یادگارِعُمر
درباره وبلاگ


حافظ سخن بگوی که بر صفحۀ جهان ------- این نقش ماند از قلمت یادگارِ عُمر ---------- خوش آمدید --- علی
نويسندگان
چهارشنبه 11 تیر 1393 :: 15:48 :: نويسنده : yadgareomr

ابوالحسن . شهید. از قدمای شعرای بلخ، معاصر رودکی و در شعر هم سنگ او بوده است.
صاحب شاهد صادق گوید او در ٣٢٥ ه.ق. درگذشته است
و در فهرست ابن الندیم ذیل ترجمۀ محمد بن زکریای رازی آمده است :
و کان فی زمان الرازی رجل یعرف بشهید بن الحسین و یکنی اباالحسن یجری مجری فلسفته فی العلم لکن لهذا الرجل کتب مصنفة و بینه و بین الرازی مناظرات و لکل منهما نقوض علی صاحبه.
اگر پدر ابوالحسن، حسین باشد محتمل است که مرادِ صاحب فهرست از ابوالحسن همین شاعر شهیر باشد ولی در آنجا که کتب محمد بن زکریای رازی را تعداد میکند در دو جا بجای شهید، سهیل آورده است و از اینروی نمیتوان دانست که کدام یک از دو کلمه اصل، و کدام تصحیف است
و محمد عوفی در جوامع الحکایات گوید :
آورده اند که شهید شاعر روزی نشسته بود و کتابی میخواند جاهلی به نزدیک او درآمد و سلام کرد و گفت : خواجه تنها نشسته است ؟ گفت : تنها اکنون گشتم که تو بیامدی از آنکه به سبب تو از مطالعۀ کتاب بازماندم.
رودکی دربارۀ این شاعر گوید :

شاعر، شهید و شهره، فرالاوی
وین دیگران بجمله همه راوی

و در مرثیۀ او گوید :

کاروان شهید رفت از پیش
زآنِ ما، رفته گیر و می اندیش
از شمار دو چشم، یک تن کم
وز شمار خرد هزاران بیش

و فرخی گوید :

از دلاویزی و ترّی چون غزلهای شهید
وز غم انجامی و خوبی چون ترانه ی بوطلب

و باز گوید :

شاعرانت چو رودکی و شهید
مطربانت چوسرکش و سرکب

و نیز در جای دیگر او را به حسن خط توصیف کرده است چنانکه در مدح ممدوح گوید :

خط نویسد که بنشناسند از خط شهید
شعرگوید که بنشناسند از شعر جریر

و دقیقی گفته است :

استاد شهید زنده بایستی
و آن شاعر تیره چشم روشن بین
تا شاه مرا مدیح گفتندی
بَالفاظِ خوش و معانی رنگین

و منوچهری راست :

از حکیمان خراسان کو شهید و رودکی ؟
بوشکورِ بلخی و بوالفتح بستی هکذی

و هم او راست :

وآنگاه که شعر پارسی گوئی
استاد شهید میر بونصری

ولی از سوء حظ از اشعار این شاعر شهیر جز معدودی به طور مثال در فرهنگها، و یکی دو قطعه در تذکره ها به دست نیست :

پیش وزرا رخنۀ اشعار مرا
بیقدر مکن بگفت گفتار مرا

یک تازیانه خوردی بر جان از آن دو چشم
کز دردِ او بماندی، مانند زرد سیب
کی دل بجای داری پیش دو چشم او
گر چشم را به غمزه بگرداند از وریب
یارب بیافریدی رویی بدین مثال
خود رحم کن بر امت و از راهشان مکیب

گر ز تو خواسته نیابم و گنج
همچنین زاروار با تو رواست
باادب را ادب سپاه بس است
بی ادب با هزار کس تنهاست

کُرد از بهر ماست تیریه خواست
زآنکه درویش بود عاریه خواست

برگزیدم به خانه تنهائی
از همه کس درم ببستم چست

بسخن ماند شعر شعرا
رودکی را سخنی تِلوِ نبی ست
شاعران را خه و احسنت مدیح
رودکی را خه و احسنت هجیست

همی نسازد با داغ عاشقی صبرم
چنان کجا بنسازد بَنانج باز بَنانج

پی مهد اطفال جاهت سزد
که عقد ثریا شود بازپیچ

عطات باد چو باران دل موافق خوید
نهیبت آتش و جانِ مخالفان پُده باد

دهان دارد چو یک پسته، لبان دارد به می شُسته
جهان بر من چنین بسته، بدان پسته دهان دارد

صف دشمن تو را نه استد پیش
ور همه آهنین تو را باشد

زمانه از این هردوان بگذرد
تو بگوال چیزی کزان نگزرد

هرکه باشد تشنه و چشمه نیابد هیچ جای
بیگمان راضی بباشد گر بیابد آبکند

آن کسی را که دل بود نالان
او علاج خلاشمه نکند

جهان گواست مر او را که در جهان ملک ست
بزرگوار و سزاوارِ نصرت و تأیید
بداد نعمت و بس شاکر ست در نعمت
بدین دو باشد سلطان و تخت را تأیید

ابر همی گرید چون عاشقان
باغ همی خندد معشوق وار
رعد همی نالد مانند من
چونکه بنالم به سحرگاه زار

اگر بازی، اندر چغوکم نگر
وگر باشه ای، سوی بَطّان مپر

ای کار تو ز کارِ زمانه نمونه تر
او باشگونه و تو از او باشگونه تر

در کوی تو اَبیشه همی گردم ای نگار
دزدیده تا مگرت ببینم به بام بر

ای من رهیِ آن روی چون قمر
و آن زلف شبه رنگ پر ز ماز

مار یغتنج اگرت دی بگزید
نوبت مار افعی ست امروز

دوشم گذر افتاد به ویرانۀ طوس
دیدم جغدی نشسته جای طاوس
گفتم : چه خبر داری ازین ویرانه ؟
گفتا : خبر این است که افسوس افسوس

از چه توبه نکند خواجه که هر جا که بود
قدحی می بخورد راست کند زود هَراش

بر دل هر شکسته زد غم تو
چون طبق بند از صنیعت فش

چند بردارد این هَریوه خروش
نشود باده بر سماعش نوش
راست گوئی که در گلوش کسی
پوشکی را همی بمالد گوش

ای خواجه با بزرگی اشغال چی تو را
برگیر جاخشوک و بدو می درو حشیش

من رهیِ آن نرگسک خردبرگ
بُرده به کَنبوره دل از جای خویش

بشوی نرم هم به زرّ و درم
چون به زین و لگام، تند سِتاغ

دریغ، فرِّ جوانی و عِزِّ اوی دریغ
عزیز بود از این پیش همچنان سپریغ
به ناز باز همی پرورد ورا دهقان
چو شد رسیده نیابد ز تیغِ تیز گریغ

ای قامت تو به صورت کاوَنجَک
هستی تو به چشم مردمان بُلکَنجَک

چون برون کرد زو همازه و هنگ
در زمان درکشید محکم تنگ

ای از رخ تو تافته زیبائی و اورنگ
افروخته از طلعت تو مسند و اورنگ

بر که و بالا چو چه ؟ همچون عقاب اندر هوا
بر تَریوه ی راه چون چه ؟ همچو بر صحرا شمال

عیب باشد به کار نیک درنگ
که شتاب آمده رفیق ملام
عاقبت را هم ازنخستین بین
تا به غفلت گلو نگیرد دام

بتا نگارا از چشمِ بد بترس و مکن
چرا نداری با خود همیشه چشم پَنام ؟

دعوی کنی که شاعر دهرم ولیک نیست
در شعر تو نه حکمت و نه لذّت و نه چم

دانش و خواسته ست نرگس و گل
که به یک جای نشکفند بهم
هرکه را دانش ست خواسته نیست
هرکه را خواسته ست دانش کم

عشقِ او عنکبوت را ماند
برتنیده ست تَفنه گرد دلم

دو جوی روان در دهانش ز خلم
دو خرمن زده بر دو چشمش ز خیم

از بناگوشِ لعلگون گوئی
برنهاده ست آلغونه به سیم

شود بدخواهِ تو روباهِ بددل
چو شیرآسا تو بخرامی به میدان

اگر بگروی تو به روز حساب
مفرمای درویش را شایگان

چو زرّ ساو چکان بلک از او چو بنشستی
شدی پشیزۀ سیمین عیبۀ جوشن

کفلش با سلاح بشکفتم
گرچه برتابد آن میان و سرون

هرگز تو به هیچکس نشائی
بر سَرت دوشوله خاک سرگین

تا کی دوم از گردِ درِ تو
کاندر تو نمیـبینم چَربو
ایمن بزی اکنون که بشستم
دست از تو به اُشنان و کَنَستو

بر فلک بر، دو شخص پیشه ورند
این یکی درزی آن دگر جولاه
این ندوزد مگر کلاه ملوک
و آن نبافد مگر پلاس سیاه

همه دیانت و دین ورز و نیک رائی کن
که سوی خُلدِ بَرین باشَدَت گذرنامه

اگر غم را چو آتش دود بودی
جهان تاریک بودی جاودانه
در این گیتی سراسر گر بگردی
خردمندی نیابی شادمانه

موی سپید و روی سیاه و رخ بچین
بوزینۀ خرف شده و گشته کاینه

جهانیان را دیدم بسی به هر مذهب
بسی بدیدم از گونه گونه جَدکاره

چون چلیپایِ روم از آن شد باغ
کآبریزی ست باغ را ز حلی

ابر چون چشمِ هند بنت عتبه ست
برق مانند ذوالفقار علی

قی افتد آن را که سر و روی تو بیند
زان خلم و از آن بَفج روان بر بر و بر روی

همی فزونی جوید اَواره بر افلاک
که تو به طالع میمون بدو نهادی روی

زنی پلشت و تَلاتوف و اهرمن کردار
نگر نگردی از گرد او که گرم آئی

چو آلیزنده شد در مرغزاری
نباشد بر دلش از بار باری

مرا به جان تو سوگند وصعب سوگندی
که هرگز از تو نگردم نه بشنوم پندی
دهند پندم و من هیچ پند نپذیرم
که پند سود ندارد به جای سوگندی
شنیده ام که بهشت آن کسی تواند یافت
که آرزو برساند به آرزومندی
هزار کبک ندارد دلِ یکی شاهین
هزار بنده ندارد دلِ خداوندی
تو را اگر مَلِکِ چینیان بدیدی روی
نماز بُردی و دینار برپراکندی
وگر تو را مَلِکِ هندوان بدیدی روی
سجود کردی و بُتـخانه هاش برکندی
به منجنیقِ عذاب اندرم چو ابراهیم
به آتشِ حَسَراتم فکند خواهندی
تو را سلامت باد، ای گلِ بهار و بهشت
که سوی قبلۀ رویت نماز خوانندی

چون تن خود به بَرم پاک بشست
از مسامش تمام لؤلؤ رست
نرم نرمک ز بَرم بیرون شد
مهرش از آنچه بود افزون شد

شهید بلخی، ابوالحسن شهید بن حسین جهودانکی بلخی.
شاعر و متکلم و حکیم قرن چهارم هجری (متوفی ٣٢٥ ه.ق.).
او را با ابوبکر محمد بن زکریای رازی مناظراتی بوده و هر یک بر دیگر نقضی و ردی داشته است.
شهید در خط نیز استاد بود و اشعار عربی هم میسرود.
وی از بلخ به چغانیان نزد ابوعلی محتاج رفت و از جملۀ ممدوحان او نصربن احمد سامانی و ابوعبدالله محمد بن احمد جیهانی را ذکر کرده اند.
رودکی در رثای او قطعه ای سروده.
شهید، مانند رودکی، نزد شعرای بعد از خود مورد احترام بوده و او را در ردیف رودکی قرار داده اند.
رادویانی در ترجمان البلاغه از او نقل میکند :

عذر با همّتِ تو بتوان خواست
پیش تو خامش و زبان کوتاه
همّت شیر از آن بلندتر ست
که دل آزار باشد از روباه

و همو بیت ذیل را در ترجمان البلاغه شاهد آورده است :

به تیر از چشم نابینا سپیدی نقطه بردارد
که نه دیده بیازارد نه نابینا خبر دارد

رادویانی در ترجمان البلاغة قصیدۀ مُلَمَّع ذیل را از او نقل میکند :

یری محنتی (؟) ثم یخفض البصرا
فدته نفسی تراه قد سفرا
داند کز وی به من همی چه رسد
دیگرباره ز عشق بی خبرا
اما یری و جنتی معصرة (؟)
و سایلاً کالجمان مبتدرا
چو سدِّ یأجوج بایدی دلِ من
که باشدی غمزگانش را سپرا
فضل حلمی و خاننی جلدی
من یطیق القضاء و القدرا
وگر بدانستمی که دل بشود
نکردمی بر رهِ بلا گذرا

شاعران ِ پس از وی به نیکی از او یاد کرده اند

کاروان شهید رفت ازپیش
وآن ِ ما رفته گیر و می اندیش

رودکی

شاعرانت چو رودکی و شهید
مطربانت چو سرکش و سرکب

منوچهری

وآنگاه که شعرِ پارسی گویی
استاد شهید و میر بونصری

منوچهری

ز حکیمان خراسان کو شهید و رودکی ؟
بوشکورِ بلخی و بوالفتح بُستی هکذی

منوچهری

گرچه بد ست پیش از این، در عرب و عجم رَوان
شعرِ شهید و رودکی، نظم لَبید و بُحتُری

خاقانی

چهارشنبه 11 تیر 1393 :: 15:09 :: نويسنده : yadgareomr

وَ وَجَدْتُ بِخَطِّ الشَّيْخِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ الْجُبَعِيِّ نَقْلًا مِنْ خَطِّ الشَّيْخِ الشَّهِيدِ قَدَّسَ اللهُ رُوحَهُمَا قَالَ :

رَوَى جَابِرُ بْنُ عَبْدِ اللهِ الْأَنْصَارِيُّ قَالَ :

كُنْتُ مَعَ مَوْلَانَا أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ (ع) فَرَأَى رَجُلًا قَائِماً يُصَلِّي فَقَالَ لَهُ :

يَا هَذَا أَ تَعْرِفُ تَأْوِيلَ الصَّلَاةِ ؟

فَقَالَ :

يَا مَوْلَايَ وَ هَلْ لِلصَّلَاةِ تَأْوِيلٌ غَيْرُ الْعِبَادَةِ ؟

فَقَالَ :

إِي وَ الَّذِي بَعَثَ مُحَمَّداً بِالنُّبُوَّةِ وَ مَا بَعَثَ اللهُ نَبِيَّهُ بِأَمْرٍ مِنَ الْأُمُورِ إِلَّا وَ لَهُ تَشَابُهٌ وَ تَأْوِيلٌ وَ تَنْزِيلٌ وَ كُلُّ ذَلِكَ يَدُلُّ عَلَى التَّعَبُّدِ

فَقَالَ لَهُ :

عَلِّمْنِي مَا هُوَ يَا مَوْلَايَ ؟

فَقَالَ (ع) :

تَأْوِيلُ تَكْبِيرَتِكَ الْأُولَى إِلَى إِحْرَامِكَ أَنْ تُخْطِرَ فِي نَفْسِكَ إِذَا قُلْتَ اللهُ أَكْبَرُ مِنْ أَنْ يُوصَفَ بِقِيَامٍ أَوْ قُعُودٍ

وَ فِي الثَّانِيَةِ أَنْ يُوصَفَ بِحَرَكَةٍ أَوْ جُمُودٍ

وَ فِي الثَّالِثَةِ أَنْ يُوصَفَ بِجِسْمٍ أَوْ يُشَبَّهَ بِشِبْهٍ أَوْ يُقَاسَ بِقِيَاسٍ

وَ تُخْطِرَ فِي الرَّابِعَةِ أَنْ تَحُلَّهُ الْأَعْرَاضُ أَوْ تُولِمَهُ الْأَمْرَاضُ

وَ تُخْطِرَ فِي الْخَامِسَةِ أَنْ يُوصَفَ بِجَوْهَرٍ أَوْ بِعَرَضٍ أَوْ يَحُلَّ شَيْئاً أَوْ يُحَلَّ فِيهِ شَيْ‏ءٌ

وَ تُخْطِرَ فِي السَّادِسَةِ أَنْ يَجُوزَ عَلَيْهِ مَا يَجُوزُ عَلَى الْمُحْدَثِينَ مِنَ الزَّوَالِ وَ الِانْتِقَالِ وَ التَّغَيُّرِ مِنْ حَالٍ إِلَى حَالٍ

وَ تُخْطِرَ فِي السَّابِعَةِ أَنْ تَحُلَّهُ الْحَوَاسُّ الْخَمْسُ

ثُمَّ تَأْوِيلُ مَدِّ عُنُقِكَ فِي الرُّكُوعِ تُخْطِرُ فِي نَفْسِكَ آمَنْتُ بِكَ وَ لَوْ ضَرَبْتَ عُنُقِي

ثُمَّ تَأْوِيلُ رَفْعِ رَأْسِكَ مِنَ الرُّكُوعِ إِذَا قُلْتَ سَمِعَ اللهُ لِمَنْ حَمِدَهُ الْحَمْدُ لِلهِ رَبِّ الْعالَمِينَ تَأْوِيلُهُ الَّذِي أَخْرَجَنِي مِنَ الْعَدَمِ إِلَى الْوُجُودِ

وَ تَأْوِيلُ السَّجْدَةِ الْأُولَى أَنْ تُخْطِرَ فِي نَفْسِكَ وَ أَنْتَ سَاجِدٌ مِنْهَا خَلَقْتَنِي

وَ رَفْعُ رَأْسِكَ تَأْوِيلُهُ وَ مِنْهَا أَخْرَجْتَنِي

وَ السَّجْدَةُ الثَّانِيَةُ وَ فِيهَا تُعِيدُنِي

وَ رَفْعُ رَأْسِكَ تُخْطِرُ بِقَلْبِكَ وَ مِنْهَا تُخْرِجُنِي تَارَةً أُخْرَى

وَ تَأْوِيلُ قُعُودِكَ عَلَى جَانِبِكَ الْأَيْسَرِ وَ رَفْعُ رِجْلِكَ الْيُمْنَى وَ طَرْحُكَ عَلَى الْيُسْرَى تُخْطِرُ بِقَلْبِكَ اللَّهُمَّ إِنِّي أَقَمْتُ الْحَقَّ وَ أَمَتُّ الْبَاطِلَ

وَ تَأْوِيلُ تَشَهُّدِكَ تَجْدِيدُ الْإِيمَانِ وَ مُعَاوَدَةُ الْإِسْلَامِ وَ الْإِقْرَارُ بِالْبَعْثِ بَعْدَ الْمَوْتِ

وَ تَأْوِيلُ قِرَاءَةِ التَّحِيَّاتِ تَمْجِيدُ الرَّبِّ سُبْحَانَهُ وَ تَعْظِيمُهُ عَمَّا قَالَ الظَّالِمُونَ وَ نَعَتَهُ الْمُلْحِدُونَ

وَ تَأْوِيلُ قَوْلِكَ السَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللهِ وَ بَرَكَاتُهُ تَرَحُّمٌ عَنِ اللهِ سُبْحَانَهُ فَمَعْنَاهَا هَذِهِ أَمَانٌ لَكُمْ مِنْ عَذَابِ يَوْمِ الْقِيَامَةِ

ثُمَّ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ (ع) :

مَنْ لَمْ يَعْلَمْ تَأْوِيلَ صَلَاتِهِ هَكَذَا فَهِيَ خِدَاجٌ أَيْ نَاقِصَةٌ.

چهارشنبه 11 تیر 1393 :: 13:01 :: نويسنده : yadgareomr

باذِخ
- کوه سخت بلند.
کوه بلند.
جبال بواذخ : کوههای بلند.
- گردن افراز.
ج، بُذَّخ، بَواذِخ.
-
شرف بلند، یقال شرف باذخ.
مجازاً، شرف شامخ. عزّت بلند.

*******

كتاب العين

بذخ‏ :

البَذَخُ‏ : التطاول و الافتخار،

بَذَخَ‏ يَبْذُخُ‏ بَذْخاً و بُذُوخاً.

و رجل‏ بَاذِخٌ‏ و بَذَّاخٌ‏،

قال :

أشم‏ بَذَّاخٌ‏ نمتني‏ البُذَّخُ

و جبل‏ بَاذِخٌ‏ : طويل،

و جمعه‏ بَوَاذِخُ‏ و بَاذِخَاتٌ‏،

و قد بَذَخَ‏ بُذُوخاً.

و أنا أَبْذَخُ‏ منه أي : أفخر و أعز.

چهارشنبه 11 تیر 1393 :: 05:54 :: نويسنده : yadgareomr

... عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ الصّادق (ع) قَالَ :

لَا تَنْظُرْ فِي الْمِرْآةِ  وَ  أَنْتَ مُحْرِمٌ

فَإِنَّهُ مِنَ الزِّينَةِ.

چهارشنبه 11 تیر 1393 :: 05:39 :: نويسنده : yadgareomr

در شکّیّات متعلّقۀ به رکعات نماز

مسأله 15
اگر بعد از فراغ از نماز شك او منقلب شود به شكِّ ديگر، اقوى آن است كه نمازِ احتياط بر او نباشد زيرا كه شكِّ اوّل زايل شد و شكِّ دوم شكِّ بعد از فراغ است اعتبار ندارد، چه پيش از شروع به نمازِ احتياط شكّش منقلب شود يا در اثناء آن يا بعد از فراغ از آن؛
لكن احوط آن است كه عمل به «شكِّ دوم» كند و بعد از آن اصلِ نماز را اعاده كند و اين در صورتى است كه شكّ او منقلب نشود به نحوى كه يقين به نقصان نماز پيدا كند؛
مثل آن كه شكِّ او ميانِ دو و چهار بوده و بنا بر چهار گذارده و بعد از نماز، شك او منقلب شود به شكِّ ما بين سه و چهار،
يا آن كه شك ميان دو و سه و چهار بوده مثلًا، و بعد از نماز شكّش منقلب شود به سه و چهار يا عكس اين دو صورت، كه در اين صور، يقين به نقصان نماز پيدا نمى‌كند‌
به خلاف آن كه شك ميان دو و چهار بوده مثلًا، و بعد از نماز شكّش منقلب شود به شكِّ ميان دو و سه كه در اين صورت بايد عمل كند به مقتضاى شكِّ حاصلِ بعد از نماز، زيرا كه معلومش شد نمازش ناتمام است، و سلام او در غيرِ محل بوده، پس بايد
بنا بر سه گذارد و نماز را تمام كند
و بعد از نماز يك ركعت ايستاده يا دو ركعت نشسته به جا آورد
و دو سجده‌ى سهو نيز براى سلام بى‌جا به جا آورد
و احوط علاوه بر آن اعاده‌ى نماز است.

چهارشنبه 11 تیر 1393 :: 02:00 :: نويسنده : yadgareomr

اگر چه غالبی، از دشمن ضعیف بترس
کــه تـیـرِ آهِ سَـحَـر، بـر نـشـانـه میـآیـد

شیخ شیراز رحمة الله علیه و رضوانه

چهارشنبه 11 تیر 1393 :: 01:54 :: نويسنده : yadgareomr

دربارۀ نماز شب

ُ... وَ كَانَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ (ع)

يُصَلِّي أَمَامَ صَلَاةِ اللَّيْلِ

رَكْعَتَيْنِ خَفِيفَتَيْنِ

يَقْرَأُ فِيهِمَا بِقُلْ هُوَ اللهُ أَحَدٌ فِي الْأُولَى

وَ فِي الثَّانِيَةِ بِقُلْ يَا أَيُّهَا الْكَافِرُونَ

وَ يَرْفَعُ يَدَيْهِ بِالتَّكْبِيرِ

وَ يَقُولُ‏ :

أَنْتَ الْمَلِكُ الْحَقُّ الْمُبِينُ

ذُو الْعِزِّ الشَّامِخِ

وَ السُّلْطَانِ الْبَاذِخِ

وَ الْمَجْدِ الْفَاضِلِ

أَنْتَ الْمَلِكُ الْقَاهِرُ

الْكَبِيرُ الْقَادِرُ

الْغَنِيُّ الْفَاخِرُ

يَنَامُ الْعِبَادُ

وَ لَا تَنَامُ

وَ لَا تَغْفُلُ

وَ لَا تَسْأَمُ

وَ الْحَمْدُ لِلهِ

الْمُحْسِنِ الْمُجْمِلِ

الْمُنْعِمِ الْمُفْضِلِ

ذِي الْجَلَالِ وَ الْإِكْرَامِ

ذِي الْفَوَاضِلِ الْعِظَامِ

وَ النِّعَمِ الْجِسَامِ

وَ صَاحِبِ كُلِّ حَسَنَةٍ

وَ وَلِيِّ كُلِّ نِعْمَةٍ

لَمْ يَخْذُلْ عِنْدَ كُلِّ شَدِيدَةٍ

وَ لَمْ يَفْضَحْ بِسَرِيرَةٍ

وَ لَمْ يُسْلِمْ بِجَرِيرَةٍ

وَ لَمْ يُخْزِ فِي مَوْطِنٍ

وَ مَنْ هُوَ لَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ

عُدَّةً

وَ رِدْءً [رِدْءاً]

عِنْدَ كُلِّ عَسِيرٍ وَ يَسِيرٍ

حَسَنِ الْبَلَاءِ

كَرِيمِ الثَّنَاءِ

عَظِيمِ الْعَفْوِ عَنَّا

أَمْسَيْنَا

لَا يُغْنِينَا أَحَدٌ إِنْ حَرَمْتَنَا

وَ لَا يَمْنَعُنَا مِنْكَ أَحَدٌ إِنْ أَرَدْتَنَا

فَلَا تَحْرِمْنَا فَضْلَكَ لِقِلَّةِ شُكْرِنَا

وَ لَا تُعَذِّبْنَا لِكَثْرَةِ ذُنُوبِنَا

وَ مَا قَدَّمَتْ أَيْدِينَا

سُبْحَانَ ذِي الْمُلْكِ وَ الْمَلَكُوتِ

سُبْحَانَ ذِي الْعِزِّ وَ الْجَبَرُوتِ

سُبْحَانَ الْحَيِّ الَّذِي لَا يَمُوتُ

ثُمَّ يَقْرَأُ

وَ يَرْكَعُ

وَ يَسْجُدُ

ثُمَّ

يَقُومُ إِلَى الرَّكْعَةِ الثَّانِيَةِ

فَيَقْرَأُ بِفَاتِحَةِ الْكِتَابِ وَ سُورَةٍ

فَإِذَا فَرَغَ مِنَ الْقِرَاءَةِ

بَسَطَ يَدَيْهِ

وَ قَالَ :

اللَّهُمَّ إِلَيْكَ رُفِعَتْ أَيْدِي السَّائِلِينَ

وَ مُدَّتْ أَعْنَاقُ الْمُجْتَهِدِينَ

وَ نُقِلَتْ أَقْدَامُ الْخَائِفِينَ

وَ شَخَصَتْ أَبْصَارُ الْعَابِدِينَ

وَ أَفْضَتْ قُلُوبُ الْمُتَّقِينَ

وَ طُلِبَتِ الْحَوَائِجُ

يَا مُجِيبَ الْمُضْطَرِّينَ

وَ مُعِينَ الْمَغْلُوبِينَ

وَ مُنَفِّسَ كُرُبَاتِ الْمَكْرُوبِينَ

وَ إِلَهَ الْمُرْسَلِينَ

وَ رَبَّ النَّبِيِّينَ وَ الْمَلَائِكَةِ الْمُقَرَّبِينَ

وَ مَفْزَعَهُمْ عِنْدَ الْأَهْوَالِ وَ الشَّدَائِدِ الْعِظَامِ

أَسْأَلُكَ اللَّهُمَّ

بِمَا اسْتَعْمَلْتَ بِهِ

مَنْ قَامَ بِأَمْرِكَ

وَ عَانَدَ عَدُوَّكَ

وَ اعْتَصَمَ بِحَبْلِكَ

وَ صَبَرَ عَلَى الْأَخْذِ بِكِتَابِكَ

مُحِبّاً لِأَهْلِ طَاعَتِكَ

مُبْغِضاً لِأَهْلِ مَعْصِيَتِكَ

مُجَاهِداً فِيكَ حَقَّ جِهَادِكَ

لَمْ تَأْخُذْهُ فِيكَ لَوْمَةُ لَائِمٍ

ثُمَّ ثَبَّتَّهُ بِمَا مَنَنْتَ عَلَيْهِ

فَإِنَّمَا الْخَيْرُ بِيَدِكَ

وَ أَنْتَ تَجْزِي بِهِ

مَنْ رَضِيتَ عَنْهُ

وَ فَسَحْتَ لَهُ فِي قَبْرِهِ

ثُمَّ

بَعَثْتَهُ مُبْيَضّاً وَجْهُهُ

قَدْ أَمِنْتَهُ مِنَ الْفَزَعِ الْأَكْبَرِ

وَ هَوْلِ يَوْمِ الْقِيَامَةِ

ثُمَّ

يَرْكَعُ

فَإِذَا سَلَّمَ

كَبَّرَ ثَلَاثاً

ثُمَّ

يَقُولُ :

اللَّهُمَّ اهْدِنِي فِيمَنْ هَدَيْتَ

وَ عَافِنِي فِيمَنْ عَافَيْتَ

وَ تَوَلَّنِي فِيمَنْ تَوَلَّيْتَ

وَ بَارِكْ لِي فِيمَا أَعْطَيْتَ

وَ قِنِي شَرَّ مَا قَضَيْتَ

إِنَّكَ تَقْضِي

وَ لَا يُقْضَى عَلَيْكَ

إِنَّهُ لَا يَذِلُّ مَنْ وَالَيْتَ

وَ لَا يَعِزُّ مَنْ عَادَيْتَ

تَبَارَكْتَ وَ تَعَالَيْتَ

سُبْحَانَكَ

يَا رَبَّ الْبَيْتِ الْحَرَامِ‏

اللَّهُمَّ

إِنَّكَ تَرَى

وَ لَا تُرَى

وَ أَنْتَ بِالْمَنْظَرِ الْأَعْلَى

وَ إِنَّ بِيَدِكَ الْمَمَاتَ وَ الْمَحْيَا

وَ إِنَّ إِلَيْكَ الْمُنْتَهَى وَ الرُّجْعَى

وَ إِنَّا نَعُوذُ بِكَ مِنْ أَنْ نَذِلَّ وَ نَخْزى‏

الْحَمْدُ لِلهِ ذِي الْمُلْكِ وَ الْمَلَكُوتِ

وَ الْحَمْدُ لِلهِ ذِي الْعِزِّ وَ الْجَبَرُوتِ

وَ الْحَمْدُ لِلهِ الْحَيِّ الَّذِي لَا يَمُوتُ

الْحَمْدُ لِلهِ الْعَزِيزِ الْجَبَّارِ

الْحَكِيمِ الْغَفَّارِ

الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ

الْكَبِيرِ الْمُتَعَالِ

سُبْحَانَ اللهِ الْعَظِيمِ

سُبْحَانَ اللهِ الَّذِي لَمْ يَتَّخِذْ صَاحِبَةً وَ لَا وَلَداً

وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ شَرِيكٌ فِي الْمِلْكِ

وَ لَا مِثْلٌ

وَ لَا شِبْهٌ

وَ لَا عَدْلٌ

يَا اللهُ

يَا رَحْمَانُ

رَبَّنا

لا تُؤاخِذْنا إِنْ نَسِينا

أَوْ أَخْطَأْنا

رَبَّنا

وَ لا تَحْمِلْ عَلَيْنا إِصْراً

كَما حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِنا

رَبَّنا

وَ لا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ

وَ اعْفُ عَنَّا

وَ اغْفِرْ لَنا

وَ ارْحَمْنا

أَنْتَ مَوْلانا

فَانْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرِينَ

رَبَّنا

لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنا

وَ هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً

إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ

رَبَّنَا

اصْرِفْ عَنَّا عَذابَ جَهَنَّمَ

إِنَّ عَذابَها كانَ غَراماً

رَبَّنا

هَبْ لَنا مِنْ أَزْواجِنا وَ ذُرِّيَّاتِنا قُرَّةَ أَعْيُنٍ

وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقِينَ إِماماً

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ

وَ صَلِّ عَلَى مَلَائِكَتِكَ الْمُقَرَّبِينَ

وَ أَنْبِيَائِكَ

وَ الصِّدِّيقِينَ

وَ أُولِي الْعَزْمِ مِنَ الْمُرْسَلِينَ

الَّذِينَ أُوذُوا فِي جَنْبِكَ

وَ جَاهَدُوا فِيكَ حَقَّ جِهَادِكَ

وَ قَامُوا بِأَمْرِكَ

وَ وَحَّدُوكَ

وَ عَبَدُوكَ

حَتَّى أَتَاهُمُ الْيَقِينُ

اللَّهُمَّ

عَذِّبِ الْكَفَرَةَ

الَّذِينَ يَصُدُّونَ عَنْ كِتَابِكَ

وَ يُكَذِّبُونَ رُسُلَكَ

وَ اجْعَلْ عَلَيْهِمْ رِجْزَكَ وَ عَذَابَكَ

وَ اغْفِرْ لَنَا وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ

وَ أَوْزِعْهُمْ أَنْ يَشْكُرُوا نِعْمَتَكَ

الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ

إِلَهَ الْحَقِّ آمِينَ رَبَّ الْعَالَمِينَ

اللَّهُمَّ ارْحَمْ عِبَادَكَ الصَّالِحِينَ

مِنْ أَهْلِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرَضِينَ

يَا رَبَّ الْعَالَمِينَ

سُبْحَانَ اللهِ وَ الْحَمْدُ لِلهِ وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ وَ اللهُ أَكْبَرُ عَشْرَ مَرَّاتٍ

وَ يَسْجُد

چهارشنبه 11 تیر 1393 :: 00:41 :: نويسنده : yadgareomr

امیرعلیشیرنوایی (قرن 10 ه.ق.)

آیـیـنِ طلب، ز خـودپـسـنـدان مَطَلَب
وین شیوه، جُز از نیازمندان مطلب

بیــنقشی، ز اهلِ زُهد، چندان مَطَلَب
وین نقش، زِ غیرِ نقشــبندان مَطَلَب

چهارشنبه 11 تیر 1393 :: 00:27 :: نويسنده : yadgareomr

داستان غَرانیق

غَرانیق یعنی جوانان زیباشکل.
غَرانیقُ العُلی : مراد اصنام است.
در کتب لغت معنی ذکر نکرده اند و این معنی تنها در «داستان غرانیق» آمده است. داستان غرانیق از داستانهائی است که از طرف مخالفین دین اسلام ساخته شده است و آن حاکی از این است که پیغمبر اسلام بتهای مشرکین را ستایش کرده است.
طبری در این باره نویسد :
وقتی پیغمبر دید خویشاوندانش از او رو برگردانده و از وی دوری میکنند آرزو کرد که خدا آیه بفرستد شاید به وسیلۀ آن به خویشاوندانش نزدیک شود، و با محبتی که به خانوادۀ خود داشت مایل بود این خشونت و دشمنی به نرمی و آشتی مبدل شود.
نتیجۀ این آرزو و تلقین به نفس این شد که وقتی سورۀ نجم بر او نازل گشت و آن را در مجمع قریش خواند همین که به آیۀ
«أفـرأیتم اللّات والعزّی»
رسید شیطان از خیال درونی پیغمبر سوء استفاده کرد و به زبان او گذاشت که در ستایش بتها بگوید :
تلک الغرانیق العلی و ان شفاعتهن ترتضی (
اين عبارت به صورت تلک الغرانيق الاولي منها الشفاعة ترتجي، و به صورت و هي الغرانقة العلي و شفاعتهن ترتجي و صورتهاي ديگر نيز نقل شده است. یعنی آنها بتان بزرگ اند، همانا میانجیگری آنها پذیرفته است).
قریش از ستایش خدایان خود خرسند گشتند و پذیرفتند. مسلمانان هم تصدیق کردند. همین که پیغمبر به سجده رسید و سوره را پایان داد مسلمانان و مشرکان همه سجده کردند.
خبر سازش قریش با پیغمبر به حبشه رسید دسته ای از آنان به مکه برگشتند و دسته ای باقی ماندند.
از آنسو جبرئیل بر پیغمبر نازل شد و گفت : چه کردی ؟ آنچه خواندی من نیاوردم. سخنی گفتی که خدا نگفته بود! پیغمبر سخت اندوهناک شد، و خدا برای آرامش خاطر وی این آیات را نازل کرد :
«و ما ارسلنا من قبلک من رسول و لا نبی الا اذا تمنی القی الشیطان فی امنیته فینسخ الله ما یلقی الشیطان ثم یحکم الله آیاته والله علیم حکیم». (یعنی پیش از تو پیغمبری نفرستادیم جز اینکه هرگاه آرزوئی میکرد شیطان در آن راه مییافت پس خدا آنچه را که شیطان القاء میکند نسخ کرده و آیات خود را محکم میسازد و خدا دانا و حکیم است).
و پس از آن برای ابطال قول شیطان : تلک الغرانیق العلی ... این آیات فرودآمد :
«أ لکم الذکر و له الأنثی تلک اذاً قسمةٌ ضیزی ان هی الا اسماء سمیتموها انتم و آباؤکم ... تا ...  لمن یشاء و یرضی».
و به قولی این آیات بر پیغمبر نازل شد :
«و ان کادوا لیفتنونک عن الذی اوحینا الیک لتفتری علینا غیره و اذا لاتخذوک خلیلا.
و لو لا ان ثبتناک لقد کدت ترکن الیهم شیئاً قلیلاً اذاً لاذقناک ضعف الحیوة و ضعف الممات ثم لاتجد لک علینا نصیراً». ولی از همین آیات که ناقلین داستان ذکر کرده اند معلوم میشود این داستان بی اساس است وافسانه ای بیش نیست، زیرا در آیه آمده :
اگر تو را پابرجا نمیساختیم نزدیک بود به کافران بگرائی ...
پس معلوم میشود خدا پیغمبر را پابرجا ساخته و نگذاشته است به کافران متمایل شود و بتها را بستاید.
(رجوع به تفسیر طبری و تاریخ طبری و الطبقات الکبری و کتاب جنایات تاریخ شود و در کتاب اخیر چگونگی داستان و رد آن با دلایل علمی به طور مبسوط آمده است).

سه‌شنبه 10 تیر 1393 :: 14:57 :: نويسنده : yadgareomr

در لغتنامۀ مرحوم دهخدا

قُنوت.
(ع مص)
- فرمانبرداری کردن. و از این معنی است قول خداوند تعالی : القانتین و القانتات.
- خاموش بودن. سکوت کردن.
- بازماندن در سخن. امساک در کلام.
- ایستادن در نماز. و به همین معنی است حدیث : أفضل الصّلوة طول القنوت.
- دعا کردن.
- ذلیل و خوار شدن : قنت له : ذلّ.

*******

در کتاب العین
فراهیدي

قنت‏
و قَنَتُوا لله أي أطاعوه،
و منه‏ القُنُوتُ‏ أي الطّاعة،
و قَانِتُونَ‏ أي مطيعون.
و القُنُوتُ‏ : الدّعاء في آخر الوتر قائما، و منه قوله تعالى : وَ قُومُوا لِلهِ قانِتِينَ‏، و قوله‏ : أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ‏ آناءَ اللَّيْلِ، و هو الدّعاء قياما هاهنا.
و قَنَتَتِ‏ المرأةُ لزوجها أي أطاعته.

*******

جمهرة اللغة
ابن دُرَید

💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران