یادگارِعُمر
درباره وبلاگ


حافظ سخن بگوی که بر صفحۀ جهان ------- این نقش ماند از قلمت یادگارِ عُمر ---------- خوش آمدید --- علی
نويسندگان
چهارشنبه 17 اردیبهشت 1399 :: 03:22 :: نويسنده : yadgareomr

کفُّ الخَضیب

از لغتنامه مرحوم علامه دهخدا

کف الخضیب.

[ ک َف فُل خ َ ] (ع اِ مرکب)

کف دست رنگ شده.

|| (اِخ)
نام ستاره ای است سرخ رنگ بجانب شمال که چون بدائره نصف النهاررسد وقت اجابت دعاست.
نام یکی ازکواکب مراءة ذات الکرسی است.
کوکبی است روشن از قدر ثالث بر صورت ذات الکرسی.
ستاره ای است سرخ رنگ بجانب شمال که قدما معتقد بودند چون بدایرۀ نصف النهار رسد هنگام اجابت دعاست.
سنام الناقة.
کف خضیب.

 

بر استقامت حال تو بر بسیط زمین
بر آسمان کف کف الخضیب کرده دعا
انوری

چهارشنبه 17 اردیبهشت 1399 :: 01:46 :: نويسنده : yadgareomr

اشتغال.
به کاری پرداختن.
مشغول شدن.
به کاری درشدن.
به کاری سرگرم بودن.

(اصطلاح نحو)
در نحو زبان عرب، مبحثی است بنام «بابِ اشتغالِ عامل از معمول» و آن را «باب ما اُضمر عامله علی شریطة التفسیر» نیز گویند، و کیفیت آن چنان است که اسمی بر فعل یا شِبهِ فعلی مُقدَّم شود و آن فعل یا شبه فعل در ضمیر راجع به آن اسم یا در متعلّقِ آن عمل کند و از عمل کردن در خودِ آن اسم یا «مفعول به» اِعراض جوید.
همچنین آن فعل یا شبه فعل که پس از اسم آورده میشود، باید چنان باشد که اگر آنها را بر اسم مسلّط کنند، یعنی اسم را بجای ضمیر یا متعلق آن آرند، آن را منصوب کنند.
و بنابراین اسم مُقدّم را هم میتوان برحسب مبتدا بودن، به رفع خواند و هم آن را نصب داد.
سپس باید دانست که دربارۀ ناصبِ آن، اختلاف شده است. گروهی بر آنند که نصبِ آن به فعلی است که لزوماً در «تقدیر» است و موافقِ فعلی است که لفظاً یا معناً ظاهر میباشد و برخی گفته اند نصب آن به فعلِ مذکورِ پس از آن است. همچنین دربارۀ عملِ فعلِ مزبور نیز اختلاف است. گروهی گویند آن فعل در ضمیر و اسم هر دو عمل کند و برخی بر آنند که تنها در «اسمِ ظاهر» عمل میکند وضمیر مُلغی است.
و باید دانست حالت اسمی که پس از آن فعلِ ناصبِ ضمیرِ آن میآید، بر پنج گونه است :
١- لزوم نصب آن
٢- لزوم رفع آن
٣- نصب آن بر رفع راجح است
٤- نصب و رفع هر دو یکسان است
٥- رفع آن بر نصب راجح است.
و هنگامی نصبِ اسمِ مُقدّم لازم است که پس از کلماتی واقع شود که اختصاص به فعل دارند، مانند اِن و حیثما در این مثالها :
ان زیداً لقیته فاکرمه.
و حیثما عَمراً تلقاه فاَهِنه.
همچنین اگر اسم، پس از استفهام بجز همزه واقع شود، نصب آن لازم است، مانند
این بکراً فارقته
و هل عَمراً حدثته
و اگر اسمِ مقدّم پس از کلمه هائی که مخصوص به ابتدا هستند چون اذای فجائیه واقع شود، باید اسم لزوماً بنابر مبتدا بودن مرفوع خوانده شود، مانند
خرجت فاذا زید لقیته.
زیرا هیچ کلمه ای جز مبتدا یا خبر پس از «اذا» نمیآید مانند :
فاذا هی بیضاء.
اذا لهم مکر فی آیاتنا.
وفعل پس از آن واقع نمیشود.
همچنین هنگامی که فعل پس از کلماتی درآید که در صدر کلام واقع میشوند، رفع واجب است، مانند «ما»ی استفهام و «ما»ی نافیه و ادوات شرط، چون :
زید هل رأیته
و خالد ما صحبته
و عبدالله ان اکرمک.
و اگر فعل قبل از طلب واقع شود مانند : امر و نهی و دعا، نصب اختیار شده است، چون :
زیداً اضربه
و عَمراً لا تهنه
و خالداً اللهم اغفر له
و بِشراً اللهم لاتعذبه.
ولی اگر بجای فعل، «اسم فعل» آید، رفع واجب است، چون :
زید دراکه.
همچنین اگر فعل امری باشد که بدان عموم اراده شود، رفع واجب است، چون :
السارقُ و السارقة فاقطعوا ایدیهما.
و این گفتۀ ابن حاجب است.
و نیز نصب هنگامی برگزیده میشود و بر رفع ترجیح دارد که اسم پس از کلمه ای واقع شود که اغلب، آن کلمه بعد از فعل میآید مانند همزۀ استفهام چون :
اَ بشراً منا واحداً نتبعه.
و این هنگامی است که بین اسم و همزه چیزی بجز «ظرف» فاصله نشود و گرنه مختار رفع است.
و نیز اگر اسم پس از «ان» و «ما» و «لا»ی نافیه واقع شود، نصب ارجح است، چون :
ما زیداً رأیته
و «حیث» اگر از «ما» مجرّد باشد در همین حکم است زیرا کلمۀ مزبور مشابه ادوات شرط است و غالباً جز فعل چیزی پس از آن واقع نشود، مانند
حیث زیداً تلقاه فاکرمه.
دیگراز موارد اختیار نصب این است که اسم پس از حرف عاطفی درآید که بدون فصل آن را بر معمولِ فعلِ متصرّفی عطف کند، چون :
ضربت زیداً و عَمراً اکرمته.
زیرا جملۀ فعلی بر نظیرِ آن عطف، گرفته شده است و تشابه دو جملۀ معطوف بهتر از تباین آنهاست. ولی اگر میان «معطوف» و «معطوف علیه» کلمه ای فاصله شود، آنگاه مختار رفع است، چون :
قام زید و امّا عمرو فاکرمته.
و قید فعلِ متصرّف برای خارج کردن افعالِ تعجب و مدح و ذمّ است، چه عطف بر آنها تأثیری ندارد. و اگر «اسم معطوف» پیش از فعل متصرفی درآید که بمنزلۀ مبتدائی مقدّم بر آن خبر باشد، مانند
هند اکرمتها و زید ضربته عندها،
در این صورت مُخیّریم میان رفع برحسب مبتدا و خبر بودن، و نصب بنابرعطف کردن بر جملۀ «اکرمتها» و جملۀ نخست در این مثال دارای دو وجه است، زیرا از نظر اولِ آن اسمی و از نظر آخر آن فعلی است.
و در جز آنچه گذشت رفع ترجیح دارد بسبب نبودن موجب و مرجح نصب و موجب رفع و برابری هر دو امر.
و تفاوت میان باب اشتغال و تنازع این است که در این باب میان دو معمول یعنی اسم مقدم (مفعول به) و ضمیر راجع بدان تنازع روی میدهد و در باب تنازع قضیه برعکس است و باید دانست که فعل یا جانشین آن را مشغول یا مشتغل و معمول پس از آن را شاغل یا مشغول به و اسم مقدم را مشغول عنه یا مشتغل عنه نامند.
و «مشغول به» یا ضمیر بیواسطه یا بواسطۀ حرف و یا متبوع و یا مضاف است و «مشغول عنه» یا مفرد و یا مضاعف و یا متبوع باشد.

(اصطلاح علم اصول)
یکی از اصول عملی است که در علم اصول فقه مورد بحث است و خلاصۀ آن این است :
شخصی که در صدد تحقیق احکام شرعی است، یا بحکم قطع پیدا میکند یا ظن و یا شک. در صورتی که شک پیدا کند، مجرای اصول عملی است و آنها چهار اصل هستند زیرا :
یا حالت سابق بر شک معلوم است و آن مورد «استصحاب» است
و یا حالت سابق معلوم نیست، در این مورد هم یا شک در اصل تکلیف است و آن مورد «برائت» است
و یا شک در مکلّف به است؛ در اینجا اگر امر دائر بین دو محذور باشد، مورد اصل «تخییر» است
و اگر دائر بین دو محذور نباشد، یا اطراف شک غیرمحصور و نامحدود است و از این صورت «احتیاط» لازم نیست
و یا اطراف آن محدود و محصور است که در اینجا مورد اصل «احتیاط» یا اصل «اشتغال» است.
پس مفاد اصل اشتغال این است که هرگاه علم به اشتغال ذمه (علم به تکلیف) داریم ، باید عمل راطوری انجام دهیم که به «برائت» یقین پیدا کنیم.

چهارشنبه 17 اردیبهشت 1399 :: 01:45 :: نويسنده : yadgareomr

اشتغال.
(ع مص)
به کاری پرداختن.
مشغول شدن.
به کاری درشدن.
به کاری سرگرم بودن.

||
(اصطلاح نحو)
در نحو زبان عرب مبحثی است بنام باب اشتغالِ عامل از معمول و آن را باب ما اُضمر عامله علی شریطة التّفسیر نیز گویند وکیفیت آن چنان است که اسمی بر فعل یا شبه فعلی مقدم شود و آن فعل یا شبه فعل در ضمیر راجع به آن اسم یا در متعلق آن عمل کند و از عمل کردن در خود آن اسم یا مفعول به اعراض جوید. همچنین آن فعل یا شبه فعل که پس از اسم آورده میشود، باید چنان باشد که اگر آنها را بر اسم مسلط کنند، یعنی اسم را بجای ضمیر یا متعلق آن آرند، آن را منصوب کنند. و بنابراین اسم مقدم را هم میتوان برحسب مبتدا بودن، به رفع خواند و هم آن را نصب داد. سپس باید دانست که دربارۀ ناصب آن، اختلاف شده است. گروهی بر آنند که نصب آن به فعلی است که لزوماً در تقدیر است و موافق فعلی است که لفظاً یا معناً ظاهر میباشد و برخی گفته اند نصب آن به فعل مذکور پس از آن است. همچنین دربارۀ عمل فعل مزبور نیز اختلاف است. گروهی گویند آن فعل در ضمیر و اسم هر دو عمل کند و برخی بر آنند که تنها در اسم ظاهر عمل میکند وضمیر ملغی است. و باید دانست حالت اسمی که پس از آن فعل ناصب ضمیر آن میآید، بر پنج گونه است:

١- لزوم نصب آن.
٢- لزوم رفع آن.
٣- نصب آن بر رفع راجح است.
٤- نصب و رفع هر دو یکسان است.
٥- رفع آن بر نصب راجح است.

و هنگامی نصب اسم مقدم لازم است که پس از کلماتی واقع شود که اختصاص به فعل دارند، مانند اِن و حیثما در این مثالها:

ان زیداً لقیته فاکرمه.
و حیثما عَمراً تلقاه فاَهِنه.

همچنین اگر اسم پس از استفهام بجز همزه واقع شود، نصب آن لازم است، مانند:

این بکراً فارقته و هل عَمراً حدثته

(حکم اسمی که پس از همزه واقع میشود بعداً ذکر خواهد شد).
و اگر اسم مقدم پس از کلمه هائی که مخصوص به ابتدا هستند چون اذای فجائیه واقع شود، باید اسم لزوماً بنا بر مبتدا بودن مرفوع خوانده شود، مانند:

خرجت فاذا زید لقیته.

زیرا هیچ کلمه ای جز مبتدا یا خبر پس از «اذا» نمیآید مانند:

فاذا هی بیضاء. (قرآن ١٠٨/٧).
اذا لهم مکر فی آیاتنا.
(
در حقيقت در اين مورد هم بظاهر پس از «اذا» خبر آمده است زيرا «لهم» جار و مجرور است و بر مبتدا مقدم شده است و معروف است که جار ومجرور و ظرف خوش نشين اند يعني در همه جا مي آيند. و بنابراين درحقيقت پس از «اذا» مبتدا آمده است نه خبر.). (قرآن ٢١/١٠).

و فعل پس از آن واقع نمیشود.
همچنین هنگامی که فعل پس از کلماتی درآید که در صدر کلام واقع میشوند، رفع واجب است، مانند «ما»ی استفهام و «ما»ی نافیه و ادوات شرط، چون:

زید هل رأیته و خالد ماصحبته و عبدالله ان اکرمک.

و اگر فعل قبل از طلب واقع شود مانند: امر و نهی و دعا نصب اختیار شده است، چون:

زیداً اضربه و عَمراً لاتهنه و خالداً اللهم اغفر له و بِشراً اللهم لاتعذبه.

ولی اگر بجای فعل، اسم فعل آید، رفع واجب است، چون:

زید دراکه.

همچنین اگر فعل امری باشد که بدان عموم اراده شود، رفع واجب است، چون:

السارق ُ و السارقة فاقطعوا ایدیهما. (قرآن ٣٨/٥).

و این گفتۀ ابن حاجب است.
و نیز نصب هنگامی برگزیده میشود و بر رفع ترجیح دارد که اسم پس از کلمه ای واقع شود که اغلب آن کلمه بعد از فعل میآید مانند همزۀ استفهام چون:

اَ بشراً منا واحداً نتبعه. (قرآن ٢٤/٥٤).

و این هنگامی است که بین اسم و همزه چیزی بجز ظرف فاصله نشود و گرنه مختار رفع است. و نیز اگر اسم پس از «ان» و «ما» و «لا»ی نافیه واقع شود، نصب ارجح است، چون:

ما زیداً رأیته

و «حیث» اگر از «ما» مجرد باشد در همین حکم است زیرا کلمۀ مزبور مشابه ادوات شرط است و غالباً جز فعل چیزی پس از آن واقع نشود، مانند:

حیث زیداً تلقاه فاکرمه.

دیگراز موارد اختیار نصب این است که اسم پس از حرف عاطفی درآید که بدون فصل آن را بر معمول فعل متصرفی عطف کند، چون:

ضربت زیداً و عَمراً اکرمته.

زیرا جملۀ فعلی بر نظیر آن عطف گرفته شده است و تشابه دو جملۀ معطوف بهتر از تباین آنهاست. ولی اگر میان معطوف و معطوف علیه کلمه ای فاصله شود، آنگاه مختار رفع است، چون:

قام زید و امّا عمرو فاکرمته.

و قید فعل متصرف برای خارج کردن افعال تعجب و مدح و ذم است، چه عطف بر آنها تأثیری ندارد. و اگر اسم معطوف پیش از فعل متصرفی درآید که بمنزلۀ مبتدائی مقدم بر آن خبر باشد، مانند هند اکرمتها و زید ضربته عندها، در این صورت مخیریم میان رفع برحسب مبتدا و خبر بودن، و نصب بنابرعطف کردن بر جملۀ «اکرمتها» و جملۀ نخست در این مثال دارای دو وجه است، زیرا از نظر اول آن اسمی و ازنظر آخر آن فعلی است. و در جز آنچه گذشت رفع ترجیح دارد بسبب نبودن موجب و مرجح نصب و موجب رفع و برابری هر دو امر. چنانکه ملاحظه شد در این مبحث همۀ گفتگوها دربارۀ رفع و نصب اسم است و بنابراین چون در زبان فارسی آخر کلمه ها کمتر تغییر میپذیرد و اگر هم تغییر کند بسبب علل دیگری بجز موجباتی است که در زبان عرب وجود دارد، از این رو در نحو فارسی موردی برای بحث از «اشتغال» یافت نمیشود. و صاحب نهج الادب که در ص ٣٨٣ مثالهائی از اشعار فارسی برای اشتغال آورده، متوجه تفاوت نحو فارسی و عربی نبوده است و ...

و تفاوت میان باب اشتغال و تنازع این است که در این باب میان دو معمول یعنی اسم مقدم (مفعول به) و ضمیر راجع بدان تنازع روی میدهد و در باب تنازع قضیه برعکس است.
و باید دانست که

فعل یا جانشین آن را مشغول یا مشتغل
و معمول پس از آن را شاغل یا مشغولٌ به
و اسم مقدم را مشغولٌ عنه یا مشتغلٌ عنه نامند.
و مشغولٌ به یا ضمیر بیواسطه یا بواسطۀ حرف و یا متبوع و یا مضاف است و مشغولٌ عنه یا مفرد و یا مضاعف و یا متبوع باشد.

چهارشنبه 17 اردیبهشت 1399 :: 01:44 :: نويسنده : yadgareomr

(یک حمد) یازده توحید

کتاب صحیفة الرضا ع

صفحه 46

شماره 27

قَالَ رَسُولُ اللهِ ص:

مَنْ مَرَّ عَلَى الْمَقَابِرِ

وَ قَرَأَ قُلْ هُوَ اللهُ أَحَدٌ إِحْدَى عَشْرَةَ مَرَّةً

وَ وَهَبَ أَجْرَهُ لِلْأَمْوَاتِ

أُعْطِيَ مِنَ الْأَجْرِ بِعَدَدِ الْأَمْوَات

 

چهارشنبه 27 فروردین 1399 :: 13:01 :: نويسنده : yadgareomr

أعوذ بالله السّمیع العلیم من الشّیطان الرّجیم بسم الله الرّحمن الرّحیم
الحمدلله ربّ العالمین
و صلّی الله علی محمّدٍ و آله الطّاهرین
و لعنة الله علی أعدائهم أجمعین إلی یوم الدّین


أللّهم صلّ علی محمّدٍ وآل محمّدٍ
وعَجِّل فَرَجَهُم و فَرَجَنا بِهِم
و العَن أعدائَهُم
و أحیِنا مَحیاهُم و أمِتنا مَماتَهُم
و تَوَفَّنا علی مِلَّتِهِم و احشُرنا في زُمرَتِهِم
و لاتُفَرِّق بیننا و بینهم طَرفَةَ عَینٍ أبَداً
فِي الدّنیا و الآخرةِ

خَـلَـل پـذیـر بُـوَد هـر بَـنـا کـه میـبینی
مگر بنایِ مَحَبَّت که خالی از خَلَل ست
خواجۀ شیراز رحمة الله علیه

چهارشنبه 27 فروردین 1399 :: 13:00 :: نويسنده : yadgareomr

نومید مشو زِ بخت و دل تنگ مَدار

ایزد به کَرَم ساخته گرداند کار

جوامع الحکایات عوفی

جمعه 09 فروردین 1398 :: 15:02 :: نويسنده : yadgareomr

[قصه إساف و نائله‏]


«ابو منذر هشام»، پسر «محمد» گويد: حديث كرد «كلبى» از «ابو صالح»، از پسر «عباس» كه

«إساف» و «نائله» [مرد و زنى بودند] (مردى از قبيله «جرهم» كه به او «إساف» پسر «يعلى» میگفتند، و «نائله» دختر «زيد» از «جرهم»). «إساف» در سرزمين «يمن» به «نائله» عشق میورزيد، پس به «مكة» براى گزاردن حج روى آوردند، و «إساف» و «نائله» درون‏ خانه رفتند و غفلتي از مردم و خلوتي در «كعبه» يافتند، پس درون خانه «إساف» با «نائله» فسق ورزيد پس آن دو مسخ شدند. مردمان صبحگاه آن دو را مسخ شده يافتند [پس آن دو را از خانه بدر آوردند] و آنها را در جايى كه پرستشگاه آنان شد نهادند، و «خزاعة» و قريش و هر كه بعدها از عربها حج خانه میگزارد آن دو را به پرستش گرفتند.

ترجمه کتاب االأصنام. ابن الکلبی (م. 204 ه.ق.). ص 105.

دوشنبه 19 آذر 1397 :: 22:32 :: نويسنده : yadgareomr

و قال [علىّ‏] عليه السّلام:

العلم نهر
و الحكمة بحر
و العلماء حول النّهر يطوفون
و الحكماء فى وسط البحر يغوصون
و العارفون فى سفن النّجاة يسيرون.

سند:

 

نام كتاب: بياض تاج الدين احمد وزير

نويسنده: تاج الدين احمد وزير

تاريخ وفات مؤلف: 782 ق‏

محقق / مصحح: علي زماني علويجه‏

موضوع: دبيرى و كتابت‏

زبان: فارسى‏

تعداد جلد: 2

ناشر: مجمع ذخائر اسلامي‏

مكان چاپ: قم‏

سال چاپ: 1423 ق‏

نوبت چاپ: اول‏

شنبه 07 بهمن 1396 :: 23:00 :: نويسنده : yadgareomr

اصحاب اجماع.
[ اَ ب ِ اِ ]
(اِخ)
در اصطلاح رجالی و در تداول علمای دینی، چند تن از اصحاب ائمۀ اطهار(ع) هستند و همۀ علما معتقدند بر اینکه هر روایتی که از ایشان بطریق صحیح نقل شده و روات از اول سند تا یکی از ایشان موثوق و معتمد باشند، آن روایت را صحیح میدانند و عمل بدان را لازم میشمرند و بعد از آن ملاحظۀ احوال خود ایشان یا روات دیگر را که مابین ایشان و معصوم (ع) هستند لازم ندانند و نخستین کسی که مدعی این اجماع بوده ظاهراً ابوعمرو کشّیّ است که معاصر محمد بن یعقوب کلینی بوده و در کتاب رجال خود ادعای اجماع بر صحت روایات آن چند تن کرده و ایشان را برحسب زمان سه طبقه کرده است چنانکه گوید:
اسامی فقها از اصحاب حضرت باقر و حضرت صادق که گروه امامیه بر تصدیقشان متفقند و فقاهت ایشان را مسلم میدارند و آنان را فقیه ترین پیشینیان میدانند شش تن هستنند بدینسان:
زرارة بن اعین،
برید بن معاویه،
معروف بن خربوذ،
ابوبصیر
اسدی،
فضیل بن یسار نهدی،
و محمد بن مسلم طحان طایفی ثقفی.
و بعضی بجای ابوبصیر اسدی ابوبصیر مرادی لیث بن مراد بختری روایت کرده اند و فقیه ترین این شش تن نیز زرارة بوده است. آنگاه گوید:
اسامی فقها از اکابر اصحاب حضرت صادق (ع) که علمای امامیه بر تصحیح و تصدیق روایات ایشان متفق و فقاهت ایشان را مسلم دارند نیز شش تن دیگر بجز شش تن مذکورند و عبارتند از:
جمیل بن دراج،
عبدالله بن بکیر،
عبدالله بن مسکان،
ابان بن عثمان،
حماد بن عیسی،
و حماد بن عثمان.
و فقیه ترین این شش تن نیز جمیل بن دراج است. سپس گوید:
اسامی فقها از اصحاب حضرت کاظم و حضرت رضا (ع) که علمای امامیه بر تصحیح و تصدیق روایات آنان (بهمان معنی که مذکور داشتیم) و علم و فقاهت ایشان متفقند شش تن دیگر بجز دوازده تن یادشدۀ در بالا هستند و آنان عبارتند از:
یونس بن عبدالرحمن،
صفوان بن یحیی،
حسن بن محبوب،
محمد بن ابی عمیر،
عبدالله بن مغیرة،
و احمد بن محمد بن ابی نصر.
وبعضی از علمای دینی این طبقه را هفت تن دانسته و برخی هم بجای حسن بن محبوب، عثمان بن عیسی و فضالة بن ایوب را یاد کرده اند.
باری ابوعمرو کشی آنگاه روایاتی در مدح هر یک از طبقات سه گانه نقل کرده و سید مهدی بحرالعلوم طبقات یادکرده را بدینسان بنظم آورده است:
قد اجمع الکل علی تصحیح ما
یصح عن جماعة فلیعلما
و هم اولوا نجابة و رفعة
اربعة و خمسة و تسعة
فالستة الاولی من الامجاد
اربعة منهم من الاوتاد
زرارة کذا برید قد اتی
ثم محمد و لیث یا فتی
کذا فضیل بعده معروف
و هوَ الذی مابیننا معروف
و الستة الاولی اولوالفضائل
رتبتهم ادنی من الاوائل
جمیل الجمیل مع ابان
و العبدلان ثم حمادان
و الستة الاخری هم صفوان
و یونس علیهما الرضوان
ثم ابن محبوب کذا محمد
کذاک عبدالله ثم احمد
و ما ذکرناه الاصح عندنا
و شذ قول من به خالفنا.
(از ریحانةالادب ج ١)

و علینقی منزوی در فهرست کتابخانۀ اهدائی سیدمحمد مشکوة ذیل عنوان «اصحاب اجماع کیانند» پس از نقل نام بیست ودو تن از کشی آرد: و حسن بن داود در کتاب خود مردی بنام حمدان پسر احمد را نیز از گفتۀ کشی در شمار اصحاب اجماع آورده است ولی در نسخه های کشی نام چنین کسی دیده نشده است. کسانی که دربارۀ اصحاب اجماع کار کرده اند، بیشتر راوی شناسان پس از کشی هر یک چیزی در این باره گفته اند ولی کسان زیر جداگانه در آن سخن رانده اند:
حجةالاسلام رشتی اصفهانی در دیباچۀ کتابچۀ «ابان بن عثمان» که جای گفتگو است. و سپس حاجی نوری (متوفای ١٣٢٠ ه.ق.) در فایدۀ هفتم خاتمۀ مستدرک الوسائل سخن را
بدرازا کشانیده (و ٨٥٠ بیت نوشته) و در آن سخن گفته است. آقامنیرالدین اصفهانی (متوفای ١٣٤٢ ه.ق.) نیز منظومه ای دربارۀ اصحاب اجماع سروده است (ذریعه)، حسن پسر ابوطالب طباطبایی (متوفای ١١٦٧ ه.ق.) (ذریعه)، کشف القناع فی اصحاب الاجماع (ذریعه)، سیدرضا پسر بحرالعلوم (متوفای ١٢٥٣ ه.ق.) (ذریعه).
(از فهرست کتابخانۀ اهدائی سیدمحمد مشکوة به کتابخانۀ دانشگاه ج ٢ ص ٤٧١).

 

 

 

 

 

 


یکشنبه 03 دی 1396 :: 11:09 :: نويسنده : yadgareomr

... إلا أنه

في حضيض الأرض

و كلام أمير المؤمنين ع

في أوج السماء ...

شرح نهج البلاغة
لابن أبي الحدید
ج 2 ص 84

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران