یادگارِعُمر
درباره وبلاگ


حافظ سخن بگوی که بر صفحۀ جهان ------- این نقش ماند از قلمت یادگارِ عُمر ---------- خوش آمدید --- علی
نويسندگان
جمعه 17 مهر 1394 :: 08:46 :: نويسنده : yadgareomr

فَذلِكَ الَّذي يَدُعُّ الْيَتيمَ (2) الماعون

يَوْمَ يُدَعُّونَ إِلى‏ نارِ جَهَنَّمَ دَعًّا (13) الطّور

د ع ع

كلمه "دعّ" به معناى ردّ كردن به زور و به جفا است ...
كلمه "دعّ" - با تشديد عين - به معناى دفع و پرت كردن به شدّت است ...

دوشنبه 13 مهر 1394 :: 21:43 :: نويسنده : yadgareomr

 السَّرِيّ السَّقَطي رحمة الله علیه
(... - 253 ه.ق. ... - 867 م.)
سريّ بن المغلس السقطي،
أبو الحسن:
من كبار المتصوفة.
بغدادي المولد و الوفاة.
و هو أول من تكلم
في بغداد
بلسان التوحيد
و أحوال الصوفية،
و كان إمام البغداديين
و شيخهم في وقته.
و هو خال الجنيد،
و أستاذه.
قال الجنيد:
ما رأيت أعبد من السريّ،
أتت عليه ثمان و تسعون سنة ما رئي مضطجعا إلا في علة الموت.
من كلامه:
«من عجز عن أدب نفسه كان عن أدب غيره أعجز».

ابوالحسن سری بن مغلس سقطی، صوفی مشهور، خال ابوالقاسم جنید. طریقت را از معروف بن فیروز کرخی فراگرفت. و هجویری گوید وی حبیب راعی را دیده و با او صحبت داشته و مرید معروف کرخی بود و بیشتر مشایخ عراق مریدان سری باشند. وی اندر بازار بغداد سقط فروختی چون بازار بغداد بسوخت وی را گفتند دوکانت بسوخت گفت من فارغ شدم از بند آن، چون نگاه کردند دوکان وی نسوخته بود و از چهار سوی آن دوکانها همه سوخته بودند. چون آنچنان بدید آنچه داشت به درویشان داد و طریق تصوّف اختیار کرد. وی را پرسیدند که ابتدای حالت چگونه بود، گفت روزی حبیب راعی به دوکان من برگذشت من نان شکسته ای به وی دادم که به درویشان ده. وی گفت خیرک الله. از آن روز باز که این گوش دعای وی بشنید بیزار از اموال دنیا شدم و از وی فلاح یافتم. از وی می آید که گفت: الهی! مهما عذبتنی بشیء ا فلاتعذبنی بذل الحجاب. وفات وی به سال ٢٥١ ه.ق. به بغداد بوده است.

سَریِ سَقَطی. نام بزرگی.
زاهدی است معروف.
امام اهل تصوّف بود و در اصناف علم به کمال بود و دریای اندوه و درد بود و کوه حلم و ثبات بود و خزانۀ مروّت و شفقت بود و در رموز و اشارات اعجوبه بود و اوّل کسی که در بغداد سخن حقایق و توحید گفت او بود و بیشتر از مشایخ عراق مرید وی بودند و خال جنید بود و مرید معروف کرخی بود و حبیب راعی را دیده بود و در ابتدا در بغداد نشستی دکّانی داشت و ... رجوع به تذکرةالاولیاء عطار شود.
سری سقطی میان سالهای ٢٥٧ - ٢٥١ درگذشت. (غزالی نامه).
رجوع به روضات الجناب و اعلام زرکلی و شد الازار و فیه مافیه.

السري بن المغلس، أبو الحسن السقطي.
صحب معروفا الكرخي،
و حدّث عن هشيم،
و أبي بكر بن عياش،
و يزيد بن هارون،
و كان من العبّاد المجتهدين.
أخبرنا عبد الرحمن ... :
دفع إليّ السري قطعة فقال:
اشتر لي باقلاء
[و لا تشتر إلا من‏] رجل قدره‏ داخل الباب،
فطفت الكرخ كله،
فلم أجد إلا من قدره خارج الباب،
فرجعت إليه و قلت له:
خذ قطعتك،
فإنّي لا أجد إلا من قدره خارج الباب.
[أخبرنا عبد الرحمن قال: ...
سمعت الجنيد يقول:
ما رأيت أعبد من السري السقطي،
أتت عليه ثمانية و تسعون سنة
ما رئي مضطجعا
إلا في علة الموت.
أخبرنا القزاز [قال:] ...
قال سمعت الجنيد يقول:
كنت يوما عند السري بن المغلس
و كنا خاليين
و هو مؤتزر بمئزر،
فنظرت إلى جسده
كأنه جسد سقيم
دنف مضنى،
كأجهد ما يكون،
فقال:
انظر إلى جسدي
هذا لو شئت أن أقول إن ما بي من المحبة لكان كما أقول،
و كان وجهه أصفر
ثم أشرب حمرة حتى تورّد،
ثم اعتل
فدخلت عليه أعوده،
فقلت له: كيف تجدك؟
فقال:

كيف أشكو إلى طبيبي ما بي
و الّذي بي أصابني من طبيبي؟

فأخذت المروحة أروحه،
فقال:
كيف يجد ريح المروحة من جوفه يحترق من داخل،
ثم أنشأ يقول:

القلب محترق و الدمع مستبق
و الكرب مجتمع و الصبر مفترق‏

كيف القرار على من لا قرار له
مما جناه الهوى و الشوق و القلق‏

يا رب إن كان شي‏ء فيه لي فرج
فامنن عليّ به ما دام لي رمق

توفي السري
يوم الثلاثاء
لستّ خلون من رمضان
هذه السنة [253 ه.ق.]
بعد آذان الفجر،
و دفن بعد العصر
و قبره ظاهر بالشونيزية.
و رئي في المنام بعد موته،
فقيل له:
ما فعل الله بك؟
قال:
غفر لي و لمن حضر جنازتي.

دوشنبه 13 مهر 1394 :: 21:19 :: نويسنده : yadgareomr

ح ض ض

وَ لا تَحَاضُّونَ عَلى‏ طَعامِ الْمِسْكينِ (18) الفجر

وَ لا يَحُضُّ عَلى‏ طَعامِ الْمِسْكينِ (3) الماعون

وَ لا يَحُضُّ عَلى‏ طَعامِ الْمِسْكينِ (34) الحاقّة

تَحاضّ.

[ح ض ض]

[ ت َ حاض ض ]
(ع مص)

  برانگیخته شدن گروهی. ...
برانگیختن بعضی مر بعضی را. ...

[تَحَاضَ‏]

تَحَاضُّوا على الأَمْرِ

يكديگر را برانگيختند بر كار ...

دوشنبه 13 مهر 1394 :: 21:09 :: نويسنده : yadgareomr

وَ

ثَمُودَ

الَّذِينَ جَابُواْ الصَّخْرَ بِالْوَادِ (9)

جَوب.
[ ج َ ]
(ع اِ)

دلو بزرگ.

|| سینه بند زنان.

|| سپر.

|| آتش دان.

|| (مص)
مسافت بریدن.

|| دریدن و بریدن.

|| گریبان درست کردن برای پیراهن.
(منتهی الارب)
(اقرب الموارد).

جابوا:

فيه إعلال بالقلب

أصله جوبوا

نقلا عن

جاب

يجوب،

تحرّكت الواو بعد فتح قلبت ألفا.

جوب‏:

جَوْب‏ يعنى كندن حفره و چاله كه همان گود كردن زمين براى آبريز است،

سپس در كندن هر زمينى بكار مى‏رود،

خداى تعالى گويد:

وَ ثَمُودَ الَّذِينَ‏ جابُوا الصَّخْرَ بِالْوادِ- 9/ فجر).

(قوم ثمود كه براى خانه سازى و شهر سازى دل كوهها را در- وادى القرى - مى‏شكافتند و سنگها را مى‏بريدند).

دوشنبه 13 مهر 1394 :: 20:59 :: نويسنده : yadgareomr

هل في ذلک قسمٌ لذي حجرٍ

 

حجر.
[ ح ِ ]
(ع اِ)

کناره.
کنف.
منعه.
کنار مردم.
(منتهی الارب).
بر.
و آن از زیر بغل تا کشح باشد و مجازاً حمایت

لشکری که در حجر مجاهدت نما یافته بود ...
(ترجمۀ تاریخ یمینی).
این بزرگ در حجر تربیت پدر نشو و نمایافته.
(ترجمۀ تاریخ یمینی).
در کنف اکرام و حجر انعام او نشو و نما یافته و در چمن اقبال او شاخها کشیده و بارور شده.
(ترجمۀ تاریخ یمینی).
تا وقتی که حق تعالی عروس پادشاهی را بواسطۀ کاردانی او در حجر تربیت او نهاد.
(جهانگشای جوینی).
یافع و ولید در حجر و حجرة وی بهره مند غنا و دوا بودند.
(ترجمۀ تاریخ یمینی).
اخص موالید را از خدر غیب و حجر امر به صحرا آورد.
(سنائی در مقدمۀ حدیقه).

ج، حجور.

|| حرام.

|| بازداشت.

|| عقل.
(منتهی الارب).
خرد. نهیه.
(غیاث).
لُبّ.
حِجی.
فرزانگی.
کَیس.

|| مادیان.
(منتهی الارب).
مقابل حصان. (نریان).
ج، حجور، حجورة، احجار، حجار.

|| قرابت.
نزدیکی.
خویشی.

|| جامه.
جامۀ کنار مردم.
(منتهی الارب).

|| شرم مرد.
فرج مرد.

|| شرم زن.
فرج زن.

|| حفظ.
ستر.
(از منتهی الارب).

دوشنبه 13 مهر 1394 :: 20:50 :: نويسنده : yadgareomr

چون است حال بستان ای باد نوبهاری
کز بلبلان برآمد فریاد بی‌قراری

ای گنج نوشدارو با خستگان نگه کن
مرهم به دست و ما را مجروح می‌گذاری

یا خلوتی برآور یا برقعی فروهل
ور نه به شکل شیرین شور از جهان برآری

هر ساعت از لطیفی رویت عرق برآرد
چون بر شکوفه آید باران نوبهاری

عود است زیر دامن یا گل در آستینت
یا مشک در گریبان بنمای تا چه داری

گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت
تو در میان گل‌ها چون گل میان خاری

وقتی کمند زلفت دیگر کمان ابرو
این می‌کشد به زورم وان می‌کشد به زاری

ور قید می‌گشایی وحشی نمی‌گریزد
دربند خوبرویان خوشتر که رستگاری

زاوّل وفا نمودی چندان که دل ربودی
چون مهر سخت کردم سست آمدی به یاری

عمری دگر بباید بعد از فراق ما را
کاین عمر صرف کردیم اندر امیدواری

ترسم نماز صوفی با صحبت خیالت
باطل بود که صورت بر قبله می‌نگاری

هر درد را که بینی درمان و چاره‌ای هست
درمان درد «سعدی» با دوست سازگاری

یکشنبه 12 مهر 1394 :: 14:53 :: نويسنده : yadgareomr

غررالحكم
ص 153
لا ينفع قول بغير العمل

لسان الحال أصدق من لسان المقال

غررالحكم
ص 217
أهمية الصدق

أصدق المقال ما نطق به لسان الحال‏

جمعه 10 مهر 1394 :: 22:46 :: نويسنده : yadgareomr

دوزخ.
[ زَ ]
(اِ)

جهنم.
(لغت محلی شوشتر).
جهنم به عقیدۀ همۀ ادیان، جایی در جهان دیگر که بزه کاران را در آنجا به انواع عقوبت کیفر دهند.
(یادداشت مؤلف).
نقیض بهشت و نام درکات سبعۀ آن چنین است:
١- جهنم، جای اهل کبایر که بی توبه مرده اند.
٢- لظی، جای ستاره پرستان.
٣- حطمة، جای بت پرستان.
٤- سعیر، مکان ابلیس و متتابعان او.
٥- سقر، جای ترسایان.
٦- جحیم، محل مشرکان.
٧- هاویة، منزل منافقان و زندیقان و کفار.
(از آنندراج).
جای عذاب کافران.
(شرفنامۀ منیری)
(از برهان).
در آیین زردشتی، جایی است در جهان دیگر که در آنجا گناهکاران جزای کارهای بد خود بینند، و آن محلی است سخت عمیق همچون چاهی بسیار تاریک و سرد دارای دمه و متعفن و جانوران موذی که کوچکترین آنها به بلندی کوه است به تنبیه روان بدکاران مشغولند. تشنگی، گرسنگی، نگونسار آویخته شدن، میخ چوبین بر چشم فرورفتن، پستان (زن) بر تنور گرم چسبیدن، به پستان آویخته شدن، زبان بریده شدن و غیره از انواع شکنجۀ دوزخیان است. دوزخ معادل جهنم است به اعتقاد مسلمانان، و آن محلی است پر از آتش و مملو از جانوران موذی که گناهکاران را در آنجا به سزای اعمال خود رسانند.
(از دایرة المعارف فارسی).
مقابل بهشت.
جهنم و سقر.
محل گناهکاران و مشرکان در آن عالم.
(ناظم الاطباء).
در آیین زردشت برای دوزخ سه طبقه قائل شده اند. روان گناهکار پس از رسیدن به سر پل چنوت (صراط) در گام اول به دژمت (پندار بد) در گام دوم به دژوخت (گفتار بد) و در گام سوم به دژورشت (کردار بد) داخل شود، سپس از این مهالک گذشته به فضای تیرگی بی پایان درآید و در آنجاست دوژنگه; یعنی جهان زشت که درفارسی دوزخ شده است.
(از یشتها).
هاویه.
(مجمل اللغة).
حنابیر.
موبق.
زقر.
عجوز.
فلق.
لَظی.
نهابر.
(منتهی الارب).
جهنم.
حطمه.
سقر.
سعیر.
هاویه.
(منتهی الارب)
(دهار).
زبانیه.
(دهار)

هر آن کس که پیش من آید به جنگ
نبیند به جز دوزخ و گور تنگ
فردوسی

- هفت دوزخ;
طبقات سبعۀ دوزخ که عبارتند از:
جهنم،
لظی،
حطمه،
سعیر،
سقر،
جحیم،
هاویه.
(از غیاث)

|| محل عذاب.
(ناظم الاطباء).
جای دودناک و دودزدۀ تیره.
(آنندراج)
(انجمن آرا).

|| اخلاق زشت.
(آنندراج)
(انجمن آرا).

|| رشک و حسد و رقابت.
(ناظم الاطباء).

|| رنج.
(برهان).
سختی و درشتی و رنج.
(لغت محلی شوشتر)
(ناظم الاطباء).

|| شکم.

|| مصاحب و رفیق بد.
(ناظم الاطباء).
کنایه از صحبت ناجنس نزد عشاق.
(لغت محلی شوشتر)
(از برهان).

|| در لهجۀ امروز آذربایجان [ خلخال ] دام مخصوصی را گویند که برای شکار پرندگان تعبیه کنند.

جمعه 10 مهر 1394 :: 22:32 :: نويسنده : yadgareomr

گفت: اگر اسمی شود غیب از ولیّ
آن ز اسـتـغـراق دان، نـز جـاهـلـی
مثنوی معنوی
دفتر 3

شنبه 04 مهر 1394 :: 22:58 :: نويسنده : yadgareomr

ما ودّعک ربّک و ما قلی

قلی.
[ ق ِ لا ]
(ع مص)

دشمن داشتن است.
قَلاهُ قلی; ابغضه.

|| (اِمص)
دشمنی.

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران