داد و این امیر را با آنکه خدمت خلفا داشت کتب بسیار است از جمله : کتاب النزه. کتاب سیاسة الملوک. کتاب السلاح. کتاب البزاة و الصید و این کتاب ظاهراً همان است که ابن الندیم کتاب الجوارح و اللعب بها یاد میکند. و باز ابن الندیم گوید او را صد ورقه شعر است...

شنبه 23 آذر 1392 :: 19:16 :: نويسنده : yadgareomr

قُـطـرُب.
[ ق ُ رُ ]
(اِخ)
لقب محمّد بن مستنیر، شاگرد سیبویه. او را قطرب خوانند زیرا بامدادان بر سیبویه وارد میگردید و هرگاه که سیبویه درِ خانه را میگشود وی را پشت در مشاهده میکرد و از این رو به وی گفت : ما انت الّا قطرب لیل . محمد بن مستنیر بن احمد بصری نحوی لغوی، مکنّی به ابوعلی، از مشاهیر دانشمندان ادب و نحو و لغت است. وی از ادبای مجلس أبودُلَف عجلی و معلّم فرزندان وی بوده است. ادب را از سیبویه و دیگر علمای بصره فراگرفت. او راست ١ - الاصوات و الاضداد و اعراب القرآن و الرّدّ علی الملحدین و العلل فی النّحو و غریب الحدیث در شش جلد ٢ - الفرق و القوافی و المثلّثات و مجازات القرآن و معانی القرآن و النّوادر در شش جلد. این اشعار از اوست :

إن کـنـت لـسـت مـعـي فـالـذّکــر مـنـک مـعـي
یـــراک قــلــبــي إذا مــا غـبـت عـن بـصــري

و الــعــیــن تــبـصـــر مــن تـهـوی و تـفـقـده
و بـــاطـــن الــقــلــب لایــخــلـــو مـــن الـنّـظــر

وی به سال ٢٠٦ ه.ق در بغداد درگذشت. قطرب معلم فرزندان أبودُلَف قاسم بن عیسی بود و پس از وی فرزندش حسین بن قطرب به معلّمی آنان برگزیده شد. او راست ١ - الارجوزة القطربیة، و این منظومه ای است در شصت و اندی بیت مشتمل بر الفاظی که معانی آنها به اختلاف حرکات آنها مختلف میشود و چنین آغاز میگردد : یا مولعاً بالغضب و الهجر و التجنب ٢ - المثلث در لغت، این کتاب به کوشش استاد دیلمار در مربورگ به سال ١٨٥٧ م  به چاپ رسیده و ارجوزة با شرح آن از بعض ادباء در الجزایر به سال ١٣٢٥ ه.ق طبع شده است ٣ - هذا ما قال قطرب فی کتاب ما خالف فیه الانسان البهیمیة الوحوش و صفاتها، این کتاب به کوشش استاد جابر با کتاب اسماء الوحوش اصمعی در وین به سال ١٨٨٨ م  چاپ شده.

شنبه 23 آذر 1392 :: 19:05 :: نويسنده : yadgareomr

مِصْبَاحُ الشَّرِيعَةِ،
قَالَ الصَّادِقُ (ع) :
مَا اغْتَنَمَ أَحَدٌ
بِمِثْلِ مَا اغْتَنَمَ بِغَضِّ الْبَصَرِ.
فَإِنَّ الْبَصَرَ لَا يُغَضُّ عَنْ مَحَارِمِ اللهِ،
إِلَّا وَ قَدْ سَبَقَ إِلَى قَلْبِهِ مُشَاهَدَةُ الْعَظَمَةِ وَ الْجَلَالِ
وَ سُئِلَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ (ع) :
بِمَا ذَا يُسْتَعَانُ عَلَى غَضِّ الْبَصَرِ ؟
فَقَالَ :
بِالْخُمُودِ تَحْتَ سُلْطَانِ الْمُطَّلِعِ عَلَى سِرِّكَ.
وَ الْعَيْنُ جَاسُوسُ الْقَلْبِ وَ بَرِيدُ الْعَقْلِ
فَغُضَ‏ بَصَرَكَ
عَمَّا لَا يَلِيقُ بِدِينِكَ وَ يَكْرَهُهُ قَلْبُكَ وَ يُنْكِرُهُ عَقْلُكَ.
قَالَ النَّبِيُّ (ص) :
غُضُّوا أَبْصَارَكُمْ تَرَوْنَ الْعَجَائِبَ.
وَ قَالَ اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ :
قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ
وَ يَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ.
وَ قَالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ لِلْحَوَارِيِّينَ :
إِيَّاكُمْ وَ النَّظَرَ إِلَى الْمَحْذُورَاتِ
فَإِنَّهُ بَذْرُ الشَّهَوَاتِ وَ نَبَاتُ الْفِسْقِ.
وَ قَالَ يَحْيَى بْنُ زَكَرِيَّا :
الْمَوْتُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ نَظْرَةٍ لِغَيْرِ وَاجِبٍ.
وَ قَالَ عَبْدُ اللهِ بْنُ مَسْعُودٍ
لِرَجُلٍ نَظَرَ إِلَى امْرَأَةٍ
قَدْ عَادَهَا فِي مَرَضِهَا :
لَوْ ذَهَبَتْ عَيْنَاكَ
لَكَانَ خَيْراً لَكَ مِنْ عِيَادَةِ مَرِيضِكَ.
وَ لَا تَتَوَفَّرُ عَيْنٌ نَصِيبَهَا مِنْ نَظَرٍ إِلَى مَحْذُورٍ
إِلَّا وَ قَدِ انْعَقَدَ عُقْدَةٌ فِي قَلْبِهِ مِنَ الْمُنْيَةِ
وَ لَا تَنْحَلُّ إِلَّا بِإِحْدَى الْحَالَتَيْنِ
إِمَّا بِبُكَاءِ الْحَسْرَةِ وَ النَّدَامَةِ بِتَوْبَةٍ صَادِقَةٍ
وَ إِمَّا بِأَخْذِ حَظِّهِ مِمَّا تَمَنَّى وَ نَظَرَ إِلَيْهِ
فَأَخَذَ الْحَظَّ مِنْ غَيْرِ تَوْبَةٍ
فَمَصِيرُهُ إِلَى النَّارِ
وَ أَمَّا التَّائِبُ الْبَاكِي بِالْحَسْرَةِ وَ النَّدَامَةِ عَنْ ذَلِكَ
فَمَأْوَاهُ الْجَنَّةُ وَ مُنْقَلَبُهُ الرِّضْوَانُ.

شنبه 23 آذر 1392 :: 17:02 :: نويسنده : yadgareomr

... وَ إِذَا الْـتَـفَـتَ الْـتَـفَـتَ جَـمِـيـعــاً.
خَــافِــضَ الـطَّـرْفِ؛
نَـظَـرُهُ إِلَـى الْأَرْضِ، أَطْــوَلُ مِـنْ نَـظَـرِهِ إِلَـى الـسَّـمَــاءِ.
جُـلُّ نَـظَـرِهِ الْـمُـلَاحَـظَـةُ.
يَـبْـدُرُ [یَــبــدَأُ] مَـنْ لَـقِـيَــهُ بِــالـسَّــلَامِ ...


شنبه 23 آذر 1392 :: 16:22 :: نويسنده : yadgareomr

بلاغت.
[ ب َ غ َ ]
(از ع ، اِ)
بلاغة.
چیره زبانی.
فصاحت.
شیوا سخنی.
زبان آوری.
در اصطلاح معانی بیان،
رسیدن به مرتبۀ منتهای کمال
در ایراد کلام
به رعایت مقتضای حال
و آوردن کلام مطابق اقتضای مقام به شرط فصاحت.

شنبه 23 آذر 1392 :: 08:42 :: نويسنده : yadgareomr

درایة.
[ دِ ی َ ]
(ع مص)
دانستن.
دانستن چیزی را، یا دانستن به نوعی از حیله.
دری . دریة . دریان .
|| درایت . درایه . علم به چیزی ، وگویند علم به چیزی با تکلف و حیله .دانش.
|| (اصطلاح فلسفی) معرفتی که حاصل می شود به نوعی از حیلت که تقدیم مقدمات و استعمال رویت باشد.
|| (اصطلاح شرعی) علم درایه یا علم درایة الحدیث ، اصول علم فقه است .
علم فقه و اصول فقه.
علم اصول حدیث است .
علمی است که از معنی مفهوم ازالفاظ حدیث و از مراد و مقصود آنها بحث می کند، و آن بر قواعد عربی و ضوابط شریعت استوار است و موضوع آن احادیث رسول اکرم (ص) است از جهت دلالت آنها بر معنی مفهوم یا مراد، و غایت آن تحلّی به آداب نبوی و تخلّی از اموری است که آنها را ناپسند داشته و نهی نموده است، و مبادی آن کلیۀ علوم عربی است و معرفت قصص و اخبار متعلق به رسول اکرم (ص) و معرفت اصلین و فقه و غیره است .
علمی است که درآن بحث می شود از متن حدیث و سند آن و طرق آن از صحیح و سقیم و علیل، و آنچه مورد لزوم است؛ تا مقبول ازمردود آن شناخته شود، و یا علمی است که در آن بحث می شود از سند حدیث و متن آن و کیفیت تحمل آن و آداب نقل آن .
موضوع درایه راوی (روایت کننده) و مروی (حدیث روایت شده) است ، و غایت آن معرفت به احادیث مردوده برای اجتناب از آنها است.
-
کتب درایه ;
کتابهایی که درآن اقسام احادیث و اخبار و اصطلاحات محدثین را گرد کنند.

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران