یادگارِعُمر
درباره وبلاگ


حافظ سخن بگوی که بر صفحۀ جهان ------- این نقش ماند از قلمت یادگارِ عُمر ---------- خوش آمدید --- علی
نويسندگان
پنج‌شنبه 23 اردیبهشت 1395 :: 00:52 :: نويسنده : yadgareomr

خَبوشان. [ خ َ ] (اِخ)
بنا بر نقل صاحب انجمن آرای ناصری شهری است بخراسان در حدود نیشابور و بقوچان مشهور شده.
صاحب آنندراج نیز خبوشان را چون انجمن آرای ناصری معرفی میکند دمشقی آنرا در ناحیۀ نیشابور می آورد و یاقوت در معجم البلدان میگوید این شهر شهر کوچکی است که در ناحیۀ نیشابور واقع و قصبۀ کورۀ اَستُوا است.
مستوفی میگوید: خبوشان شهری وسط است از اقلیم چهارم و توابع بسیار دارد و در دفاتر دیوان آن ولایت را استو نویسند و در عهد مغول هولاکوخان تجدید عمارت آن کرد و نبیره اش ارغون خان بر آن عمارت افزود و آب و هوای خوب دارد حاصلش غله و پنبه و انگور و میوه فراوان باشد.
(از نزهة القلوب چ لیدن ج ٣ ص ١٥٠).
زین العابدین شیروانی مختصات جغرافیایی خبوشان را بقرن دوازدهم هجری چنین می آورد: «شهری است از خراسان اکنون مشهور به قوچان است آبش معتدل و هوایش بسردی مایل، گویند در زمین هموار اتفاق افتاده و جوانب آن گشاده است قریب به هزار باب خانوار به آنست و نواحی معموره مضافات اوست. مردمش کرد و تاجیک و عموماً شیعی مذهب و نیک مشربند، شجاع و دلیر و در بعضی اوصاف دلپذیرند. حاکم آن دیار در کمال استقلال و اقتدار است و اسباب و آلات صلح و جنگ او باستقرار، مکرر تعریف حاکم آنجا راشنیده، و چون ندیدم بشرح احوال وی نپرداختم. مرد خردمند آنست که از دیده گوید نه از شنیده و از عیان سنجد نه از گمان. آنچه گوید راست گوید و طریق کذب نپوید. اصحاب فضل و هنر از آنجا ظهور نموده اند من جمله مخدوم الاعظم الشیخ حاجی محمد مرید شیخ شاه علی اسفراینی و از خلفاء شیخ رشیدالدین محمد و او از خلفای امیرشهاب الدین عبدالله برزش آبادی مشهدی که مدعی خلافت خواجه اسحاق ختلانی بوده».
(بستان السیاحه چ ١ ص ٢٣٠)
در مطلع الشمس ج ١ و سفرنامۀ ناصرالدین شاه بخراسان بسال ١٣٠٠ ه.ق. اعتمادالسلطنه خبوشان را قوچان معرفی می کند. و ظاهراً محل فعلی قوچان با خبوشان قدیم کمی فرق دارد. شهر قوچان فعلی که نام دیگر آن ناصری است پس از زلزله ١٣١١ و ١٣١٢ ساخته شده و نزدیک خبوشان قدیم است و امروزه خبوشان نام دهی است در این حدود.

سه‌شنبه 21 اردیبهشت 1395 :: 17:47 :: نويسنده : yadgareomr

سیاه سنگی اندر میان دشت گهی
به روزگار شود گوهری چو دانۀ دُرّ

فرّخی سیستانی (ره)
قرن 5 ه.ق.

سه‌شنبه 21 اردیبهشت 1395 :: 17:31 :: نويسنده : yadgareomr

سفر دراز نباشد به پای طالب دوست
که خار دشت محبّت گل ست و ریحان ست

شیخ شیراز رحمة الله علیه

چهارشنبه 15 اردیبهشت 1395 :: 09:28 :: نويسنده : yadgareomr

طلسمات. [ طِ ل ِ ] (ع اِ) ج ِ طلسم

-علم طلسمات;
دانشی است که از آن چگونگی درآمیختگی قوای فعالۀ عالیه بقوای منفعلۀ سافله شناخته میشود تا بوسیلۀ آن فعل غریبی در عالم کون و فساد پدید آید.
(کشاف اصطلاحات الفنون).
حاجی خلیفه ذیل عنوان علم الطلسمات آرد:
طلسم بمعنی گره لاینحل است و برخی گفته اند این کلمه مقلوب است و اصل آن مسلط است زیرا طلسم از قهر و بسط است. و آن دانشی است که از کیفیت ترکیب قوای فعالۀ آسمانی با قوای منفعلۀ زمینی در ازمنۀ مناسب بحث میکند تا بدان خاصیت و تأثیر مقصود را به دست آورند و این عمل بکمک بخورات مقوی جالب انجام می یابد تا طلسم روحانی گردد و منظور از آن پدید آوردن افعال شگفت آور در عالم کون و فساد است، و این فن نسبت به سحر و جادو آسان تر در دسترس قرار میگیرد زیرا مبادی و اسباب آن معلوم است. وفایدۀ آن واضح است ولی طریق تحصیل آن پررنج میباشد. مجریطی قواعد این فن را در کتاب غایة الحکیم بسط داده و در این باره ابداع کرده است ولی وی راه اغلاق و دقت را برگزیده است، چه او در تعلیم آن بخل بسیار نشان میداده است. علامه سکاکی را نیز در این فن کتاب جلیلی است. همچنین ابن الوحشیة کتابی در این باره از نبطیان نقل کرده است.
(از کشف الظنون).
و داود ضریر انطاکی گوید:
برحسب نوشتۀ برخی از مؤلفان علم طلسمات را ارشمیدس اختراع کرده است و برخی گفته اند نخستین چیزی که درین علم وضع گردیده مکعب افلاطون است و آن علمی است که مادۀ آن فلک و مولدات و صورت آن کمال هیاکل است و هدف و غایت آن تقلید از طبیعت اصلی است و فاعل آن حکیم است. درین علم به طب نیازمند میشوند زیرا برای دانستن احکام طبایع و اجزای بخورات و آنچه به موازین درجه ها وابسته است باید از طب استمداد کنند. سپس باید دانست که اگر موضوع مطلق علم روح در روح باشد آن را سحر خوانند و اگر جسد در جسد باشد آن را کیمیا نامند و اگر روح در جسد باشد آن را طلسم گویند. و علم طلسمات از لحاظ نسبت های عددی و اسرار فلکی قهراً مشابه طبیعیات است.
رجوع به تذکرۀ داود ضریر انطاکی ص ١٥٧ قسمت دوم شود.

چهارشنبه 15 اردیبهشت 1395 :: 01:34 :: نويسنده : yadgareomr

ثَباتُ المُلکِ بِالعَدلِ

منسوب به
حضرت أمیرالمؤمنین سلام الله علیه

سه‌شنبه 14 اردیبهشت 1395 :: 15:23 :: نويسنده : yadgareomr

این شخص چون گفت که:
ایمان آوردم.
یعنی هوا مُرد و نفس مُرد.
مُردن آن باشد که باز تاریکی پیش نیاید، آن ذوق پیوسته باشد، چون پیوسته نیست؟
با اینهمه گفتیم:
هله، مُرده گرفتیم نفس را، تا خود به آهستگی بمیرد.
از مقالات جناب شمس الدّین محمّد تبریزی رحمة الله علیه

یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 :: 01:19 :: نويسنده : yadgareomr

جرجیس. [ ج ِ ] (اِخ)

نام پیغمبری از بنی اسرائیل.
نام پیغمبری است که به انواع عقوبت او را میکشتند، باز به امر الهی زنده میشد و امت خود را دعوت میکرد.
بلعمی آرد:
و این جرجیس هم به ایام ملوک طوایف بود از پس عیسی بن مریم.
وی مردی بود مسلمان و پارسا و از اهل فلسطین و بر دین عیسی بود و این دین از حواریان آموخته بود او بازرگانی کردی شهر به شهر بخواستۀ خویش، چون سرسال شدی شمار اصل خواستۀ خویش برگرفتی و سود را همه به درویشان دادی و باز سرمایه را به کار بردی و گفتی اگر از بهر صدقه نبود من هیچ خواسته نخواستمی.
و به زمین موصل ملک جبّار بت پرستی بود که نام او «داذیانه» بود و بتی داشت نام او «افلون» و مردم آن دیار بیشتر بت پرست بودند و گروهی نیز مسلمان بودند و بر دین عیسی مسلمانی پنهان داشتند و جرجیس هم با این گروه بر دین عیسی بود و جرجیس و یارانش غمناک بودند از بهر آنکه مسلمانی پنهان بود و طلب کسی همی کردند که اندر زنهار او بباشند. جرجیس ایشان راگفت که داذیانه ملک موصل از همه ملکان بزرگتر است من او را هدیه های بسیار و خواسته ها برم تا خویشتن و شما را به زینهار او دهم تا اندر شام ایمن باشیم. پس جرجیس با یارانش و خواسته بیامدند بسوی داذیانه. وقتی رسیدند که داذیانه با همۀ حشم خویش و افلون از شهر بیرون رفته بود و آتشی بلند برکرده و هر کس که اندر شهر آمدی آن افلون را سجده بایستی کردن و هر که سجده نکردی ملک او را به آتش انداختی. پس جرجیس به دلش اندر افتاد که این ملک که چنین جور همی کند من خویش را از جملۀ این نکنم فروشوم و او را به خدای تعالی همی خوانم تا بگرود یا مرا به عذاب اندر بکشد تا به بهشت بروم که مرا بباید مردن. پس همۀ خواسته ها که با خود آورده بود به یاران داد و پیش ملک آمد و بایستاد، ملک گفت: تو کیستی و چه خواهی؟ گفت: من بنده خدایم بیامدم تا تو را بگویم که از این بندگان چه خواهی که ایشان را عذاب کنی و تو را خدای آفریده است و روزی همی دهد و اکنون خلق خدای را همی گویی که پیش بت اندر سجود کنید که تو را از وی نه نفع است و نه ضر، ملک گفت: تو کیستی و پسر کیستی و ز کجائی و چه نامی جرجیس گفت: من بندۀ خدایم و پسر بندۀ خدا، از حد شام همی آیم و نام من جرجیس است آمدم که تو را به خدای خوانم و نصیحت کنم تا خدای پرستی و بت را نپرستی. ملک گفت: این بت را سجده کن گفتا: من ملک زمین و آسمان را سجده کنم. و بدینگونه سخنان بین جرجیس و ملک به درازا کشید تا آنجا که ملک گفت: اکنون حجت بر تو لازم گشت اگر این بت مرا سجده کنی و یا حجت پدید کنی و اگرنه تو را عذابی کنم از این همه سخت تر، جرجیس گفت حجت من پرستش خدای است که این بت را وی آفریده است. پس ملک فرمود تا چوبی فرو بردند به زمین و جرجیس را بدان بستند و برهنه کردند و با شانه های آهنین هر چه بر تن او گوشت بود فرود آوردند تا بمرد جرجیس دوباره زنده گشت و به انواع عقوبت او را همی کشتند و زنده میشد تا آنکه عذابی همۀ کافران را فراگرفت و بمردند و پیش از آن هم همۀ مسلمانان بدست آن کافران کشته شدند.
(از ترجمۀ تاریخ طبری)
و رجوع به قصص الانبیاء و کامل ابن اثیر و مجمل التواریخ و القصص شود.

جرجیس باقیا.
نام پیغمبری است که به انواع عقوبت او را میکشتند و باز به امر الهی زنده میشد و امت را دعوت میکرد و ظاهراً «باقیا» به جهت آن است که بعد از مردن باز زنده میشد.

یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 :: 01:02 :: نويسنده : yadgareomr

فَأَمَّا مَنْ ثَقُلَتْ مَوازينُهُ (6) القارعة

وَ أَمَّا مَنْ خَفَّتْ مَوازينُهُ (8) القارعة

وَ الْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ

فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازينُهُ

فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (8) الأعراف

وَ مَنْ خَفَّتْ مَوازينُهُ

فَأُولئِكَ الَّذينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ

بِما كانُوا بِآياتِنا يَظْلِمُونَ (9) الأعراف

فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازينُهُ

فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (102) المؤمنون

وَ مَنْ خَفَّتْ مَوازينُهُ

فَأُولئِكَ الَّذينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ في‏ جَهَنَّمَ خالِدُونَ (103) المؤمنون

یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 :: 00:52 :: نويسنده : yadgareomr

لاحِق بن مالک ابوعقیل الملیلی (بلامین مصغراً).
ذکره ابوموسی فی الذیل
و اخرج من طریق الاصمعی
عن هرم بن الصقر

عن بلال بن الاسعر
عن المسور بن مخرمة
من «ابی عقیل لاحق ابن مالک»
انه قال
لعمر انبأنا ابوعقیل احد بنی ملیل
لقیت رسول الله (ص) علی ردهة بنی جعل
فآمنت به
و سقانی شربة
فذکر القصة
و فیها انه مات قبل ان یرجع عمر من الحج
فامر باهله فحملوا معه
فلم یزل ینفق علیهم حتی قبض
و من طریق الاصمعی ایضاً بهذا الاسناد
قال ابوعقیل
سمعت رسول الله (ص) یقول
لاتکذبوا علی
فانه من یکذب علی یلج فی النار.
(الاصابة ج ٦ ص ٢).

شنبه 11 اردیبهشت 1395 :: 00:43 :: نويسنده : yadgareomr

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا

عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ

عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي نَجْرَانَ

عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى

عَنْ أَبِي السَّفَاتِجِ

عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ ع

فِي قَوْلِ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ

اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا

قَالَ

اصْبِرُوا عَلَى الْفَرَائِضِ

وَ صَابِرُوا عَلَى الْمَصَائِبِ

وَ رَابِطُوا عَلَى الْأَئِمَّةِ ع

الکافي
محمد بن یعقوب رحمة الله علیهما

ج 2

ص 81

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران