یادگارِعُمر
درباره وبلاگ


حافظ سخن بگوی که بر صفحۀ جهان ------- این نقش ماند از قلمت یادگارِ عُمر ---------- خوش آمدید --- علی
نويسندگان
سه‌شنبه 10 تیر 1393 :: 03:14 :: نويسنده : yadgareomr

رُکن

(اصطلاح فقهی)
امری که نقصان و یا زیاد شدن آن مبطل عمل است اگر چه بدون قصد صورت گیرد.
تکبیرة الاحرام و رکوع از جمله اعمالی هستند که رکن نماز محسوب میگردند.

سه‌شنبه 10 تیر 1393 :: 03:10 :: نويسنده : yadgareomr

حَجَرُ الأسوَد

سنگ کعبه.
سنگی است سیاه رنگ که بر دیوار رکن کعبه منصوب است وحاجیان هنگام طواف کعبه تبرکاً لمس آن کنند.
و پیش از اسلام نیز این سنگ مورد احترام اعراب بوده است.
یاقوت گوید :
... قال عبدالله بن العباس :
لیس فی الارض شيء من الجنة الا الرکن الاسود و المقام فانهما جوهرتان من جوهر الجنة و لولا من مسهما من اهل الشرک ما مسهما ذوعاهة الا شفاه الله ...
و قال عبدالله بن عمرو بن العاصی :
الرکن و المقام یاقوتتان من یواقیت الجنة، طمس الله نورهما و لولا ذلک لاضاء مابین المشرق و المغرب ...
و قال محمد بن علی :
ثلاثة احجار من الجنة الحجر الاسود و المقام و حجر بنی اسرائیل ...
و قال ابوعرارة :
الحجر الاسود فی الجدار و ذرع مابین الحجر الاسود الی الارض ذراعان و ثلثا ذراع و هو فی الرکن الشمالی ...
و لم یزل هذا الحجر فی الجاهلیة و الاسلام محترماً معظماً مکرماً یتبرکون به و یقبلونه الی ان دخل القرامطة لعنهم الله فی سنة ٣١٧ ه.ق. الی مکة عنوة فنهبوها و قتلوا الحجاج و سلبوا البیت و قلعوا الحجر الاسود و حملوه معهم الی بلادهم بالاحساء من ارض البحرین و بذل لهم بجکم الترکی الذی استولی علی بغداد فی ایام الراضی بالله الوف دنانیر علی ان یردوه فلم یفعلوا حتی توسط الشریف ابوعلی عمر بن یحیی العلوی بین الخلیفة المطیع لله فی سنة ٣٣٩ ه.ق. و بینهم حتی اجابوا الی رده و جائوا به الی الکوفة و علقوه علی الاسطوانة السابعة من اساطین الجامع ثم حملوه و ردوه الی موضعه و احتجوا و قالوا اخذناه بامر و رددناه بامر فکانت مدة غیبته اثنتین و عشرین سنة.
و قرأت فی بعض الکتب ان رجلا من القرامطة قال لرجل من اهل العلم بالکوفة و قد رآه یتمسح به و هو معلق علی الاسطوانة السابعة کما ذکرناه :
ما یؤمنکم ان نکون غیبنا ذلک الحجر و جئنا بغیره فقال له ان لنا فیه علامةٌ و هو اننا اذا طرحناه فی الماء لایرسب ثم جاء بماء فالقوه فیه فطفا علی وجه الماء.
مستوفی گوید :
اسماعیل به حد مردی رسید به فرمان حق تعالی ابراهیم و اسماعیل آنجا خانۀ کعبه بساختند از سنگ کوه قعیقعان و آن خانه بی سقف بود حق تعالی حجرالاسود را از بهشت بدیشان فرستاد تا در رکن خانه نشاندند و آن سنگی است به مقدار نیم گز تقریباً. در اول سفید بود، از بس که کفار، دست ناپاک بدان مالیدند سیاه شد
کما قال النبی (ص) :
نزل الحجر الاسود من الجنة و هو اشد بیاضاً من اللبن فسودته خطایا بنی آدم.
و قال (ص) فی الحجر :
و انه یبعثه الله یوم القیامة و له عینان یبصر بهما و لسان ینطق به و یشهد علی من استلمه.
و قال (ص) :
ان الحجر الاسود یحشر یوم القیامة و له عینان ینظر بهما و لسان یتکلم به و یشهد لکل من قبله، و انه حجر یطفو علی الماء ولایسخن بالنار اذا اوقد علیه ...
چون ایشان خانۀ کعبه را بساختند و به زیارت آن امر شد مردم بدانجا مقام کردند و ابنیۀ خیر ساختند و رغبت نمودند به تدریج شهری معظم شد ...
تا آنجا که گوید :
... پنج سال پیش از مبعث قوم قریش خانۀ کعبه را عمارت کردند و به درختها که نجاشی پادشاه حبشه جهت کلیسای انطاکیه به راه دریا به شام میبردند و حق تعالی آن کشتی را غرق کرده آن را به جدّه انداخت و مکیان به اجازت او بردند و خانۀ کعبه بدان مسقف گردانیدند و چهار قائمۀ چوبین در زیر سقفش وضع کردند و حضرت رسول (ص) به راه حکمی بدست مبارک به تراضی قریش حجرالاسود را به بیرون خانۀ کعبه در رکن عراقی نشاند بر بلندی کم از قامتی تا دست در آن توان مالید و آن رکن مایل شرقی است و مقام ابراهیم و زمزم نزدیک اوست ...
تا آنجا که گوید :
عبدالله بن زبیر (رض) چون بنی امیه دیوار کعبه را به سنگ منجنیق خراب کرده بودند، او آن را عمارت کرد و خانه را بزرگتر و دو در گردانید و حجرالاسود در اندرون خانۀ کعبه در دیوار نشاند و گفت که چون رسول (ص) فرمود که :
حجرالاسود از خانۀ کعبه است باید که در اندرون کعبه باشد.
بعد از او حجّاج بن یوسف ثقفی وضع عمارت او باطل کرد و حجرالاسود را بیرون آورد چنانکه رسول (ص) کرده بود، بر رکن شمالی که عراقی گویند نشاند ...
به زمان مقتدرعباسی ابوطاهر قرمطی آن را به زخم دبوسی به چند پاره بشکست و پاره ها با خود ببرد در عهد مطیع آن پاره ها به پنجاه هزار دینار زر سرخ باز خریدند و به مکه باز بردند.
ابن مسکویه گوید :
کان منصور الدیلمی یذرق بالحاج فی هذه السنة (٣١١ ه.ق.) فسلموا فی طریقهم فلما وصلوا الی مکة لقاهم ابوطاهر الهجری الی مکة یوم الترویة فقتل الحاج فی مسجد الحرام و فی فجاج مکة و فی البیت قتلا ذریعاً و قلع الحجر الاسود ... و انصرف الی بلده و حمل معه الحجرالاسود.
و گاه حجر مطلق گویند و از آن حجر الاسود خواهند و قصۀ فرو افتادن این سنگ به جاهلیت و نزاع قبائل در باز نهادن آن به جای خویش و حکومت رسول اکرم پیش از بعثت در این امر که آن را در گلیمی نهند و هرکس گوشه ای از آن گلیم گرفته و سنگ را برجای نهند در کتب سیر و تواریخ مشهور است.
و ظاهراً این سنگ یکی از احجار سماویه است که در سوالف قرون از جو فرو افتاده است.
و گاه به صیغۀ تثنیه حجران و حجرین گویند و از آن حجر الاسود و صخرۀ بیت المقدس خواهند.
و به اصطلاح اهل صناعت یعنی اکسیریان، موی سر اراده میشود.
تهانوی گوید :
الحجرالاسود هو الحجر المعروف فی البیت الحرام و الحجر الاسود عند الصوفیة عبارة عن اللطیفة الانسانیة و اسوداده عبارة عن تلوثه لمقتضیات.
محک زر ایمان.
حجر الاسعد.
سنگی است سیاه در کعبه که مَسّ کردن آن موجب ازالۀ معاصی است.

سه‌شنبه 10 تیر 1393 :: 02:58 :: نويسنده : yadgareomr

حِجرِ إسماعیل

گرداگرد کعبه اندرون حطیم از سوی شمال.
مصطبه ای را گویند که دیواری بر آن محیط است و پس از دورۀ قریش زیاداتی بر آن کرده و شکل چارگوش را به شکل مدوّر نزدیک کرده اند و آن دو در دارد به دو رُکنِ عِراقی و شامی. و گویند قبر «ساره» مادر اسماعیل بدانجاست.
آن مقدار که حطیم بدو محیط است.
آن مقدار زمین، که حطیم بدو محیط است.
یاقوت گوید :
حجر الکعبة قسمتی از زمین کعبه است که ابراهیم پیغمبر آن را جزء خانه کرد ولیکن قریش بر روی آن ساختمان نکردند و فقط به دور آن «سنگ چین» کردند تا معلوم باشد که از خانه است پس حِجر نامیده شد، و در حدیث است که زیادتی حجر بر خانه هفت ذراع باشد. ابن زبیر این قسمت را نیز جزء خانه ساخت ولیکن حجّاج آنرا دوباره به صورت جاهلی درآورد و قبر «هاجر» مادر اسماعیل در حِجر است.

سه‌شنبه 10 تیر 1393 :: 02:54 :: نويسنده : yadgareomr

مَقامِ إبراهیم

سنگی است که نشان پای حضرت ابراهیم بر آنجاست.
سنگی است نشان قدم ابراهیم علیه السلام بر وی.
گویند سنگی است در کعبه، که نشان پای ابراهیم بر آن است.

سه‌شنبه 10 تیر 1393 :: 02:35 :: نويسنده : yadgareomr

رَجَبُ البُرسی
از گویندگانی است که گاهی به نام «البُرسی» و گاهی به نام «حافظ البُرسی» و زمانی به نام «رجب» تخلص کرده است. صاحب «روضات الجنات» او را در شمار دانشمندان و مؤلفان آورده و از جملۀ تصنیفات وی مشارق الانوار و مشارق الامان و لباب حقائق الایمان را که به سال ٨٠١ ه.ق. تألیف یافته نام برده است.

سه‌شنبه 10 تیر 1393 :: 02:20 :: نويسنده : yadgareomr

موش و گربه
سرودۀ عُبیدِ زاکانی (ره)
وفات در قرن 8 ه.ق.

*******

اگر داری تو عقل و دانش و هوش
بیا بشنو حدیثِ گربه و موش

بخوانم از برایت داستانی
که در معنای آن حیران بمانی

***

ای خردمندِ عاقل و دانا
قصّهٔ موش و گربه برخوانا

قصهٔ موش و گربهٔ منظوم
گوش کن همچو دُرِّ غَلطانا

از قضای فَلَک، یکی گربه
بود چون اژدها  به  کرمانا

شکمش طبل  و  سینه‌اش چو سِپَر
شیر دُم  و  پلنگ چَنگانا

از غَریوَش به وقتِ غُرّیدن
شیرِ دَرنده  شد هراسانا

سَرِ هر سفره چون نهادی پای
شیر، از وی، شدی گُریزانا

روزی اندر شرابـخانه شدی
از برای شکارِ موشانا

در پسِ خُم میـنمود کمین
همچو دزدی که  در  بیابانا

ناگهان موشکی ز دیواری
جَست بر خُمِّ می  خُروشانا

سَر به خُم  برنهاد و میـنوشید
مست شد، همچو شیرِ غُرّانا

گفت :« کو گربه تا سرش بِکَنَم ؟
پوستش پُــر کنم  ز کاهانا

گربه در پیشِ من، چو سگ باشد
که شود روبرو به میدانا»

گربه، این را شنید و دَم نَزَدی
چنگ و دندان زدی به سوهانا

ناگهان جَست و موش را بگرفت
چون پلنگی شکارِ کوهانا

موش گفتا که : «من غلامِ توام
عفو کن بر من این گناهانا

مست بودم اگر گُهی خوردم
گُـه فراوان خورند مَستانا»

گربه گفتا : «دروغ کمتر گوی
نخورم من، فریب و مَکرانا

میـشنیدم هرآنچه میگفتی
آروادین قَحبهٔ مُسلمانا»

گربه، آن موش را بکُشت و بخورد
سوی مسجد شدی خِرامانا

دست و رو را بشُست و مَسح کشید
وِرد میـخواند همچو مُلّانا

بار الها که توبه کردم من
نَدَرم موش را به دندانا

بهرِ این خونِ ناحقّ، ای خَلّاق
من تَصَدُّق دَهَم  دو مَن، نانا

آن قَدَر لابه کرد و زاری کرد
تا به حَدّی که گشت گریانا

موشکی بود در پسِ مِنبر
زود، بُرد این خبر به موشانا

مژدگانی که گربه تائب شد
زاهد و عابد و مسلمانا

بود در مسجد آن ستوده خِصال
در نماز و نیاز و افغانا

این خبر چون رسید بر موشان
همه گشتند شاد و خندانا

هفت موش گُزیده برجَستند
هر یکی کدخدا و دهقانا

برگرفتند بهرِ گربه زِ مِهر
هر یکی تحفه‌های اَلوانا

آن یکی شیشهٔ شراب به کفّ
وآن دگر بره‌های بِریانا

آن یکی طشتکی پُـر از کشمش
وآن دگر یک طبق ز خُرمانا

آن یکی ظرفی از پنیر به دست
وآن دگر ماست با کره نانا

آن یکی خوانچۀ پلو بر سر
اَفشُره آب لیمو عُمّانا

نزدِ گربه شدند آن موشان
با سلام و درود و احسانا

عرض کردند با هزار ادب
کای فِدای رَهَت همه جانا

لایقِ خدمتِ تو پیشکشی
کرده‌ایم ما، قبول فرمانا

گربه چون موشکان بدید بخواند
«رِزقُـکُم فِي السَّماءِ» حَقّانا

من گرسنه، بَسی بِسَر بُردم
رزقم امروز شد فراوانا

روزه بودم به روزهای دگر
از برای رضای رحمانا

هرکه کارِ خدا کند به یقین
روزیش میـشود فراوانا

بعد از آن گفت : پیش فرمائید
قدمی چند، ای رفیقانا

موشکان جمله پیش میـرفتند
تنشان همچو بیدِ لرزانا

ناگهان گربه جَست بر موشان
چون مبارز، به روزِ میدانا

پنج موشِ گُـزیده را بگرفت
هر یکی، کدخدا و ایلخانا

دو بدین چنگ  و  دو بِدان چنگال
یک به دندان، چو شیرِ غُرّانا

آن دو موشِ دگر که جان بُردند
زود بُردند خبر، به موشانا

که چه بنشسته‌اید ای موشان
خاکتان بر سر، ای جوانانا

پنج موشِ رئیس را بِدرید
گربه  با چنگها و دندانا

موشکان را از این مصیبت و غم
شد لباسِ همه سیاهانا

خاک بر سر کُـنان همی گفتند :
ای دریغا رئیسِ موشانا

بعد از آن مُـتَّـفِـق شدند که ما
میـرَویم پایِ تختِ سُلطانا

تا به شَه عرضِ حالِ خویش کنیم
از ستمـهایِ  خیلِ  گُـربانا

شاهِ موشان، نشسته بود به تخت
دید از دور، خیلِ موشانا

همه یکـباره کردنش تعظیم
کای تو، شاهنشهی به دورانا

گربه کرده ست ظلم  بَر ماها
ای شهنشه اوّلم به قربانا

سالی، یک دانه، میگرفت از ما
حال، حرصش شده فراوانا

این زمان، پنج  پنج  میـگیرد
چون شده تائب و مُسلمانا

دردِ دل چون به شاهِ خود گفتند
شاه فرمود کای عزیزانا

من تلافی به گربه خواهم کرد
که شود داستان به دورانا

بعدِ یک هفته،  لشکری آراست
سیصد و سی هزار  موشانا

همه، با نیزه‌ها و تیر و کمان
همه، با سیفـهای بُرّانا

فوجـهای پیاده، از یک سو
تیغـها در میانه، جولانا

چون که، جمع آوریِ لشکر شد
از خراسان  و  رشت  و  گیلانا

یکّه موشی، وزیرِ لشکر بود
هوشمند  و  دلیر  و  فَـطّانا

گفت : باید یکی زِ ما بِرَوَد
نزدِ گربه به شهرِ کرمانا

یا بیا پایِ تخت، در خدمت
یا که آماده باش جنگانا

موشکی بود ایلچی زِ قدیم
شد روانه به شهرِ کرمانا

نرم نرمک، به گربه، حالی کرد
که منم ایلچی زِ شاهانا

خبر آورده‌ام برای شما
عزمِ جنگ کرده، شاهِ موشانا

یا  برو پایِ تخت، در خدمت
یا که آماده باش جنگانا

گربه گفتا که : موش، گُه خورده
من نیایم برون زِ کرمانا

لیکِن اندر خفا تَدارُک کرد
لشکر مُعظَمی زِ گُربانا

گربه‌هایِ بُراقِ شیر شکار
از صِفاهان  و  یزد  و  کرمانا

لشکرِ گربه، چون مُهَیّا شد
داد فرمان به سویِ میدانا

لشکرِ موشـها  زِ راهِ کویر
لشکرِ گربه، از کُهِستانا

در بیابانِ فارس هر دو سپاه
رزم دادند، چون دِلیرانا

جنگِ مَغلوبه  شد  در آن وادی
هر طرف رُستَمانه جنگانا

آن قَدَر موش و گربه کُشته شدند
که نیاید حساب، آسانا

حملهٔ سخت کرد گربه چو شیر
بعد از آن زد به قلبِ موشانا

موشکی اسبِ گربه را پی کرد
گربه شد سرنگون زِ زینانا

الله الله فُتاد در موشان
که بگیرید پهلوانانا

موشکان، طبلِ شادیانه زدند
بهرِ فتح و ظفر فراوانا

شاهِ موشان بِشُد به فیل سوار
لشکر از پیش و پس خُروشانا

گربه را، هر دو دست، بسته به هم
با کَلاف و طَناب و ریسمانا

شاه گفتا : به دار آویزند
این سگِ روسیاهِ نادانا

گربه چون دید شاهِ موشان را
غیرتش شد چو دیگ جوشانا

همچو شیری نشست بر زانو
کند آن ریسمان به دندانا

موشکان را گرفت و زد به زمین
که شدندی به خاک، یکسانا

لشکر از یک طرف فراری شد
شاه از یک جهت گُریزانا

از میان رفت، فیل و فیل سوار
مَخزَنِ تاج و تخت و ایوانا

هست این قصّۀ عجیب و غریب
یادگارِ «عُبیدِ زاکانا»

جانِ من!  پند گیر از این قصّه
که شوی، در زمانه شادانا

غَرَض از موش و گربه برخواندن
مُدَّعا فهم کن پسر، جانا!

***

پـــایـــان

سه‌شنبه 10 تیر 1393 :: 00:20 :: نويسنده : yadgareomr

يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا

كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ

كَما كُتِبَ عَلَى الَّذينَ مِنْ قَبْلِكُمْ

لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ (183)

أَيَّاماً مَعْدُوداتٍ

فَمَنْ كانَ مِنْكُمْ

مَريضاً

أَوْ

عَلى‏ سَفَرٍ

فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ

وَ عَلَى الَّذينَ يُطيقُونَهُ

فِدْيَةٌ

طَعامُ مِسْكينٍ

فَمَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً

فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ

وَ أَنْ تَصُومُوا

خَيْرٌ لَكُمْ

إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (184)

شَهْرُ رَمَضانَ

الَّذي أُنْزِلَ فيهِ الْقُرْآنُ

هُدىً لِلنَّاسِ

وَ بَيِّناتٍ مِنَ الْهُدى‏ وَ الْفُرْقانِ

فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ

فَلْيَصُمْهُ

وَ مَنْ كانَ

مَريضاً

أَوْ

عَلى‏ سَفَرٍ

فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ

يُريدُ اللهُ بِكُمُ الْيُسْرَ

وَ لا يُريدُ بِكُمُ الْعُسْرَ

وَ لِتُكْمِلُوا الْعِدَّةَ

وَ لِتُكَبِّرُوا اللهَ عَلى‏ ما هَداكُمْ

وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (185)

وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادي عَنِّي

فَإِنِّي قَريبٌ

أُجيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ

إِذا دَعانِ

فَلْيَسْتَجيبُوا لي‏

وَ لْيُؤْمِنُوا بي‏

لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ (186)

أُحِلَّ لَكُمْ

لَيْلَةَ الصِّيامِ

الرَّفَثُ إِلى‏ نِسائِكُمْ

هُنَّ لِباسٌ لَكُمْ

وَ أَنْتُمْ لِباسٌ لَهُنَّ

عَلِمَ اللهُ أَنَّكُمْ كُنْتُمْ تَخْتانُونَ أَنْفُسَكُمْ

فَتابَ عَلَيْكُمْ

وَ عَفا عَنْكُمْ

فَالْآنَ بَاشِرُوهُنَّ

وَ ابْتَغُوا ما كَتَبَ اللهُ لَكُمْ

وَ كُلُوا وَ اشْرَبُوا

حَتَّى

يَتَبَيَّنَ لَكُمُ

الْخَيْطُ الْأَبْيَضُ

مِنَ الْخَيْطِ الْأَسْوَدِ

مِنَ الْفَجْرِ

ثُمَّ

أَتِمُّوا الصِّيامَ

إِلَى اللَّيْلِ

وَ لا تُبَاشِرُوهُنَّ

وَ أَنْتُمْ عاكِفُونَ فِي الْمَساجِدِ

تِلْكَ حُدُودُ اللهِ

فَلا تَقْرَبُوها

كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللهُ آياتِهِ لِلنَّاسِ

لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ (187)

دوشنبه 09 تیر 1393 :: 20:06 :: نويسنده : yadgareomr

از دیوان شمس

لُقمه ات  مُردار آمد، شـاهدت  هـم  مُـرده ای
در میانِ این دو مُرده، چون نمیـباشی نَفور ؟

چـشـمِ آخُــر را بـبـند  و، چشمِ آخِــر بـرگُـشـا
آخِــرِ هــر چیز بنگر، تا بـگیـرد چـشــم نـــور

دو حدیث دربارۀ جهر و إخفات

... عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ
عَنْ أَخِيهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ (ع)
قَالَ :
سَأَلْتُهُ
عَنِ الرَّجُلِ لَهُ أَنْ يَجْهَرَ بِالتَّشَهُّدِ وَ الْقَوْلِ فِي الرُّكُوعِ وَ السُّجُودِ وَ الْقُنُوتِ ؟
قَالَ :
إِنْ شَاءَ جَهَرَ
وَ إِنْ شَاءَ لَمْ يَجْهَرْ

*******

... عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ
عَنْ أَخِيهِ مُوسَى (ع)
قَالَ :
سَأَلْتُهُ
عَنِ الرَّجُلِ يُصَلِّي [مِنَ] الْفَرِيضَةِ مَا يُجْهَرُ فِيهِ بِالْقِرَاءَةِ هَلْ عَلَيْهِ أَنْ لَا يَجْهَرَ ؟
قَالَ :
إِنْ شَاءَ جَهَرَ
وَ إِنْ شَاءَ لَمْ يَفْعَلْ

دوشنبه 09 تیر 1393 :: 19:33 :: نويسنده : yadgareomr

علی مدنی
علی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب مدنی.
وی فقیه و ساکن «عریض» از نواحی مدینه بود و در سال ٢١٠ ه.ق. درگذشت.
او راست :
١- کتابی در حلال و حرام
٢- کتاب المناسک

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران