یادگارِعُمر
درباره وبلاگ


حافظ سخن بگوی که بر صفحۀ جهان ------- این نقش ماند از قلمت یادگارِ عُمر ---------- خوش آمدید --- علی
نويسندگان
شنبه 14 تیر 1393 :: 05:54 :: نويسنده : yadgareomr

تَــفــریــج.
(ع مص)
- اندوه وابردن.
بردن و دور کردن اندوه.
از دشواری و غم بیرون آوردن.
دور کردن خداوند غم را از کسی.

-
گشادن.
گشایش دادن.
گشادن و وسیع ساختن چیزی را.
-
پیر شدن.

شنبه 14 تیر 1393 :: 05:40 :: نويسنده : yadgareomr

يَا مَنْ يُنَادَى مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ

فَـجّ.
(ع مص)
- بلند کردن زه کمان را.
-
گشاده نمودن هر دو پای خود را.

(اِ)
راه گشاده میان دو کوه.
ج، فجاج
و آن از شعب گشاده تر باشد.
ج، فجاج، اَفِجّة.

***

وَ جَعَلْنا فِي الْأَرْضِ

رَواسِيَ

أَنْ تَميدَ بِهِمْ

وَ

جَعَلْنا فيها

«فِجاجاً» سُبُلاً

لَعَلَّهُمْ يَهْتَدُونَ

***

وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ

يَأْتُوكَ رِجالاً

وَ عَلى‏ كُلِّ ضامِرٍ

يَأْتينَ مِنْ كُلِّ «فَجٍّ» عَميقٍ

***

لِتَسْلُكُوا مِنْها سُبُلاً «فِجاجاً»

جمعه 13 تیر 1393 :: 17:49 :: نويسنده : yadgareomr

در بیانِ آنكه،
الله گفتنِ نیازمند،
عینِ لبّیك گفتنِ حقّ است

**************

آن یكی الله میگفتی شبی
تا كه شیرین گردد از ذكرش لبی

گفت شیطانش : خمش ای سخت رو
چند گوئی آخر، ای بسیار گو

این همه الله گفتی از عُتو
خود یکی الله را لبّیك كو ؟

میــنیاید یك جواب از پیشِ تخت
چند الله میزنی با رویِ سخت ؟

او شكسته دل شد و بنهاد سَر
دید در خواب او خِضر را در خَضر

گفت : هین از ذكر چون وامانده ای ؟
چون پشیمانی از آن كش خوانده ای ؟

گفت : لبّیكم نمیـآید جواب
زآن همی ترسم كه باشم ردِّ باب

گفت او را که : خدا گفت این به من
که : برو با او بگو : ای مُمتَحَن

نی که آن اللهِ تو لبّیكِ ما ست ؟
آن نیاز و سوز و دردت پیكِ ما ست ؟

نی تو را در کار، من آورده ام ؟
نی که من مشغولِ ذکرت کرده ام ؟

حیله ها و چاره جوئیـهایِ تو
جذبِ ما بود و، گشاد آن پای تو

ترس و عشقِ تو كمندِ لطف ما ست
زیرِ هر "یا ربِّ" تو، لبّیكها ست

جانِ جاهل، زین دُعا، جز، دور نیست
زآنكه یا ربّ گفتنش دستور نیست

بر دهان و بر دلش قفل ست و بند
تا ننالد با خدا وقتِ گزند

داد مر فرعون را صد مُلك و مال
تا بكرد او دَعويِ عِزّ و جلال

در همه عمرش ندید او دردِ سر
تا ننالد سوی حقّ، آن بد گهر

داد او را جمله مُلكِ این جهان
حقّ ندادش درد و رنج و اَندُهان

درد آمد بهتر از مُلكِ جهان
تا بخوانی تو خدا را در نهان

زآنکه درد و رنج و بارِ اَندهان
شد نصیبِ دوستانش در جهان

خواندنِ بی درد، از افسردگی ست
خواندنِ با درد، از دل بُردگی ست

آن كشیدن زیر لب آواز را
یاد كردن مبدأ و آغاز را

آن شده آواز صافی و حزین
کای خدا، ای مُستَغاث و، ای مُعین

نالۀ سگ، در رَهَش بی جذبه نیست
زآنكه هر راغب، اسیرِ رهزنی ست

چون سگِ كهفی، كه از مُردار رَست
بر سَرِ خوانِ شهنشاهان نشست

تا قیامت میخورد او پیشِ غار
عارفانه، آبِ رحمت، بی تَغار

ای بسا سگ پوست، كاو را نام نیست
لیك اندر پرده، بی آن جام نیست

جان بده از بهرِ آن جام، ای پسر
بی جهاد و صبر، كی باشد ظفر ؟

صبر كردن بهرِ این، نَبوَد حَرَج
صبر كن، كالصّبرُ مِفتاحُ الفَرَج

زین كمین، بی صبر و حَزمی كس نجَست
حَزم را خود، صبر باشد پا و دست

صبر كن از خورد، كاین زهرین گیا ست
حَزم كردن، زور و نورِ انبیا ست

كاه باشد، كاو به هر بادی جَهَد
كوه، كی مر باد را وزنی نهد ؟

هر طرف، غولی همی خواند تو را
كای برادر، راه خواهی ؟ هین بیا

رهنمایم، همرهت باشم، رفیق
من قَلاووزم در این راهِ دقیق

نی قلاووز ست و، نی ره داند او
یوسفا، كم رو، سوی این گرگ خُو

حَزم این باشد كه نفریبد تو را،
چرب و نوشِ دانه های این سَرا

كه نه چربِش دارد و، نی نوش او
سِحر خواند، میـدَمَد در گوش او ...

************

مثنوی معنوی
دفتر سوم

جمعه 13 تیر 1393 :: 06:27 :: نويسنده : yadgareomr

در سورۀ اقرأ

«لَمْ يَنْتَهِ»

مضارع

مجزوم بلم

و علامة جزمه حذف حرف العلة

********

«ينته»

فعل

مضارع

مجزوم بلم

و علامة جزمه حذف حرف العلة

********

«لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ»

حذفت الياء للجزم

********

«ينته» :

إعلال بالحذف لمناسبة الجزم،

أصله «ينتهي»

***

انتهاء.
(ن ه ي)

بازایستادن از کار و جز آن.
بازایستادن از چیزی.
واایستادن.
دست برداشتن.

جمعه 13 تیر 1393 :: 05:57 :: نويسنده : yadgareomr

ناسوت.
مشتق ازناس.
عالم اجسام که دنیا و این جهان باشد.
عالم طبیعت و اجسام و جسمانیات و زمان و زمانیات را عالم ناسوت مینامند و عالم مُلک و شهادت هم گویند.
عالم سفلی.
عالم خلق.
عالم شهادت.
جهان ماده.
جهان نمود

- عالم ناسوت : مقابل عالم جبروت و عالم لاهوت و عالم ملکوت.
- انسان.
سرشت مردمی.
انسانیت.
انسانی طبع.
مردمی خوی.
طبیعت انسانیه.
- مجازاً، شریعت و عبادت ظاهری.
- خیال.

جمعه 13 تیر 1393 :: 05:53 :: نويسنده : yadgareomr

لاهوت.
(مشتق از الله).
الوهة.
و اصل آن لاه باشد و واو و تاء بدو ملحق شده است نمودن مبالغه را چنانکه در جبروت. اگر از کلام عرب است مشتق از «لاه» خواهد بود بر وزن فعلوت مانند رَغبوُث.
خدای تعالی.
- عالم خدای.
غیب.
عالم امر.
عالم غیب.
عالم معنوی.
جهانِ بود.
مقابل ناسوت.
عالم اله.
طبیعت الهیت.
صاحب کشاف اصطلاحات الفنون آرد :
لاهوت، نزد صوفیه حیاتی که ساریه است در اشیاء و ناسوت محل آن و ذلک الروح.
و در لفظ جبروت، بیان شد که لاهوت نامی از مقامات سالکان. و از لاهوت به ذات نیز تعبیر کنند - انتهی.
صاحب آنندراج گوید :
عالم ذات الهی که سالک را در آن مقام فناء فی الله حاصل میشود و مرتبۀ صفات را جبروت و مرتبۀ اسماء را ملکوت نامند و بعضی گویند لاهوت در اصل «لا هو إلّا هو» است و حرف تاء زائد و قانون عرب است که چون کلمات مغلقه گویند چیزی حذف نمایند و چیزی زیاده کنند تا نامحرمان، محروم از حقیقتِ آن باشند پس لاهو نفی است یعنی نیست تجلی صفات مر طائفۀ افراد را و لفظ هو اسم ذات است، الاهو مگر تجلی ذات، و حق اینست که لاهوت در اصل لغت مصدر است بر وزن فعلوت مشتق از لاه چنانکه رغبوت و رحموت و لاه در اصل لفظ الله است مأخوذ از «لیه»، به معنی پوشیدن و در پرده رفتن.
عالم لاهوت :
دربار آسمانی.
عالم صُقعِ الهی و عالم سَرمَد و مرتبت ذات و أحدیّت است.

اسْتِحْبَابِ ذِكْرِ الْحُسَيْنِ (ع)

وَ

لَعْنِ قَاتِلِهِ عِنْدَ شُرْبِ الْمَاءِ

الشَّيْخُ إِبْرَاهِيمُ الْكَفْعَمِيُّ (ره) فِي جُنَّتِهِ،

عَنْ سُكَيْنَةَ بِنْتِ الْحُسَيْنِ (ع)

قَالَتْ :

لَمَّا قُتِلَ الْحُسَيْنُ (ع)

اعْـتَـنَـقْـتُــهُ

فَأُغْمِيَ عَلَيَّ

فَسَمِعْتُهُ

يَقُولُ :

شِيعَتِي مَا إِنْ شَرِبْتُمْ

رَيَّ عَذْبٍ فَاذْكُرُونِي‏

أَوْ سَمِعْـتُمْ بِــغَرِيـبٍ

أَوْ شَهِيدٍ فَـانْدُبُونِـي‏

فَقَامَتْ مَرْعُوبَةً

قَدْ قَرِحَتْ مَآقِيهَا

وَ هِيَ تَلْطِمُ عَلَى خَدَّيْهَا

جمعه 13 تیر 1393 :: 00:26 :: نويسنده : yadgareomr

خُمس.
پنج یک.
یک پنجم.
ج، اَخماس.
(اصطلاح فقه) بدان که در هفت چیز به مذهب حضرت صادق (ع) خمس واجب است :
اول : غنائم دارالحرب و اگرچه اندک باشد.
دوم : معادن و یاقوت و زبرجد و سرمه و قیر و نفط و کبریت همه در معادن داخلند.
سوم : گنج.
چهارم : آنچه از دریا بیرون آید همچو لآلی.
پنجم : ارباح تجارات و صناعت و زراعات.
ششم : زمینی که ذمی از مسلمان بخرد.
هفتم : مال حلالی که ممتزج شود به حرام.
یک نیمه از خمس حق امام است و یک نیمۀ دیگر را به یتیمان و مساکین و ابناء سبیل دهند که از اولاد ابی طالب و عباس و حارث باشند به شرط ایمان ایشان.

جمعه 13 تیر 1393 :: 00:06 :: نويسنده : yadgareomr

 قَالَ رَسُولُ اللهِ (ص) :

لِي مَعَ اللهِ

وَقْتٌ

لَا يَسَعُنِي فِیهِ

مَلَكٌ مُقَرَّبٌ

وَ لَا نَبِيٌّ مُرْسَلٌ.

پنج‌شنبه 12 تیر 1393 :: 16:39 :: نويسنده : yadgareomr

مَـعـدیـکَــرِب بن الحارث بن عمرو بن حجر آکل المرار الکندی ملقب به غلفاء (متوفی در حدود٦٠ قبل از هجرت) از قبیلۀ قحطان و پادشاه یمنی در عهد جاهلیت است. وی با پدر خود به عراق کوچ کرد و در موصل و جزیره به «قیس عیلان» فرمانروایی پیدا کرد و سپس «کنانة» نیز به وی پیوستند. مردی عاقل و دوستدار صلح بود. وی عموی «امرؤ القیس» شاعر معروف بود و اشعاری نیز به خود او نسبت داده شده است.

مَعْدِيكَرِب الكِنْدي
(... - نحو 60 ق.ه. ... - نحو 565 م.)
معديكرب بن الحارث بن عمرو بن حجر آكل المرار الكندي، من قحطان :
ملك جاهلي يماني.
لقبه «غلفاء»
ولد بمدينة «دمون» المعروفة اليوم بالقزة (بحضر موت)
و رحل مع أبيه إلى العراق،
فأقامه ملكا على «قيس عيلان» بجهة الموصل و الجزيرة، و ألحق به «كنانة».
و كان عاقلا محبا للسلم،
ينسب له شعر.
و هو عم «امرئ القيس» الشاعر.
قال ابن حبيب :
أصابه الوسواس على أخيه شرحبيل (بعد مقتله)
فخرج يهيم على وجهه،
فمات،
و انخرق ملك كندة،
فرحلوا إلى حضر موت.
و في النقائض :
قتلته تغلب و قضاعة يوم «أوارة»
و قال الزبيدي :
لقب بغلفاء «لأنه - فيما زعموا - أول من غلف بالمسك» أي طيّب به.

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران