یادگارِعُمر
درباره وبلاگ


حافظ سخن بگوی که بر صفحۀ جهان ------- این نقش ماند از قلمت یادگارِ عُمر ---------- خوش آمدید --- علی
نويسندگان
یکشنبه 05 اردیبهشت 1395 :: 01:27 :: نويسنده : yadgareomr

شعیب سلام الله علیه

[ ش ُ ع َ ] (اِخ)

(در اقرب الموارد شعيب پيغمبر غير از اين شخص معرفي شده است.)

نام پیغمبری که پدرزن موسی بود و نام اصلی وی اوثیرن و به فارسی یوبب گویند.
(ناظم الاطباء).

نام نبی علیه السلام و گویند نام اوثیرون بن صیقون بن عیفا بن ثابت بن مدین بن ابراهیم. و گفته اند که اسم او شعیب بن میکائیل از اولاد مدین بود.
(از منتهی الارب) (از آنندراج).

نام پیغمبر و پدرزن موسی که خطیب الانبیاء لقب اوست.
(یادداشت مؤلف).

ثیروب بن یوبب نسبش از پدر به مدین بن ابراهیم (ص) و از مادر به لوط (ص) رسد و صد و چهل سال زندگانی نمود.
(از حبیب السیر).

کاهنی که اسم او اویثرون بود و هم او حضرت موسی را حمایت کرد.
(از اقرب الموارد)
(Jَethro).

پسر مشعون بن عفان بن مدین بن ابراهیم خلیل علیه السلام بود. خداوند او را به مدین فرستاد به پیغمبری از شام و آنجا بیشه و درختان بود، و خدای تعالی فرماید:

کذّب اصحاب الایکة المرسلین.

و سخن به تازی گفت سخت عظیم و نیکو و فصیح. و پیغامبر علیه السلام او را خطیب پیغمبران خواند از بس سخنان بلیغ و موعظت که قوم را گفته در تعبّد ایزدتعالی ... و تا عهد موسی بماند و زیادت تر، عمر او سخت دراز گویند.
(از مجمل التواریخ و القصص).

پیغمبری از نسل ابراهیم خلیل (ع) که طبق روایات پس از هود و صالح و اندکی پیش از موسی (ع) میزیسته. منازل قوم او نزدیک تبوک بین مدینه و شام بود. نام شعیب و قوم او (بنی مدین) در قرآن آمده است.
(فرهنگ فارسی معین).

شبان وادی ایمن گهی رسد به مراد
که چند سال به جان خدمت شعیب کند
حافظ

و رجوع به مجمل التواریخ و القصص و اعلام زرکلی و فهرست تاریخ گزیده شود.

- داماد شعیب; کنایه از حضرت موسی (ع)

چهارشنبه 01 اردیبهشت 1395 :: 15:27 :: نويسنده : yadgareomr

کیمیا.

(معرب، اِ)

کیمیاء.
عملی است مشهور نزد اهل صنعت که به سبب امتزاج روح و نفس، اجساد ناقصه را به مرتبۀ کمال رسانند یعنی قلعی و مس را نقره و طلا کنند، و چون این عمل خالی از حیله و مکری
(رجوع به معني آخر اين کلمه شود.) نیست از این جهت به این نام خوانند. (برهان).

لغتی است بسیار معروف و مشهور، به اصطلاح اهل صنعت، علمی و عملی است که روح و نفسِ اجساد ناقصه را به مرتبۀ کمال رساند یعنی قلعی و مس را سیم و زر کند. (انجمن آرا) (آنندراج ) (انجمن آرا و آنندراج افزايند: در اين باب از اهل اقرار و انکار سخنان مختلف بسيار است، در سلم السموات گفته کيميا و ليميا و سيميا و ريميا و هيميا پنج علم غريب است و آن را خمسۀ محتجبه گويند و از حرف اول اين خمسۀ محتجبه يکي بردارند و با يکديگر جمع نمايند لفظ ((کل سره)) از اوايل اسماء مذکور استخراج شود. کيميا عبارت است از علم به کيفيت نه به تبديل قواي اجزاي معدني تا حاصل شود ذهب و فضه از باقي فلزات، و در اين علم تصانيف بسيار است و ليميا عبارت از ... و جمعي کثير از حکماي يوروب که در علوم فيزيک و شيمي
که همان سيميا ست کار کرده اند، منکر کيميا مي باشند و آن نمود را بي بود و حيله و مکر مي شمارند.
)
.

علمی که آن را صنعت نیز گویند و در آن بحث کنند از امتزاج روح و نفس که بدان اجساد ناقصه را به رتبۀ کمال رسانند. (ناظم الاطباء).

معرب از یونانی خمیا به معنی اختلاط و امتزاج، یکی از علوم خفیه که از علوم خمسۀ محتجبۀ قدما بود، و آن صنعتی است که معتقد بودند به وسیلۀ آن اجساد ناقص را به مرتبۀ کمال توانند رسانید، مثلاً قلعی و مس را تبدیل به نقره و طلا کنند. (فرهنگ فارسی معین).

معرب از یونانی خمیا (به معنی اختلاط و امتزاج) (مرحوم دهخدا در يادداشتي آرند: اينکه صفدي مي گويداز ((کي ميا)) يعني چه زمان آيد يا به قول بعضي لغويان ديگر از ((کي مي يابد)) يعني چه کس تواند يافت، غلط است. و در يادداشتي ديگر به نقل از المزهر سيوطي آرند: کيميا از کلام عرب نيست.).

قیاس شود با آلشیمی و شیمی فرانسوی و کمیستری انگلیسی. (حاشیۀ برهان چ معین).

کیمیا عبارت است از معرفت کیفیت تغییر صورت جوهری با جوهری دیگر و تبدیل مزاج آن به تطهیر و تحلیل و تعقید و مانند آن، و آن را اکسیر و صنعت نیز خوانند. (نفایس الفنون).

دانش ساختن زر و سیم از بسایط دیگر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).

رجوع به ترجمۀ مقدمۀ ابن خلدون به قلم محمدِ پروین گنابادی شود.

- اهل کیمیا; کیمیاگران. (فرهنگ فارسی معین).

- علم کیمیا; علمی است که از طرق سلب خواص از جواهر معدنیه و جلب خاصیت جدید بدانها بحث می کند. (از کشف الظنون).

نزد قدما عبارت از علمی است که در آن بحث می شود از تحویل بعضی معادن به بعضی دیگر و مخصوصاً تحویل آن به زر به واسطۀ اکسیر یعنی حجرالفلاسفه یا پیدا کردن دارو برای همۀ بیماریها. اما نزد متأخران، علم یا صناعتی است که در آن، طبیعت و خواص همۀ اجسام از طریق حل و ترکیب، مورد بحث قرار می گیرد. (از اقرب الموارد).

علم کیمیا یا صناعت کیمیا، یکی از اقسام علوم طبیعیۀ قدماست، و آن علم معدنیات است نزد آنان. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).

رجوع به کشف الظنون و ترکیب های علم (علم کیمیا) شود.

|| اکسیر یا هر دوا که چون بر اشیای معدنی ریزند به سوی فلک شمسی یا قمری روان گردد. (منتهی الارب).

اکسیر، و گویند دارویی است که چون بر معدنیات ریخته گردد آنها را به سوی فلک شمسی یعنی زر و به سوی فلک قمری یعنی سیم روان گرداند. و این کلمه دخیل است. (از اقرب الموارد).

اکسیر. (آنندراج) (ناظم الاطباء).

ماده ای که به وسیلۀ آن اجساد ناقص را به کمال رسانند. اکسیر. (فرهنگ فارسی معین)

- کیمیای اکبر; اکسیر. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین).

- کیمیای جان; کنایه از شراب انگوری باشد. (برهان) (آنندراج).
شراب و می. (ناظم الاطباء).

|| اصل زر و سیم. (منتهی الارب).

|| ارزیز را گفته اند که به عربی رصاص خوانند. (برهان).
ارزیز. (ناظم الاطباء) (آنندراج).

|| علمی که اکنون معروف به شیمی می باشد. (ناظم الاطباء).
شیمی. (فرهنگ فارسی معین).
دانش بحث در طبایع و خواص مفردات اجسام و عمل هر یک در دیگری و ترکیبات این عمل. دانشی که از طبایع و خواص بسایط اجسام و تأثیر ذرّۀ هر یک از آنها در دیگری و ترکیبات حاصله از تأثیرات مزبور بحث می کند. جابربن حیان پدر علم کیمیاست. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
رجوع به شیمی شود.

|| عشق و عاشقی را کیمیا و کیمیاگری گویند. (برهان).
عشق. (ناظم الاطباء).
کنایه از عشق و عاشقی. (فرهنگ فارسی معین).

|| عزیز و نایاب، و این مجاز است. (آنندراج).
به مجاز، هر چیز نادر و کمیاب. آنچه دیر و دشوار به دست آید یا هرگز به دست نیاید.

- مثل کیمیا; نامی محض. (امثال و حکم ج ٣ ص ١٤٧٦).
آنچه وجود خارجی ندارد.

|| نظر پیر و مرشد کامل را نیز گویند. (برهان) (ناظم الاطباء).

|| نزد صوفیه، عبارت است از قناعت به موجود و ترک شوق به مفقود. (کشاف اصطلاحات الفنون).
قناعت به موجود و ترک میل را گویند. (فرهنگ مصطلحات عرفا تألیف سیدجعفر سجادی).

- کیمیای خواص; خالص کردن قلب است از هستی به استشارت هستی بخش. (از تعریفات جرجانی).
خالص کردن قلب از دنیا. (فرهنگ علوم عقلی تألیف سیدجعفر سجادی).
و رجوع به ترکیب بعد شود.

- کیمیای سعادت; داروی خوشبختی. (فرهنگ فارسی معین).
وسیلۀ تحصیل سعادت و نیک بختی.

|| تهذیب نفس است به واسطۀ اجتناب از رذایل و تزکیۀ آن از آنها و تحلیۀ آن به فضایل. (از تعریفات جرجانی) (فرهنگ علوم عقلی تألیف سیدجعفر سجادی).
عبارت است از تهذیب نفس به اجتناب از رذایل و اکتساب فضائل، و این کیمیای خواص است. (کشاف اصطلاحات الفنون).
رجوع به ترکیب قبل شود.

- کیمیای عوام; جای گزین کردن حطام دنیوی فانی به متاع اخروی باقی. (از تعریفات جرجانی) (از فرهنگ علوم عقلی تألیف سیدجعفر سجادی).
ابدال متاع اخروی است به حطام دنیوی. (کشاف اصطلاحات الفنون).

|| حیلت با عقل آمیخته. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ١٤).
به معنی مکر و حیله باشد. (برهان) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء).
حیله. مکر. چاره. (فرهنگ فارسی معین).
فن. خدعه. فریب. چاره. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).

چهارشنبه 01 اردیبهشت 1395 :: 12:32 :: نويسنده : yadgareomr

بَرصیصا. [ ب َ ] (اِخ)

معروف است و او عابدی بوده در نهایت خداپرستی که عاقبت از شیطان فریب خورد و گمراه شد.
نام ولیی [ در بنی اسرائیل ] که بوسواس شیطان کافر شد.
در داستانهای اسلامی عابدیست از بنی اسرائیل یا عیسوی که شیطان او را بفریفت و به زنا کردن و قتل وادارش کرد و چون گرفتار شد شیطان از او خواست که سجده اش کند تا وی را برهاند و چون چنین کرد گرفتار شقاوت ابدی گردید.

از مــقــام بــلــعـمـی کَـلـبـت کند
یا نه چون برصیصیا صُلبت کند
مصیبت نامه

چهارشنبه 01 اردیبهشت 1395 :: 00:36 :: نويسنده : yadgareomr

... عن رسول الله صلى الله عليه و آله قال:

تقول النّار للمؤمن يوم القيامة:

جُز، يا مؤمنُ

فقد أَطفَأَ نورُكَ لَهَبي

چهارشنبه 01 اردیبهشت 1395 :: 00:34 :: نويسنده : yadgareomr

مُحَاسَبَةُ النَّفْسِ،

لِلسَّيِّدِ عَلِيِّ بْنِ طَاوُسٍ

بِإِسْنَادِهِ إِلَى أبي جَعفَرٍ (ع)

أَنَّهُ قَال:

مَا اسْتَيْقَظَ رَسُولُ اللهِ (ص)

مِنْ نَوْمِهِ

قَطُّ

إِلَّا

خَرَّ لِلهِ عَزَّ وَ جَلَّ سَاجِداً.

سه‌شنبه 31 فروردین 1395 :: 22:33 :: نويسنده : yadgareomr

رجال السّبعة.

[ رِ لُس س َ ع َ ]
(اِخ)

مؤلف شدالازار گوید:
من از نامها و نسبها و خبرهای آنان آگاهی ندارم جز اینکه روایت شده است:
مردی نیکوکار در «درب اصطخر» بود که مردگان را غسل میداد و گفته میشد وی از اولیاست.
این مرد گفته است:
شبی در خانه بودم و پاسی از شب گذشته بود ناگاه در را زدند.
گفتم: کیست؟
مردی گفت: مرده ای هست میخواهیم او را حالا غسل دهی.
بیرون آمدم. پیرمردی صوفی را دیدم که اثر عبادت و نور ولایت از چهره اش هویدا بود. سلام کردم و
گفتم: اینجا کسی نیست تا در این کار مرا کمک کند.
گفت: تو بیا، آنجا هست کسی که به تو یاری کند.
پس گفتم: میروم بسم الله.
او حرکت کرد من نیز بدنبال او به راه افتادم تا به درب اصطخر رسیدم، وی دست بر در گذاشت، در باز شد و ما بیرون شدیم، من تعجب کردم زیرا با وی کلیدی نبود. برگشتم و به در دست زدم دیدم بسته است به شگفت افتادم و با وی آمدم تا بجایی در نزدیکی مصلّی رسیدم که امروزه صندل نامیده میشود.
مرا گفت: ساعتی اینجا توقّف کن.
من نیز یک ساعت درنگ کردم. سپس داخل شدم. دیدم آن مرد مرده و روی بسوی قبله کرده است. من در این کار حیران شدم. ناگهان شش تن حاضر شدند در حالتی که کفن و حُنوطی در دست داشتند. آنان در غسل میّت مرا یاری کردند و من غسل دادم و کفن کردم. آنان مرده را برداشتند و بیرون شدند. من همراه آنان خارج شدم و ماندم، دستهایم را شستم. وقتی که بیرون آمدم فضایی بود گشاده، از در و دیوار و از آنان اثری نبود. نماز خواندم و خوابیدم، همین که صبح شد در همینجا قبر تازه ای دیدم که در آن آب پاکی پاشیده اند، گمان کردم که قبر همان مرد است. پس از چندی در همانجا قبر تازۀ آب پاشیدۀ دیگری دیدم و همینطور تا شمارۀ قبرها به هفت رسید.
گفته میشود آنان همان اوتاد هفت گانه هستند که به برکت آنان برای مردم باران نازل میشود و به یکدیگر مهر میورزند و از همگان رفع بلا میگردد.
(از شدالازار ص ٤٠٩).

سه‌شنبه 31 فروردین 1395 :: 15:41 :: نويسنده : yadgareomr

بونی. (اِخ) محی الدین یا شرف الدین احمد بن علی القرشی بونی.
پیشوایی است متبحر و صاحب تصنیفات بسیار در علم حروف از آن جمله:

شمس المعارف الکبری و الوسطی و الصغری و لطائف الاشارات.
و او راست
رسالۀ سرالکریم فی فضل بسم الله الرحمن الرحیم
شرح اسم الله الاعظم
شمس المعارف الکبری؛ مقصود از این کتاب اطلاع و علم به شرف اسماء خداوند تبارک و تعالی
فتح الکریم الوهاب فی ذکر فضائل البسمله
اللمعة یا اللمعة النورانیه، دربارۀ اسماء اعظم.
وی بسال ٦٢٢ ه.ق. درگذشته است.

سه‌شنبه 31 فروردین 1395 :: 15:19 :: نويسنده : yadgareomr

رجال الغیب، یا نجبا؛ هفت تن اند که ایشان را رجال الغیب گویند.

- رجال الغیب، (اصطلاح تصوف) کسانی هستند که قطب بر آنان ریاست دارد.

صاحب فرهنگ نظام گوید:
مطابق بعضی احادیث هفت تن از مردان خدایند که زنده اند، ولی از نظرها مخفی و در حرکت هستند- انتهی.
اشخاص غیرمرئی که به دور دنیا حرکات دائره ای میکنند.

[ سبزپوشان، ] کنایه از زاهدان و اهل ماتم باشد.
|| (اِخ) کنایه از حضرت خضرعلیه السلام.
|| کنایه از رجال الغیب

ابدال.
ج ِ بدَل یا بدیل.
عده ای معلوم از صلحا و خاصان خدا که گویند هیچگاه زمین از آنان خالی نباشد و جهان بدیشان برپایست و آنگاه که یکی از آنان بمیرد خدای تعالی دیگری را بجای او برانگیزد تا آن شمار که بقولی هفت و بقولی هفتاد است همواره کامل ماند. این قوم بدانچه خدای از رازها در حرکات و منازل کواکب نهاده عارفند و از اسماء، اسماء صفات دارند. و از علامات آنان یکی این است که فرزند یا فرزند نرینه نیارند چنانکه یکی از ایشان موسوم به حماد بن سلمة بن دینار هفتاد زن کرد و او را از هیچیک فرزندی نیامد. کسانی که عدد ابدال را هفتاد دانند بر آنند که چهل تن در شام و سی دیگر در سایر بقاع ارض باشند. و آنان که ابدال را هفت تن شمارند گویند دو قطب و یک فرد نیز با این هفت است و هر اقلیم از اقالیم سبعه به یکی از آن هفت قائم است و هر یک بدل پیغامبری از پیغامبران باشند. چنانکه اولی بدل خلیل و حافظ اقلیم اول است و دومی بدل موسی و نگاهبان اقلیم دوم و سومی بدل هارون و پاسبان اقلیم سیم و چهارمی بدل ادریس و نگاهدار اقلیم چهارم و پنجمی را بدل یوسف بن یعقوب و حارس اقلیم پنجم و ششمین را بدل عیسی بن مریم و حامی اقلیم ششم و هفتمین را بدل آدم بوالبشر و موکل اقلیم هفتم گمان برند.
هفت مرد.
هفت مردان.
اخیار.
مردان نیک.
نیک مردان.
مردان خدا.
هفت تنان.
سرهنگان درگاه حق و غیره.

نجبا.
مردمان نجیب و اصیل و بزرگزاده و گرامی گوهر.
|| (اصطلاح صوفیه) اطلاق شود بر چهل مردی که مأمور اصلاح احوال مردم و حمل اثقال آنان و متصرف در حقوق خلق باشند و لاغیر.

(اصطلاح صوفیه) اقطاب و بزرگان ، چهار نفر مرد هستند که منزلهای آنان بر چهار منزل یعنی ارکان عالم است که مشرق و مغرب و شمال و جنوب باشد و با هریک از آنان مقام آن جهت میباشد.
در مغرب عبدالحلیم است و درمشرق عبدالحی، در شمال عبدالمجید و در جنوب عبدالقادر که محافظت جملۀ عالم و معمورۀ دنیا از برکت ایشان است.
برابر اخبار، اوتاد چهارتن از اولیاء هستند که همیشه در عالم برقرارند و اگر یکی از آنان بمیرد دیگری بجای او آیداوتاد در اصطلاح متصوفه گروهی از اولیأالله هستند که از حیث رتبه از اقطاب فروتر و از دیگر رتب برترند. رجوع به وتد در همین لغت نامه شود.

 

سه‌شنبه 31 فروردین 1395 :: 15:02 :: نويسنده : yadgareomr

نبیه. [ ن َ ] (ع ص) نام آور. مشهور. مشتهَر. نابه. نَبَه. ناموار. بانام. نامی. نامور. مقابل خامل.

|| گرامی. ذوالنّباهة. شریف. نابه. نبه. شریف. بزرگوار.

|| آگاه. کیّس. بیدار. هشیار. فقیه.

هر یکی از درد غیری غافلند
جز کسانی که نبیه و عاقلند
مولوی

بهر این فرمود آن شاه نبیه
مصطفی که الولد سِرُّ ابیه
مولوی

|| آگاهی دهنده. ج، نُبَهاء.

چهارشنبه 25 فروردین 1395 :: 08:57 :: نويسنده : yadgareomr

جامعة. [ م ِع َ ] (اِخ) نام یکی از دو کتابی است که به حضرت علی (ع) منسوبند.
گویند:
تمام احکام دینی و حوادث جهان را پیغمبر (ص) املاء کرده و علی (ع) مینوشت و یکی بنام جفر و دیگری به جامعه موسوم است.
محقق جرجانی در شرح مواقف تصریح میکند که جفر و جامعه دو کتابی است که به حضرت علی (ع) منسوب است و در آنها از طریق علم حروف تمام حوادثی را که تا پایان جهان روی خواهد داد، ذکر کرده است و امامان از اولاد او آنها را میشناختند و از روی آنها حکم میدادند.
سپس بگفتۀ حضرت رضا (ع) در نامه ای که برای قبول ولایت عهدی بمأمون مینویسد میگوید که « جفر و جامعه بر این دلالت دارند که ولایت بپایان نمیرسد» استشهاد کرده و گوید همانطور شد که پیشگوئی کرده بود. مأمون آن حضرت را مسموم کرد.
و در اصول کافی دربارۀ جامعه روایاتی است از جمله ابن ابی عمیر از حضرت صادق (ع) روایت کند که طول جامعه هفتاد ذراع است بذراع حضرت رسول (ص) و آن کتاب به املاء پیغمبر (ص) و به خط علی (ع) میباشد و در آن تمام احکام حلال و حرام و هرآنچه مردم بدان نیاز دارند ذکر شده است. (از الذریعة ج ٥ ص ١١٩).
و رجوع به جفر شود.

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران