یادگارِعُمر
درباره وبلاگ


حافظ سخن بگوی که بر صفحۀ جهان ------- این نقش ماند از قلمت یادگارِ عُمر ---------- خوش آمدید --- علی
نويسندگان
چهارشنبه 03 تیر 1394 :: 19:53 :: نويسنده : yadgareomr

صفورا.

[ ص َ ]
(اِخ)

دختر حضرت شعیب و زوج حضرت موسی است که در مقابل هشت سال شبانی شعیب با ازدواج با او نایل شد.

صفور.

[ ص َ ]
(اِخ)

دختر کاهن مدیانی بود که در ازدواج موسی درآمد و برای وی دو پسر تولید کرد.
(حزقیال ٢١:٢ و ٢٢)
(قاموس کتاب مقدس).

چهارشنبه 03 تیر 1394 :: 19:38 :: نويسنده : yadgareomr

کریمخان زند پسر ایناق.
از طوایف لک بود.
پس از فوت پدر با برادرش صادق خان بزرگ طایفۀ زند شد در ١١٦٢ ه.ق. به سپاه ابراهیم خان، برادرزادۀ نادرشاه پیوست، چون ابراهیم به دست شاهرخ نوۀ نادر کشته شد کریمخان قدرتی یافت و سرانجام بر علیمرادخان بختیاری و محمدحسن خان قاجار وآزادخان افغان و فتحعلیخان افشار پیروز شد و به استثناء آزادخان دیگر رقیبان او کشته شدند.

علیمرادخان پس از شکست از کریمخان زند از شیراز به کرمانشاه رفت و شاه اسماعیل سوم که قبلاً به پادشاهی نشسته بود به کریمخان پیوست (١١٦٥ ه.ق.) و کار کریمخان بالا گرفت و چون خویشتن را وکیل وی کرده بود به وکیل معروف شد.

علیمرادخان در کرمانشاه سپاهی فراهم آورد و به مقابلۀ کریمخان شتافت، اما در ناحیۀ بیل آور شکست خورد و به دست محمدخان زند کشته شد.

محمدخان از بزرگان زندیه بود که از کریمخان روی گردان شده و به علیمرادخان پیوسته بود. اما پس از کشتن علیمرادخان مورد عفوکریمخان قرار گرفت.

پس از این واقعه، کریمخان برای دفع محمدحسن خان به گرگان لشکر کشید، اما کاری از پیش نبرد. در این میان، شاه اسماعیل سوم به اردوی محمدحسن خان پیوست و او را نایب السلطنه کرد، بدین جهت شکست در سپاه کریمخان افتاد و به اصفهان عقب نشست.

در نبرد دیگری که در سال ١١٧١ ه.ق. درگرفت، کریمخان از اصفهان به شیراز رفت و متحصن شد. اما سپاه محمدحسن خان نتوانست محاصرۀ شیراز را ادامه دهد و ناچار به استراباد بازگشت و در جنگی به دست شیخ علیخان زند کشته شد.

از رقبای دیگر کریمخان آزادخان افغان سردار سپاه نادر بود که داعیه سلطنت داشت. در ١١٦٧ ه.ق. در نبردی که میان او و کریمخان در ناحیۀ بروجرد درگرفت کریمخان شکست خورد، اما سرانجام کریمخان بر او غلبه کرد و او در ١١٧٥ ه.ق. خود را تسلیم کریمخان کرد و تا آخر عمر مورد محبت خان زند بود.

در سالهای ١١٧٤ و ١١٧٥ ه.ق. کریمخان به دفع فتحعلیخان افشار آرشلو پرداخت. ابتدا در ناحیۀ قره چمن از وی شکست خورد، اما سرانجام بر وی غلبه کرد و فتحعلیخان به ارومیّه گریخت. کریمخان ٩ ماه ارومیّه را محاصره کرد و در ١١٦٧ ه.ق. فتحعلیخان تسلیم شد و مورد محبت او قرار گرفت، اما چون سوء نیت وی بر کریمخان مسلم شد امر به کشتن او داد.

در ١١٧٧ ه.ق. والی بغداد به تحریک مولی مطلب مشعشعی به خوزستان تاخت. کریمخان به خوزستان رفت و طایفۀ آل کثیر و کعب را سرکوب کرد و لشکری به سرکردگی صادق خان برادر خویش به بصره فرستاد و آنجا را تصرف کرد.

پس از این به تنظیم امور پرداخت و در آباد کردن شیراز کوشش بسیار نمود و سرانجام در ١١٩٣ ه.ق. در شیراز درگذشت.

مدت سلطنتش سی سال و هشت ماه و نه روز بود.

کریمخان تنومند، قوی هیکل، نیرومند، شجاع و رئوف بود و با پیروان مذاهب مختلف به عدل رفتار میکرد. در لباس تکلف نمی کرد و گاهی لباسش مندرس مینمود. خود را به جواهر نمیآراست شبها مجلس عیش میآراست و شراب میخورد، اندک میخوابید و روزی دو بار سلام عام میداد مسکوکات وی نقشی چنین داشته است:

تا زر و سیم در جهان باشد
سکۀ صاحب الزمان باشد

که در بالای آن کلمۀ یا کریم نقش کرده بودند. سجع مهر وی این بوده است:
یا من هو به رجاء کریم.

**********

زند.

[ زَ ] (اِخ)

نام طایفه ای از الوار (لُرها) که کریم خان و تنی چند از آن طایفه حکومت ایران یافتند و مردمانی دلیر بوده اند و آخرین ایشان لطفعلیخان زند بوده.

نام طایفه ای از لرها که کریم خان و اخلاف وی از آن طایفه اند و قبل از قاجاریه در ایران مدتی سلطنت کردند.

چهارشنبه 03 تیر 1394 :: 19:22 :: نويسنده : yadgareomr

عازر.

[ زَ ] (اِخ)

نام آن مردی است که عیسی (ع) او را بعد ازمرگ زنده کرد.


عازر ثانی منم یافته از وی حیات
عیسی دلها وی است داده تنم را شفا

خاقانی
عازریة.
[ زَ ری ی َ ] (اِخ)
قریۀ بیت المقدس است و در آنجاست قبرعازر که او را عیسی علیه السلام زنده کرد.
چهارشنبه 03 تیر 1394 :: 19:19 :: نويسنده : yadgareomr

عیسی.

[ سا ]

(در فارسي گاهي به ضرورت شعري با الف ممال يعني ياء منقوص خوانده ميشود.)

(اِخ)

ابن مریم.
عیسی پیغامبر علیه السلام، ملقب به روح الله.
از پیامبران بزرگ است.
کلمۀ عیسی لغت عبرانی یا سریانی است و اسم وی مسیح است.
اسمی است عبرانی یا سریانی، و گویند مقلوب از یسوع است که آن نیز عبرانی باشد، و شاید تحریفی از عیسو است.
عیسی نامی است که مسلمانان برای «سیّد» ما یسوع مسیح بکار برده اند.
ج، عیسَون، عیسَین.
و کوفی ها مضموم کردن سین را پیش از واو و مکسور ساختن آن را قبل از یاء نیز جایز دانسته اند، اما بصری ها آن را جایز نمیدانند. نسبت بدان عیسویّ و یا به حذف الف یعنی عیسیّ میباشد.
عمر وی ٣٣ سال و روز تولد او مبدأ تاریخ میلادی است که ٦٢٢ سال قبل از تاریخ هجری میباشد (برابر ٧٤٩ رومی).
مسیحیان وی را به لقب کریست (کرایست) (
Christ) خوانند و غالباً او را پسر خدا نامند. مسلمانان او را در زمرۀ پیغمبران اولوالعزم دانند.
عیسی از مریم عذراء در اصطبلی متولد شد. و چون از جانب هردوس (
Hَerode) والی روم مورد تهدید بود، خانوادۀ او وی را به مصر بردند. عیسی پس از بازگشت در «ناصرة» مستقر گردید و جوانی خود را در آنجا گذرانید (به همین مناسبت ملقب به ناصری نیز بود). در این اوان در کارگاه یوسف نجار به کار مشغول بود.
به سن سی سالگی در «جلیل» شروع به تبلیغ عقیدۀ خود کرد و سپس در اورشلیم مشغول تبلیغ شد. در شهر اخیر وی مورد عداوت روزافزون فریسیان (
Pharisiens) بود. یکی از حواریان وی، یهودا، در مقابل سی سکه نقره بدو خیانت کرد. پس از محاکمه وی را به صلیب آویختند. مسیحیان معتقدند که چند تن از زنان قدیسه وی را دفن کردند و وی سه روز بعد دوباره زنده شد و پس از چهل روز به آسمان صعود کرد. حواریان وی برای تبلیغ مسیحیت به اقطار جهان پراکنده شدند.
در قرآن کریم آمده است:

ماقتلوه و ما صلبوه و لکن شبّه لهم

یعنی او را نکشتند و بر دارنکشیدند، اما امر بر ایشان مشتبه شد.
عمر او را ٣٣ سال نوشته اند. و واقعۀ مصلوب شدن وی بسال سی ام تاریخ مسیحی جدید در بیت لحم رخ داد.
بر طبق روایات اسلامی هنگامی که مریم از اهل خود دور شد روح القدس بصورت بشری بدو ظاهر گشت

(فاتخذت من دونهم حجاباً، فاٌرسلنا اليها روحنا، فتمثل لها بشراً سوياً)

روح به مریم گفت:
من فرستادۀ خدایم و پسری به تو بخشم.
مریم گفت:
چگونه ممکن است در حالی که بشری مرا مَسّ نکرده و من بدکار نیستم.
روح پاسخ داد:
خدای برای نشان دادن رحمت خود چنین فرموده است.
پس روح در مریم دمید و او آبستن شد، ولی این واقعه را از مردم مخفی داشت تا هنگام زادن فرارسید. درد زاییدن مریم را سخت رنج میداد و او آرزوی مرگ میکرد. از شدت درد به درخت خرمای خشکی پناه برد. از جانب خدا ندا رسید که درخت خشک را حرکت ده تا برای تو خرمائی تازه ریزد، و چنین شد. پس عیسی متولد گردید. قوم مریم از زادن چنین کودکی از مریم دوشیزه در عجب شدند و گفتند:
ای مریم پدر و مادرت هر دو از نیکان بودند، چگونه چنین کاری از تو سر زد، پدر این کودک کیست؟
مریم از جانب خدا دستور داشت که با کس سخن نگوید. پس بسوی گهوارۀ کودک اشاره کرد. کودک زبان گشود و گفت:
من بنده و فرستادۀ خدایم از خداوند، بپرهیزید بجهت توهینهای ناروایی که به مادرم میکنید.
ازجملۀ القابش کلمةالله است زیرا ایجادش از کلمۀ «کن» بدون پدر صورت گرفت.
روح.
مسیح.
روح الله.
مسیحا.
ذوالنخلة.

عیسی به رهی دید یکی کشته فتاده
حیران شد و بگرفت به دندان سر انگشت

گفتا که که را کشتی تا کشته شدی زار؟
تا باز کجا کشته شود آنکه تو را کشت؟
ناصرخسرو

سه بیت عربی ذیل در کتاب مواسم الادب و آثار العجم و العرب آمده است و بسبب شباهت بسیاری که با دو بیت فوق از ناصرخسرو دارد میتوان گفت یکی ترجمۀ دیگریست

رأی عیسی قتیلاً فی طریق
فعض علی أنامله طویلا

و قال لمن قتلت تراک حتی
غدوت کما نری ملقی قتیلا

و قاتلک الذی أو راک أیضا
یذوق القتل فلیطل العویلا

عیسی را علیه السلام گفتند تو را این ادب که آموخت؟ گفت هیچکس، همی هرچه از دیگری زشت دیدم از آن حذر کردم.
(کیمیای سعادت).

- امثال :
عیسی بافتۀ مریم رشته ;
صعب الحصول .
بیت ذیل از اوحدی اشاره به این مثل است

اوحدی خواهی که چون عیسی به خورشیدی رسی
آتشی درزن بسوز این دلق مریم رشته را

عیسی به دین خود موسی به دین خود ;
مردمان را در اختیار دین باید آزاد گذاشت.
نظیر آیۀ:

«لا اکراه فی الدین»

آیۀ:

«لکم دینکم و لی دین»

عقیده آزاد است.

عیسی ریشتۀ مریم بافته.
رجوع به «عیسی بافتۀ...»

جان در کنف شاه ست از حادثه نَهراسد
عیسی زبر چرخ ست از دار نیندیشد

- دم عیسی ;
نفس عیسی.
گویند نفس وی شفادهندۀ بیماران و زنده کنندۀ مردگان بود.
رجوع به مادۀ «عیسی دم» شود.

- مرغ عیسی ;
خفاش . بیت ذیل از خاقانی اشاره بدان است

چگونه ساخت از گل مرغ عیسی
چگونه کرد شخص عازر احیا

چهارشنبه 27 خرداد 1394 :: 23:32 :: نويسنده : yadgareomr

جُنَّة.

[ ج ُن ن َ ]
(ع اِ)

سپر.

|| هر سلاحی که انسان را نگهداری کند.

|| پرده.

|| نوعی از برقع زنان که بدان سر و روی و سینه و پشت سوای کمر پوشیده شود.
ج، جُنَن.

چهارشنبه 27 خرداد 1394 :: 23:19 :: نويسنده : yadgareomr

کتایون.

[ ک َ ]
(اِخ)

دختر قیصر روم ، زن گشتاسب و مادر اسفندیارباشد.
هنگامی که گشتاسب به روم رفت کتایون وی را دید و خواستارش شد.
بنا به روایت شاهنامه، کتایون در خواب دید که بیگانه ای بیدار دل و فرزانه، ببالا چون سرو و به دیدار چون ماه، کشور او را روشن کرد و در آن روز که بزرگان برای خواستگاری گرد آمده بودند کتایون گشتاسب را دید و دانست که همان است که در خواب دیده است.
در ترجمۀ فارسی یشتها از آقای پورداود آمده است که کی گشتاسب پس از گوشه گیری کی لهر اسب بجای پدر بتخت نشست.
زن او در شاهنامه دختر قیصر روم (یونان مقصود است) تصور شده است.

دقیقی گوید:

پس از دختر نامور قیصرا
که ناهید بد نام آن دخترا
کتایونش خواندی گرانمایه شاه
دو فرزند آمد چو تابنده ماه
یکی نامور فرخ اسفندیار
شه کارزاری نبرده سوار
پشوتن دگر گرد شمشیرزن
شه نامبردار لشکرشکن

بعد فردوسی میگوید:

دو تن از شاهزادگان کیکاووسی نزد لهراسب بودند و توجه شاه را بخود کشیده بودند و بدین جهت دست گشتاسب از کار کوتاه شد، رنجیده خاطر از ایران بیرون رفت و سرانجام به روم (یونان) رسید به تفصیلی که در شاهنامه مندرج است. کتایون دختر قیصر شیفتۀ حسن جمال گشتاسب گشت و زن وی شد چنین بنظر می رسد که این داستان نسبتاً نو باشد زیرا در اوستا و کتب پهلوی ذکری از کتایون نشده است ناهید و کتایون هر دو اسم ایرانی است. در فصل ٣١ فقره ٨ کتایون و برمایون دو برادر فریدون هستند گذشته از اینکه به هیچ وجه در کتب دینی ایرانیان کتایون یا کی تابون نامی، زن گشتاسب ذکر نشده و این خود دلیل نو بودن این داستان است، در عروسی کتایون با گشتاسب و دو خواهر دیگرش با شاهزادگان دیگر از اسقف سخن رفته که مراسم عقد نکاح بجای آوردند لابد بایستی این داستان پس از نفوذ دین عیسی بوجود آمده باشد. بنا به مندرجات اوستا و کلیۀ کتب پهلوی و پازند، زن گشتاسب موسوم است به هوتُس که در اوستا به هیأت هوتئوسا آمده است.

برفتند ز ایوان قیصر بدرد
کتایون و گشتاسب باباد سرد
فردوسی

برفتند بیداردل بندگان
کتایون و گلرخ پرستندگان
فردوسی

چهارشنبه 27 خرداد 1394 :: 23:11 :: نويسنده : yadgareomr

بامشاد.

(اِخ)

نام خنیاگری در زمان خسروپرویز.
نام مطربی است که او نیز مانند باربُد عدیل و نظیر نداشته.
مطربی است، وجه تسمیه آنکه بامداد چنان مینواخت و میخواند که همه کس را شاد میکرد.
مطربی بوده از امثال باربد.
مطربی در قدیم که در نواختن مشهور بوده.
نام نوازنده ای معروف.
از موسیقیدانان و مطربان زمان خسرو پرویز ساسانی بوده است اما احوال این خنیاگر چنانکه باید روشن نیست.

بلبل باغی به باغ دوش نوائی بزد
خوبتر از باربد، نیکتر از بامشاد
منوچهری

|| ظاهراً نام آهنگی نیز هست بمناسبت نام خود آهنگساز.
بامزد.
آهنگ موسیقی.

چهارشنبه 27 خرداد 1394 :: 23:07 :: نويسنده : yadgareomr

زامیاد.

[ زام ]
(اِخ)

فرشته ای است که مصالح و تدبیر امور روز زامیاد (٢٨ از هر ماه شمسی) به او تعلق دارد. گویند در این روز درخت نشاندن و تخم کاشتن و عمارت کردن بغایت خوب است.
نام فرشتۀ موکل بر تدبیر امور آن روز (روز زامیاد) و گویند به محافظت حوران بهشتی نیز مأمور است.
نام سروشی است که بمحافظت حوران بهشتی مأمور است وتدبیر امور و مصالح زامیاد به او متعلق است.
دکتر معین در مزدیسنا و تأثیر آن در ادب پارسی آرد:
ایزدان بزرگ نیز خود بنوبت از همکاران امشاسپندان هستند ... و ایزد زامیاد از ایزدان همکار امرداد (امشاسپندی که ماه مرداد بنام او است) میباشد.
و در آن کتاب آمده:
در مزدیسنا همۀ عناصر و بخصوص (زمین) مقدس و زامیاد یعنی: زم یزدیا بعبارت دیگر فرشتۀ زمین محترم است و نام او در ردیف فرشتگان سی روز ماه یاد شده و از این جهت آبادانی زمین و زراعت بر مزدیسنان واجب بوده است. امشاسپند سپندارمذ فرشتۀ نگهبان زمین و گاه نیز خود زمین بشمار رفته است. و درکتاب روزشماری در ایران باستان تألیف دکتر معین آمده:
زامیاد مرکب است از دو جزء زام که ایزد و فرشتۀ زمین است و جزء دوم یاد از حروف زواید و پسوند است که در اوستا و پارسی باستان آمده چنانکه در واژه های بنیاد و فریاد دیده میشود. ایزد زامیاد (زمین) با ایزد آسمان اغلب یکجا یا در هر دو مقدس شمرده شده اند.
نگهبانی روز ٢٨ با ایزد نامبرده است. نیز در فرهنگها آمده در این روز درخت بنشاندن و تخم کاشتن و عمارت کردن بغایت خوب است.

چهارشنبه 27 خرداد 1394 :: 23:00 :: نويسنده : yadgareomr

اسفندیار.

[ اِ ف َ ]
(اِخ)

در اوستا سپنتوداته و در پهلوی سپنت دات، مرکب از دو جزء: جزء اول سپنتو بمعنی مقدس و جزء دوم داته از مصدر دا بمعنی آفریدن؛ جمعاً یعنی آفریدۀ (خرد) پاک ... و هم در اوستا این نام بکوهی اطلاق شده که شاید همان کوه سپید باشد که در شاهنامه مذکور است. و نیز نام پسر گشتاسپ است. در بندهش ... آمده:
«از گشتاسب اسفندیار و پشوتن بوجود آمدند».
اسفندیار نام پسر گشتاسب است که بروئین تن اشتهار دارد.
بر وزن و معنی اسپندیار است که نام پسر گشتاسب باشد و او را روئین تن میگفتند و بمعنی قدرت حق و لطف یزدان هم هست (معني آن چنانکه در فوق گفته شده آفريدۀ پاک است.) و رب ّ ماه اسفندار و رب ّ روز اسفندار که پنجم هر ماه شمسی باشد.
بمعنی اخیر تصرّفی در کلمۀ اسفندار است. رجوع به اسفندار شود. نام پادشاه که نهایت بهادر و پهلوان بود. رستم او را بتیر دو شاخه ای کور کرده کشت و نام پدر او گشتاسب بود.
پسر گشتاسف، اسفندیار، نوخاسته بود، جهانی را بتیغ سپری کرد تا دین زردشت گرفتند، و آتشگاهها بنهاد بهر کشوری، پس با ارجاسف حرب افتادش و زریر کشته شد و بر آخر اسفندیار ارجاسف را هزیمت کرد. باز بعد این گشتاسف اسفندیار را بند برنهاد و به دز گنبدان بازداشتش و آن گردکوه است، تا ارجاسف [ باز بیامد ببلخ و ] لهراسف رابکشت و بدین وقت گشتاسف بسیستان بود، بمهمان رستم زال، پس بازگشت بحرب ارجاسف و ستوه گشت از وی و سی واند فرزندش کشته شدند و بر کوهی گریخت تا جاماسب عمش برفت و به بسیار شفاعت اسفندیار بیامد و بند بگسست و ارجاسف را هزیمت کرد و باز از راه هفت خان بترکستان رفت و رویین دز به حیلت بستد و ارجاسف را بکشت و خواهرانش را که ارجاسف از بلخ برده بود بازآورد پیش پدر و وعده خواست به پادشاهی دادن، تا گشتاسف بفرستادش بسیستان تا رستم را ببندد و جاماسب حکیم گفته بود که او را زمانه بر دست رستم باشد بناکام اسفندیار بسیستان رفت و هرچند رستم او را تاج و تخت پذیرفت و پیش آمدن، نپسندید جز بند برنهادن، تا حرب افتاد و تیری بر چشمش رسید و بمرد و بهمن پسرش را برستم سپرد بوصیت.
و پیکار که میان رستم و اسفندیار افتاد سبب آن بود که چون زرتشت بیرون آمد و دین مزدیسنان آورد، رستم آنرا منکر شد و نپذیرفت و بدان سبب از پادشاه گشتاسب سر کشید و هرگز ملازمت تخت نکرد و چون گشتاسب را جاماسب گفته بود که مرگ اسفندیار بر دست رستم خواهد بود و گشتاسب از اسفندیار ترس داشت او را بجنگ رستم فرستاد، تا اسفندیار کشته شد و پس از آن چون فرامرز از سیستان رفته بود بهمن بن اسفندیار بکین خواستن آمد، و فرامرز رفته بود بهندوستان، تا بازآمد غریق گشت، بخت النصر که سپهسالار او بود صواب چنان دید که صلح کند با بهمن اسفندیار و هوشنگ را که هنوز خرد بود بشاهی سیستان یله کرد و خود صلح کرد و با دوازده هزار مرد زاولی از سیستان با بهمن برفت و ببلخ شد.

پس آن دختر نامور قیصرا
که ناهید بد نام آن دخترا
کتایونش خواندی، گرانمایه شاه
دو فرزند آمد چو تابنده ماه
یکی نامور فرخ اسفندیار
شه کارزاری نبرده سوار ...
فردوسی

چهارشنبه 27 خرداد 1394 :: 22:50 :: نويسنده : yadgareomr

افراسیاب.

[ اَ ] (اِخ)

نام پادشاه ترکستان است.
پادشاهی عظیم الشأن از پادشاهان توران که بغایت شجاع و بهادر بود.
پادشاه ترکستان زمین که بعد کشتن نوذر پادشاه ایران زمین، دوازده سال در ولایت ایران پادشاهی کرد و پس طهماسب، شاه ایران زمین افراسیاب را بصلح یک تیر پرتاب آرشی از ولایت ایران بیرون کرده، باز ترکستان فرستاد. و همو سیاوش بن کیکاوس شاه را که بدو پیوسته بود، کشت. کیخسرو بن سیاوش نبسه دخترین او بود. بدان انتقام او را زنده گرفت و علف تیغ گردانیده، و میان کیخسرو و افراسیاب چهل سال جنگ بود، پدر او بشنگل بن زادشم بن تور نام داشت و افراسیاب جادو بود.
نام پادشاهی است مشهور از ترکستان که همواره بواسطۀ خون تور بن فریدون با پادشاه معاصر خود کیقباد و کیکاوس و کیخسرو منازعه و محاربه داشته وغالب و مغلوب میـشدند. آخر بدست کیخسرو که دخترزادۀ او بود و پسر سیاوش، کشته شد.
ابن البلخی نسب افراسیاب را چنین آورده:
افراسیاب بن فاشن بن راه ارمن بن بورک بن ساتیاب بن بورشسب بن تورج بن تور بن فریدون.
به هرحال افراسیاب یکی از بزرگترین و شجاعترین پادشاهان داستانی توران قدیم است که طبق داستانهای باستانی ایران وی نوۀ تور یکی از سه فرزند فریدون و نام پدرش پشنگ است. منوچهر نوۀ فریدون بمنظور انتقام خون پدرش با افراسیاب جنگید و سرانجام پیروز گردید و بموجب پیمانی صلح کردند و طبق همان عهدنامه نهر جیحون خط مرزی توران و ایران قرار گرفت. بعد از آن افراسیاب در زمان نوذر پسر منوچهر به ایران لشکر کشید و نوذر را بقتل رسانید و سرزمین ایران را حدود ده سال در تصرف گرفت ولی بر اثر ظلم و تباهی، ایرانیان به سرکردگی قهرمانان خود قارن و کشواد قیام کردند و افراسیاب را از ایران بیرون راندند و دو شاهزادۀ ایرانی را بنامهای زاب و گرشاسب مشترکاً پادشاه ایران کردند و اینان آخرین پادشاه از سلسلۀ پیشدادیان ایران باستان بودند و پس از انقراض این سلسله، سلاطین کیانی بحکومت رسیدند. و در زمان دومین پادشاه کیانیان باز افراسیاب آغاز به دست اندازی بسرزمین ایران کرد. در این عصر بزرگترین پهلوان مشهور رستم زال با لشکریان ایران به توران حمله کرد و افراسیاب را تا ساحل جیحون دنبال نمود و به توران بازراند. پس از چندی سودابه زن کیکاوس و نامادری سیاوش، این شاهزاده را که بخواستۀ او تن درنداده بود، متهم ساخت و او هم رنجیده از ایران به توران رفت و به افراسیاب پناهنده شده و مورد احترام او قرار گرفت. دختر افراسیاب را بزنی گرفت و تقرب او به افراسیاب موجب حسادت اطرافیان بخصوص گرسیوز برادر افراسیاب گردید و بر اثر بدگوئیهای آنان افراسیاب نسبت به سیاوش بدگمان شد و بدست گرسیوز به بدترین وضعی او را اعدام کرد. و از این رو دوباره آتش خصومت میان ایران و توران زبانه گرفت و جنگهای طولانی روی داد که اساس داستانها گردید و مبارزهای باستانی و قهرمانان بزرگ سپاه ایران زمین مانند رستم، گودرز، طوس، گیو و دیگران سالهای فراوان با تورانیان زد و خورد کردند و سرانجام کیکاوس در زمان حیات از سلطنت کناره گیری کرد و کیخسرو پسرسیاوش نوۀ خود را بپادشاهی برگزید و این شاه جوان براهنمائی و بکمک رستم و دیگر قهرمانان ایران با سپاهیان بیشمار به توران بخونخواهی پدر حمله برد و تمام این سرزمین را زیر و رو کرد و افراسیاب را طاقت نماند و فرار نمود ولی جان به درنبرد و دستگیر گردید و بقتل رسید.
قسمت بیشتر اشعار برگزیدۀ شاهنامۀ فردوسی دربارۀ جنگهای ایرانیان با افراسیاب و تورانیان است. اگر بخواهیم نوشتۀ مورخان یونانی را با داستان های ملی ایران تطبیق دهیم، می توان سیروس تاریخی را همان کیخسرو داستانی دانست و افراسیاب را با آستیاژ تطبیق نمود.
بلعمی ضمن اخبار ملوک عجم در زمان سلیمان داستان برخوردها و رزمهای داستانی ایران و توران را بیان میدارد و میگوید:
از پس کیقباد پسرش بود کیکاوس و ملک عجم همه او داشت و حد مشرق از سوی ترکستان افراسیاب داشت و هرچه از پی آن بود همه تا ناحیت حجاز و سبا و یمن و حد مغرب سلیمان را بود. نشستگاه کیکاوس بلخ بود و میان او و ترک حد جیحون بود. او را سپاه سالاری بود نام او رستم بن دستان. این رستم بزرگ بود و بجهان اندر از او بزرگتر نبود و مردانه تر و مهتر سگستان بود از دست ملوک عجم. کیکاوس را پسری آمد، سیاوخش نام کردش و بهمه جهان از او نیکوتر نبود. او را به رستم داد تا به سگستان برد و ادبها و هنرها آموخت و چون بیست ساله شد، باز پدر آمد. و چون جامه های ملوکانه اندرپوشید و بسلام پدر شد، زن کیکاوس دختر افراسیاب (
بر اساس شاهنامه اين زن سودابه و دختر شاه هاماوران بود.) بر وی عاشق شد و او را بر خویشتن خواند و سیاوخش فرمان او نکرد و گفت پدر را بی وفائی نکنم. این همه حیلتها کرد، سود نداشت. پس دل پدر بدو تباه کرد و دروغها گفت بر او و پدر خواست که او را بکشد. ولی بخواهش رستم سپاهسالاری لشکر ایران در جنگ با افراسیاب به سیاوخش داد تا حرب کند یا خواسته بستاند و کار مرین جنگ بصلح کشید و سیاوخش نامه کرد سوی پدر که صلح کردم. پدرش نوشت من صلح نخواستم و سیاوخش گفت من عهد نشکنم و چون نیارست پیش پدر بازشدن، از افراسیاب زینهار خواست، اجابت شد. با خاصگان خویش سوی افراسیاب شد و همه لشکریان سوی پدر او باز شدند و افراسیاب او را نیکو داشت و دختر خود بدو داد ولی چون ادب و چابکی او را بدید بترسید و سرهنگان بدش همی بگفتند و او را همی ترسانیدند. پس افراسیاب بفرمود تا بکشتندش. و دخترش را که از سیاوخش باردار بود بفرمود تا کودک بیفکند. یکی از سرهنگان که نامش پیران ویگان بود او را ملامت و از کیکاوس و رستم بترساند و گفت این دختر را بمن ده تا اگر او را پسری آید به کیکاوس فرستم تا او را خشم کم شود. سرانجام آن دختر پسری آورد و او را کیخسرو نام کردند و پنهان داشتند تا بجای مردان رسید و چون خبر به کیکاوس رسید، گیو بن گودرز را در طلب کیخسرو بشهر افراسیاب فرستاد و مدتها ببود تا او را بیافت و بنزدیک کیکاوس برد. کیکاوس چون کیخسرو را بدید شاد شد و رستم را با طوس و سپاهی بسیار بیرون کرد و گفت به ترکستان شوید وکین سیاوخش بخواهید. پس رستم با این لشکر به ترکستان شدند و افراسیاب را هزیمت کرد و ترکستان را غارت کرد و چندان خلق را بکشت و خلق بسیار اسیر بگرفتند و بنزدیک کیکاوس آوردند.
(از ترجمۀ تاریخ طبری).

شود کوه آهن چو دریای آب
اگر بشنود نام افراسیاب
فردوسی

سعدی نگفتمت که مرو در کمند عشق
تیر نظر بیفکند افراسیاب را
سعدی

- افراسیاب شب ;
کنایه ازظلمت و تاریکی آن

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران