|
یادگارِعُمر درباره وبلاگ حافظ سخن بگوی که بر صفحۀ جهان ------- این نقش ماند از قلمت یادگارِ عُمر ---------- خوش آمدید --- علی آخرین مطالب
آرشيو وبلاگ
نويسندگان چهارشنبه 27 خرداد 1394 :: 22:38 :: نويسنده : yadgareomr
قباد. [ ق ُ ] پسر فیروز نام پدر انوشیروان است. چهارشنبه 27 خرداد 1394 :: 22:32 :: نويسنده : yadgareomr
قباد. [ ق ُ ] پسر انوشیروان ملقب به شیرویه بود. چهارشنبه 27 خرداد 1394 :: 22:24 :: نويسنده : yadgareomr
چه دانستم که اين دريای بی پايان چُنين باشد؟
بُخارَش آسمان گَردَد، کفِ دريا زمين باشد
لَبِ دريا همه کفر ست و دريا جمله دينـداری
وليکِن گوهرِ دريا، ورای کفر و دين باشد
اگر آن گوهر و دريا به هم هر دو به دست آری
تو را آن باشد و اين هم، ولی نه آن، نه اين باشد
يقين ميـدان که هم هر دو بُوَد هم هيچـيک نبوَد
يقين نبوَد، گُمان باشد، گمان نبوَد، يقين باشد
در اين دريا که من هستم، نه من هستم، نه دريا هم
نداند هيچـکس اين سِرّ، مگر آن کو چنين باشد
اگر خواهي کزين دريا و زين گوهر نشان يابی
نشانی نَبوَدَت هرگز چو «نفسـ»ت همنشين باشد
اگر صد سال روز و شب «رياضت» ميکشی دائم
مباش ايمن يقين ميـدان که «نفسـ»ت در کمين باشد
چو تو «نفسـ»ی ز سر تا پای کی دانی کمالِ «دل»؟
کمالِ «دل» کسي داند که مردی «راه بين» باشد
تو «صاحب نفسـ»ی ای «غافل»، ميان خاک خون ميـخور
که «صاحب دل» اگر زهری خورد آن انگبين باشد
نداند کرد «صاحب نفس» کارِ هيچ «صاحب دل»
وگر گويد توانم کرد؛ ابليسِ لعين باشد
اگر خواهي که بشناسی که کاری راستين هستت
قدم در «شرع» مُحکم کُن که کارت راستين باشد
اگر از نقطۀ «تقوی» بگَردَد يک دَمَت ديده
سزای ديدۀ گرديده؛ ميلِ آتشين باشد
تو اي «عطّار» مُحکم کُن قدم در «جادۀ معنی»
که اندر خاتمِ معنی «لِقای حقّ»، نگين باشد
چهارشنبه 27 خرداد 1394 :: 20:20 :: نويسنده : yadgareomr
مشیا. [ م َش ] در اوستا «مشیا»، در گاتها «مشا» و «مارتا» بمعنی فناپذیر، درگذشتنی، مردم و انسان آمده ... در بندهشن پهلوی «مشیا» بمنزلۀ «آدم» و مشیوئی بمنزلۀ حوا در نزد اقوام سامی است ... و مشیوئی را «مشیانه» هم گویند. چهارشنبه 27 خرداد 1394 :: 20:15 :: نويسنده : yadgareomr
مَزدَیَسنا. [ م َ دَ ی َ ] (مرکب از «مزده»، به معنی دانا و در عرف آئین زرتشتی به خدای یگانه اطلاق میگردد + «یسنا» به معنی ستایش) در حدود هزار و صدسال پیش از مسیح آیین مزدیسنا پدید آمد. دین پیغمبر ایران. مزدیسنی. زرتشتیان این کلمه (مزدیسنا) را بصورت مزدیسنی نیز تلفظ کنند. مزدیسنا مقابل «دیویسنا» است که به معنی پرستندۀ دیو یا پروردگار باطل است. دین مزدیسنا از یک طرف بواسطۀ مربوط بودن بدین برهمنان و از طرف دیگر بواسطۀ تماسی که با سایر ادیان داشته در تاریخ مذاهب مقام بسیار مهمی پیدا کرده است. چهارشنبه 27 خرداد 1394 :: 20:11 :: نويسنده : yadgareomr
امشاسپند. [ اَ پ َ ] فرشته و ملک. وهومن = بهمن. اشه وهیشته = اردیبهشت. خشئره وائیریه = شهریور. سپنته ارمئیتی = سپندارمذ. هئوروتات = خرداد. امرتات = امرداد. در آغازپیدایش مزدیسنا، در رأس این شش، سپنتامینیو (خرد مقدس) قرار داشته است بعدها بجای او اهورمزدا را گذاشتند و گاه نیز بجای اهورمزدا سروش را قرار دادند. در گاتها که قدیمترین قسمت اوستا ست نام امشاسپندان به کرّات ذکر شده است. هریک از امشاسپندان مظهر یکی از صفات اهورمزدا میباشد و حتی به وجهی شاعرانه به هریک از این مظاهر صفات الهی، پاسبانی و حفظ قسمتی از عالم هستی سپرده شده است تا در تحت امر خالق عالم بکار پردازند. در نظر گایگر آلمانی شش نام فوق، شش مفهوم مجرد اخلاقی را میرسانند. در فرهنگهای پارسی امشاسپند، امشاسفند، امهوسپند و امهوسفند آمده است. دو نام اول مبدل همان امشاسپنته اوستایی است و دو نام اخیر از (امهرسپنت یا امهرسپند) پهلوی مأخوذ است که توسط کتب زرتشت بهرام بمؤلفان فرهنگها رسیده است. فرهنگ نویسان این واژه ها را بمعنی «فرشته و ملک و سروش» گرفته اند. ز امشاسپند آنکه بگزیده تر چهارشنبه 27 خرداد 1394 :: 20:05 :: نويسنده : yadgareomr
هوشنگ. [ ش َ ] به معنی امرِ اوّل باشد و هوش و آگاهی و عقل و خرد را نیز گویند. هوشنگ. [ ش َ ] پسر سیامک. هوشنگ. [ ش َ ] دومین پادشاه پیشدادی پسر سیامک بن کیومرز بوده و بعضی نسبت او را چنین تحقیق کرده اند: چهل سال با شادی و کام ساز زمانه ندادش هم آخر درنگ گرانمایه را نام هوشنگ بود برای تفصیل مطلب رجوع به حماسه سرائی در ایران تألیف ذبیح الله صفا شود. چهارشنبه 27 خرداد 1394 :: 19:54 :: نويسنده : yadgareomr
کیخسرو. [ ک َ خ ُ رَ ] نام پادشاهی است مشهور. چهارشنبه 27 خرداد 1394 :: 19:14 :: نويسنده : yadgareomr
روحِ خود را متّصل كُن ای فُلان چهارشنبه 27 خرداد 1394 :: 18:50 :: نويسنده : yadgareomr
آمد رَمَضان و عید با ما ست بربَست دهان و دیده بگشاد آمد رمضان به خدمتِ دل در روزه اگر پدید شد رنج کردیم ز روزه جان و دل پاک روزه به زبانِ حال گوید: چون هست «صلاحِ دین» در این جمع |
||
|
|