یادگارِعُمر
درباره وبلاگ


حافظ سخن بگوی که بر صفحۀ جهان ------- این نقش ماند از قلمت یادگارِ عُمر ---------- خوش آمدید --- علی
نويسندگان
سه‌شنبه 21 مرداد 1393 :: 09:38 :: نويسنده : yadgareomr

اَنوَری.
[ اَ وَ ]
(اِخ)
علی بن محمد بن اسحاق ابیوردی ملقب به اوحدالدین. از شاعران نامی است. در نام وی و نام پدرش اختلاف است. محمد عوفی در تذکرۀ لباب الالباب نام پسر و پدر هر دو را محمد دانسته و هدایت صاحب مجمع الفصحاء نام خودش را علی و نام پدرش را اسحاق گفته است و ظاهراً گفتۀ هردو خالی از اشتباه نیست و صحیح آنکه نام خودش علی و نام پدرش محمد و نام جدش اسحاق میباشد. در لقب وی به اوحدالدین اختلافی نیست. انوری از مردم ابیورد (شهرکی از شهرهای خراسان بین نساء و سرخس) است. وی در دوران کودکی به اکتساب علوم متداولۀ زمان پرداخت و در بیشتر علوم، خاصه حکمت و ریاضی و نجوم مایۀ کافی اندوخت. پدرش محمد در همان اوایل عمر وی درگذشت و انوری با آنکه در آن وقت بهرۀ وافی از دانشهای آن زمان بدست آورده و بر اقران خویش فائق بود، چون مردی عشرت طلب بود میراث و مال فراوانی که از پدر به وی رسیده بود در اندک زمانی در راه عیش و نوش و میگساری صرف کرد و مفلس و بی چیز گردید و ناچار شد که برای تهیۀ وسایل زندگی به شاعری بپردازد و از روی ضرورت به مدح این و آن مشغول گشت. بنابراین ظاهر است که حکیم از همان آغاز جوانی به شاعری پرداخته است ولی دولتشاه سمرقندی و به تبع او عدۀ دیگری از تذکره نویسان ابتدای شاعری حکیم را بدینگونه ذکر کرده اند که انوری در مدرسه منصوریۀ طوس تحصیل میکرد و چنانکه معهود بوده و هست در اوقات تحصیل در نهایت عسرت و مسکنت به سر میبرد و مخارج روزانۀ خویش را با سختی تمام فراهم میکرد. در همان اوقات موقعی که موکب سنجری در رادکان نزول کرده بود روزی انوری بر در مدرسه نشسته بود مشاهده کرد مرد محتشمی با غلامان بسیار از آنجا میگذرد. پرسید این مرد کیست گفتند شاعر سلطان است. انوری با خویش گفت عجبا شیوۀ شاعری با این پستی و این شخص چنین محتشم و پایۀ علم بدین بلندی و من چنین فقیر و مفلوک. از دیدن آن حال بر آن شد که او هم برای امرار معاش به شاعری پردازد در همان شب قصیده ای که بدین مطلع است :

گر دل و دست بحر و کان باشد
دل و دست خدایگان باشد

به نظم آورد و صبح روز دیگر برای عرض قصیده متوجه اردوی سلطان سنجر گشت و آن را به عرض رسانید. سلطان از شنیدن آن قصیده بسیار خوشش آمد و او را از زمرۀ ملازمان درگاه ساخت و برای او مشاهره و جامگی مقرر فرمود و او در ملازمت سلطان به مرو رفت. حکیم انوری پس از آنکه به خدمت سلطان پیوست مدت زمانی ملازم موکب سنجری بود و در سفر و حضر در خدمت سلطان به سر میبرد. از گفتۀ دولتشاه چنین برمی آید که انوری تا وقتی به دربار سنجری بار یافت شعری نگفته و این قصیده اولین قصیده و نخستین شعر اوست که سروده ولی از این دو بیت که در همان قصیده آمده :

خسروا بنده را چو ده سال ست
که همی آرزوی آن باشد
کز ندیمان مجلس ار نشود
از مقیمان آستان باشد

معلوم میشود که انوری سالها بوده که شعر میگفته و از ده سال پیش آرزوی مجلس سلطان را داشته و میخواسته که مدیحۀ خویش را به سلطان عرضه بدارد و تا این وقت او را ممکن نشده است. گویند در عهد دولت سنجر حکیم انوری که سرآمد منجمان زمان بود، نظر به اینکه اجتماع کواکب سبعه در برج میزان که هوائی ست اتفاق افتاد حکم کرد که طوفان هوایی شود (چنانکه در بروج مائی اجتماع شد در عهد نوح نبی و طوفان مائی شد) جمعی از این حکم مخوف شده محکمها برای خود ساختند و تشویش عظیم داشتند. اتفاقاً همان شب شخصی چراغی روشن بر سر مناره ای بلند نهاد. از غرایب امور اینکه این قدر نسیم حرکت نکرد که آن چراغ فرونشیند علی الصباح سلطان و ندیمان با او معارضات نمودند و اورا معاتب ساختند و حکیم متمسک به معاذیر شد. گویند آن سال خرمنها نیز از نوزیدن باد در صحراها ماند. انوری از تشویش به ولایت بلخ گریخت. شاعری دربارۀ حکیم انوری گوید :

گفت انوری که از اثر بادهای سخت
ویران شود سراچه و کاخ سکندری
در روز حکم او نوزیده ست هیچ باد
یا مرسل الریاح تو دانی و انوری

انوری را طبعی مقتدر و فکری نیرومند و قریحه ای توانا بوده و به آوردن معانی باریک و تعبیرات دقیق خاطرش منقاد و هرچه را میخواست بدون رنج و زحمتی فکرش بدان سماحت میکرد چنانکه خود در این معنی گوید :

خاطری دارم منقاد چنانک اندر حال
گویدم گیر هر آن علم که گویم که بیار

و به واسطۀ همین قدرت طبعی که داشت مضامین و معانی مختلف را در وقایع نگاری و داستان سازی و وصف طبیعت و تصویر مناظر و ابراز تمایلات به خوبی به رشتۀ نظم درمیآورد و با تسلط کامل در تمام اقسام سخن وارد میشد از اینرو شعرش در شیوایی و دلربایی و آوردن معانی تازه و استدلال شاعرانه از معاصرین خویش بلکه از بیشتر کسانی که قبل از او و بعد از او شعر گفته اند برتر و ممتازتر است و از خصوصیات شعر او تشبیهات و استعارات بدیع اوست که لطف و طراوت و تازگی مخصوصی دارد. و چون مردی حکیم و فیلسوف و منجم و ریاضی دان بود مسائل این علوم و مصطلحات این فنون را در نظم خویش درآورده و معلومات خود را در خلال اشعار به خوبی آشکار کرده است و این خود یکی از عللی است که موجب غموض و پیچیدگی شعر وی گردیده و فهم آن برای خوانندگان دشوار شده است. از اوست :

اگر محول حال جهانیان نه قضا ست
چرا مجاری احوال برخلاف رضا ست
هزار نقش برآرد زمانه و نبود
یکی چنانکه در آئینه تصور ما ست
کسی ز چون و چرا دم همی نیارد زد
که نقشبندِ حوادث ورای چون و چرا ست

و نیز :

گر فروبستم در مدح و غزل یک بارگی
ظن مبر کز نظم الفاظ و معانی قاصرم
بلکه بر هر علم کز اقران من داند کسی
خواه جزوی باشد آن و خواه کلی قادرم
منطق و موسیقی و هیأت شناسم بی شکی
راستی باید بگویم با نصیبی وافرم
از طبیعی رمز چند ارچند بی تشویش نیست
کشف دانم کرد اگر حاسد نباشد ناظرم
نیستم بیگانه از اعمال و احکام نجوم
ور همی باور نداری رنجه شو من حاضرم
اینهمه بگذار با شعر مجرد آمدم
چون سنایی هستم آخر گرنه همچون صابرم.

وی در آخر عمر زهد و تقوی پیشه کرد و از ملازمت سلطان و ارباب دولت بازآمد. (مجالس النفایس). در تاریخ رحلت انوری نه قول مختلف ذکر کرده اند  ... روایاتی که پیش از ٥٨٢ ه.ق. است قطعاً درست نیست زیرا انوری دربارۀ قران سبعۀ سیاره که در ٥٨٢ روی داده است حکمی کرده است که معروف است و در بسیاری از کتابها بدان اشاره کرده اند. برای تفصیل بیشتر و شرح احوال وی به مقدمۀ ج ٢ دیوان انوری چ مدرس رضوی مراجعه شود.

سه‌شنبه 21 مرداد 1393 :: 09:16 :: نويسنده : yadgareomr

البَغيُ مَرتَعُهُ وَخيمٌ

همانا كه چراگاه ستم،
شوم و بدسرانجام است‏.

 قَيْس بن زُهَيْر
(... - 10 ه.ق. ... - 631 م.)
قيس بن زهير
بن جذيمة بن رواحة
العَبسيّ :
أمير عَبس،
و داهيتها،
و أحد السادة القادة في عرب العراق.
كان يلقب بقيس الرأي،
لجودة رأيه.
و يكنى أبا هند.
و هو معدود في
الأمراء و الدهاة و الشجعان و الخطباء و الشعراء.
ورث الإمارة عن أبيه.
و اشتهرت وقائعه في حروبه
مع بني فزارة و ذبيان.
و حكمته في مأثور كلامه مستفيضة،
و خطبه غير قليقة،
و شعره جيد فحل.
زهد في أواخر عمره،
فرحل إلى عمان.
و عف عن المآكل حتى أكل الحنظل.
و ما زال في عمان
إلى أن مات.
و يضرب بدهائه المثل‏.

قیس بن زُهیر بن جذیمة بن رواحة عبسی. یکی از امرای بزرگ عرب است و اشعار نغزی نیز دارد. در فهم و نبوغ به وی مثل زنند. او در عمان بسال ١٠ ه.ق. درگذشت. (الاعلام زرکلی) (مجمع الامثال میدانی) (ابن ابی الحدید) (الکامل ابن اثیر).

سه‌شنبه 21 مرداد 1393 :: 09:08 :: نويسنده : yadgareomr

نهج‏ البلاغة

مَنْ سَلَّ سَيْفَ الْبَغْيِ، قُتِلَ بِهِ.

هركس شمشير بيداد و تعدّی را از نيام بكشد،
با همان كشته خواهد شد.
( س ل ل )

یکشنبه 19 مرداد 1393 :: 12:03 :: نويسنده : yadgareomr

رشیدِ یاسَمی.
غلامرضا.
یکی از گویندگان نامدار و اساتید دانشمند معاصر است. وی در زبان فرانسه و انگلیسی تسلط و در ادبیات فارسی و عربی و زبان پهلوی تبحر داشت. او چندین کتاب از انگلیسی بفارسی ترجمه کرد که از آن جمله است :
آیین دوست یابی،
جلد چهارم تاریخ ادبی ایران تألیف ادوارد براون
و...
و چند کتاب از فرانسه، که از آن جمله می توان
تاریخ عمومی قرن هیجدهم،
تاریخ نادرشاه
و ...
را نام برد که عموماً چاپ شده اند. از تألیفات خود اوست :
احوال و آثار ابن یمین،
احوال و آثار سلمان ساوجی
و چند کتاب دیگر.
همچنین وی دواوین چند تن از گویندگان متقدم را تصحیح و تحشیه کرده مانند :
دیوان مسعودسعد،
دیوان هاتف و جز آن.
او چند کتاب و رساله نیز از پهلوی به پارسی برگردانده است.
رشید اصلاً کُرد و از طایفۀ گوران کرمانشاه بود. به سال ١٣١٤ ه.ق. متولد شد و پس از تحصیلات ابتدایی به تهران آمد و مدرسۀ سن لویی را به پایان برد و از این زمان با مرحوم ملک الشعرای بهار و دیگر ادبا و فضلای عصر آشنا شد. پس از خدماتی در دانشکدۀ ادبیات تهران کرسی استادی بدست آورد. وی از اعضای نخستین فرهنگستان ایران بود و در اسفندماه ١٣٢٧ ه.ش. هنگام سخنرانی دربارۀ «تأثیر عقاید و افکار حافظ در گوته» سکته کرد تا سرانجام در اردیبهشت ١٣٣٠ ه.ش. در تهران درگذشت. رشید یاسمی در شعر سبک متوسط بین خراسانی و عراقی داشت و تقریباً در همۀ رشته های شعر آثار نغزی دارد. در سال ١٣١٢ ه.ش. منتخبی از اشعار او توسط کتابخانۀ خاور منتشر شده و دیوان او بوسیلۀ محمدامین ریاحی چاپ شده است. او راست :

پرواز کرد عمر و از او آشیانه ماند
مشت پُری ز نعمت هستی نشانه ماند
از سوز و ساز دل اثری آشکار نیست
جز دود آه ما که به دیوار خانه ماند
عمری فسانه ها دل ما در فسون گرفت
افسانه جو به خواب شد و زو فسانه ماند
از دام و دانه بیم امیدی نصیب بود
بیم و امید طی شد و زو دام و دانه ماند
گر شعر سوزناک سرایم عجب مدار
شمع نشاط مُرد و از او این زبانه ماند
در ملک عشق لایق تاج نوازش ست
این سر که جاودانه بر آن آستانه ماند
دانی که چیست شرح سفرنامه های عمر
این با کرانه طی شد و آن با کرانه ماند
آن را که عشق پیشه بود عمر باقی ست
رفتیم و مُهرِ هستی ما بر زمانه ماند
چون عشق جاودانه بمانَد مرا چه غم
گر این تن «رشید» دمی ماند یا نماند.

(از تذکرۀ شعرای معاصر ایران تألیف عبدالحمید خلخالی). و رجوع به تاریخ ادبی ادوارد براون، و احوال و اشعار رودکی، و سخنوران نامی معاصر، و سخنوران ایران در عصر حاضر، و خبرهای دانشگاه، و شعرای معاصر ایران تألیف مؤسسۀ مطبوعاتی خورشید، و مقدمۀ دیوان رشید گردآوردۀ محمدامین ریاحی شود.

پنج‌شنبه 16 مرداد 1393 :: 14:51 :: نويسنده : yadgareomr

شاخِ أمل بزن، كه چراغى ست زود مير
بيخِ هوس بكن، كه درختى ست كـم بقـا
حکیم خاقانی قرن ششم ه.ق.

پنج‌شنبه 16 مرداد 1393 :: 12:06 :: نويسنده : yadgareomr

أُحُد.
کوهی است نزدیک مدینۀ منوره، سرخ رنگ، و قله ندارد و بین آن و مدینۀ منوره یک میل راه است در جهت شمالی و در آنجا وقعۀ فظیعه اتفاق افتاد که حمزه عمّ نبی صلی الله علیه و آله و سلم و٧٠ تن از مسلمانان شهید شدند و دندان رباعی پیغمبر (ص) بشکست و صورت مبارکش بشکافت و لبش مجروح گردید و آن روزِ آزمایش بود. و این واقعه به روز شنبۀ هفتم شوّال در دو سال و نه ماه و هفت روز گذشته از هجرت پیامبر (ص) یعنی به سال سوم هجری روی داد و عبیدالله بن قیس الرقیات گفته است :

یا سیدالظاعنین من اُحد
حییتَ من منزل و من سند
ما اِن بمثواک غیر راکدة
سفع وَهاب کالفرخ ملتبدِ

و در حدیث از پیامبر مروی است که فرمود : احد جبل یحبنا و نحبه و هو علی باب من ابواب الجنة و عیر جبل یبغضنا و نبغضه و هو علی باب من ابواب النار. و از ابوهریره روایت شده : خیرالجبال احد و الاشعر و ورقان. (معجم البلدان).
و رجوع به امتاع الاسماع مقریزی شود.

***

و في السنة الثالثة كانت غزوة «أحد»
في الجبل المشرف على المدينة
المسمى بهذا الاسم‏.

پنج‌شنبه 16 مرداد 1393 :: 11:56 :: نويسنده : yadgareomr

 

بشر الحافي

***

الأعلام

بِشْر الحافي
 (150 - 227 ه.ق. 767 - 841 م.)
 بشر بن الحارث
 بن علي بن عبد الرحمن
 المَروَزي،
 أبو نصر،
 المعروف بالحافي :
 من كبار الصالحين.
 له في الزهد و الورع أخبار،
 و هو من ثقات رجال الحديث،
 من أهل «مرو»
 سكن بغداد
 و توفي بها.
 قال المأمون :
 لم يبق في هذه الكورة أحد يستحي منه غير هذا الشيخ بشر بن الحارث.

[ روضات الجنات 1: 123 و طبقات الصوفية -خ- و وفيات الأعيان 1: 90 و تاريخ بغداد 7: 67 - 80 و ابن عساكر 3: 228 و صفة الصفوة 2: 183 و حلية 8: 336 و الشعراني 1: 62 ]

***

لغتنامۀ دهخدا

بشر حافی. [ ب ِ / ب ُ رِ ] (اِخ) نام ولیی که برهنه پا میگشت. (غیاث) (از آنندراج). یکی از اولیا که برهنه پا میگشت. (ناظم الاطباء). بشر بن حرث بن عبدالرحمن به این نسبت مشهور میباشد. (سمعانی). بشر بن حارث بن عبدالرحمن بن عطاء بن هلال معروف به حافی. ساکن بغداد بود. به سال ١٥٠ ه.ق. متولد شد و به سال ٢٢٦ ه.ق. درگذشت. (از روضات ص ١٣٢). مؤلف حبیب السیر مدت عمر وی را ٧٥ سال دانسته است. وی از صالحان بزرگ و از ثِقات رجال حدیث بود. او را در زهد و پارسایی اخباری است. اصل وی از مرو و محل سکونتش بغداد بود و در همانجا درگذشت. مأمون دربارۀ وی گفته : در کورۀ بغداد کسی باقی نمانده که آدم از او حیا کند جز این شیخ. (از اعلام زرکلی). ابن ندیم وفات وی را به سال ٢٢٧ ه.ق. نوشته و گوید : کتابی دارد به نام الزهد. (ابن الندیم ص ٢٦١). از طبقۀ اولی است. کنیت او ابونصر است و گویند اصل وی از بعضی دیهای مرو است، مقیم بغداد گشته و آنجا برفته از دنیا روز چهارشنبه ده روز از محرم گذشته سنۀ ٢٢٧ ه.ق. پیش از احمد حنبل به سالها که وی را بزرگ میداشتند از احمد حنبل تا آنگاه که فتنۀ مخلوق گفتن قرآن افتاد، وی در خانه نشست و احمد پای پیش نهاده. وی را گفتند یا ابانصر چرا بیرون نیایی و سخن نگویی نصرت دین را، تقویت اهل سنت را؟ گفت هیهات هیهات، احمد حنبل در مقام پیغامبران ایستاده است که چون وی تواند کرد مرا آن نیست. (از نفحات الانس جامی چ ١٣٣٦ ه.ش. مهدی توحیدی پور ص ٤٨)

بشر حافی را مبشر شد ادب
سر نهاد اندر بیابان طلب
مولوی

(از حبیب السیر چ ١٣٣٣ ه.ش. خیام ج ١ ص ٥٨٧). و رجوع به معجم الادباء ص ٢٤٦ س ١٧ و سیرۀ عمر بن عبدالعزیز صص ١٠٣ و١٧٥ و نفحات الانس ص ٢٣ و مناقب امام احمد بن حنبل ص ١١٦ و عیون الاخبار ج ٢ ص ٣٦٠ و ج ١ ص ١٨٦ و شد الازار ص ٤٦٦ و معجم الادباء ج ١ ص ٢٤٦ و لغات تاریخیه و جغرافیه ترکی ج ٢ و قاموس الاعلام ترکی ج ٢ و الاستیعاب و صفة الصفوة ج ٢ ص ١٨٣ و تذکرة الاولیاء ج ١ ص ٩١ و مجمل التواریخ و القصص ص ٤٦١ و مجالس المؤمنین و تاریخ گزیده چ لندن ص ٧٦٧ و ریحانة الادب و ابونصر شود.

***

البدایة و النهایة – ابن کثیر – قرن هشتم ه.ق.

سنة سبع و عشرين و مائتين‏ (227)

بشر الحافى الزاهد المشهور

و هو بشر بن الحارث
 بن عبد الرحمن بن عطاء بن هلال بن ماهان بن عبد الله
 المروزي،
 أبو نصر
 الزاهد المعروف بالحافي،
 نزيل بغداد.
 قال ابن خَلّكان :
 و كان اسم جده عبد الله الغيور،
 أسلم على يدي على بن أبى طالب.
 قلت :
 و كان مولده ببغداد
 سنة خمسين و مائة (150)،
 و سمع بها شيئا كثيرا
 من حماد بن زيد،
 و عبد الله بن المبارك،
 و ابن مهدي،
 و مالك،
 و أبى بكر بن عياش،
 و غيرهم.
 و عنه جماعة منهم أبو خيثمة،
 و زهير بن حرب،
 و سرى السقطي،
 و العباس بن عبد العظيم،
 و محمد بن حاتم.
 قال محمد بن سعيد :
 سمع بشر كثيرا
 ثم اشتغل بالعبادة
 و اعتزل الناس
 و لم يحدث،
 و قد أثنى عليه غير واحد من الأئمة في عبادته و زهادته و ورعه و نسكه و تقشفه.
 قال الإمام أحمد يوم بلغه موته :
 لم يكن له نظير إلا عامر بن عبد قيس،
 و لو تزوج لتم أمره.
 و في رواية عنه أنه قال :
 ما ترك بعده مثله.
 و قال إبراهيم الحربي :
 ما أخرجت بغداد أتم عقلا منه،
 و لا أحفظ للسانه منه،
 ما عرف له غيبة،
 لمسلم،
 و كان في كل شعرة منه عقل.
 و لو قسم عقله على أهل بغداد لصاروا عقلاء و ما نقص من عقله شي‏ء.
 و ذكر غير واحد أن بشرا كان شاطرا في بدء أمره،
 و أن سبب توبته
 أنه وجد رقعة
 فيها اسم الله عز و جل
 في أتون حمام
 فرفعها
 و رفع طرفه إلى السماء
 و قال :
 سيدي
 اسمك هاهنا
 ملقى يداس!
 ثم ذهب إلى عطار
 فاشترى بدرهم غالية
 و ضمخ تلك الرقعة منها
 و وضعها حيث لا تنال،
 فأحيا الله قلبه
 و ألهمه رشده
 و صار إلى ما صار إليه من العبادة و الزهادة.

و من كلامه :
 من أحب الدنيا فليتهيأ الذل.
 و كان بشر يأكل الخبز وحده فقيل له :
 أما لك أدم ؟
 فقال : بلى أذكر العافية فأجعلها أدما.
 و كان لا يلبس نعلا بل يمشى حافيا،
 فجاء يوما إلى باب
 فطرقه
 فقيل من ذا ؟
 فقال :
 بشر الحافى.
 فقالت له جارية صغيرة
 لو اشترى نعلا بدرهم
 لذهب عنه اسم الحافى.
 قالوا :
 و كان سبب تركه النعل
 أنه جاء مرة إلى حذّاء،
 فطلب منه شراكا لنعله فقال :
 ما أكثر كلفتكم يا فقراء على الناس؟!
 فطرح النعل من يده
 و خلع الأخرى من رجله
 و حلف لا يلبس نعلا أبدا.

قال ابن خلكان :
 و كانت وفاته يوم عاشوراء،
 و قيل في رمضان ببغداد،
 و قيل بمرو.
 قلت :
 الصحيح ببغداد في هذه السنة،
 و قيل في سنة ست و عشرين
 و الأول أصح
 و الله أعلم.
 و حين مات
 اجتمع في جنازته أهل بغداد
 عن بكرة أبيهم،
 فأخرج بعد صلاة الفجر
 فلم يستقر في قبره إلا بعد العتمة.
 و كان على المدائني و غيره من أئمة الحديث
 يصيح بأعلى صوته في الجنازة :
 هذا و الله شرف الدنيا قبل شرف الآخرة.
 و قد روى أن الجن كانت تنوح عليه في بيته الّذي كان يسكنه.
 و قد رآه بعضهم في المنام
 فقال :
 ما فعل الله بك ؟
 فقال غفر لي
 و لكل من أحبنى
 إلى يوم القيامة.
 و ذكر الخطيب أنه كان له أخوات ثلاث
 و هن : مخة. و مضغة، و زبدة.
 و كلهن عابدات زاهدات مثله و أشد ورعا أيضا.
 ذهبت إحداهن إلى الإمام أحمد بن حنبل فقالت :
 إني ربما طفئ السراج
 و أنا أغزل على ضوء القمر
 فهل على عند البيع أن أميز هذا من هذا ؟
 فقال :
 إن كان بينهما فرق فميزى للمشتري.

و قالت له مرة إحداهن :
 ربما تمر بنا مشاعل بنى طاهر في الليل
 و نحن نغزل
 فنغزل الطاق و الطاقين و الطاقات
 فخلصني من ذلك.
 فأمرها أن تتصدق بذلك الغزل كله
 لما اشتبه عليها من معرفة ذلك المقدار.
 و سألته عن أنين المريض أ فيه شكوى ؟
 قال لا!
 إنما هو شكوى إلى الله عز و جل.
 ثم خرجت فقال لابنه عبد الله :
 يا بنى اذهب خلفها
 فاعلم لي من هذه المرأة ؟
 قال عبد الله :
 فذهبت وراءها فإذا هي قد دخلت دار بشر،
 و إذا هي أخته مخة.

و روى الخطيب أيضا عن زبدة قالت :
 جاء ليلة أخى بشر فدخل برجله في الدار و بقيت

 الأخرى خارج الدار،
 فاستمر كذلك ليلته حتى أصبح،
 فقيل له فيم تفكرت ليلتك ؟
 فقال :
 تفكرت في
 بشر النصراني
 و بشر اليهودي
 و بشر المجوسي
 و في نفسي لأن اسمى بشر، فقلت في نفسي :
 ما الّذي سبق لي من الله حتى خصنى بالإسلام من بينهم ؟
 فتفكرت في فضل الله على و حمدته أن هداني للإسلام،
 و جعلني ممن خصه به،
 و ألبسنى لباس أحبابه.
 و قد ترجمه ابن عساكر فأطنب و أطيب و أطال من غير ملال،
 و قد ذكر له أشعارا حسنة،
 و ذكر أنه كان يتمثل بهذه الأبيات :

تعاف القذى في الماء لا تستطيعه
و تكرع من حوض الذنوب فتشرب

و تؤثر من أكل الطعام ألذه
و لا تذكر المختار من أين يكسب

و ترقد يا مسكين فوق نمارق
و في حشوها نار عليك تلهب‏

فحتى متى لا تستفيق جهالة
و أنت ابن سبعين بدينك تلعب‏

 

چهارشنبه 15 مرداد 1393 :: 19:46 :: نويسنده : yadgareomr

کِسائی.
شاعر مَروَزی، کنیۀ او بنا بر نقل نظامی عروضی ابوالحسن و بنابر نقل آذر و هدایت ابواسحاق و لقبش مجدالدین است. مولدش مرو بوده است و خود وی به این امر اشارت دارد. در اواخر عهد سامانی و اوایل عهد غزنوی میزیسته است و عوفی وی را در شمار شعراء آل سبکتکین نام برده است. در آغاز کار شاعری مداح بود و از مدایحش قطعاتی در تذکره ها موجوداست، ولی در اواخر عمر پشیمان شد و در جایی گوید :

به مدحت کردن مخلوق روح خویش بشخودم
نکوهش را سزاوارم که جزمخلوق نستودم

و از اینجا می توان گفت مواعظ کسائی مربوط به همین دوره از زندگانی اوست. از ممدوحان کسائی یکی عبیدالله بن احمد بن حسین عتبی است که در ٣٦٥ ه.ق. به وزارت نوح بن منصور رسید و دیگر سلطان محمود غزنوی است. کسائی به مذهب تشیع معتقد بوده است. وی از استادان مسلم شعر عصر خویش بود و در ابداع مضامین و بیان معانی و توصیفات و ایراد تشبیهات مهارت و قدرت بسیار داشت و علاوه بر توصیفات و مدایح، مواعظ و حکمت را هم در شعر فارسی به کمال رساند و مقدمات ظهور شاعرانی چون ناصرخسرو را فراهم ساخت. ولادت کسائی به سال ٣٤١ ه.ق. بوده است اما وفات او به درستی معلوم نیست. آنچه مسلم است تا سال ٣٩١ هجری زنده بوده است و پنجاه سال داشته و این معنی از اشعار وی آشکار میشود. ناصرخسرو به اشعار کسایی نظر داشته است و حال آنکه این شاعر خودپسندی خاص دارد و آسان با کسی در نمی آمیزد و از اینجا پیداست که کسائی را ارجی و مقامی والا بوده است. در اشعار ناصرخسرو چنین می یابیم :

که دیبای رومی است اشعار من
اگرشعر فاضل کسائی کساست

گر بخواب اندر کسائی دیدی این دیبای من
سوده کردی شرم و خجلت مر کسائی را کسا

دیبۀ رومیست سخنهای او
گر سخن شهره کسائی کساست

گر سخنهای کسائی شده پیرند و ضعیف
سخن حجت باقوت و تازه و برناست

سوزنی نیز در اشاره به سخنان جاودانۀ کسائی می گوید :

کرد عتبی با کسائی همچنان کردار خوب
ماند عتبی از کسائی تا قیامت زنده نام

و نیز گوید:

باش ممدوح بسی شاعر که ممدوحان بسی
زنده نامند از دقیقی و کسائی و شهید

بیتی چند از سخنان آبدار این شاعر به نقل از مجلد دوم گنج بازیافته گرد آوردۀ دکتر دبیرسیاقی اینجا نقل می شود :

به سیصد و چهل و یک رسید نوبت سال
چهارشنبه و سه روز باقی از شوال
بیامدم به جهان تا چه گویم و چه کنم
سرود گویم و شادی کنم به نعمت و مال
ستوروار بدین سان گذاشتم همه عمر
که برده گشتۀ فرزندم و اسیر عیال
به کف چه دارم از این پنجه شمرده تمام
شمار نامۀ با صد هزار گونه وبال
من این شمار به آخر چگونه فصل کنم
که ابتداش دروغ ست و انتهاش خَجال
درم خریدۀ آزم، ستم رسیدۀ حرص
نشانۀ حدثانم، شکار ذلّ سؤال
دریغ فرّ جوانی دریغ عمر لطیف
دریغ صورت نیکو دریغ حسن و جمال
کجا شد آن همه خوبی کجا شد آن همه عشق
کجا شد آن همه نیرو کجا شد آن همه حال
سرم به گونۀ شیر ست و دل به گونۀ قیر
رخم به گونۀ نیل ست و تن به گونۀ نال
نهیب مرگ بلرزاندم همی شب و روز
چو کودکان بد آموز را نهیب دوال
گذاشتیم و گذشتیم و بودنی همه بود
شدیم و شد سخن ما فسانۀ اطفال
ایا «کسائی» پنجاه بر تو پنجه گذارد
بکند بال تو را زخم پنجه و چنگال
تو گر به مال و امل بیش از این نداری میل
جدا شو از امل و گوش وقت خویش بمال.

*******

گل نعمتی ست هدیه فرستاده از بهشت
مردم کریم تر شود اندر نعیم گل
ای گل فروش گل چه فروشی برای سیم ؟
وز گل عزیزتر چه ستانی به سیم گل ؟

*******

دستش از پرده برون آمد چون عاج سپید
گفتی از میغ همی تیغ زند زهره و ماه
پشت دستش به مثل چون شکم قاقم نرم
چون دم قاقم کرده سرانگشت سیاه.

*******

ای ز عکس رخ تو آینه ماه
شاه حسنی و عاشقانت سپاه
هرکجا بنگری دمد نرگس
هرکجا بگذری برآید ماه
روی و موی تو نامۀ خوبی ست
چه بود نامه جز سپید و سیاه ؟
به لب و چشم راحتی و بلا
به رخ و زلف توبه ای و گناه
دست ظالم زسیم کوته به
ای به رخ سیم زلف کن کوتاه.

*******

مدحت کن و بستای کسی را که پیمبر
بستود و ثنا کرد و بدو داد همه کار
آن کیست بدین حال و که بوده ست و که باشد
جز شیر خداوند جهان حیدر کرار
این دین هدی را به مثل دایره ای دان
پیغمبر ما مرکز و حیدر خط پرگار
علم همه عالم به علی داد پیمبر
چون ابر بهاری که دهد سیل به گلزار.

*******

از خضاب من و از موی سیه کردن من
گر همی رنج خوری بیش خور و رنج مبر
غرضم زین نه جوانی ست بترسم که ز من
خرد پیران جویند و نیابند اثر.

*******

به جام اندر تو پنداری روان ست
ولیکن گر روان دارد روانی
به ماهی ماند آبستن به مریخ
بزاید چون به پیش لب رسانی.

رجوع به تاریخ ادبیات در ایران از دکتر صفا و لباب الالباب عوفی و چهارمقالۀ نظامی عروضی و مجمع الفصحاء و سخن و سخنوران فروزانفر شود.

چهارشنبه 15 مرداد 1393 :: 19:23 :: نويسنده : yadgareomr

التفات.
[ اِ ت ِ ]
(ع مص)
وانگریستن.
بازپس نگریستن.
برگشته نگریستن.
بگوشۀ چشم نگریستن.
پروای کسی کردن

(اصطلاع علم معانی)
این صنعت به نزدیک بعضی از اهل علم چنان است که از مخاطبه به مغایبه رفته آید یا از مغایبه به مخاطبه
و هر دو گونه در قرآن هست،
اما از مخاطبه به مغایبه رفتن :
حتی اذا کنتم فی الفلک و جرین بهم.
و اما از مغایبه به مخاطبه رفتن :
مالک یوم الدین
ایاک نعبد و ایاک نستعین.
و اگر از مغایبه به متکلم رفته شود همین است قال عزّ من قائل و جلّ :
و الله الذی ارسل الریاح فتثیر سحاباً فسقناه.

- و بعضی گفته اند التفات آن باشد که دبیر یا شاعر معنی تمام بگوید، پس بر عقب به وجهِ دعا یا وجهی دیگر بدان معنی تمام کرده التفات نماید. اما به صریحِ لفظ، اما به کنایت.
مثال از قرآن :
و قل جاء الحق
و زهق الباطل
ان الباطل کان زهوقاً.

از سخن فصحا :
قصم الفقر ظهری و الفقر من قاصمات الظهر.

پارسی :
نیکی باید کرد و در جهان به از نیکی چیست.

و از شعر تازی جریر راست :
اذا بدت الخیام بذی طلوح
سقیت الغیث ایتها الخیام
اتنسی یوم تفصل عارضیها
بفرع بشامة سقی البشام.
در این هر دو بیت التفات است.

دیگر بوتمام راست :
و انجدتم من بعد اتهام دارکم
فیاد مع انجدنی علی ساکنی نجد.

جریر گوید :
طرب الحمام بذی الاراک فشاقنی
لازلت فی علل و ایک ناضر.

منجیک گوید :
ما را جگر به تیر فراق تو خسته شد
ای صبر بر فراق بتان نیک جوشنی.

دیگر میگوید :
کاش من از تو بِرَستَمی به سلامت
ای فسوسا کجا توانم رستن.

(حدائق السحر فی دقائق الشعر)

و رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون، المعجم فی معاییر اشعار العجم شود.

چهارشنبه 15 مرداد 1393 :: 18:31 :: نويسنده : yadgareomr

موشَّح

[زینت داده شده و آراسته شده]
(اصطلاح بدیعی)
در شعر صنعتی است که شاعر در اول ابیات یا در میانه، حروفی یا کلماتی آرد که اگر آن حروف یا کلمات را عیناً یا به تصحیف جمع کنند، بیتی یا مثلی یا نامی یا لقب کسی بیرون آید و آن را فروع و شعب بسیار است.
اگر توشیح بر شکل درختی کرده شود، مشجر خوانند و اگر بر شکل حیوانی باشد مجسم خوانند و مصور، و اگر به شکل دایره کرده شود مدور خوانند.
(از حدائق السحر فی دقائق الشعر).
شعری را گویند که از سر هر مصرع از او یا از سر هر بیت حرفی جمع کنند، اسم شخصی و یا مصرعی حاصل آید.
(ناظم الاطباء).
نوعی از اقسام معماست.
(از کشاف اصطلاحات الفنون).
نام صنعتی است در شعر که اگر یک حرف از سر هر مصرع یا از سر هر بیت گرفته جمع کنند، اسم شخص یا مصرعی حاصل شود و آن حروف را از جهت ایضاح و سهولت به شنگرف یا طلا یا رنگ دیگر نویسند، مانند رباعی زیر که از حروف اول مصراعهای آن نام «محمد» استخراج شود :

من بر دهنت به موی بستم دل تنگ
حاصل ز لبت نیست برون از نیرنگ
من با تو و تو با من مسکین شب و روز
دارم سر آشتی تو داری سر جنگ
(از آنندراج)
قطعه شعری که اگر حروف اول ابیات یا مصاریع آن راجمع کنی نام کس یا چیزی فراهم آید :  مانند رباعی زیر که از اجتماع حروف نخستین مصراعهای آن، کلمۀ «بوسه» حاصل شود :

بردی دل من، من از تو آن می طلبم
وز گم شدۀ خویش نشان می طلبم
سر مصرع هر کلام حرفی دارد
هر چیز که شد من از تو آن می طلبم
(یادداشت لغت نامه)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران