یادگارِعُمر
درباره وبلاگ


حافظ سخن بگوی که بر صفحۀ جهان ------- این نقش ماند از قلمت یادگارِ عُمر ---------- خوش آمدید --- علی
نويسندگان
شنبه 04 مهر 1394 :: 22:55 :: نويسنده : yadgareomr

واللّیلِ إذا سَجی

سجو.
[ س َج و ]
(در اقرب الموارد سُجُوّ ضبط شده است.)
(ع مص)

آرام گرفتن و دائم شدن و پائیدن، و از این جهت دریا و چشم را ساجی گویند.
آرمیدن شب و دریا و پلک چشم.

جمعه 03 مهر 1394 :: 23:27 :: نويسنده : yadgareomr

اضحاک.
[ اِ ] (ع مص)
بخندانیدن. خندانیدن. خندانیدن کسی را. به خنده واداشتن.

|| در شگفت آوردن کسی را.

|| پر کردن حوض را چندان که روان گردد.

|| برآوردن زمین گیاه را.

ابکاء.
[ اِ ] (ع مص)

بگریانیدن. گریانیدن. گریاندن.

جمعه 03 مهر 1394 :: 23:20 :: نويسنده : yadgareomr

«استیناف» در نزد اهل علم معانی، اطلاق شود بر دو معنی:
یکی جدا ساختن جمله ای از جملۀ ماقبل تا جملۀ جداشده جواب واقع شود سؤالی راکه جملۀ جداشدۀ ماقبل اقتضا کرده.
دیگری همان جملۀ جداشده را که مستأنفه نیز گویند باشد و بالجمله استیناف بر هر دو معنی اطلاق شود. اما مستأنفه بر همان معنی اخیر اطلاق گردد و بس.
اما نحویون مستأنفه را بر جملۀ ابتدائیه اطلاق کنند، چنانکه در فصل لام ازباب جیم در ذکر معنی جمله بیاید.
استیناف به معنی اول بر سه گونه است زیرا سؤال یا از سبب حکم است بطور مطلق یعنی نه از خصوص سبب پس به چنین سؤالی جواب داده میشود بکدام سبب خواه سبب بر حسب تصور باشد مانند تأدیب برای زدن یا بر حسب خارج مانند این بیت:
قال لی کیف انت قلت علیل
سهرٌ دائم ٌ و حزن ٌ طویل ٌ.
یعنی سبب بیماری تو چه بوده یا آنکه چه میشود تو را که بیمار شده ای ، زیرا عادت بر این جاریست که وقتی گفتند فلان کس بیمار است از سبب بیماری و موجبات مرض او پرسش می کنند نه اینکه بگویند آیا سبب بیماری او چنین و چنان است.
یا آنکه سؤال از سبب خاص حکم است، مانند: و ما ابریء نفسی انّ النفس لامارةٌ بالسوء. مثل اینست که پرسیده باشند آیا نفس بسیار فرمانده ببدی است و جواب داده شده است که بلی نفس بسیار فرمانده به بدی است. قسم اول مقتضی عدم تأکید و قسم دوم مقتضی تأکید است.
و یا آنکه سؤال از غیر سبب و سبب خاص باشد، مانند: قالوا سلاماً قال سلام ٌ. یعنی حضرت ابراهیم در جواب مشرکین چه گفت پس گفته شده است که گفت سلام ٌ. و مانند این شعر که گفته:
زعم العواذل اننی فی غمرة
صدقوا ولکن غمرتی لاتنجلی .
که صدقوا را از جملۀ ماقبل جدا ساخته تا استیناف و جواب از سؤال از غیر سبب باشد. در حقیقت مثل آن است که پرسیده باشند آیا در این گمانی که برده اند بصواب رفته اند یا بخطا. و جواب گفته باشند که راه صواب پیموده اند. سپس سؤال از غیر سبب یا بطور مطلق باشد، مانند مثال اول که در این مورد تأکید در کلام لازم نیست و یا آنکه اشتمال بر خصوصیتی دارد، مانند مثال دوم در شعر زیرا میدانیم که گمانی که برده شده یا صواب است یا خطا و غرض از سؤال تعیین یکی از آن دو میباشد. و این قبیل استیناف اقتضاء تأکید کند و استیناف بابیست وسیع و دارای محسنات بیشمار.
و من الاستیناف ما یأتی باعادة اسم ما استؤنف عنه، ای اوقع عنه الاستیناف، نحو احسنت انت الی زید. زید حقیق بالاحسان. و منه ما یبنی علی صفته ای علی صفة ما استؤنف عنه دون اسمه ای یکون المسندالیه فی الجملة الاستینافیة من صفات من قصد الحدیث عنه، نحو احسنت الی زید صدیقک القدیم اهل لذلک. و السؤال المقدر فیهما لماذا احسن الیه او هل هو حقیق بالاحسان و هذا ابلغ من الاول و قد یحذف صدرالاستیناف، نحو: یسبح له فیها بالغدو و الآصال رجال ٌ. کأنه قیل من یسبحه فقیل رجال ای یسبحه رجال. هذا کله خلاصة ما فی الاطول و المطول فی بحث الفصل و الوصل.
(کشاف اصطلاحات الفنون).

جمعه 03 مهر 1394 :: 22:42 :: نويسنده : yadgareomr

ثَمَ‏ّ- يعنى آنجا، اشاره بمكان دور است نسبت به مكان نزديك، و جاى نزديك را «هنالك» گويند كه هر دو در اصل ظرف مكان هستند.

جمعه 03 مهر 1394 :: 22:08 :: نويسنده : yadgareomr

شرق.
[ ش َ رَ ]
(ع مص)

شکافته گوش شدن گوسپند به درازا.

|| به گلو ماندن آب و خدو.
آب در گلو بماندن.
در گلو گرفتن آب و جز آن.
شراب و جز آن در گلو گرفتن.

|| سرخ شدن چشم کسی: شرق الدم فی عینه.
خون ماندن در چشم کسی.

|| سخت سرخ شدن چیزی.

|| سرخ شدن چهرۀ کسی از شرم و خجالت.

|| ضعیف شدن روشنی آفتاب.

|| نزدیک رسیدن غروب آفتاب.

|| اندوه و غصه ناک شدن.

|| تنگ شدن سینۀ کسی.

|| واقع شدن شر در بین کسان: شرق ما بینهم بشر; وقع الشر بینهم.

|| بازداشتن زمین آب را از جریان در روی آن.

|| پرخون شدن زخم.

جمعه 03 مهر 1394 :: 14:08 :: نويسنده : yadgareomr

ابوعلی فضل بن محمد فارمدی. یکی از شیوخ طریقت صوفیه. مولد او قریۀ فارمد طوس به سال ٤٠٢ ه.ق. بود و پس از براعت در علوم ظاهر قدم در طریق طریقت نهاد و درک صحبت شیخ ابوسعید ابوالخیر و ابوالقاسم گرگانی طوسی [=علی کُرَکانی] کرد و استاد وی در تذکیر و موعظت شیخ ابوالقاسم قشیری بود و خواجه نظام الملک وزیر نسبت به وی ارادتی صادق داشت و یافعی در متوفیات سال ٤٧٧ ه.ق. ذکر او آورده و گوید: هو شیخ الشیوخ فی عصره، المتفرد بطریقة فی التذکیر التی لم یسبق الیها فی حسن عبارته و تهذیبه و حسن آدابه و ملیح استعارته و رقّة الفاظه دخل نیشابور و صحب الأستاد ابوالقاسم القشیری و اخذ فی الاجتهاد البالغ الی ان نال و حصل له عند نظام الملک قبول خارج عن الحد و روی عن جماعة. و وفات وی به سال ٤٧٧ ه.ق. به طوس بود و گور وی بدان شهر است.

الجنيد بن محمد بن الجنيد
أبو القاسم الخزاز، و يقال له القواريري، أصله من نهاوند، ولد ببغداد و نشأ بها. و سمع الحديث من الحسين بن عرفة. و تفقه بأبي ثور إبراهيم بن خالد الكلبي، و كان يفتى بحضرته و عمره عشرون سنة، و قد ذكرناه في طبقات الشافعية، و اشتهر بصحبة الحارث المحاسبي، و خاله سرى السقطي، و لازم التعبد، ففتح الله عليه بسبب ذلك علوما كثيرة، و تكلم على طريقة الصوفية. و كان ورده في كل يوم ثلاثمائة ركعة، و ثلاثين ألف تسبيحة. و مكث أربعين سنة لا يأوى إلى فراش، ففتح عليه من العلم النافع و العمل الصالح بأمور لم تحصل لغيره في زمانه، و كان يعرف سائر فنون العلم، و إذا أخذ فيها لم يكن له فيها وقفة و لا كبوة، حتى كان يقول في المسألة الواحدة وجوها كثيرة لم تخطر للعلماء ببال، و كذلك في التصوف و غيره. و لما حضرته الوفاة جعل يصلى و يتلو القرآن، فقيل له: لو رفقت بنفسك في مثل هذا الحال؟ فقال: لا أحد أحوج إلى ذلك منى الآن، و هذا أوان طى صحيفتي. قال ابن خلكان: أخذ الفقه عن أبى ثور و يقال: كان يتفقه على مذهب سفيان الثوري، و كان ابن سريح يصحبه و يلازمه، [و ربما استفاد منه أشياء في الفقه لم تخطر له ببال، و يقال: إنه سأله مرة عن مسألة، فأجابه فيها بجوابات كثيرة، فقال: يا أبا القاسم أ لم أكن أعرف فيها سوى ثلاثة أجوبة مما ذكرت، فأعدها على. فأعادها بجوابات أخرى كثيرة. فقال: و الله ما سمعت هذا قبل اليوم، فأعده. فأعاده بجوابات أخرى غير ذلك، فقال له: لم أسمع بمثل هذا فأمله عليّ حتى أكتبه. فقال الجنيد: لئن كنت أجريه فأنا أمليه، أي إن الله هو الّذي يجرى ذلك على قلبي و ينطق به لساني، و ليس هذا مستفاد من كتب و لا من تعلم، و إنما هذا من فضل الله عز و جل يلهمنيه و يجريه على لساني. فقال: فمن أين استفدت هذا العلم؟ قال: من جلوسي بين يدي الله أربعين سنة. و الصحيح أنه كان على مذهب سفيان الثوري و طريقه و الله أعلم].
و سئل الجنيد عن العارف؟ فقال: من نطق عن سرك و أنت ساكت. و قال: مذهبنا هذا مقيد بالكتاب و السنة، فمن لم يقرأ القرآن و يكتب الحديث لا يقتدى به في مذهبنا و طريقتنا.
و رأى بعضهم معه مسبحة فقال له: أنت مع شرفك تتخذ مسبحة؟ فقال: طريق وصلت به إلى الله لا أفارقه. و قال له خاله السري: تكلم على الناس. فلم ير نفسه موضعا. فرأى في المنام رسول الله صلى الله عليه و سلم فقال له: تكلم على الناس. فغدا على خاله، فقال له: لم تسمع منى حتى قال لك رسول الله صلى الله عليه و سلّم: فتكلم على الناس، فجاءه يوما شاب نصراني في صورة مسلم، فقال له: يا أبا القاسم ما معنى قول النبي صلى الله عليه و سلّم: «اتقوا فراسة المؤمن فإنه ينظر بنور الله»؟ فأطرق الجنيد، ثم رفع رأسه إليه و قال: أسلم فقد آن لك أن تسلم: قال فأسلم الغلام. و قال الجنيد: ما انتفعت بشي‏ء انتفاعى بأبيات سمعتها من جارية تغني بها في غرفة و هي تقول:

إذا قلت: أهدى الهجرلى حلل البلى
تقولين: لو لا الهجر لم يطب الحب‏

و إن قلت: هذا القلب أحرقه الجوى
تقولين لي: إن الجوى شرف القلب‏

و إن قلت: ما أذنبت، قالت مجيبة:
حياتك ذنب لا يقاس به ذنب‏

قال: فصعقت و صحت، فخرج صاحب الدار فقال: يا سيدي مالك؟ قلت: مما سمعت. قال:
هي هبة منى إليك. فقلت: قد قبلتها و هي حرة لوجه الله. ثم زوجتها لرجل، فأولدها ولدا صالحا حج على قدميه ثلاثين حجة.

الْجُنَيْد البَغْدادي (000 - 297 ه.ق. 000 - 910 م.)
الجنيد بن محمد بن الجنيد البغدادي
الخزاز،
أبو القاسم:

صوفي، من العلماء بالدين.
مولده و منشأه و وفاته ببغداد.
أصل أبيه من نهاوند،
و كان يعرف بالقواريري نسبة لعمل القوارير.
و عرف الجنيد بالخزاز لأنه كان يعمل الخز.
قال أحد معاصريه:
ما رأت عيناي مثله،
الكتبة يحضرون مجلسه لألفاظه
و الشعراء لفصاحته
و المتكلمون لمعانيه.
و هو أول من تكلم في علم التوحيد ببغداد.
و قال ابن الأثير في وصفه:
إمام الدنيا في زمانه.
و عده العلماء شيخ مذهب التصوف،
لضبط مذهبه بقواعد الكتاب و السنة،
و لكونه مصونا من العقائد الذميمة،
محميّ الأساس من شبه الغلاة،
سالما من كل ما يوجب اعتراض الشرع.
من كلامه:
طريقنا مضبوط بالكتاب و السنة،
من لم يحفظ القرآن
و لم يكتب الحديث
و لم يتفقه لا يقتدى به.

له «رسائل - ط»
منها ما كتبه إلى بعض إخوانه،
و منها ما هو في التوحيد و الألوهية،
و الغناء،
و مسائل أخرى.
و له «دواء الأرواح - خ»
رسالة صغيرة
ضمن مجموع في الأزهرية
(الرقم 33590)
و وقفت في الرباط على «جزء - خ»
يشتمل على نبذ من الوعظ من كلام أبي القاسم الجنيد،
رأيته عند
حماد بوعياد الموظف في الخزانة العامة بالرباط.

جنید بغدادی.
[ ج ُ ن َ دِ ب َ ]
(اِخ)
ابن محمد بن جنید خزاز زجاج، مکنی به ابوالقاسم. از عرفا و صوفیان بنام و علماء دین بود. مولد و منشاء و وفات او ببغداد بود. اصل او از نهاوند است و به قواریری مشهور گردید. او را پیشوای مذهب صوفیه میدانند زیرا تصوفِ او با قواعد کتب و سنت منطبق میگردد و از عقاید سخیف مصون و از شبهات غُلات برکنار و از آنچه موجب اعتراض شرع باشد سالم است.
از سخنان اوست که روش ما با کتاب و سنت مضبوط ومنطبق است. هرکس قرآن حفظ نداشته باشد و حدیث ننویسد قابل اقتدا نیست.
او را قطب اعظم و سیدالطایفه و سلطان الطایفه و استادالطریقه و قطب العلوم و تاج العارفین و تاج العرفاء لقب دادند.
در فقه شاگرد سفیان ثوری یا ابوثور ابراهیم بن خالد بود و نسبت او در عرفان به حارث و سری سقطی می رسد. ابوالعباس بن سریح فنون طریقت را از جنید اخذ کرده است. سخنان وی در عرفان و اصول طریقت مشهور است.
وی بسال ٢٩٧ یا ٢٩٨ ه.ق. در٩١ سالگی در بغداد درگذشت و در مقبرۀ شونیزیه دفن شد.
(نامۀ دانشوران)
(روضات الجنات)
(تاریخ ابن خَلَّکان)
(ریحانة الادب).

پنج‌شنبه 02 مهر 1394 :: 23:52 :: نويسنده : yadgareomr

...

نوع اول در وجوب اوست و در او دو آيتست:

الاية الاولى قوله تعالى فى سورة آل عمران

إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ

وُضِعَ لِلنَّاسِ

لَلَّذِي بِبَكَّةَ

مُبارَكاً وَ هُدىً لِلْعالَمِينَ

فِيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ

مَقامُ إِبْراهِيمَ

وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً

وَ لِلهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ

مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا

وَ مَنْ كَفَرَ

فَإِنَّ اللهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ

اولين خانۀ عبادتى كه براى مردم بنا نهاده شد، آن خانه‏ اى است كه در مكه واقع است،
خانه‏ اى پر بركت
كه مايۀ هدايت همۀ عالميان است (96).

در آن خانه آياتى روشن و مقام ابراهيم هست
و هر كس داخل آن شود، ايمن است
و بر هر كس كه مستطيع باشد، زيارت آن خانه واجب است.
و هر كس به اين حكم خدا كفر بورزد،
خدا از همه عالم بى‏نياز است (97)

...

الاية الثانية قوله تعالى فى سورة الحج

وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ

يَأْتُوكَ رِجالًا

وَ عَلى‏ كُلِّ ضامِرٍ

يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ

لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ

وَ يَذْكُرُوا اسْمَ اللهِ

فِي أَيَّامٍ مَعْلُوماتٍ

عَلى‏ ما رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ الْأَنْعامِ

فَكُلُوا مِنْها

وَ أَطْعِمُوا الْبائِسَ الْفَقِيرَ

ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ

وَ لْيُوفُوا نُذُورَهُمْ

وَ لْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ.

و به او گفتيم
مردم را نداى حج ده
تا پياده سوى تو آيند
و سوار بر مركب‏هاى لاغر شده از دورى راه
از درّه‏ هاى عميق بيايند (27).

تا شاهد منافع خويشتن باشند
و نام خدا را در ايامى معيّن ياد كنند
كه ما شما را از حيوانات روزى داديم،
از آن بخوريد
و به درماندۀ فقير نيز بخورانيد (28).

آن گاه كثافاتى كه در حال احرام بر ايشان است بسترند
و به نذرهايشان وفا كنند
و بر اين خانۀ كهن طواف كنند (29).

ثمُ‏َّ دَنَا

فَتَدَلىَ‏ (8)

فَكاَنَ

قَابَ قَوْسَينْ‏ِ

أَوْ أَدْنىَ‏ (9)

و در عين بلندىِ رتبه‏ اش
به خدا نزديك و نزديك‏تر شده (8).

او
رسول را
آن قدر بالا برد
كه بيش از دو كمان
و يا كمتر
فاصله نماند (9).

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران