یادگارِعُمر
درباره وبلاگ


حافظ سخن بگوی که بر صفحۀ جهان ------- این نقش ماند از قلمت یادگارِ عُمر ---------- خوش آمدید --- علی
نويسندگان
سه‌شنبه 22 بهمن 1392 :: 09:24 :: نويسنده : yadgareomr

سالوس

سالوس:
(ص)
از فارسی تعریب شده به معنی خادع.
مردم چرب زبان و ظاهرنما و فریب دهنده و مکّار و مُحیل و دروغگو و فریبنده باشد.
و به عربی شیّاد خوانند.
کسی را گویند که خود را به چرب زبانی و زهد و صلاح ظاهری جلوه دهد و مردم را بفریبد و با همه دروغ گوید و همین مرد فریبنده را سالوسی گویند و اصل معنی سالوس ضرب و فریب است، چه لوس به معنی تملّق و چرب زبانی و مردم را به زبان خوش فریفتن و خود را صادق جلوه نمودن و نبودن آمده.
فریبنده و چرب زبان.
پُرفریب.
فریبنده.
خوشگو و چرب زبان.

سه‌شنبه 22 بهمن 1392 :: 09:19 :: نويسنده : yadgareomr

تیمور

تَیمور یا تِیمور، امیر و نخستین پادشاه گورکانی و مؤسس سلطنت این سلسله که از ٧٧١ تا ٨٠٧ ه.ق. در بیشتر ممالک آسیا با کمال قدرت و عظمت پادشاهی کرد.
(ناظم الاطباء).
نام پادشاه مشهور است.
(غیاث اللغات) (آنندراج).
سردار و پادشاه بزرگ مغول ( ٨٠٧ - ٧٣٦ ه.ق.) است. وی پسر امیر ترغای بود و در ترکستان و میان طایفۀ برلاس پرورش و در سواری و تیراندازی مهارت یافت. در جوانی حکومت شهر کش به او واگذار شد و پس از ازدواج با دختر خان کاشغر او را گورکان; یعنی داماد نامیدند. در جنگ با والی سیستان نیز چند زخم برداشت و دو انگشت دست راستش افتاد و پای راستش چنان صدمه دید که تا پایان عمر میـلنگید و بدین جهت او را تیمور لنگ خواندند. وی در سن ٢٤ سالگی نامبردار شد و ده سال بعد هنگامی که رقیب خود امیرحسین رامغلوب و مقتول ساخت به لقب صاحبقران ملقب گردید. تیمور بین سالهای ٧٣٣ و ٧٨١ ه.ق. چهار بار به خوارزم لشکر کشید و عاقبت آنجا را ویران کرد. دشت قپچاق ومغولستان را فتح نمود و در ٧٨٢ ه.ق. پسر چهارده سالۀ خود میرانشاه را با سپاهی مأمور تسخیر خراسان کرد و خود نیز بدانان پیوست. نیشابور و هرات را گرفت و در هرات از کله های مردم مناره ها ساخت. سپس مازندران را که تا سال ٧٥٠ ه.ق. به دست ملوک باوند بود تسخیر کرد و در یورش سه ساله که از ٧٨٨ تا ٧٩٠ ه.ق. طول کشید آذربایجان، لرستان، ارمنستان، گرجستان و شروان را مسخر کرد و در اصفهان با هفتاد هزار سر بریده مناره ها ساخت. سپس به شیراز شتافت و آن را تسخیر کرد. در سال ٧٩٣ ه.ق. خوارزم راقتل عام نمود. یورش پنج سالۀ وی بین سالهای ٧٩٤ تا ٧٩٨ ه.ق. صورت گرفت و پس از آن حکومت هر شهری را به یکی از فرزندان یا خویشاوندان خود داد. سپس مسکو را مسخر ساخت و در سال ٨٠١ ه.ق. هندوستان را فتح کرد و صدهزار تن بکشت. تیمور پس از تقسیم شهرها و نواحی به سمرقند بازگشت. لشکرکشی وی را به ایران که از ٨٠٢ تا ٨٠٧ ه.ق. طول کشید یورش هفت ساله گویند. در ٨٠٣ ه.ق. با عثمانیان جنگ کرد و چند شهر را گرفت. در همین هنگام سفرائی به مصر فرستاد ولی چون نتیجه نگرفت، مصمم شد به مصر حمله کند و حلب و دمشق و سپس بغداد را تسخیر کرد. در سال ٨٠٤ ه.ق. بایزید سلطان عثمانی را مغلوب و اسیر کرد. و سپس قصد فتح چین نمود و به کنار سیحون رسید ولی در اترا بیمار شد و در سال ٨٠٧ ه.ق. به سن ٧١ سالگی درگذشت.
(از فرهنگ فارسی معین).

سه‌شنبه 22 بهمن 1392 :: 09:08 :: نويسنده : yadgareomr

چنگیز

چنگیزخان که نام اصلیش بزبان مغولی «تموچین» است در حدود سال ٥٤٩ ه.ق. در «مغولستان» تولد یافت. پدرش یسوکای بهادر رئیس و خان قبیلۀ قیات از قبایل مغول بود. تموچین سیزده ساله بود که پدرش درگذشت. جمعی از مغولان اطاعتش را گردن ننهادند و تموچین پس از رنج بسیار بر آنان پیروز شد. سپس نزد اونگ خان رئیس قبیله کرائیت که مسیحی بود رفت و با او دوستی یافت. اونگ خان چون با پدر تموچین دوستی داشت او را گرامی داشت اما این دوستی دوامی نیافت چون تموچین روز بروز قویتر میشد و اونگ هر روز بیشتر از او به هراس میافتاد. از این رو خواست تا بحیله، کار تموچین را بسازد. اما تموچین از قصد او آگاه شد و با اتباع خود هجرت کرد. اونگ خان او را دنبال کرد و جنگی بین آن دو درگرفت. سرانجام خان کرائیت کشته شد. و این پیش آمد بشهرت و اعتبار تموچین افزود و بسیاری از قبایل دیگر فرمان او را گردن نهادند. از این تاریخ او به چنگیزخان معروف شد. چنگیز در سال ٦٠٠ ه.ق. بقوم نایمان تاخت و در حدود جبال آلتائی آن قوم را شکست داد تا یانک خان پادشاه قوم نایمان زخمی شد و چندی بعد درگذشت. پس از تسخیر متصرفات قوم نایمان چنگیزخان اقوام دیگر مغول حدود تبت و مشرق ترکستان شرقی کنونی را مغلوب کرد و در سال ٦٠٣ ه.ق. بر طوایف قرقیز غلبه یافت. چون آوازۀ پیشرفتهای چنگیز به گوش پادشاه قوم اویغور که یکی از قبایل تاتار است رسید. نمایندگانی نزد خان مغول فرستاد و فرمان او را گردن نهاد و این قوم که در حوضۀ علیای نهر ارقون و دامنه های جبال قراقروم سکونت داشتند، از این پس از یاران چنگیز شدند. در زمستان سال ٦١٢ ه.ق. هنگامی که سلطان محمد خوارزمشاه بقصد سرکوبی کوچلک خان از شهر جند گذشت و بطرف دشت قرقیز مسکن طوایف قبچاق حرکت کرد، در این حوالی با دسته ای از لشکریان چنگیز مصادف گشت که سرکردۀ آنان توشی (جوجی) پسر چنگیز بود. توشی و دیگر رؤسای تاتار میل نداشتند که با مسلمانان جنگ کنند. از این رو بسلطان محمد پیغام دادند که ایشان از طرف خان مغول برای دفع یاغیان و تعقیب فراریان آمده اند. خوارزمشاه جواب داد که عموم کفار در چشم من یکسانند پس امر داد تا بسپاهیان چنگیز حمله کنند. این زد و خورد به نتیجه ای نرسید، زیرا اگر چه در روز سپاهیان چنگیز شجاعت بسیار از خود نشان دادند; اما شبانه گریختند و خوارزمشاه در تابستان ٦١٣ ه.ق. به سمرقند بازگشت. این زد و خورد که نمیتوان آن را جنگی بشمار آورد، اما رشادت جنگیان مغول را بخوارزمشاه نشان داد و در ذهن خوارزمشاه اثر بدی بر جای نهاد که بعدها در مقابل سپاهیان چنگیز، همه جا او را وادار بعقب نشینی میکرد. سلطان محمد خوارزمشاه پس از فتوحاتی در آسیای مرکزی، بفکر تسخیر چین افتاد و چون خبر فتوحات چنگیز در بلاد اویغور و تبت بگوش وی رسید و شنید که شهر پکینگ (پکن) پایتخت چین شمالی را خان مغول مسخر کرده است، سلطان محمد برای آگاهی از کار وی عده ای را به ریاست یکی از ارکان دولت خود که سید اجل بهاءالدین رازی نام داشت بچین فرستاد. چنگیز نمایندگان خوارزم شاه را با اکرام تمام پذیرفت و به ایشان پیغام فرستاد که بسلطان بگویند که چنگیز همچنان که خود را پادشاه شرق میداند خوارزمشاه را نیز فرمانفرمای غرب میشمارد و مایل است که با او در صلح و دوستی سرکند. در بهار سال ٦١٥ ه.ق. چنگیز فرستادگانی با هدایا نزد سلطان محمد خوارزمشاه فرستاد و خود را همچنان دوستدار وی خواند، اما سلطان محمد از اینکه چنگیز وی را پسر خود خوانده بود برآشفت. یکی از نمایندگان چنگیز خشم سلطان را فرونشاند و معاهده ای میان دو طرف بسته شد که بموجب آن هر دو طرف متعهد شدند که دوستان هم را دوست و دشمنان هم را دشمن بدارند. پس از عقد این عهدنامه عده زیادی از تجار مغول (٤٥٠ تا ٥٠٠ تن) با مقداری کالا و امتعه گرانبها بعزم ماوراءالنهرحرکت کردند و بشهر اترار که ابتدای خاک خوارزمشاهیان بود رسیدند. امیر اترار از جانب خوارزمشاه «اینالجق» معروف به غایرخان بود که با ترکان خاتون مادر خوارزمشاه خویشی داشت. وی در مال آنان طمع بست و آنها را نزد خوارزمشاه جاسوس قلمداد کرد و پس از گرفتن اجازه همه را بجز یکنفر که فرار کرد و خبر واقعه را به چنگیزرسانید کشت و اموالشان را ضبط کرد. چنگیز فرستادگانی پیش سلطان محمد فرستاد و از او خواست که غایرخان رابمناسبت آن کج رفتاری تسلیم وی کند، ولی سلطان محمد این تکلیف را نمیتوانست بپذیرد. چون بیشتر لشکریان وغالب سرکردگان لشکر او از خویشان غایرخان بودند. به علاوه ترکان خاتون که در کارها نفوذ داشت و بقدرت ترکان قنقلی پشت گرم بود، شاه را از این اقدام بازمیداشت. باری، خوارزمشاه نه تنها درخواست چنگیزخان را قبول نکرد بلکه فرستادگان او را هم کشت و با کار احمقانه ای پای مغول را به ایران و سایر ممالک اسلامی بازکرد. چنگیز قبل از آنکه انتقام رعایای خود را از خوارزمشاه بگیرد بدفع کوچلک خان رفت. و کوچلک بدون مقاومت از کاشغر بطرف بدخشان گریخت و در آن حدود بقتل رسید. به این طریق دولت نایمان در سال ٦١٥ ه.ق. منقرض شد.
حملۀ چنگیز به ممالک خوارزمشاهی:
چنگیزخان که قدرت سلطان محمد را بیش از اندازه تصور میکرد، پس از آنکه خود را آماده کرد در پائیز سال ٦١٦ ه.ق. بطرف ماوراءالنهر حرکت کرد و امرای قرلق و المالیغ و اویغور که فرمانبردار چنگیز شده بودند با او حرکت کردند. در این هنگام عدد لشکریان چنگیز را محققین میان ١٥٠ تا٢٠٠ هزار دانسته اند. عدد لشکریان خوارزمشاه بمراتب بیشتر از سپاهیان چنگیز بوده است، اما ضعف نفس خوارزمشاه و اختلافاتی که میان سرداران وی وجود داشت، نگذاشت که آن لشکر گران کاری بکند. سلطان محمد شورائی از امیران خود ترتیب داد تا درکار مغول بیندیشند. امام شهاب الدین خیوقی که نزد سلطان محترم بود گفت: صلاح آنست که به اطراف نامه نوشته شود و برای دفاع بلاد اسلام لشکر فراهم گردد و در کنار سیحون از عبور مغول جلوگیری شود. ولی امرای خوارزمشاه این تدبیر را نپسندیدند و گفتند: بهتر آن است که مغولان به ماوراءالنهر بیایند و به تنگناهای سخت برسند. آن وقت چون ایشان راهها را درست نمیـشناسند بر ایشان میتازیم. و عدۀ دیگر پیشنهاد دیگری کردند. به هرحال سلطان نقشه ماوراءالنهر را پذیرفت لشکر خود را پراکنده کرد و به انتظار مغول نشست. اول شهری که مورد تهاجم مغول واقع شد اترار بود. لشکر چنگیز در رجب ٦١٦ ه.ق. در مقابل حصار اترار ظاهر شد و چنگیز در این نقطه سپاهیان خود را به چهار قسمت تقسیم کرد. یک قسمت از آن را که مرکب از هفت تومان (تومان = ١٠٠٠٠) بود بفرماندهی دو پسر از پسران خود جغتای و اوگدای (اکتای) بتسخیر اترار گذاشت. دستۀ دیگر را به سرکردگی پسر دیگرش جوجی (توشی) روانۀ گرفتن بلاد کنار سیحون مخصوصاً جند گردانید. قسمت کوچکی (٥٠٠٠ نفر) را مأمور گرفتن شهرهای خجند و بناکت کرد. خود چنگیز با تولوی (تولی) و قسمت اعظم لشکرش بسمت بخارا حرکت کرد. چنگیز بعد از گرفتن زرنوق و نور در غرّۀ ذی الحجة سال ٦١٦ ه.ق. به نزدیکی دروازۀ بخارا رسید و آن شهر را در محاصره افکند. فرماندهان لشکر خوارزمشاه در بخارا اختیارالدین کشلو امیرآخور و اینانج خان حاجب بودند. بعد از سه روز محاصره لشکریان بفرماندهی اینانج خان از شهر بیرون آمدند و بمغول حمله بردند ولی کاری از پیش نبردند. اینانج خان از آمودریا گریخت و لشکرش منهزم شد. مغولان در تاریخ چهارم ذی الحجة به بخارا ریختند و هستی اهل شهر را غارت کردند. بعد از فتح بخارا مغولان بطرف سمرقند تاختند و آن شهر را در٦١٧ ه.ق. بگشودند و اهالی را از دم تیغ گذراندند. عدۀ کشته شدگان بخارا را از ٥٠٠٠٠ تا ٧٠٠٠٠ نفر گفته اند. در سال ٦١٧ ه.ق. مغول شهر جند را گشودند و شهرهای بناکت و خجند را تسخیر کردند و بسال ٦١٨ ه.ق. خوارزم را فتح کردند. در سال ٦١٩ ه.ق. پس از عبور از معبر پنجاب و تسخیر ترمَذ و بلخ و گرفتن شهرهای ولایت جوزجانان یعنی اندخود و میمند و فاریاب به سرزمین طالقان آمدند. این طالقان را که طالقان خراسان یا طالقان بلخ میگویند، نباید با طالقان عراق و طخارستان اشتباه کرد. قلعۀ طالقان نصرت کوه نام داشت و آن از قلاع بسیار مستحکم و بر سر راه بلخ به مرو واقع بوده. محاصرۀ این قلعه ده ماه طول کشید و بسیاری از مغولان در پای آن از پای درآمدند. در این ضمن پسران چنگیز یعنی تولوی و جغتای و اوگدای نیز از فتح خراسان و خوارزم فراغت یافتند و همه به کمک پدر آمدند. بالاخره چنگیزیان پشته ای از سنگ و چوب به ارتفاع حصار ساخته موفق به گشودن درِ قلعه شدند و عموم پیادگان محصور را با زن و طفل به قتل رساندند ولی سواران آن جماعت به کوه و دره زدند و نجات یافتند. چون سلطان جلال الدین تاب لشکریان چنگیز را نداشت، غزنین را خالی کرد و مصمم شد که از شط سند بگذرد و درصدد جمع سپاهی و برگرداندن سیف الدین اغراق و سایر رؤسای قشونی که راه خلاف پیش گرفته بودند، برآید. ولی چنگیزخان شتاب کرد و گروهی را به جلوِ او فرستاد. ایشان در گردیزیک منزلی مشرق غزنین با جلال الدین مصادف شدند. جلال الدین آنها را مغلوب کرد و به کنار سند رفت. چنگیزخان بعد از پانزده روز که جلال الدین، غزنین را تخلیه کرده بود به آن شهر وارد شد و پس از تعیین حاکمی از جانب خود به تعقیب سلطان به کنار رود سند شتافت. جلال الدین درصدد تهیه کشتی برای عبور از سند بود که قشون چنگیز رسیدند. جلال الدین با وجود آنکه مأمورین مخصوصی برای فراهم آوردن کشتی به اطراف فرستاده بود، آن قدر فرصت نیافت که کَشتی کافی برای عبور برسد فقط یک کشتی فراهم شد و آن را سلطان برای عبور دادن مادر و زنان حرم خود اختصاص داد. ولی آن هم بر اثر تلاطم امواج شکست و عبور از رودخانه میسر نگردید.
چنگیزیان در کنار سند به اتباع جلال الدین رسیدند. سلطان جلادت و رشادت بسیار به خرج داد و قلب سپاه چنگیز را شکست. اما چنگیزیان جناح راست لشکریان او را که به سرکردگی امین ملک بود از پای درآوردند و پسر خردسال جلال الدین را که هفت یا هشت سال بیش نداشت اسیر گرفتند و به امرچنگیز کشتند. مادر و زن و جماعتی از زنان حرم سلطان از وی خواستند که آنان را بکشند تا بدست مغولان به اسیری نیفتند. شاه دستور داد آنان را در سند غرق کردند. سرانجام جلال الدین با ٧٠٠ تن از یاران خود مدتها جنگید و چون دید دیگر یارای پایداری ندارد با اسب بر لشکریان مقدم اردوی چنگیز تاخت و همین که اندکی آنان را عقب راند خود را به آب سند زد و سلامت بخاک هند رسید. سلطان جلال الدین از این تاریخ اسبی را که باعث نجات او شده بود بسیار عزیز میداشت و او را تا سال فتح تفلیس همراه داشت و از سواری معاف کرده بود. چنگیز از بقیه لشکریان جلال الدین هر کس را یافت کشت و از خاندان سلطان بر اطفال شیرخوار هم رحم نکرد. دختران خوارزمشاه را به خدمت امرای مسلمان فرمانبردار مغول و همسری ایشان واداشتند. چنگیزیان در سال ٦١٨ ه.ق. شهر مرو را پس از پنج روز محاصره گشودند. و نیشابور را که در ردیف مرو و بلخ و هرات بود و یکی از چهار شهر بزرگ خراسان محسوب میشد در دهم صفر ٦١٨ ه.ق. فتح کردند. مردان را کشتند و زنان را به اسیری بردند. بعد از قتل عام نیشابور، طوس را ویران کردند و شهر مشهد را به باد غارت دادند ... چنگیز در سال ٦١٩ ه.ق. بعد از فرار سلطان جلال الدین و کشتار وحشت انگیزی که در سراسر ایران کرد، برای فرونشاندن شورشی که در چین شمالی و تبت به ظهور رسیده بود به مغولستان برگشت. و در رمضان ٦٢٤ ه.ق. در اثر بیماری که از بدی آب و هوای کنار سند گریبانش را گرفته بود در ٧٢ سالگی مُرد و جهانی را از وحشت و اضطراب رهایی بخشید. (تاریخ مغول تألیف عباس اقبال).
اهمیت و اخلاق چنگیز:
چنگیزخان مردی کاردان و لایق بود، پایدار و خونسرد بود و از غرور و نخوت پرهیز داشت. «در عدل چنان بود که در تمام لشکرگاه هیچکس را امکان آن نبود که تازیانه افتاده از راه برگرفتی جز مالک آن را و دروغ و دزدی در میان لشکر او خود کس نشان ندادی و هر عورت که در تمام خراسان و زمین عجم بگرفتندی اگر او را شوهر بودی هیچ آفریده بدو تعلق نکردی و اگر کافری را بر عورتی نظر بودی که شوهر داشتی شوهر آن عورت را بکشتی آنگاه بدو تعلق کردی. و دروغ امکان نبودی که هیچکس بگوید و این معنی روشن است ». (طبقات ناصری).

چهارشنبه 16 بهمن 1392 :: 11:58 :: نويسنده : yadgareomr

باز آن را بین که دل پُر جوش شد
ارّه بـر سـر دَم نزد، خـامـوش شد

زکریّا
[ زَ ک َ ری یا ]
(اِخ)
زکری.
زکریاء.
نام پیغامبری علیه السلام.
نام نبی علیه السلام.
گویند که زکریا علیه السلام به اغوای شیطان به درخت پناه برده و غیرت الهی او را در زیر اره کشید.
نام پیغمبری از بنی اسرائیل.
خواندمیر آرد:
زکریا بن ازان بن مسلم بن صدوق که نسبش به سلیمان بن داود میپیوست در آن زمان، پیغمبر مقتدا و صاحب قربان بنی اسرائیل بود و پیوسته در مسجد اقصی به عبادت باری سبحانه و تعالی قیام مینمود و آن جناب را پسر عمی بود موسوم به عمران بن ماثان. این عمران پدر مریم است و او را دختری دیگر بود از مریم بزرگتر، اشیاع نام که در فراش زکریا (ع) میغنود و منکوحۀ عمران را، حنۀ بنت قافوذ میگفتند و این حنه در کبر سن ... حامله شده به اتفاق عمران نذر کرد که چون آن فرزند متولد گردد، محرر باشد و معنی محرر آن است که به شغل دنیا اشتغال ننماید ... چون اناث را بواسطۀ عذری که دارند قابلیت تحریر نیست عمران و حنه متفکر و متحیر شدند، پس وحی الهی جهت قبول آن دختر و جواز محرر بودن او به زکریا نازل شد و عمران دختر خود را مریم نام نهاد ... احبار رضا داده، زکریا مریم را به خانۀ خود برد و همت عالی به تربیت او مصروف داشته. چون مریم قابلیت خدمت مسجد پیدا کرد، جهت او غرفه ای در آن مسجد تعمیر نموده و او را بدانجا آورد و هرگاه زکریا از مسجد اقصی بیرون میرفت در غرفۀ مریم را قفل میفرمود و در بعضی اوقات که نزد مریم میآمد در زمستان ثمار صیفی و در تابستان میوه های شتوی نزد او مشاهده مینمود ... آنگاه زوجۀ زکریا اشیاع در نود و هشت سالگی  ... به یحیی حامله شد ... بعد از حمل اشیاع یحیی را، مدت 3 روز زکریا بر تکلم قادر نگشت ... روایت اکثر و اشهر در این باب، آن است که چون مریم عذرا به عیسی حامله گشت و غیر از زکریا کسی با او ملاقات نمینمود. یهود ... جناب نبوی را به زنا متهم داشته، قاصد قتل او شدند و زکریا این معنی را فهم کرده به طریق فرار از میان آن اشرار بیرون رفت و در اثنای راه از درختی آوازی شنید که یا نبی ﷲ به جانب من بیا و زکریا نزدیک آن درخت رفت و درخت شق شد، زکریا را در جوف خود جای داد و باز اجزایش بهم متصل گشت. شیطان گوشۀ جامۀ او را بگرفت تا از درخت بیرون ماند و جمعی که از عقب زکریا متوجه بودند شیطان را بصورت انسان دیده، پرسیدند که پیری به این صفات در این راه به نظر تو درآمد؟ ابلیس جواب داد که من شخصی ساحرتر از آن پیر ندیدم، زیرا که به سحر این شجره را شکافت و در جوف آن پنهان شده و اینک گوشۀ جامۀ او بیرون مانده و قوم به تعلیم آن لعین، زکریا (ع) را با درخت به اره دو پاره کردند. اما اعتقاد وهب بن منبه آن است که شعیا (ع) بر این موجب کشته گشته و زکریا به مرگ طبیعی درگذشته ...

چهارشنبه 16 بهمن 1392 :: 10:13 :: نويسنده : yadgareomr

قاف

قاف 
(اِخ)
(کوه قاف)
نام کوهی است مشهور و محیط است به رُبعِ مَسکون. گویند پانصد فرسنگ بالا دارد و بیشتر آن در میان آب است و هر صباح چون آفتاب بر آن افتد شعاع آن سبز مینماید و چون منعکس گردد کبود، و این میباید غلط باشد چه در حکمت مبرهن است که لون لازم اجسام مرکبه است و بسیط را از تلون بهره نیست و همچنین به برهان ثابت شده است که ارتفاع اعظم جبال از دو فرسنگ و نیم زیاده نمیباشد. واﷲ اعلم.
(برهان).
گویند عنقا بدان آشیان دارد و هم گویند مراد جبال قفقاز و قَبق است. و شاید مأخوذ از قافقاز تلفظ یونانی قفقاز است.
(کازیمیرسکی).
کوهی است گرداگرد زمین گرفته از زبرجد.
(مهذب الاسماء).
در معجم البلدان مسطور است که کوهی عظیم است که بگرد دنیا برآمده، از او تا آسمان مقدار یک قامت است، بلکه آسمان بر او مطبق است و سورۀ قاف اشاره بدو است و جِرمش از زمرد است و کبودی هوا از عکس لون او است و ماورای آن عوالم و خلایق فراوانند که حقیقت حالشان غیر از خدای تعالی نداند و در بعضی تفاسیر گوید که از زمرّد است و در عجائب المخلوقات و معجم البلدان آمده که همۀ بیخ کوهها بدو پیوسته است چون حق سبحانه را با قومی غضب بوده باشد و خواهد که بدیشان زلزله فرستد فرشته ای را که بر کوه قاف موکّل است امر آید که تارک و بیخ آن کوه مطلوب را بجنباند و در آن زمین زلزله افکند و العُهدةُ علی الرّاوي، و چون کوه قاف را اصل کوهها نهاده اند اگرچه این از عقل دور است این قدر شرح آن نوشتن درخور بوده.
(نزهةالقلوب).
نام کوه، بقول قدما البرز را بدین اسم مینامیدند (کوفه به پهلوی به کوه گویند و دور نیست قاف همان باشد).
(فرهنگ شاهنامه)

وزیـن مـرز پیوسته تـا کـوه قـاف
به خسرو سپارم ابی جنگ و لاف

حکیم فردوسی رحمة الله علیه

- مرغ قاف، مرغان قاف: عنقا. سیمرغ

باز ارچه گاهگاهی بر سر نهد کلاهی
مـرغــان قــاف دانند آئـین پـادشـاهـی

خواجۀ شیراز رحمة الله علیه

چهارشنبه 16 بهمن 1392 :: 10:11 :: نويسنده : yadgareomr

نوشدارو

نوشدارو
(اِ مرکب)
انوش دارو.
(از بحر الجواهر).
تریاق. پادزهر.
(جهانگیری) (غیاث اللغات) (برهان قاطع).
نام معجونی است.
(برهان قاطع).
معجونی معروف.
(رشیدی) (انجمن آرا).
معجونی است شیرین مزه مفرح قلب و مقوی معده و دوائی است که دفع جمیع آلام و جراحتها کند.
(غیاث اللغات).
مراد از نوشدارو دوائی است که گوشت را برویاند، چنانچه بعضی مرهم ها همین عمل را می کنند.
(آنندراج).
معجونی که قدما می پنداشتند که بوسیلۀ آن زخم های صعب العلاج را میتوان معالجه کرد و مریض مشرف به موت را نجات داد.
(فرهنگ فارسی معین).
ظاهراً معجونی که برای علاج زخمهای منکر تیغ یا تیر به زهرآب داده مؤثر و نافعش میپنداشته اند. داروی بی مرگی. داروی نوش. داروی حیات بخش. دوای مؤثر

از آن نوشدارو که در گنجِ تو ست
کـجــا خـسـتـگــان را کند تندرست

حکیم فردوسی رحمة الله علیه

چهارشنبه 16 بهمن 1392 :: 10:05 :: نويسنده : yadgareomr

سیمرغ

سیمرغ
[ م ُ ]
(اِخ)
جانوری است مشهور و سیمرغ از آن گویند که هر لون که در پر هر یک مرغ میباشد، همه در پرهای او موجود است و بعضی گویند که بغیر همین اسم فرضی وجود ندارد.
(غیاث).
عنقا را گویند و آن پرنده ای بوده است که زال پدر رستم را پرورده و بزرگ کرده.
(برهان).
عنقاء.
(زمخشری).
سیرنگ.
(آنندراج).
مرغ افسانه ای و موهوم.
(فرهنگ فارسی معین).
در اصل سین مرغ : پهلوی «سین ، مرغ»، اوستا «مرغوسائنو» و نیز پهلوی «سن موروک»، هندی باستان «چی نا»، (باز)، ارمنی «چین» . در فروردین یشت بند 97 آمده:
فروهر پاکدین «سائنا» پسر اهوم ستوت را می ستاییم. نخستین کسی که با صد پیرو در این سرزمین ظهور کرد
در کتاب هفتم دینکرد در فصل ششم بند 5 آمده:
«در میان دستوران دربارۀ سئنه گفته شده است که او صد سال پس از ظهور دین (زرتشت) متولد شد و دویست سال پس از ظهور دین درگذشت. او نخستین پیرو مزدیسنا است که صد سال زندگی کرد و با صد تن از مریدان خویش به روی زمین آمد
و نیز دینکرد در کتاب نهم در فصل 24 بند 17، وی از شاگردان زرتشت معرفی شده.
محققان کلمۀ سئنه را در اوستا به شاهین و عقاب ترجمه کرده اند و با «ورغنا» (اوستایی) یکی دانسته اند و بی شک بین دو مفهوم سئنه اوستایی و سیمرغ فارسی، یعنی اطلاق آن بر مرغ مشهور و نام حکیمی دانا رابطه ای موجود است. میدانیم که در عهد کهن روحانیان و موبدان علاوه بر وظایف دینی شغل پزشکی میورزیدند، بنابراین تصور میشود یکی از خردمندان روحانی عهد باستان که نام وی سئنه از نام پرندۀ مزبور اتخاذ شده بود، سمت روحانی مهمی داشته که انعکاس آن بخوبی در اوستا آشکار است و از جانب دیگر وی به طبابت و مداوای بیماران شهرت یافته بود. بعدها سئنه (نام روحانی مذکور) را به معنی لغوی خود نام مرغ گرفتند و جنبۀ پزشکی او را در اوستا به درختی که آشیانه مرغ سئنه است و در خداینامه و شاهنامه به خود سیمرغ دادند، چنانکه در بهرام یشت بند 34 - 38 آمده:
«کسی که استخوان یا پری از این مرغ دلیر (وارغن) با خود داشته باشد، هیچ مرد دلیری او را نتواند براندازد و نه ازجای براند. آن پر، او را هماره نزد کسان گرامی و بزرگ دارد و او را از فر برخودار سازد. آری پناه بخشد آن پر «مرغان مرغ» در هنگام برابر شدن با هماوردان خونخوار و ستمکار، دارندگان آن پر کمتر گزند یابند. همه بترسند از کسی که تعویذ پر مرغ وارغن با اوست»
در مینوگ خرد (پازند) آمده (ترجمۀ وست فصل 62 بند 37 - 40):
«آشیان سین مور» و (سیمرغ) بر درخت «هروسپ تخمک» است که آن را «جدبیش» (ضد گزند) میخوانند و هرگاه سین مورو از آن برخیزد هزار شاخه از آن درخت بروید و چون بر آن نشیند هزار شاخه از آن بشکند و تخمهایش پراکنده گردد.
(از حاشیۀ برهان چ معین).

چهارشنبه 16 بهمن 1392 :: 09:50 :: نويسنده : yadgareomr

عنقاء

عنقاء
[ ع َ ] ...
(اِخ)
نام پرنده ای است معروف الاسم و مجهول الجسم.
(از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
و آن را العنقاء المُغرِب و عنقاء مُغرب و عنقاء مُغربة، با توصیف و عنقاء مُغرب، بصورت اضافه نیز گویند.
(از اقرب الموارد).
سیمرغ را گویند، و او را عنقای مُغرب خوانند و بسبب مُغربیت حمل بر چیزهای نابود و معدوم و عدم کنند.
(از برهان قاطع).
طایری است درازگردن که نزد بعضی وجود فرضی دارد، چرا که هیچکس آن را ندیده است.
و در نفائس الفنون از تفاسیر مسطور است که در زمین اصحاب الرس مرغی بس عظیم با چهار پای، و روی مانند آدمی و با پرهای الوان و به افراط درازی گردن پیدا شده بود، هر جا که کودکی دیدی ببردی. آن قوم پیش حنظلة بن صفوان که پیغمبر ایشان بود رفته از آن شکایت کردند. حنظله دعا کرد، حق تعالی آن مرغ را در بعضی از جزائر انداخت، و آن در جزائر، فیل و اژدها را شکار کرده میخورد.
(از آنندراج) (از غیاث اللغات). ...

شنبه 12 بهمن 1392 :: 19:03 :: نويسنده : yadgareomr

بصره

[ ب َ رَ / ب ِ رَ / ب َ ص ِ رَ ]
(اِخ)
قبةالاسلام.
خزانة العرب.
رعناء.
نام شهری از عراق عرب.
(غیاث).
شهری از کشور عراق در کنار شط العرب درنزدیکی محمره (خرم شهر). گویند این لفظ معرب «بس راه» است.
(ناظم الاطباء) (از منتهی الارب).
شهری عظیم است [ بعراق ] و او را دوازده محلت است هریکی چند شهری از یکدیگر گسسته و گویند که او را صدهزار و بیست و چهارهزار رود است و بنای وی عمر بن الخطاب کرده است رضی الله عنه و اندر عراق هیچ ناحیت نیست عشری مگر بصره. و علوی برقعی از آنجا خروج کرد و گور طلحه و انس بن مالک و حسن بصری و پسر سیرین آنجاست و از وی نعلین خیزد و فوطه های نیک و جامه های کتان و خیش مرتفع.
(حدودالعالم).
مؤلف معجم البلدان آرد:
بصرۀ عراق، طولش هفتاد و چهار درجه و عرضش سی و یک درجه و از اقلیم سیم است بنا بقول ابوبکر انباری بصره در کلام عرب زمین سخت صلب باشد و بقول قطرب زمین سخت سنگلاخ که به سم چارپایان آسیب رساند. قطامی گوید: همینکه مسلمین بحوالی بصره رسیدند در خاک بصره از دور سنگ ریزه دیدند گفتند: این ارض بصره است یعنی زمین سنگ ریزه و بدین مناسبت بدین نام موسوم شد. بصره در سال چهارده هجری شش ماه قبل از کوفه شهر شد. اقطاع و قرای بصره زیاد و دربارۀ او در اشعار شعرا مدح و ذم بسیار شده است و از جمله عیوب آن را متغیر بودن هوای آن دانسته اند که ساعتی لباس زمستانی و ساعت دیگر لباس تابستانی بتن باید کرد. و از محاسن آن وفور نخل و اهل علم آن است.
بنا بنقل حمدالله مستوفی در نزهة القلوب آمده:
مردم آنجا اکثر سیاه چهره و اثناعشری اند و زبانشان عربی مغیر است و پارسی نیز گویند. ولایت بسیار از توابع آنجاست از آن جمله است عبادان که ماوراء آن عمارت نیست و مثل «لیس قریة وراء عبادان» اشاره بدان است و در فضیلت عبادان حدیث بسیار وارد است و آنرا ثغور شمارند که سرحد مسلمانی است با کفار هند.
لسترنج آرد:
چون اعراب برای مسکن خود شهرهایی لازم داشتند که پایگاه نظامی آنها هم باشد سه شهر کوفه و بصره و واسط را ساختند. (در حدود نیمۀ اول قرن اول هجری). و در اندک مدتی این شهرها بخصوص کوفه و بصره آبادان گردید و هرکدام مدتی پایتخت دولت امویان شدند و بهمین جهت این دو شهر مدتی معروف به عراقین یعنی دو پایتخت عراق شدند. این شهر بندر تجارتی بزرگ عراق است متصل به حاشیۀ بیابان بمسافت کمی در باختر شط العرب و کشتی ها از راه دو نهر میان بصره و شط العرب آمد و رفت میکنند. معنی لغوی این کلمه را سنگ های سیاه دانسته اند در زمان عمر بن خطاب بسال هفده هجری ساخته شد و زمینهای آن میان قبایل عرب که پس از انقراض سلطنت ساسانیان بدانجا مهاجرت کردند تقسیم گردید و بزودی آبادان و یکی از دو پایتخت عراق گردید. بصره بخط مستقیم در دوازده میلی شط العرب واقع است و بوسیلۀ دو نهر بزرگ معقل و ابله بدان می پیوندد و طول بصره در امتداد شط العرب است. این شهر دارای کشتزارهای سرسبز و نخلستانهای بارور و وسیع است.
بنا بنقل الموسوعة العربیه چ ١٩٦٥ قاهره جمعیت بصره ١٦٤٦٢٣ تن و شهری است در عراق بر ساحل راست شط العرب و مهمترین بندر عراق است. فاصلۀ این شهر تاخلیج فارس ١١٨ هزار گز میباشد و در روزگار خلافت عمر بن خطاب (٦٣٦ م.) بنا شد. بنیادگذار آن عقبة بن غزوان است که آنرا بر کنار بادیه کمی دور از شط در ملتقای راههای آبی و خشکی بنا نهاد. گذشته از اینکه مرکز تجارتی مهمی بود در روزگار خلافت عباسیان از مراکز فرهنگی نیز بشمار میرفت و پس از انقراض عباسیان از رونق افتاد و در معرض جنگهای ترکان و ایرانیان قرار گرفت و در دوران جنگ جهانی اول که بوسیلۀ راه آهن به بغداد ارتباط یافت و دریانوردی در شط العرب دایر شد این شهر رونق گذشته اش را از سر گرفت. بصره را نخلستانهای بسیار فرا گرفته است. بیشتر صادرات و واردات عراق از این بندر است. ارتفاع آن نسبت به سطح دریا دو متر است. جنگ مشهور جمل میان حضرت علی بن ابیطالب (ع) و عایشه در این شهر روی داد. فرودگاه و ایستگاه راه آهن دارد و از زمان استقلال عراق بسیار توسعه یافته است. با هند تجارت وسیعی دارد و در پیرامون آن بهترین خرمابدست آید. (از الموسوعة العربیة چ ١٩٦٥ م. قاهره).
-
بحر بصره; دریای بصره. شط العرب.

-
خرما به بصره بردن; نظیر زیره به کرمان بردن. کار لغو و نابجا کردن

-
دریای بصره; بحر بصره. شط العرب.

-
فیض بصره یا دجلۀ کور یا بهمن شیر; نام رود پهناوری که از آبهای دجله و فرات تشکیل میگردد و در آبادان (عبادان) به خلیج فارس میریزد.

شنبه 12 بهمن 1392 :: 07:18 :: نويسنده : yadgareomr

ربیعُ الآخِر

ربیع الاَّخر صحیح است نه ربیع الثانی که در استعمال است چرا که استعمال عرب بیشتر ربیع الآخر است، و بعضی گویند که اطلاق لفظ ثانی آنجا کنند که برای آن ثالث نیز باشد چون به وقت تسمیه، این ماه درآخر فصل ربیع واقع شده بود لهذا به این اسم مسمی گشت.
بُصان.
بُصّان.
ماه چهارم سال قمری عربی میان ربیع الاول و جمادی الاولی.
ج، اَربِعاء، اَربِعة.
و هلال آن را به روی گوسپند بینند.
روز دهم آن مولد امام حسن عسکری (ع) به سال ٢٣٠ ه.ق. است
و روز سیزدهم یا چهاردهم یا پانزدهم وفات فاطمۀ زهرا سلام الله علیها است
و در روز پانزدهم حضرت علی (ع) بصره را فتح کرد
و باز روز پانزدهم روز ولادت امام زین العابدین علی بن الحسین است.

ربیع الثانی.
بصان.
ربیع الآخر.
ماه چهارم از ماههای قمری اسلامی.

ربیع الشهور.
دو ماه بعدی صفر، و ماه ربیع الاول و ربیع الآخر خوانده میشود.
بصان.
ماه ربیع الآخر.
ج، بصانات و اَبصِنَه.

بصانات.
ج ِ بُصان یا بُصّان.

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران