یادگارِعُمر
درباره وبلاگ


حافظ سخن بگوی که بر صفحۀ جهان ------- این نقش ماند از قلمت یادگارِ عُمر ---------- خوش آمدید --- علی
نويسندگان
یکشنبه 02 فروردین 1394 :: 13:41 :: نويسنده : yadgareomr

إِلَّا المصلّين الَّذِين هم على صلاتهم دائمون
قرآن حكيم

جمعه 29 اسفند 1393 :: 23:58 :: نويسنده : yadgareomr

آيد از ما آنچه آيد از لئيم

تو بكن نيز آنچه آيد از كريم

شيخ عطار رحمه الله تعالى

جمعه 01 اسفند 1393 :: 11:04 :: نويسنده : yadgareomr

... وَ قـاتِـل هَـواکَ بِــعَـقـلِـکَ
(نهج البلاغة)

پنج‌شنبه 23 بهمن 1393 :: 09:58 :: نويسنده : yadgareomr

فَضیل بن عَیّاض رحمة الله علیه
قرن دوم ه.ق.

فضیل.
[ ف ُ ض َ ]
(اِخ)

ابن عیاض. از مشاهیر عرفای قرن دوم هجری است. فضیل بن عیاض بن مسعود التمیمی الیربوعی، مکنی به ابوعلی و ملقب به شیخ الحرم. از اکابر عباد و صلحا و در حدیث مورد اعتماد بود. کسانی از جمله امام شافعی از وی حدیث شنیده اند. اصل او از کوفه و مولدش سمرقند و سکونتش در مکه بود و هم در مکه بسال ١٨٧ ه.ق. ٨٠٣ / م. درگذشت. تولدش بسال ١٠٥ ه.ق. بود. اول حال او آن بود که میان بیابان مرو و باورد خیمه زده بود و پلاسی پوشیده و کلاهی پشمین بر سر نهاده و تسبیحی در گردن افکنده و یاران بسیار داشتی، همه دزدان و راهزنان بودند و شب و روز راه زدندی و کالا به نزدیک فضیل آوردندی که مهتر ایشان بود و او میان ایشان قسمت کردی و آنچه خواستی نصیب خود برداشتی ... روزی کاروانی شگرف میآید و یاران او کاروان گوش میداشتند. مردی در میان کاروان بود و آواز دزدان شنوده بود. بدره ای زر داشت .... چون از راه یک سو شد خیمۀ فضیل بدید. به نزدیک خیمه او را دید بر صورت و جامۀ زاهدان، شاد شد و آن بدره به امانت بدو سپرد. فضیل گفت: برو و در آن کنج خیمه بنه. مرد چنان کرد و بازگشت و به کاروانگاه رسید. کاروان زده بودند و مردمان بسته و افکنده، همه را دست بگشاد و چیزی که باقی مانده بود جمع کردند و برفتند و آن مرد به نزدیک فضیل آمد تا بدره بستاند، او را دید با دزدان نشسته و کالاها قسمت میکردند. مرد چون چنان بدید گفت: بدرۀ زر خویش به دزد دادم. فضیل او را از دور بدید، بانگ کرد. مرد چون بیامد گفت: همانجا که نهادهای برگیر و برو. مرد دررفت و بدره برداشت و برفت. یاران گفتند: آخر ما در همۀ کاروان یک درم نقد نیافتیم، تو ده هزار درم بازمی دهی؟ فضیل گفت: این مرد به من گمان نیکو برد، من نیز به خدای گمان نیکو بردهام که مرا توبه دهد. گمان او راست گردانیدم تا حق گمان من راست گرداند ...
چون اجلش نزدیک آمد دو دختر داشت. عیال را وصیت کرد که چون من بمیرم این دختران را برگیر و بر کوه بوقبیس بر، و روی سوی آسمان کن و بگوی که خداوندا فضیل مرا وصیت کرد و گفت تا من زنده بودم این زینهاریان رابطاقت خویش میداشتم. چون مرا بزندان گور محبوس گردانیدی، زینهاریان را بازدادم. چون فضیل را دفن کردند عیالش همچنان کرد که او گفته بود ... همان ساعت امیر یمن با دو پسر خود آنجا بگذشت، ایشان را دید با گریستن و زاری. گفت : شما از کجائید؟ آن زن حال بازگفت. امیر گفت: این دختران را به این پسران خویش دادم، هر یکی را ده هزار دینار کاوین کردم. تو بدین بسنده کردی؟ گفت: کردم. در حال عماریها و فرشها و دیباها بساخت و ایشان را به یمن برد.
(از تذکرة الاولیاء عطار رحمه الله).

پنج‌شنبه 23 بهمن 1393 :: 09:48 :: نويسنده : yadgareomr

اَبیوَرد.
[ اَ وَ ]
(اِخ)

یاقوت گوید:
ایرانیان در اخبار خویش آرند که «کیکاوس» زمینی را بخراسان به اقطاع «باوَرد بن گودرز» کرد و او شهری بدانجا بساخت که بنام بانی آن «باورد» منسوب شد. و بخراسان میان سرخس و نساء واقع است و آبی ناگوار و هوائی وبائی دارد و بیماری عرق (مراد عرق مدنی است)
بدانجا بسیار باشد.

[اين بيماري در شعر و نثر فارسي بنام رشته معروف است: (که بيماري رشته کردش چو دوک از سعدي ) و امروز در بوشهر و شيراز پيوک نامند و در بعض بلاد ديگر ايران نارو خوانند.]

و آنرا باورد نیز نامند و از این شهر است: ادیب ابوالمظفر محمد بن احمد بن محمد بن احمد الاموی المعاوی الشاعر و اصل او از قریۀ کوفن یکی از قراء ابیورد است و او در هر فن از علوم امام و عارف به نحو و لغت و نسب و اخبار است و در بلاغت و انشاء صاحب یدی طولی است و در همۀ این دانشها او را کتاب است و شعر او سائر و مشهور است و وفات وی به بیستم ربیع الاول سال ٥٠٧ ه.ق. بود. و ابوالفتح بستی راست در مدیح او:

اذا ما سقی الله البلاد و اهلها
فخصّ بسقیاها بلاد ابیورد

فقد اخرجت شهماً خطیراً باسعد
مبرّاً علی الاقران کالاسد الورد

فتی قد سرت فی سر اخلاقه العلی
کما قد سرت فی الورد رائحةالورد

و فتح ابیورد بدست «عبدالله بن عامر بن گریز» به سال سی و یک از هجرت بود و بعضی گفته اند پیش از این سال «احنف قیس» این شهر را فتح کرده است. و نسبت بدان باوَردی و اَبیوَردی است. و شاید همین شهری است که فعلاً «محمدآباد» گویند در مغرب «مرو» وقتی تابع خراسان بوده فعلاً جز بلاد روس است و در قرن ششم مقر اسقف شامی بوده است. بشمال شرقی ایران از بلاد ثغری ایران و روس میان سرخس و گوگ تپه و جنوب شرقی «عشق آباد». یکی از سرچشمههای رود اترک نزدیک ابیورد است و «ابوعلی فضیل بن عیّاض» و «انوری ابیوردیِ» شاعر و ابوالمظفر احمد بن محمد اموی بدین شهر منسوبند.

چهارشنبه 22 بهمن 1393 :: 23:23 :: نويسنده : yadgareomr

ابوهریرة.
[ اَ هُرَ رَ ]
(اِخ)

عبدالرحمن بن صخر ازدی یا الدوسی.
از عشیرۀ سلیم بن فهم. صحابی است. و او به سال غزوۀ خیبر مسلمانی پذیرفت و در آن غزوه حضور یافت. نام او بجاهلیت عبد قیس یا عبد شمس یا عبد غنم یا عبدالله بن عامر بن عبد شمس یا عبد نهم بن عتبة بن عامر بن حرب و یا عمیر بن عامر بن عبد ذی الشری بن طریف بن کنانه و یا عبدالله بن عامر بن عبدالنشر بود و او چون گربه زیاده دوست داشتی و روزی رسول اکرم صلوات الله علیه او را با بچه گربه ای در دامن بدید این کنیت بدو داد. و او همیشه بدین کنیت افتخار می کرد و گویند علت اختلاف در نام او شهرت بسیاری است که او بدین کنیت داشت بدانگونه که در مدت عمر نام او متروک و فراموش شد. و باز آرند که او فقیرترین اصحاب رسول بود و بهیچ کسب و شغل نمی پرداخت و دائم ملازمت خدمت رسول صلوات الله علیه میکرد و چون حافظۀ او نیز بکمال بود این همه احادیث از وی روایت شده است. و بخاری گوید هشتصد تن از صحابه و تابعین از وی نقل حدیث کنند. در خلافت عمر ولایت بحرین داشت و به روزگار عثمان قضاء مکۀ مکرمه بدو محول شد و بزمان معاویه چندی حکومت مدینۀ رسول میراند و صاحب روضة الأحباب گوید: ابوهریره به أمر عمر به سال بیستم هجرت بغزوۀ روم شد و بروایتی اول کس است از مسلمانان که بغزای روم رفته است و میرخواند در حبیب السیر آرد که بروز قتل عثمان که خانۀ عثمان و همسایگان او را غارت کردند خانۀ ابوهریره نیز که قرب جوار عثمان داشت به یغما رفت. وفات او بمدینه به سال ٥٧ یا٥٩ ه.ق. به هفتاد و هشت سالگی بود. و صاحب مجمل التواریخ و القصص وفات او را در سنۀ ثمان و خمسین (٥٨) آورده درخلافت معاویه و گوید گور او بشام است. و محدثین شیعه بر روایات او اعتماد نکنند چه او در غزوۀ خیبر درک صحبت رسول (ص) کرد و بیش از چهار سال مصاحبت رسول نداشت و از مقربان و نزدیکان نیز نبود معهذا نزدیک پانصد و سه هزار حدیث روایت کرده است لکن اهل سنت و جماعت بمفاد حدیث اصحابی کالنجوم بایهم اقتدیتم اهتدیتم زبان از طعن او کشیده دارند لکن منقولات ذیل نشان میدهد که این مرد در حیات خویش نیز متهم بوده است چنانکه نوبتی او حدیثی روایت کرد و مروان گفت ما را رها کن گوئی اگر تو و ابوسعید خدری احادیث رسول بیاد نمی سپردند اخبار آن حضرت انقطاع می یافت تو در فتح خیبر ایمان آوردی و بسیار کس از تو پیشتر مسلمانی گرفته اند و بیشتر بصحبت رسول فائز بوده اند. و در الکنی دولابی آمده است: حدثنا المقبری عن ابی هریرة قال انی کنت لاسئل الرجل من اصحاب رسول الله (ص) عن الآیات من القرآن انا اعلم بها منه . ما اسأله الاّ لیطعمنی شیئاً و کنت اذا سئلت جعفر بن ابی طالب لم یجبنی حتی یذهب بی الی منزله فیقول یا اسماء اطعمینا فاذا اطعمتنا اجابنی و باز از ابی رزین روایت آرند که: سمعت اباهریرة یقول فی هذا المسجد: یزعمون انی اکذب علی رسول الله (ص) والله ما ابالی علی ظهر خمار مسحت او علی خفی. در تاج العروس آمده: قیل لأبی هریرة أنت سمعت هذا من رسول الله صلی الله علیه و سلم فقال و ما کان طهوی (
اٌي و ما کان عملي.). و هم دولابی آرد: قال ابوالزعیزعة کاتب مروان، بعث مروان الی ابی هریرة بمائة دینار فلماکان بعد ارسل الیه فقال انه لیس الیک بعثت و انما غلطت فقال ما بقی عندی منها شی ء و اذا خرج عطای فاقتصره.

جمعه 17 بهمن 1393 :: 10:13 :: نويسنده : yadgareomr

جورِ استاد؛ بِه زِ مِهرِ پدر

معلّمِ کُتّابی ديدم در ديارِ مَغرب، ترشروی، تلخ گفتار، بدخوی، مردم آزار، گدا طبع، ناپرهيزگار، که عيشِ مسلمانان به ديدنِ او تَبَه گشتی و خواندنِ قرآنش دلِ مردم، سيه کردی.
جمعی پسرانِ پاکيزه، و دخترانِ دوشيزه، به دستِ جفای او گرفتار، نه زهرۀ خنده و نه يارایِ گفتار، گه عارضِ سيمينِ يکی را طپنچه زدی و گه ساقِ بلورين ديگری شکنجه کردی.
القصّه، شنيدم که طَرفی از خبائثِ نفسِ او معلوم کردند و بزدند و براندند و مکتبِ او را به مُصلِحی دادند، پارسای سليم، نيکمردِ حليم که سخن جز به حُکمِ ضرورت نگفتی و موجب آزار کس بر زبانش نرفتی. کودکان را هيبت استادِ نخستين از سر برفت و معلّم دومين را اخلاق مَلَکی ديدند و يک يک ديو شدند. به اعتمادِ حلم او ترکِ عِلم دادند. اغلبِ اوقات به بازيچه فراهم نشستندی و لوح دُرُست ناکرده در سَرِ هم شکستندی.

استادِ معـلّم چو بُـوَد بـى آزار
خرسك بازند كودكان در بازار

بعد از دو هفته بر آن مسجد گذر کردم، معلّمِ اوّلين را ديدم که دل خوش کرده بودند و به جای خويش آورده. انصاف، برنجيدم و لاحول گفتم که ابليس را معلّمِ ملائکه ديگر چرا کردند؟
پيرمردی ظريف جهانديده گفت:

پادشاهى، پسر به مكتب داد
لوحِ سيمينش بر كنار نهاد

بر سَرِ لوحِ او نـبـشـته به زَر
«جورِ استاد؛ بِه زِ مِهرِ پدر»

دوشنبه 13 بهمن 1393 :: 18:16 :: نويسنده : yadgareomr

خـوپـذیـر سـت نفسِ انسانی
آن چنان گردد او که گردانی

از کتاب مرزبان نامه

مرزبان.
اسپهبد مرزبان بن رستم بن شهریار بن شروین بن رستم بن سُرخاب بن قارَن. مؤلف کتاب مرزبان نامه است، همانکه بعدها سعدالدین وراوینی آن را از لهجۀ طبری به فارسی دری نقل کرد. مرزبان یکی از ملوک طبرستان و از خاندان آل باوَند است.

سعدالدینِ وَراوینی.
مترجم مرزبان نامه که کتاب مرزبان نامه را به زبان دری و به سبک و شیوۀ زمان خود برگردانیده است و این کار در بین سنوات ٦٢٢ - ٦٠٨ ه.ق. در آذربایجان صورت گرفته است. سعدالدین از ملازمان خواجه ابوالقاسم ربیب الدین هارون بن علی بن ظفر دندان وزیر اتابیک ازبک بن محمد بن ایلدگز از اتابکان آذربایجان که از سنۀ ٦٠٧ تا ٦٢٢ ه.ق. در آذربایجان و آران سلطنت داشت بوده است، آن کتاب مستطاب را به نام او موشح نموده است. سعدالدین مانند اغلب دبیران و کتّاب فاضل زمان خود شاعر نیز بوده است و در مرزبان نامه قطعه
ای است که سعدالدین در وقت تسلیم کتاب به خواجه ربیب الدین وزیر گفته و مطلع آن این است:

وزیر عالم عادل ربیب دولت و دین
ابا بطوع فلک طاعت توورزیده

آلِ باوَند.
باوندیه.
سلسله ای از ملوک طبرستان که آخرین آنان به نام اسپهبد رستم بن شهریار به سال ٤١٦ ه.ق. در جنگ با علاءالدوله مقتول گشت و دولت این طبقه سپری گردید. و آنان نسب خویش را به کیوس بن قباد برادر اکبر انوشیروان (که بحکم پدر والی مازندران گردید) میپیوسته اند.

پنج‌شنبه 09 بهمن 1393 :: 20:29 :: نويسنده : yadgareomr

تـن بـه دودِ چـراغ و بـیــخـوابـی
نــنـهـادی؛ هــنــر کــجــا یـابـی ؟

اوحَدیِ مَراغی

دوشنبه 06 بهمن 1393 :: 17:41 :: نويسنده : yadgareomr

ذوالفقار.
[ ذُل ف َ ]
(اِخ)

ذوالفقار؛ صاحبِ فَقَرات است و فقره هر یکی از مهره های پشت است که ستون فقرات از آن مرکب است و گفته اند که چون بر پشت ذوالفقار خراشهای پست و هموار بود ازینرو او را ذوالفقار گفته اند و مجدالدین در قاموس گوید: و سیفُ مفَفّر کمعظّم، فیه حزوز مطمئنّه عن متنه.

|| نام شمشیر منبه ابن الحجاج که به روز بدر کشته شد و آن شمشیر را رسول اکرم صلوات الله علیه و سلم برای خویش برگزید: و کان ذوالفقار لمنبه ابن الحجاج، استخلصه النبی صلی الله علیه و سلم و اصطفاه لنفسه یوم بدر.
(الجماهر فی الجواهر للبیرونی).
ذوالفقار سیف رسول الله، کان لمنبه ابن الحجاج.
(امتاع الاسماع).
و بعضی آن را نام شمشیر عاص بن منیه گفته اند (
قاموس الاعلام ترکي.) که بروز بدر کشته شده است و سپس ذوالفقار را رسول اکرم به روز احد به علی بن ابیطالب علیه السلام عطا فرمود. و اینکه گمان برند که ذوالفقار دارای دو تیغه یا دو زبانه بوده است بر اصلی نیست. و در ترجمۀ تاریخ طبری در ذکر خبر غزوه احد آمده است: ... و کافران غلبه میکردند و گرد مسلمانان اندر گرفتند و پیغمبر صلی الله علیه و سلّم برجای ایستاد و بازنگشت و خلق را میخواند و کس اجابت نکرد چنانکه خدای تعالی گفت: حتّی اذا فَشِلتُم و تنازعتم فی الاءمر. (قرآن ١٥٢/٣). پیغمبر صلی الله علیه و سلّم از جای نجنبید و مردمان را بر حرب حریص میکرد و ابوبکر و عمر را هر دو جراحت رسید و بازگشتند و عثمان با دو تن از انصار بگریخت و در پس کوه پنهان شد و علی علیه السلام اندر پیش حرب بود و کارزار میکرد و شمشیری که داشت بر سر کافری زد و کافر به سپر بگرفت و خود داشت از آهن قوی و شمشیر بشکست امیرالمؤمنین علی علیه السلام بازگشت و گفت یا رسول الله حرب همی کردم و شمشیر من بشکست و شمشیر ندارم و بی شمشیر حرب نتوان کردن پیغمبر صلی الله علیه و سلم زود ذوالفقار به علی داد و گفت: خذها یا علی و پنداشت که علی نستاند و نزند علی ذوالفقار بگرفت و به حرب اندر شد پیغمبر او را دید دلیر و به کارآمد ذوالفقار از راست و چپ و پیش و پس میزد و میکشت و پیغمبر صلوات الله علیه گفت: لافتی الا علی لاسیف الا ذوالفقار.

چون چلیپای روم از آن شد باغ
کابریزست باغ را عسلی
ابر چون چشم هند بنت عتبه است
برق مانند ذوالفقار علی.
شهید بلخی

نه هر تیغی که جنگ آرد هنر چون ذوالفقار آرد.
لامعی

ذوالفقار آنکه بدست پدرش بود کنون
بکف اوست ازیرا پسر آن پدر است.
ناصرخسرو

یکی اژدها بود در چنگ شیر
بدست علی ذوالفقارعلی.
ناصرخسرو

پردل بود اندر مصاف دانش
زیرا که زبان ذوالفقار دارد.
مسعودسعد

صدرا بدان خدای که تیغ زبانت را
در پنجۀ بیان تو چون ذوالفقارکرد.
علاءالدین اندخودی

بدانسان که گوئی علی مرتضی
همی برکشد ذوالفقار از نیام.
سوزنی

حیدر کرّار کو تا به گه کارزار
از گهر لطف او آب دهد ذوالفقار.

خاقانی

ای ذوالفقار دست هدی زنگ گیر زنگ
کان بوتراب علم بزیر تراب شد.
خاقانی

شاه جهانیان علی آسا که ذوالجلال
از گوهر زبان منش ذوالفقار کرد.
خاقانی

نورضمیر مرا بنده شود آفتاب
تیغ زبان مرا سجده برد ذوالفقار.
خاقانی

ای حیدر زمانه بکلک چو ذوالفقار
نام فلک بصدر تو قنبر نکوتر است.
خاقانی

تارک ذوالخمار بدعت را
ذوالفقار تو لاجرم بشکافت.
خاقانی

و فرخی ذوالفقار را از علی بن ابیطالب گفته که او را از آسمان آورده اند

افسر زرین فرستد آفتاب از بهر تو
همچنان کز آسمان آمد علی را ذوالفقار.
فرخی

و بعض شعرا مانند منوچهری و ناصرخسرو و مسعودسعد ذوالفقار را به معنی مطلق شمشیر استعمال کرده اند

قوس و قزح کمان کنم از شاخ بید تیر
از برگ لاله رایت و از برق ذوالفقار.
منوچهری

تا گوش خوبرویان با گوشوار باشد
تا جنگ و تا تعصب با ذوالفقار باشد.
منوچهری

پیش عدو خوار ذوالفقار خداوند
شخص عدو روز گیر و دار خیار است.
ناصرخسرو

حیدری حمله ای و نصرت دین
از جهان گیر ذوالفقار تو باد.
مسعودسعد

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران