یادگارِعُمر
درباره وبلاگ


حافظ سخن بگوی که بر صفحۀ جهان ------- این نقش ماند از قلمت یادگارِ عُمر ---------- خوش آمدید --- علی
نويسندگان
پنج‌شنبه 28 آذر 1392 :: 18:57 :: نويسنده : yadgareomr

تنوین

تنوین.
[ ت َن ]
(ع مص)
منوّن کردن اسم.
|| نوشتن نون.
الحاق نون به کلمه بصورت دو زبر یا دو زیر یا دو پیش.
|| (اِ)
نون ساکن که در آخر اسماء خوانند.
در اصل مصدر
و بمعنی درآوردن «ن» در کلمه باشد
و در اصطلاح نحویان
نون ساکنی است که
بر حرکت آخر کلمه درآید
و برای تأکید فعل نباشد.
مقصود از ساکن بودن آنست که بذات ساکن باشد
و به همین جهت
حرکت عارضی بر آن وارد می شود
چنانکه در
«عادنِ الأولی»
که دراصل «عاداً الأولی» بوده است و
بواسطۀ اجتماع ساکنین حرکت پیدا کرده است.
و نون ساکن در جائی تنوین است که
بحرکت حرف آخر کلمه درآمده باشد،
نه آنکه خود حرف آخر کلمه باشد
چنانکه در «من» و «لدن».
و تنوین اختصاص به آخر اسم ندارد
بلکه در آخر فعل هم می آید
چنانکه در تنوینِ «ترنّم»،
و اینکه در تعریف قید شده برای تأکید فعل نباشد
بمنظور اخراج «نونِ تأکید» از تعریف تنوین بود
زیرا «نونِ تأکید» هم ساکن است
و هم به آخر کلمه درمی آید.
به هر حال تنوین را پنج قسم مشهور بود :
تنوینِ تَمَکُّن،
تنوینِ تَنکیر،
تنوینِ مُقابله،
تنوینِ عِوَض،
تنوینِ تَرَنُّم.
ج، تنوینات.

*******

تنوینِ تَمَکُّن
تنوینی است که
بر حرکت حرف آخر اسماء معرب درآید
تا نشانۀ خارج نگردیدن از اصل اسمیت
و تمام بودن آن باشد
مانند تنوین آخر کلمات
«زید» و «عمرو» در
«سلمت علی زیدٍ و عمروٍ».
این تنوین را
«تنوینِ امکنیه» و «تنوینِ انصراف» نیز گویند.

*******

تنوینِ تَنکیر.
تنوینی است که
به آخر بعض کلماتِ مبنی درآید
تا میانِ حالت معرفه و نکره بودن آنها را معلوم دارد،
چنانکه در کلمات
«صه» و «مه» که اگر بدون تنوین باشد معرفه
و اگر با تنوین باشد مثل «صهٍ» و «مهٍ» نکره اند.
و در واقع تنوینی است که
برای نکره ساختن کلمه بر آخرش درآید.

*******

تنوینِ مُقابله.
تنوینی است که
به آخر جمعهای مؤنّثِ سالم عربی درآید
چنانکه در «مسلمات» و «مؤمنات» و نظائر آن.
برخی گویند
این بدل از نون جمع مذکّر سالم است
و بعضی گویند
بدل از فتحۀ حالت نصب خودِ جمع مؤنّث سالم است،
چون نصب و جر آن هر دو به کسره است.

*******

تنوینِ عِوَض. 
تنوینی را گویند که
بجای حرف اصلی
یا زائد محذوف
و یا بجای مضاف الیه محذوف مفرد
یا جمله
به آخر کلمه ملحق شود
چنانکه در «حوارٍ» که در اصل «حواری» بوده
و تنوین «جندلٍ»
که بجای الف «جنادل» بوده
و تنوین «یومئذٍ»
که در اصل «یوم اذ کان کذا» بوده است،
و بجای محذوف، تنوین در کلمات مذکور آمده است.

*******

تنوینِ تَرَنُّم.
تنوینی است که
به آخر قوافی دارای حرف اطلاق،
بجای آن حرف اطلاق درآید،
و حروف اطلاق الف، واو و یاء است
که به آخر کلمات درآید.
و به عقیدۀ «سیبویه»
هرگاه حروف اطلاق را
که موجب ترنّم و غناء است
از قوافی حذف کنند
بجای آن تنوین آرند
و با آن ترنّم را قطع کنند
و این تنوین اختصاص ندارد
و به آخر افعال اگر قافیه باشند نیز درآید.

پنج‌شنبه 28 آذر 1392 :: 15:39 :: نويسنده : yadgareomr

خالد بن مُعَمَّر
(... - نحو 50 ه.ق ... - نحو 670 م)
خالد بن معمر بن سليمان
السدوسي :
قائد،
من الرؤساء في صدر الإسلام.
أدرك عصر النبوة،
ثم كان رئيس بني بكر في عهد «عمر»،
و كان مع «عليّ» يوم الجمل و صفين،
من أمراء جيشه.
و ولاه «معاوية» إمرة أرمينية،
فقصدها،
فمات في طريقه إليها بنصيبين.

***

قال «معاویة بن أبي سفیان»
لـ«خالد بن المعمّر» :
کیف حبّک لـ«عليّ بن أبي طالب (ع)» ؟
قال :
أحبّه لثلاث خصال :
علی حلمه إذا غضب
و علی صدقه إذا قال
و علی وفائه إذا وعد.

پنج‌شنبه 28 آذر 1392 :: 15:17 :: نويسنده : yadgareomr

118- وَ قَالَ (ع) : إِضَـاعَـةُ الْـفُــرْصَــةِ غُـصَّـةٌ.

پنج‌شنبه 28 آذر 1392 :: 11:43 :: نويسنده : yadgareomr

الْخَطِيب البَغْدَاديّ
(392 - 463 ه.ق 1002 - 1072 م)
أحمد بن علي بن ثابت
البغدادي،
أبو بكر،
المعروف بالخطيب :
أحد الحفاظ المؤرخين المقدمين.
مولده في «غزية» - بصيغة التصغير -
منتصف الطريق بين الكوفة و مكة،
و منشأه و وفاته ببغداد.
رحل إلى مكة
و سمع بالبصرة و الدينور و الكوفة و غيرها،
و عاد إلى بغداد
فقربه رئيس الرؤساء ابن مسلمة (وزير القائم العباسي)
و عرف قدره.
ثم حدثت شئون خرج على أثرها مستترا إلى الشام
فأقام مدة في دمشق و صور و طرابلس و حلب،
سنة 462 ه.ق.
و لما مرض مرضه الأخير
وقف كتبه
و فرق جميع ماله
في وجوه البر
و على أهل العلم و الحديث.
و كان فصيح اللهجة
عارفا بالأدب،
يقول الشعر،
ولوعا بالمطالعة و التأليف،
ذكر ياقوت أسماء 56 كتابا من مصنفاته،
من أفضلها «تاريخ بغداد - ط»
أربعة عشر مجلدا....
و من كتبه «البخلاء - ط» و
«الكفاية في علم الرواية - ط»
في مصطلح الحديث، و
«الفوائد المنتخبة - خ» حديث، و
«الجامع، لأخلاق الراويّ و آداب السامع - خ»
عشر مجلدات، و
«تقييد العلم - ط» و
«شرف أصحاب الحديث - خ» و
«التطفيل - ط» و
«الأسماء و الألقاب» و
«الأمالي» و
«تلخيص المتشابه في الرسم - خ» و
«الرحلة في طلب الحديث - خ» و
«الأسماء المبهمة - خ» الأول منه،
و «الفقيه و المتفقه - ط» اثنا عشر جزءا، و
«السابق و اللاحق،
في تباعد ما بين وفاة الراويين
عن شيخ واحد - خ»
في 75 ورقة، ... و
«موضح أوهام الجمع و التفريق - ط» مجلدان،
و «اقتضاء العلم و العمل - ط» و
«المتفق و المفترق - خ» ...
و ليوسف العش (الدمشقيّ)
كتاب «الخطيب البغدادي، مؤرخ بغداد و محدثها - ط»
أورد فيه أسماء 79 كتابا من مصنفاته.

عُنْوَانُ صَحِيفَةِ الْمُؤْمِنِ حُبُّ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ (ع)
در کتاب «تاریخ بغداد» مطلب شمارۀ (2314) نوشتۀ «أحمد بن عليّ بن ثابت» معروف به «خطیب بغداديّ» متوفّی به سال 463 ه.ق و این عبارت شنیدۀ شخصی است به نام «أنس بن مالک» از «حضرت خاتم النّبیّین (ص)»

پنج‌شنبه 28 آذر 1392 :: 10:59 :: نويسنده : yadgareomr

دُخــولُ الـنّــارِ فــي حُــبِّ الـوَصــيِّ
وَ فـــي تَــفــضـيــلِ أَولادِ الــنَّـبـــيِّ

أَحَــبُّ إِلَــيَّ مِــن جَــنّــــاتِ عَـــدنٍ
أُخَـــــــــلَّــدُهـــا بِـــتـيـمٍ أَو عَــديٍّ

الــصّـــاحِــب بــن عَـبّــاد رحمه الله
قــرن 4 ه.ق

پنج‌شنبه 28 آذر 1392 :: 09:40 :: نويسنده : yadgareomr

اشاعرة. [ اَ ع ِ رَ ] (اِخ) ج ِ اشعری، بمعنی پیرو طریقۀ مخصوص اشعریان. اساس طریقۀ اشاعره از تعلیمات جهمیه مایه گرفت و در اواخر قرن سوم یا اوائل قرن چهارم هجری بعنوان فرقۀ اشعری ظهور کرد و بنام مشهورترین رؤسای این فرقه، ابوالحسن اشعری، معروف گردید و او از اخلاف ابوموسی اشعری است. ابوالحسن اشعری بر مخالفت معتزله قیام کرد و جمعی پیرو او شدند. عالم مشهور قاضی ابوبکر محمد باقلانی متوفی سنۀ 403 ه.ق مذهب اشعری داشت و در تأیید و ترویج این طریقه کوشش بسیار کرد. اشاعره و معتزله با یکدیگر سخت مخالف بودند و کار مخالفت این دو فرقه به زدوخوردها و انقلابات خونین کشید، و مسلمانان هر ناحیه را مدت چند قرن به همین زدوخوردها مشغول و سرگرم داشت. نمونه ای از این معنی واقعۀ خراسان است در سال 456 ه.ق ..
اشاعره و معتزله در مسائل بسیار با هم اختلاف دارند. عمدۀ مسائل خلافیۀ آنها بدین قرار است : 1 - معتزلی گوید : افعال خیر از خدای باشد و بر او ست که هرچه شایسته تر و سزاوارتر رعایت بندگان کند، اما اعمال شرّ، مخلوق عباد و عنان قدرت و ارادۀ این همه در دست انسان است. اشعری گوید : بد و نیک کارها همه آفریدۀ خداوند است و بنده را به هیچ وجه اختیار نیست. 2 - معتزلی گوید : ایمان را سه رکن است : اعتقاد به قلب و جنان، گفتار به زبان، عمل به ارکان. اشعری گوید : رکن اصلی ایمان عقیدۀ قلبی است و گفتار و کردار از فروع آن است و کسی که دین را به دل بگرود مؤمن است، هرچند عمل و گفتارش با عقیدت یار نباشد. 3 - معتزلی از ذات واجب الوجود صفات ازلیه همچون علم و قدرت و اراده و سمع و بصر و جز آنها را نفی کند و گوید : خداوند عالم است بالذات نه بصفت علم، و قادر است نه بصفت قدرت و همچنین از دیگر صفات ازلی. اما اشعری قائل به صفات ازلیۀ زائد بر ذات است که قائم به ذات واجب الوجودند :

و الاشعری بازدیاد قائله
و قال بالنیابة المعتزله

مسألۀ تعدد قدما که در کتب کلام دیده میشود مربوط بهمین مطلب است. 4 - معتزلی قائل است به حسن و قبح عقلی و گوید : حسن و قبح ذاتی اشیاء است، و عقل خود بدون معاونت شرع میتواند حسن و قبح چیزها راادراک کند. اوامر و نواهی شرع تابع حسن و قبح ذاتی است، نه اینکه حسن و قبح تابع امر و نهی شارع باشد، و از این جهت در مواردی که نص شرعی در دست نداریم عقل خود میتواند استنباط احکام کند، همچنین در موارد منصوصه بواسطۀ ملاک حسن و قبح ذاتی ممکن است در حکم ظاهری تصرف کند، اما اشعری منکر حسن و قبح عقلی است، واجب و حرام را سماعی داند و گوید عقل ما را شایستگی ایجاد یا تصرّف در احکام شرع نیست. در اینکه اوامر و نواهی شرع نسبت به حسن و قبح سبب اند یا کاشف، گفتگوها است که در فنّ کلام و اصول بشرح نوشته اند. 5 - معتزلی گوید : خدا را هیچگاه بچشم نتوان دید و اشعری گوید که خداوند در روز رستخیز بعیان دیده میشود. در مسألۀ رؤیت میان اشاعره و معتزله گفتگوها است و در این باب عقاید گوناگون اظهار شده است که در جای خود بتفصیل نوشته اند. طائفۀ «ضراریه» از معتزله گویند که انسان را ورای حواس پنجگانه حاسّۀ ششم است و با این حس خدا را در قیامت میــبینیم. 6 - معتزلی گوید : کسی که مرتکب گناهان کبیره میشود نه مؤمن است و نه کافر، بلکه فاسق است و از این معنی عبارت کند به منزلة بین المنزلتین. 7 - معتزلی گوید : کلام ﷲ مخلوقی است حادث، واشعری معتقد به کلام قدیم است. مسألۀ «کلام نفسی» مقابل «کلام لفظی» که از مختصات عقاید اشعریان است از فروع همین مسأله شمرده میشود. 8 - معتزلی گوید : اعجاز قرآن مجید بسبب آن است که مردم را از معارضه و آوردن مانندش منصرف ساخت وگرنه اتیان بمثل برای فصحای عرب ممکن بودی، و اشعری قرآن را بالذات معجز و آوردن مانند آن را از بشر محال داند و گوید اعجاز عبارت است از فعل خارق عادت که مقرون بتحدی و سالم از معارضه باشد. 9 - معتزلی اعادۀ معدوم را ممتنع و اشعری ممکن داند. 10 - معتزلی خلود در نار را معتقد و اشعری منکر است. 11 - معتزلی امامت را بنص و تعیین داند و اشعری به اختیار امت. 12 - معتزلی معتقد است به تقرر و ثبوت ماهیت پیش از وجود و گوید ماهیت را در حال عدم و پیش از آنکه موجود شود ثبوت و تقرری است و ثبوت را اعم از وجود و عدم را اعم از نفی داند :

و جعل المعتزلی الثبوت عم
من الوجود و من النفی العدم

بعض معتزلیان گویند که میان ثبوت و نفی هیچ حد فاصل و واسطه ای نیست، و بین ثابت و منفی قضیۀ منفصلۀ حقیقیه است که بیش از دو طرف ندارد، اما میان موجود و معدوم واسطه ای است که آن را حال یا ثابت گویند. مسألۀ حال یا واسطۀ میان موجود و معدوم از مختصات عقاید معتزله است و اشاعره منکر این سخنان اند. 13 - معتزله علم واجب الوجود را عبارت دانند از ماهیات ثابتۀ ازلی بنابر تقرر ماهیت که جزو عقاید آنهاست و ماهیت مقرره در عقاید معتزله نظیر اعیان ثابته است در عقاید متصوفه از قبیل محیی الدین و پیروان او. در باب علم واجب الوجود به جزئیات میان اشعری و معتزلی گفتگوها است، بعضی منکر علم واجب تعالی به جزئیات و برخی قائل به علم تفصیلی واجب الوجود و احاطۀ او بر غیرمتناهی هستند و طایفه ای گویند خداوند عالم به جزئیات است نه بصور تفصیلی بلکه بر وجه کلی. ابوالمعالی جوینی استاد غزالی از بزرگان اشعری بود. به او نسبت داده اند که گفت خداوند عالم به کلیات است نه به جزئیات. بهمین مناسبت در کتاب طبقات سبکی (ج 3 ص 261) چند ورق راجع به این موضوع نوشته و خواسته است که این نسبت را از امام الحرمین رفع و او را از داشتن این عقیده پاک کند. غزالی برای اینکه مورد این تهمت واقع نشود، هر جا به این موضوع رسیده عقیدۀ خود را صریحاً بیان کرده است، از جمله در کتاب نصیحة الملوک مینویسد : «وی دانا است به هر چه دانستنی است و علم وی به همۀ چیزها محیط است.» 14 - اشعری گوید : ایمان و طاعت بتوفیق و کفر و معصیت بخذلان الهی است و توفیق عبارت است از خلق قدرت بر طاعت و خذلان عبارت است از خلق قدرت بر معصیت.
آنچه از موارد اختلاف اشعری و معتزلی یاد کردیم عمدۀ مسائل خلافیه ای است که میان آنها مشهور شده است. از این مسائل مهم بعضی مولود بعض دیگرند، مثلاً مسألۀ حال و کلام نفسی و همچنین اختلاف در توفیق و خذلان به مسألۀ نفی صفات و جبر و اختیار برمیگردد. غیر از آنچه گفتیم موارد خلافیۀ دیگر هم در باب وعد و وعید واسماء و احکام و عقل و سمع و همچنین در موضوعات جزئی و شخصی از قبیل اینکه عایشه و طلحه و زبیر خطاکار بودند یا نه و بر فرض خطا، آیا برگشتند و توبه کردند یا همچنان با گناه از دنیا رفتند و معاویه و عمرو عاص بر امام خروج کردند یا نه و امثال این اختلافات و زدوخوردها میان معتزله و فرقه های دیگر بوده است که بسیاری از آنها مربوط به مسائل مذکور میشود و در کتب عقاید بتفصیل ثبت شده است.
رواج طریقۀ اشعری : تا اواخر قرن سوم نامی از فرقۀ اشعری در میان نبود، و دشمن سخت معتزله همان اصحاب حدیث بود. پس از ظهور علی بن اسماعیل اشعری، فرقه ای بدین نام روی طریقۀ اهل حدیث، در مقابل معتزله قیام کردند و مخاصمۀ این طایفه به موافقت علمای حدیث با معتزلیها گونۀ دیگر گرفت. پیدا شدن روح انتقاد و باور نکردن هر سخنی بدون دلیل و برهان، شاید تا حدی لازم و مطابق تعلیمات اسلامی بود که مردم را بفکر و تعقل و پیروی دلیل و برهان راهنمائی میکرد و «قل هاتوا برهانکم ان کنتم صادقین» (قرآن 111/2)، «ادع الی سبیل ربک بالحکمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتی هی احسن» (قرآن 125/16). و امثال آنها را دستور میداد و چون عقاید تعبدی صرف در مقابل حملات مذاهب فلسفی تاب نمی آورد، متکلمین اسلام مجبور بودند که با اسلحۀ مهاجمین خود رامسلح سازند. اما بهمین اندازه که اصول فلسفه برای مناظره و محاجۀ با مخالفان دین بکار رود، قناعت نشد و بتدریج بیش از آنچه ضرورت داشت و افزون از مقدار نسبت مسائل فلسفۀ یونان با مذهب درآمیخت و معجون نوظهوری ساخته شد. قرن چهارم و پنجم نسبت به اشاعره و اهل حدیث همچون قرن دوم و سوم نسبت به معتزله و قدریه بود و بیشتر از آنچه معتزله در مدت دو قرن پیش رفته بودند، از قرن چهارم ببعد نصیب اشعریها و اهل سنت وجماعت گردید. در قرن پنجم که عهد غزالی است، جمهور مسلمانان اهل سنت خاصه در حوزۀ خراسان که موطن غزالی است، در اصول طریقۀ اشعری و در فروع مسلک شافعی را داشتند. آنها که «اصحاب رأی» یعنی پیروان امام ابوحنیفه بودند، نیز اکثراً به مسلک اشاعره معتقد بودند و مذهب معتزله میان بعضی از فقهای عراق متداول بود. در کتاب بیان الادیان که مؤلف آن از معاصرین غزالی است، مذهب اهل سنت و جماعت را تقریباً روی اصول اشعری وصف میکند و در ذیل «اصحاب الرأی» مینویسد : «و فقهای خراسان که از اصحاب ابوحنیفه اند، در اصول، مذهب سنت وجماعت دارند. اما بعضی از فقهای عراق در اصول، مذهب معتزله دارند و در فروع مذهب او». از کتاب طبقات الشافعیۀ سُبکی و مؤلفات تاریخی دیگر هم بخوبی برمی آید که اکثر علمای بزرگ خراسان در قرن پنجم در اصول، پیرو اشعری و در فروع، تابع شافعی بوده اند. در دوره های بعد نیز جمهور اهل تسنن از حنفی و شافعی و غیره همگان اشعری مذهب بودند. علامه در نهج الحق مینویسد: «و جماعة الاشاعرة الذین هم الیوم کل الجمهور من الحنفیة و الشافعیة و الحنبلیة الّا الیسیر من فقهاء ماوراءالنهر» الخ. (غزالی نامه تألیف جلال همایی صص 60 - 80).

لا یُــســتَــطـــاعُ الــعِــلــمُ بِــراحَــةِ الــجَــسَــدِ.

پنج‌شنبه 28 آذر 1392 :: 08:11 :: نويسنده : yadgareomr

گـــر دســتـــهٔ گُــــل نــیـایـد از مــا
هــم هــیـــزم دیــگ را بِــشــایــیــم

پنج‌شنبه 28 آذر 1392 :: 08:08 :: نويسنده : yadgareomr

گر چه خوبی به سوی زشت به خواری منگر
کاندرین ملک چو طاوس به کـار ست مگس

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران