یادگارِعُمر
درباره وبلاگ


حافظ سخن بگوی که بر صفحۀ جهان ------- این نقش ماند از قلمت یادگارِ عُمر ---------- خوش آمدید --- علی
نويسندگان
شنبه 26 اردیبهشت 1394 :: 16:51 :: نويسنده : yadgareomr

چو غُلامِ آفتابم هم از آفتاب گویم
نه شبم نه شب پَرَستَم که حدیثِ خواب گویم

چو رسولِ آفتابم به طریقِ تَرجُمانی
پنهان از او بپُرسم، به شما جواب گویم

به قَدَم چو آفتابم، به خَرابه ها بِتابَم
بگُریزَم از عَمارَت سُخنِ خَراب گویم

به سَرِ درخت مانَم، که زِ اَصل، دور گشتم
به میانۀ قُشورَم همه از لُباب گویم

من اگر چه سیبِ شیبَـم زِ درختِ بَس بُلندم
من اگر خَراب و مَستم، سخنِ صَواب گویم

چو دِلَم زِ خاکِ کویَـش بکَشیدِه است بویش
خَجِلَم زِ خاکِ کویـش که حدیثِ آب گویم

بگُشا نقاب از رُخ، که رُخِ تو اَست فَرُّخ
تو رَوا مَبین که با تو زِ پَسِ نقاب گویم

چو دلت چو سنگ باشد، پُر از آتشم چو آهن
تو چو لُطفِ شیشه گیری؛ قدح و شراب گویم

زِ جَبینِ زَعفَرانی کَرّ و فَرِّ لاله گویم
به دو چشمِ ناودانی صفتِ سَحاب گویم

چو زِ آفتاب زادَم، به خدا که کیقُبادَم
نه به شب، طلوع سازم، نه زِ ماهتاب گویم

اگرَم حسود پُرسد، دلِ من زِ شُکر تَرسَد
به شکایت اندرآیم غمِ اضطراب گویم

بَرِ «رافِضی» چگونه زِ «بَنی قُحافة» لافَـم؟
بَرِ «خارجی» چگونه غَمِ «بوتُراب (ع)» گویم؟

چو رَباب از او بنالد، چو کمانچه، رو دَراُفتَم
چو خطیب، خطبه خوانَد، من از آن خِطاب گویم

به زبان «خموش» کردم؛ که دلِ کباب دارم
دلِ تو بسوزد ار من، زِ دِلِ کباب گویم

شنبه 26 اردیبهشت 1394 :: 16:36 :: نويسنده : yadgareomr

تا صورتِ پیوندِ جهان بود، علیّ (ع) بود
تا نقشِ زمین بود و زمان بود علی بود

شاهی که ولیّ بود و وصیّ بود علی بود
سلطانِ سخا و کرم و جود علی بود

هم آدم و هم شیث و هم أیّوب و هم إدریس
هم یوسُف و هم یونُس و هم هود علی بود

هم موسی و هم عیسی و هم خِضر و هم إلیاس
هم صالحِ پیغمبر و داود علی بود

در ظلمتِ ظُلمات به سرچشمۀ حَیوان
هم مُرشد و هم راهبَرِ خِضر علی بود

داود که میـساخت زره با سَرِ انگشت
استادِ زره ساز  به داود علی بود

مسجودِ ملائک که شد آدم زِ علی شد
در قبله محمّد (ص) بُد و مقصود
علی بود

آن عارفِ سجّاد که خاکِ دَرَش از قَدر
بر کُـنگرۀ عرش بیـفزود
علی بود

هم اوّل و هم آخِر و هم ظاهر و باطن
هم عابد و هم مَعبَد و مَعبود
علی بود

وَجهی که بیان کرد خداوند در «اَلحَمد»
آن وجه، بیان کرد و بفرمود
علی بود

عیسی به وجود آمد و فِی الحال سخن گفت
آن نُطق و فَصاحت که در او بود
علی بود

آن «لَحمُکَ لَحمی» بشنو تا که بدانی
آن یار که او نَفسِ نَبیّ بود
علی بود

موسی و عصا و یَدِ بَیضاء و نبوّت
در مصر، به فرعون، که بنمود
علی بود

چندان که در آفاق نظر کردم و دیدم
از رویِ یقین در همه موجود علی بود

خاتَم که در انگشت، سلیمانِ نَبیّ کرد
آن نورِ خدایی که در او بود
علی بود

آن شاهِ سَرافراز که اندر شبِ معراج
با احمدِ مختار (ص) یکی بود
علی بود

سِرِّ دو جهان، پَرتوِ انوارِ الهی
از عرش به فرش آمد و بنمود
علی بود

آنجا که جوی شرک نماند به حقیقت
آن عارف و آن عابد و معبود علی بود

صد بار نظر کردم و دیدم به حقیقت
آن عارف و آن عابد و معبود علی بود

جبریل که آمد زِ بَرِ خالقِ بیـچون
در پیشِ محمّد (ص) شد و مقصود علی بود

آنجا که دویی شرک بُوَد در رَهِ توحید
میـدان که یکی بود چو بنمود
علی بود

محمود نبودند مَر آنها که ندیدند
کاندر رهِ دین احمد و محمود علی بود

آن کاشفِ قرآن که خدا در همه قرآن
کردش صفتِ عصمت و بستود علی بود

این کفر نباشد، سخنِ کفر نه این ست
تا هست علی باشد و تا بود
علی بود

آن قلعه گشایی که درِ قلعۀ خیبر
برکَند به یک حمله و بگشود
علی بود

آن شاهِ سَرافراز که اندر رهِ اسلام
تا کار نشد راست نیاسود علی بود

آن شیرِ دلاور که زِ بَهرِ طمعِ نَفس
بر خوانِ جهان پنجه نیالود
علی بود

هارونِ ولایت ز پیِ احمدِ مختار (ص)
بالله که علی بود
علی بود علی بود

این یک دو سه بیتی که بگفتم به معمّا
حقّا که مُرادِ من و مقصود علی بود

سِرِّ دو جهان، جمله زِ پیدا و زِ پنهان
«شمسُ الحقِّ تبریز» که بنمود علی بود

جمعه 25 اردیبهشت 1394 :: 15:47 :: نويسنده : yadgareomr

مِرداس.

[م ِ ]
(اِخ)

ابن جدیر بن عامر بن عبید بن کعب ربعی حنظلی تمیمی مکنی به ابوبلال (متوفی در٦١ ه.ق.). وی را به نام مادرش مرداس بن ادیة نیز گفته اند. یکی از بزرگان خوارج و از خطبا و دلیران و پارسایان بود. با علی علیه السلام در صفین حضور داشت اما حکمیت را انکار کرد و نهروان را نیز دریافت. «عبیدالله بن زیاد» او را درکوفه زندانی کرد ولی از زندان رهایی یافت و با حدودسی مرد به آسک اهواز (میان رامهرمز و ارجان) رفت و خروج کرد. عبیدالله لشکری گران بر سر او فرستاد و گریزاندش. بار دیگر عباد بن علقمۀ مازنی را بر او فرستاد روز آدینه ای تا نیمروز جنگ میان مرداس و عباد قائم بماند و در آن وقت دو گروه برای اقامۀ نماز دست از جنگ کشیدند اما هنگامی که مرداس و یارانش به نماز ایستاده بودند عباد گرد آنان فرو گرفت و همگی را کشت و سر مرداس را نزد «ابن زیاد» فرستاد. (الأعلام زِرِکليّ).

جمعه 25 اردیبهشت 1394 :: 15:33 :: نويسنده : yadgareomr

موقع.

[ م َ ق ِ ]
(
صاحب آنندراج گويد
در معني اول به فتح قاف نيز آمده است.
)


(ع اِ)

جای افتادن.
جایگاه افتادن.

|| جای افتادن باران.
ج، مواقع.

|| جای فرونشستن ستاره.
ج، مواقع.

|| جای واقع شدن چیزی.
جای واقع شدن.
محل وقوع.

|| محل و موضع و جای.

|| توسعاً ارزش.
اعتبار.
اهمیت.
مقام.
پایگاه.

... نزدیک امیر به موقع سخت تمام افتاد.
(تاریخ بیهقی).

علی دندان مزدی به سزا داد رسول را و به خانه بازپس فرستاد و آن نزدیک امیر به موقعی سخت نیکو افتاد.
(تاریخ بیهقی).

هر یاری که خیلتاش را باید داد باید بدهد تا به موقع رضا باشد.
(تاریخ بیهقی).

موقع منّت اندر آن هرچه مشکورتر باشد.
(کلیله و دمنه).

این فتح پیش مجدالدّوله موقعی تمام داشت.
(ترجمۀ تاریخ یمینی).

|| محبّت و دوستی.
گویند:
فی قلبی موضع فلان و موقعه.

|| اتّفاق و عارضه و انقلاب زمانه.

|| هنگام و زمان و وقت.
گاه.
هنگام.
زمان وقوع.

- به موقع ;
به جا.
به جای.
مناسب.
به هنگام.

- بی موقع ;
بی هنگام.
نابه هنگام.
نامناسب.
نابه جا.

|| (ص)
لایق.
سزاوار.
شایسته.

جمعه 25 اردیبهشت 1394 :: 13:44 :: نويسنده : yadgareomr

ای شاهِ شاهانِ جهان، الله مولانا علی
ای نور چشم عاشقان، الله مولانا علی
حمد ست گفتن نام تو، ای نورِ فرّخ نام تو
خورشید و مه هندوی تو الله مولانا علی
خورشیدِ مشرق خاوری، در بندگی بسته کمر
ماهت غلام نیک پی الله مولانا علی
خورشید باشد ذرّه ای، از خاکدانِ کوی تو
دریای عمّان شبنمی الله مولانا علی
موسیِ عِمران در غمت، بنشسته بُد در کوهِ طور
داود میخواندَت زبور الله مولانا علی
آدم که نورِ عالَم ست، عیسی که پورِ مریم ست
در کویِ عشقت دَرهَم ست الله مولانا علی
داود را آهن چو موم، قدرت نموده کردگار
زِیرا به دل اقرار کرد الله مولانا علی
آن نورِ چشم انبیا، احمد که بُد بدرِ دُجا
میگفت در قربِ دَنی الله مولانا علی
قاضی و شیخ و محتسِب، دارد به دل بُغصِ علی
هر سه شدند از دین بَری الله مولانا علی
گر مقتدای جاهلی کرده ست در دین جاهلی
تو مقتدای کاملی الله مولانا علی
شاهم علیِّ مرتضی، بعدش حسن نجمِ سَماء
خوانم حسینِ کربلا الله مولانا علی
آن آدمِ آلِ عَبا، دانم علی زینُ العِباد
هم باقر و صادق گُوا الله مولانا علی
موسیِ کاظم هفتمین، باشد امام و رهنما
گوید علی موسَی الرّضا الله مولانا علی
سوی تقی آی و نقی، در مِهرِ او عهدی بخوان
با عسکری رازی بگو الله مولانا علی
مهدی سوارِ آخِرین، بر خصم بگشاید کمین
خارج رَوَد زیرِ زمین الله مولانا علی
تُخمِ خَوارج در جهان، نا چیز و نا پیدا شود
آن شاه چون پیدا شود الله مولانا علی
دیو و پَری و اَهرِمَن، اولادِ آدم، مَرد و زَن
دارند این سِرّ در دَهَن الله مولانا علی
اقرار کُن، اظهار کُن، مولایِ رومی این سخُن
هر لحظه سِرِّ مِن لَدُن، الله مولانا علی
ای شمسِ تبریزی بیا، بر ما مَکُن جور و جفا
رُخ را به مولانا نما، الله مولانا علی

***

ای مُرغِ خوش الحان بخوان، الله مولانا علی
تسبیحِ خود کُن بر زبان الله مولانا علی
خواهی که یابی زندگی، بشتاب اندر بندگی
تا بَخشَدَت زیبندگی الله مولانا علی
اسمش عظیم و اعظم ست، غفران و فرد و عادل ست
مولا و حقِّ آدم ست الله مولانا علی
خواهی که یابی زو نشان، جان در رَهِ او بَرفِشان
کو جان دِهَ ست و جانـسِتان الله مولانا علی
سبحانِ حَیِّ لا یَنام، پیدا از او هر صبح و شام
حجّ و نماز ست و صیام الله مولانا علی
رزّاقِ رزقِ بندگان، مطلوبِ جمله طالبان
مأمورِ امرِ کُن فَـکان الله مولانا علی
سلطانِ بی مِثل و نظیر، پروردگارِ بی وزیر
دارَندۀ بُرنا و پیر الله مولانا علی
دارندۀ لوح و قلم، پیدا کُنِ خَلق از عَدَم
میرِ عرب، فخرِ عَجَم الله مولانا علی
سَردفترِ هر انجمن، عَلّامۀ مصر و یمن
آن پُردلِ لشکر فِکَن الله مولانا علی
مجموعِ قرآن مِدحَتَش، حمد و ثناء و عزّتش
نامِ بُزُرگی خدمتش الله مولانا علی
هم مؤمنان و مؤمنات، وحش و طیور و هم نبات
مقصودِ کُلِّ کائنات الله مولانا علی
اَشجار و کوه و بحر و بَرّ، هم آسمان اندر نظر
تسبیح گویَندَش بِفَرّ الله مولانا علی
در بندگی میبند کمر، اندر طلب میـرو به سَر
خوش هادی ست و راهبر الله مولانا علی
گرعاشقی و راه بین، غرّه مَشو خود را مَبین
وآنگه زِ جان و دل گُزین الله مولانا علی
ای بندۀ شیرین زبان، از دیو اگر خواهی امان
هر دَم بَرآور تو زِ جان الله مولانا علی
ای شمسِ دین جانبازِ جان، دُرِّ مَعانی بَرفِشان
تا آیَدَت در گوشِ جان الله مولانا علی

***

ای رهنمایِ مؤمنان، الله مولانا علی
ای سِرّپوشِ غیب دان الله مولانا علی
تو چشم و جان را میـدَهی، کَون و مکان را میـدَهی
چشم و عَیان را میـدهی الله مولانا علی
دانندهْ رازِ همه، انجام و آغازِ همه
ای قَدر و اِعزازِ همه الله مولانا علی
هم حَیّ و هم باقی تویی، هم کوثر و ساقی تویی
قسّام و رزّاقم تویی الله مولانا علی
ما جمله سر گردانِ تو، هم واله و حیرانِ تو
گویندۀ بُرهانِ تو الله مولانا علی
وحش و طیور و انس و جانّ، جمله به فرمانَت رَوان
داری تو فضلِ بیـکران الله مولانا علی
بَردار از جانم مِحَن، ما را بده فیضِ سخن
از تو ست کامم در دَهَن الله مولانا علی
تو مالکِ هفت اختری، هم سالکان را رهبری
هم مؤمنان را غمخوری الله مولانا علی
احسان ز تو، ارکان ز تو، برهان ز تو، اَبدان ز تو
هم رَوح و هم ریحان ز تو الله مولانا علی
هم انبیاء گویا ز تو، هم اولیاء دانا ز تو
هم عارفان شیدا ز تو الله مولانا علی
قَیّومی و هم اَکرَمی، سلطانی و هم اَعظَمی
بر جمله عالَم عالِمی الله مولانا علی
ملّت ز تو جان یافته، هم جانِ جانان یافته
نَقدِ فراوان یافته الله مولانا علی

***

از نظر قواعد زبان و ادبیات عرب درعبارت " الله مولانا علی" کلمۀ « یا » به « قرینۀ معنوی » حذف شده است و در حقیقت " الله مولانا علی " معادل است با " یا اللهُ مولانا علیٌّ ". 

جمعه 25 اردیبهشت 1394 :: 13:12 :: نويسنده : yadgareomr

ای غائب از این محضر، از مات سلام الله
وی از همه حاضرتر، از مات سلام الله

ای نور پسندیده، وی روشنیِ دیده
أحسنت زهی مَنظَر، از مات سلام الله

ای صورتِ روحانی، وی رحمتِ ربّانی
بر مؤمن و بر کافِر، از مات سلام الله

چون ماهِ تمام آیی، و آن گاه ز بام آیی
ای ماه تو را چاکَر، از مات سلام الله

ای غائبِ بس حاضر، بر حالِ همه ناظر
وی بحرِ پُر از گوهر، از مات سلام الله

ای شاهدِ بی نُقصان، وی روح ز تو رَقصان
وی مستیِ تو در سَر، از مات سلام الله

ای جوششِ می از تو، وی شکّرِ نی از تو
وز هر دو تویی خوشتر، از مات سلام الله

شمسُ الحقِ تبریزی، در لَخلَخه آمیزی
هم مُشکی و هم عنبر، از مات سلام الله

جمعه 25 اردیبهشت 1394 :: 11:32 :: نويسنده : yadgareomr

...

وَ رُوِيَ أَنَّ النَّبِيَّ (ص)

لَمَّا قَدِمَ الْمَدِينَةَ

جَاءَ النِّسَاءُ وَ الصِّبْيَانُ فَقُلْنَ:

طَلَعَ الْـبَدْرُ عَلَيْـنَا مِــنْ ثَــنِــيَّــاتِ الْـوَدَاعِ

وَجَـبَ الـشُّــكْــرُ عَلَيْــنَا مَــا دَعَـا لِلهِ دَاعٍ‏

...


جمعه 25 اردیبهشت 1394 :: 11:16 :: نويسنده : yadgareomr

آبي الخَسْف
(000 - 000 000 - 000)
خويلد بن أسد
بن عبد العزى
بن قصي ابن كلاب،
من قريش:
والد «خديجة» أم المؤمنين.
جاهلي.
كان من الفرسان
يلقب بآبي الخسف.

قال يحيى بن عروة
بن الزبير بن العوام،
و هو من حفدته:
أب لي، آبي الخسف،
لو تعلمونه
و فارس «معروف»
رئيس الكتائب
و «معروف» اسم فرس للزبير.

جمعه 25 اردیبهشت 1394 :: 11:11 :: نويسنده : yadgareomr

مُحمَّد رَسُولُ الله صلّى الله عليه و سلم
(53 ق ه - 11 ه 571 - 633 م)
محمد بن عبد الله بن عبد المطلب بن هاشم،
من قريش،
من عدنان،
من أبناء إسماعيل بن إبراهيم الخليل:
النبي العربيّ،
مؤسس الجامعة الإسلامية،
و واضع بناء حضارتها،
جامع شمل العرب،
و مجدد حياتهم السياسية و التشريعية،
أبو القاسم (عليه الصلاة و السلام).
ولد بمكة.
و نشأ يتيما،
ربته أمه آمنة بنت وهب،
و ماتت
و عمره ست سنين،
فكفله جده «عبد المطلب»
و مات جده بعد سنتين،
فكفله عمه «أبو طالب»
و نشأ
شجاعا
عالي الهمة،
صادقا،
فاضل الأخلاق،
كامل العقل،
لقبه قومه بالأمين.
و لما بلغ الخامسة و العشرين
زوجه عمه
بخديجة بنت خويلد
الأسدية
القرشية،
و هي تكبره بنحو 15 سنة،
و كانت غنية
أرسلته قبل الزواج بتجارة
إلى الشام
فأفلح و ربح.
و لما بلغ الأربعين من عمره
بدئ بالرؤيا الصادقة،
و حببت اليه الخلوة،
فكان يقضي شهرا من كل عام
في حراء (على مقربة من مكة)
يتحنث
(كما كانت قريش تفعل في الجاهلية.
و التحنث التعبد)
فلما بلغ الثالثة و الأربعين،
في رمضان (13 ق ه - 610 م)
أوحي اليه
في غار حراء
بآية:

اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ،

خَلَقَ الْإِنْسانَ من عَلَقٍ

و شرع يدعو من حوله
سرا،
فآمنت به
زوجته خديجة
و ابن عمه علي بن أبي طالب،
و صديقه أبو بكر،
و مولاه زيد بن حارثة،
و جماعة من قومه،
فأعلن الدعوة إلى الإسلام
بالتوحيد
و نبذ الأوثان
و خرافاتها.
و هزأت به قريش
و آذته،
فصبر،
و حماه عمه أبو طالب
حتى مات.
و أسلم
عمه حمزة
و عمر بن الخطاب،
فقوي بهما.
و اشتد أذى قريش لأصحابه،
فأذن لمن ليس له عشيرة تحميه بأن يهاجر
إلى أرض «الحبشة»
فهاجر ثلاثة و ثمانون رجلا عدا النساء و الأولاد.
ثم
أسلم
بمكة
ستة من
الأوس و الخزرج
من أهل المدينة
(و كانت تسمى يثرب)
و عادوا إليها،
فلم يلبث أن جاءه منها اثنا عشر رجلا
فآمنوا به،
فبعث معهم
«مصعب بن عمير»
ليعلمهم شرائع الإسلام و القرآن،
فلم يمض غير قليل
حتى انتشر الإسلام في المدينة،
و وفد عليه
جمع من أهلها
فدعوه و أصحابه إلى الهجرة إليهم،
و عاهدوه
على الدفاع عنه،
فأجاب دعوتهم،
و أمر أصحابه بالخروج من مكة،
ثم لحقهم.
و بلغ قريشا خبر هجرته،
فتبعوه ليقتلوه،
فنجا.
و دخل المدينة،
فبنى فيها مسجده،
و جهر بنشر الدعوة،
و كانت قريش
تحول بينه و بين ذلك،
في مكة،
بالقوة.
و بسنة دخوله المدينة
يبتدئ التاريخ الهجريّ،
و كان سنة 622 م.
و لم يدعه مشركو قريش
آمنا في دار هجرته،
بل كانوا يقصدونه لقتاله فيها،
فنزلت آيات «الإذن بالقتال»
مبينة سببه،
و وجه الحاجة إليه.
و أولها

أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا.

و كانت المعركة،
الأولى بينه و بين قومه (قريش)
في «بدر»
بجوار المدينة.
و في شأنها نزلت آية:

وَ أَعِدُّوا لَهُمْ

مَا اسْتَطَعْتُمْ

من قُوَّةٍ

وَ

من رِباطِ الْخَيْلِ ...

و كانت غزوة «بدر الكبرى» هذه في رمضان
من السنة الثانية للهجرة.
و تلتها غزوة «بني قينقاع»
و هم قبيلة من اليهود
كان النبي صلّى الله عليه و سلم
قد عاهدهم
و أمنهم على أنفسهم و أموالهم
و حرية دينهم،
فنقضوا عهده.
و في السنة الثالثة
كانت غزوة «أحد»
في الجبل المشرف على المدينة
المسمى بهذا الاسم.
و في الرابعة
غزوة «ذات الرقاع»
و «بدر الثانية».
و في الخامسة
غزوة «الخندق»
و غزوة «بني قريظة».
و في السادسة
غزوة «ذي قرد»
و «بني المصطلق»
و فيها بعث النبي صلّى الله عليه و سلم الرسل
إلى كسرى
و قيصر
و النجاشي
و غيرهم من عظماء الملوك
كالمقوقس بمصر
و الحارث الغساني بالشام،
يدعوهم إلى الإسلام.
و في السنة السابعة
كانت غزوة «خيبر».
و في الثامنة
غزوة «مؤتة» و «حنين»
و فيها، قبل حنين،
فتح المسلمون «مكة»
و كانت معقل المشركين،
من قريش و غيرهم.
و في التاسعة
غزوة «تبوك»
و كان النصر في أكثر هذه الوقائع للمسلمين.
و في العاشرة
أقبلت وفود العرب قاطبة
على النبي صلّى الله عليه و سلم
و هو بالمدينة.
و بعث ابن عمه «علي بن أبي طالب»
إلى اليمن فأسلمت «همدان» كلها
و تتابع أهل اليمن
و ملوك حمير
على الإسلام.
و حج حجة الوداع
(سنة 10)
و كانت خطبته فيها،
و هو على ناقته،
من أطول خطبه
و أكثرهن استيعابا لأمور الدين و الدنيا.
و في أواخر صفر
(سنة 11 ه)
حم بالمدينة،
و توفي بها
في 12
ربيع الأول،
و دفن في مرقده الشريف.
أما معجزته الخالدة
التي بنيت عليها الدعوة،
فالقرآن الكريم.
و أما صفاته:
فكان إذا خطب
(في نهي أو زجر)
احمرت عيناه،
و علا صوته،
و اشتد غضبه،
كأنه منذر جيش،
و إذا خطب في الحرب
اعتمد على قوس،
و في السلم
على عصا.
و كان طويل الصمت،
قليل الضحك،
و إذا ضحك وضع يده على فيه،
و إذا تكلم تبسم.
يجلس و يأكل على الأرض،
و يجيب دعوة المملوك،
على خبز الشعير.
و كان إذا مشى
لم يلتفت،
و إذا التفت التفت جميعا،
يتكفأ في مشيه
كأنما ينحط من صبب.
و إذا اهتم لأمر
أكثر من مسّ لحيته.
و إذا أراد غزوة
ورى بغيرها.
فيه دعابة قليلة،
و إذا مزح غض بصره.
في كلامه ترتيل و ترسيل.
شديد الحياء.
ضخم الرأس و اليدين و القدمين.
ليس بالطويل و لا القصير.
سبط الشعر.
لونه أسمر،
و خلقته تامة،
و عيناه سوداوان،
و في خديه حمرة.
متواضع في غير مذلة.
يمسح رأسه و لحيته بالمسك،
و يرسل شعره إلى أنصاف أذنيه،
و يلبس قلنسوة بيضاء.
و ما صافحه أحد فترك يده
حتى يكون ذلك هو الّذي يترك يده.
و كان يخيط ثوبه،
و يخصف نعله،
و يجالس المساكين.
خطيبا أوتي جوامع الكلم،
شجاعا بطلا
- قال علي ابن أبي طالب:
كنا إذا اشتد البأس اتقينا برسول الله،
فكان أقربنا إلى العدو -
و لكنه لم يقتل بيده
إلا رجلا واحدا
حاول قتله صلّى الله عليه و سلم
فسبقه بطعنة في لبته.
من كلامه عليه الصلاة و السلام:
«خير ما أعطي الناس: خلق حسن»
«لا إيمان لمن لا أمانة له،
و لا دين لمن لا عهد له».
«أحب الجهاد إلى الله:
كلمة حق تقال لإمام جائر».
«الأرواح جنود مجنّدة:
فما تعارف منها ائتلف،
و ما تناكر منها اختلف».
«خيركم
من يرجى خيره
و يؤمن شره،
و شركم
من لا يرجى خيره
و لا يؤمن شره»
«لكل شي‏ء آفة تفسده،
و آفة هذا الدين ولاة السوء».
«ليس المؤمن
بالطعّان
و لا اللعّان
و لا الفاحش
و لا البذي».
«من حسن إسلام المرء
تركه ما لا يعنيه».
«الجنة تحت أقدام الأمهات».
«ألا أدلكم على أشدكم؟
أملككم لنفسه عند الغضب».
«أحبب حبيبك هونا ما،
عسى أن يكون بغيضك يوما ما،
و أبغض بغيضك هونا ما،
عسى أن يكون حبيبك يوما ما».
و أما أسرته (صلّى الله عليه و سلم)
فان زوجته الأولى «خديجة»
استمرت معه وحدها
إلى أن توفيت
(سنة 3 ق ه)
و قد ولدت له
«القاسم»
و «عبد الله»
و «زينب»
و «رقية»
و «أم كلثوم»
و «فاطمة».
و مات القاسم و عبد الله صغيرين،
فلم يبق له ولد ذكر،
فتزوج بعدها
أربع عشرة امرأة
دخل باثنتي عشرة منهن،
و توفي و عنده تسع،
و لم يولد له غير إبراهيم
(من سريته مارية)
و مات إبراهيم طفلا
لم يبلغ سنتين.
و توفي جميع أولاده في حياته
إلا ابنته فاطمة،
و كان قد تزوجها
ابن عمه علي بن أبي طالب،
فولدت له
«الحسن» و «الحسين»
فانحصرت فيهما نسبة كل منتسب إلى رسول الله.
و ولدت ولدا ثالثا
سمته محسنا،
مات صغيرا.
و كان للنّبيّ صلّى الله عليه و سلم
كتّاب يملي عليهم،
لأنه لم يتعلم الكتابة،
و حراس اتخذهم،
حتى أوحي إليه:

وَ الله يَعْصِمُكَ من النَّاسِ

فتركهم،
و مؤذنون،
و سيافون،
و رسل،
و شعراء،
و خطباء،
و خدم،
و خيل و بغال و إبل،
و سلاح كثير
من سيوف
و دروع
و قسي
و رماح
و غيرها.
و كان عدد صحابته
يوم توفي
(000 بن 124).

جمعه 25 اردیبهشت 1394 :: 10:49 :: نويسنده : yadgareomr

فرعونِ موسی

[ ف ِ ع َ ن ِ سا ]
(اِخ)

نام پادشاه مصر که معاصر موسی بن عمران پیامبر بنی اسرائیل بوده است. هاکس نویسد:
اکثری از علماء آثار مصریه برآنند که این فرعون رامسس ثانی، سومین پادشاه از طبقۀ نوزدهم سلاطین مصر است که نزد یونانیان به سسوستر معروف بوده است. او معروفترین فراعنه و پادشاهی قاهر و غالب بوده، شهرهای بسیاری را مفتوح ساخته و هیاکل بیشمار در وادی نیل، از دهنۀ رود تا ابی سنبل که در نوبیا است بنا کرد.
(قاموس کتاب مقدس).
فرعونی که در سِفرِ خروج توراة از او یاد شده و موسی و هارون عجایب و آیات خود را در حضور وی به جا آوردند و لشکرهای او در بحر قلزم هنگام تعقیب قوم موسی هلاک شدند پسر سیزدهم رامسس ثانی است که در روزگار او اقتدار مصر روبه نقصان گذاشت.
(از قاموس کتاب مقدس).

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران