یادگارِعُمر
درباره وبلاگ


حافظ سخن بگوی که بر صفحۀ جهان ------- این نقش ماند از قلمت یادگارِ عُمر ---------- خوش آمدید --- علی
نويسندگان
سه‌شنبه 20 خرداد 1393 :: 15:17 :: نويسنده : yadgareomr

محاسن علي بن أبي طالب سلام الله علیه

از کتاب
«المحاسن و المساوي»
نوشتۀ
«ابراهیم بن محمد بیهقي»
قرن 4 ه.ق.

*******

قال :
و حدثنا رجل حضر مجلس القاسم بن المجمع و هو والي الأهواز
قال :
حضر مجلسه رجل من بني هاشم
فقال :
أصلح الله الأمير!
أ لا أحدثك بفضيلة لأمير المؤمنين علي بن أبي طالب، رضي الله عنه ؟
قال :
نعم إن شئت.
قال :
حدثني أبي
قال :
حضرت مجلس محمد بن عائشة بالبصرة
إذ قام إليه رجل من وسط الحلقة
فقال :
يا أبا عبد الرحمن
من أفضل أصحاب رسول الله صلى الله عليه و سلم ؟
فقال :
أبو بكر و عمر و عثمان و طلحة و الزبير و سعد و سعيد و عبد الرحمن بن عوف و أبو عبيدة بن الجراح.
فقال له :
فأين علي ابن أبي طالب، رضي الله عنه ؟
قال :
يا هذا
تستفتي عن أصحابه أم عن نفسه ؟
قال :
بل عن أصحابه.
قال: ان الله تبارك و تعالى يقول :
فَقُلْ
تَعالَوْا
نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ‏
فكيف يكون أصحابه مثل نفسه ؟

سه‌شنبه 20 خرداد 1393 :: 14:40 :: نويسنده : yadgareomr

قاسم بن عليّ حریريّ

حریری. بصری. قاسم بن علی بن محمد بن عثمان حریری حرامی، مکنی به ابومحمد. یکی از ادبای مشهور ایرانی از مردم بصره. او از اهل قریۀ مشان (میشان) یکی از قراء بصره و صاحب مقامات معروف است.
ابن خلکان گوید :
او یکی از ائمۀ عصر خویش بود و در عمل مقامه نگاری بهرۀ تام یافت، چه مقامات وی مشتمل بر بسیاری از کلام عرب اعم از لغات و امثال و رموز و اسرار این زبان است، و آنکس که مقامات او را چنانکه باید شناسد بر فضل این مرد و کثرت اطلاع و غزارت مادۀ وی پی تواند برد.
پسر او ابوالقاسم عبدالله در سبب تألیف این کتاب گوید :
پدرم روزی به مسجد بنی حرام نشسته بود و پیری ژنده پوش با پیراهن و شلواری یکتا و فرسوده با اُهبَتِ (سازویَراق) سفر به مسجد درآمد و با فصاحت و حسن عبارتی به سخن پرداخت. حضار از نام و مولد شیخ پرسیدند. او گفت :
من از مردم سروج باشم و کنیت من ابوزید است.
و پدرم بار نخست مقامۀ معروف به حرامیه را که چهل وهشتمین مقامۀ مقامات است بنگاشت و به أبوزید سروجی نسبت کرد. این مقامه مشهور شد و خبر وی به وزیر شرف الدین ابوناصر انوشروان بن محمد بن خالد بن محمد قاشانی وزیر خلیفه المسترشد بالله عباسی رسید و بپسندید و از پدرم درخواست تا مقامه های دیگر انشا کند و بر مقامۀ حرامیه منضمّ سازد و او چهل ونه مقامۀ دیگر بر آن مزید کرد. و آنجا که در خطبۀ مقامات گوید :
«فاشار من اشارته حکم و طاعته غنم الی ان انشی مقامات اتلو فیها تلو البدیع ...»
همین وزیر است.
ابن خلکان گوید :
این روایت را در چندین تاریخ به نحو مزبوریافتم. لکن در بعضی شهور سال ٦٥٦ ه.ق. به قاهره نسخه ای از مقامات به خط مصنف دیدم که بر پشت آن به قلم حریری نوشته بود که
این کتاب را برای جمال الدین عمیدالدولة ابوعلی حسن بن ابوالعز علی بن صدقة وزیر المسترشد نگاشتم
و شک نیست که این درست تر از روایت نخستین است، چه به خط مصنف کتاب است و وفات وزیر مذکور در رجب سال ٥٢٢ ه.ق. بود.
و قاضی اکرم جمال الدین ابوالحسن علی بن یوسف شیبانی قِفطی وزیر حلب در کتاب خود موسوم به «انباءالرواة فی ابناء النُّحاة» آرد که :
ابوزید مذکور (ابوزید سروجی قهرمان مقامات حریری) نامش مطهر بن سلام نحوی بصری شاگرد حریری است که در بصره نزد او تلمذ میکرد و از وی روایت کند. و قاضی ابوالفتح محمد بن احمد المندائی «ملحة الاعراب» حریری را از همین مطهر و او از حریری روایت کرده است و باز ابن قفطی گوید :
مطهر بن سلام به سال پانصد و سی و هشت به واسط نزد ما آمد و از آنجا به بغداد و مدتی کوتاه بدانجا ببود و سپس درگذشت رحمه الله. و سمعانی نیز در ذیل و عماد در خریده همین مطلب را گفته اند. وی گوید لقب مطهر فخرالدین بود و تولیت صدریت قریۀ مشان (میشان) داشت و هم بدانجا پس از سال پانصد و چهل (٥٤٠) وفات یافت.
واما مراد حریری از حارث بن همام راوی ابوزید سروجی خود حریری است و این معنی را در یکی از شروح مقامات دیدم و عبارت حارث بن همام (بصورت اسم مستعار) مأخوذ از قول رسول (ص) است که فرمود :
کلکم حارث و کلکم همام،
و حارث ورزنده و کاسب باشد و همام کثیرالاهتمام است و همۀ مسلمانان حارث و همام باشند، چه هر تن از ایشان باید ورزندۀ شغل خویش و رنج برنده و اهتمام کننده در امور خود و دیگران بود.
و مقامات را کسان بسیار بعضی مطوّل و برخی مختصر شرح کرده اند
و در بعض مجامیع خواندم که حریری آنگاه که چهل مقامه از مقامات را به پایان رسانید، آن را با خویش از بصره به بغداد برد و دعوی تألیف آن کرد، لکن جماعتی از ادبای آنجا مدعای او نپذیرفتند، و گفتند تصنیف وی نیست و متعلق به مردی مغربی از اهل بلاغت است که در بصره وفات کرده و اوراق تألیف او بدست حریری افتاده و به خود نسبت کرده است. در این وقت وزیر دیوان حریری را بخواند و از صناعت وی پرسید. گفت :
من مردی از اهل انشاء باشم
و وزیر انشاء واقعه ای را اقتراح و طرح کرده و گفت دراین موضوع بسبک مقامه چیزی بنویس، و وی تنها در گوشه ای از دیوان بنشست و قلم و دوات و کاغذ برگرفت و دیری در اندیشه فرورفت، و هرچند بکوشید کلمه ای هم او را نگشود و خجل و سرافکنده برخاست و یکی از مخالفین وی یعنی ابوالقاسم علی بن افلح شاعر در این وقت گفت :

شیخ لنا من ربیعة الفرس
ینتف عثنونه من الهوس
انطقه الله بالمشان کما
رماه وسط الدیوان بالخرس

و ربیعة الفرس از آن روی آورده است که حریری خود را به این قبیله میـبَست. و از نتف عثنونه مراد اشاره به عادت حریری است که گاه فکرت موی ریش خود یک یک برمیکند و مسکن وی قریۀ مشان (میشان) بصره بود.
و حریری چون به بصره بازگشت ده مقامۀ دیگر تصنیف کرد و به وزیر فرستاد و از عی و گنگی خویش عذر خواست و گفت مهابت دیوان و حشمت وزیر مرا از نوشتن جواب اقتراح بازداشت.
حریری را تآلیف زیبای دیگر است مانند
«درةالغواص فی اوهام الخواص»
و کتاب «ملحة الاعراب»
که منظومه ای است در نحو و نیز شرح همان منظومه و دیوان رسائل و شعری بسیار علاوه بر آنچه در مقامات آورده است و هر یک از تألیفات وی با ترجمه به لغات اروپائی چاپ شده است. از جملۀ آن اشعار است :

قال العواذل ما هذا الغرام به
اما تری الشعر فی خدیه قد نبتا
فقلت والله لو ان المفنّد لی
تأمل الرشد فی عینیه ماثبتا
و من اقام بأرض و هی مجدبة
فکیف یرحل عنها و الربیع اتی

و عمادالدین اصفهانی در خریده قطعۀ ذیل را از حریری آورده است :

کم ظباء بحاجر
فتنت بالمحاجر
نفوس نفائس
حذرت بالمخادر
و تثن لخاطر
هاج وجدالمخاطر
و عذار لاجله
عاذلی عاد عاذریو
شجون تضافرت
عند کشف الضفائر

و او را قصایدی است که صنعت تجنیس بسیار در آن بکار برده است.
و نیز گوید :
وی زشت و کریه المنظر بود و مردی غریب به زیارت وی آمد تا از او چیزی از ادب فراگیرد و چون چشمش بر حریری افتاد وی را خرد و حقیر آمد و حریری به فراست دریافت، چون زائر از وی التماس املائی کرد حریری گفت بنویس :

ما انت اول سار غرة القمر
و رائد اعجبته خضرة الدمن
فاختر لنفسک غیری اننی رجل
مثل المعیدی فاسمع بی و لاترنی

پس مرد شرمنده شد و بازگشت.
ولادت حریری در دیهی بنام المنان (میشان) نزدیک بصره به سال چهارصد و چهل و شش (٤٤٦) بود و به پانصد و پانزده و بقولی پانصد و شانزده در کوچۀ بنی حرام به بصره درگذشت.
از او دو پسر بجای ماند و ابوالمنصور بن الجوالیقی گوید :
نجم الدین عبدالله و قاضی قضاة البصرة ضیاءالاسلام عبیدالله دو پسر حریری مرا اجازت روایت مقامات دادند
و نسبت حرامی از آن است که حریری در سکۀ حرامیه ساکن بود
و مشان بفتح میم شهرکی است بر سوی بصره دارای نخل بسیار با هوائی سخت بد و اصل حریری از آنجاست.
و گویند که حریری صاحب ثروت بود چنانکه در همین شهرک هیجده هزار درخت خرما داشت.(از ابن خلکان).
و حاجی خلیفه در کشف الظنون و اسماعیل پاشا در هدیة العارفین کتاب دیگری بنام توشیح البیان به ابومحمد قاسم بن علی حریری نسبت کرده اند.
دولتشاه سمرقندی گوید :
او بصری است اما در بغداد بودی، مردی ذوفنون بوده و در انواع علوم مشارالیه است، به تخصیص در علم معانی و بدیع و شعر که در این علوم سرآمد روزگار خود بوده و او را در علم معانی و بیان تصانیف مرغوب است و بزرگواری او را کتاب مقامات گواهی میدهد. حکایت کنند که حریری کتاب مقامات را تصنیف کرد و پیش مقتدر خلیفه برد، خلیفه او را نوازشها نمود، و او داءالثعلب داشتی و پیوسته محاسن خود را کندی و اقرباء و فرزندان او دائماً او را از آن منع کردندی تا غایتی که دست او را در خریطه دوختندی. روزی خلیفه گفت :
اگر حکومت ولایتی خواهی پیش ما مبذول شود.
حریری گفت :
یا امیرالمؤمنین مرا بر محاسن من امیری ده تا مرا بر ریش من فرزندان و اقرباء حاکم دانند و مرا بر ریش خویش بازگذارند،
خلیفه این لطیفۀ او را پسند فرمود و او را مراعات و اکرام نمود.
و او راست این قطعه :

قنعت من الدنیا بقوت و شملة
و شربة ماء کوزها متکسر
فقل لبنی الدنیا اعزلوا من اردتم
و ولوا و خلونی من البعد انظر

سه‌شنبه 20 خرداد 1393 :: 14:19 :: نويسنده : yadgareomr

استثناء

استثناء یعنی بیرون کردن
(اصطلاح نحو) در اصطلاح نحویان، بیرون کردن چیزی ازحکم ماقبل به کلمۀ «إلّا» و آنچه در معنی إلّا باشد.
بیرون کردن چیزی از حکم ماقبل به کلمۀ جز و مگر و إلّا و عدا و مانند آن.

مُستَثنی

مستثنی یعنی بیرون کرده و استثناء شده از حکم و قاعدۀ کلی.
بیرون آورده شده و خاصّ کرده شده و جدا کرده شده.
در اصطلاح نحویان، مستثنی آن چیزی است که بیرون کرده شده باشد از حکم ماقبل به قید «إلّا» یا به آنچه در معنی إلّا است.
آنچه بعد از کلمۀ إلّا و اخوات آن بیاید و از نظر نفی یا اثبات از ماقبل خود جدا شود.

مُستَثنی مِنه

مستثنی منه :
آنکه یا آنچه از او استثناء کرده اند.
در اصطلاح نحو، اسمی است که پیش از «إلّا» و اخوات آن آمده باشد و نفیاً یا اثباتاً مخالف مابعد إلّا باشد مانند قوم در
جائني القوم إلّا زیداً.

مستثنای متّصل


آن است که «مستثنی» از افراد و یا اجزای «مستثنی منه» باشد لفظاً یا تقدیراً مانند
جائني الرّجال اِلّا زیداً
و
جائني القوم إلّا زیداً.

مستثنای منقطع

آن است که «مستثنی» از افراد یا از اجزاء «مستثنی منه» نباشد مانند
جائني القوم إلّا حماراً.

مستثنای مُفَرَّغ

(اصطلاح نحو) در اصطلاح نحویان آن است که «مستثنی منه» در کلام مذکور نباشد و فقط «مستثنی» ذکر شده باشد، مانند :
ماجائنی إلّا زید؛ ای ماجائنی أحد إلّا زید.
مستثنای مفرّغ مقابل «مستثنای تامّ» است و آن چنان است که «مستثنی منه» در جمله مذکور نباشد در این صورت اِعرابی را که مقتضی ماقبل «إلّا» است بدان میدهیم، یعنی فرض میکنیم که إلّا وجود ندارد و آن بعد از نفی و شبه آن واقع شود، مانند :
مافعلوه إلّا قلیل.
و
لایتّبع إلّا الهدی.

و
ماجائني إلّا زید.

سه‌شنبه 20 خرداد 1393 :: 11:52 :: نويسنده : yadgareomr

کار اگر مشکل و ار آسان ست
جمله با فضلِ ازل یکسان ست
شیخ جامی رحمه الله
قرن 9 ه.ق.

سه‌شنبه 20 خرداد 1393 :: 02:03 :: نويسنده : yadgareomr

میرفندرسکی

ابوالقاسم (میر...) فندرسکی (فِندِرِسک، قريه اي است از اعمال استراباد.). از حکماء و عرفای عصر شاه عباس کبیر صفوی است و کنیت او نام اوست و جامع معقول و منقول و فروع و اصول بود و با وجود فضل و کمال اغلب اوقات مجالس و مؤانس فقراء و اهل حال بود و از مصاحبت و معاشرت صاحبان جاه و جلال احتراز میفرمود و بیشتر لباس فرومایه و پشمینه میپوشید و همه گونه مردم با وی معاشرت و مصاحبت داشتند و این معنی به سمع شاه عباس صفوی رسید و در اثناء صحبت روزی شاه به میر گفت :
شنیده ام بعض طلبۀ علوم در سلک اوباش حاضر و به مزخرفات ایشان ناظر میشوند،
میر مقصود شاه را دریافته و گفت :
من همه روزه در کنار معرکه ها حاضرم و کسی از طلاب را در آنجا نمیـبینم
و شاه شرمسار شده دم درکشید.
میر مدتی به سفر هندوستان رفت و در آن بلاد به اندک چیزی روزگار میگذرانید و در هر شهر همین که او را میـشناختند راه بلد دیگر میگرفت.
گویند وقتی بدو گفتند :
چرا به زیارت خانه نشوی ؟
گفت :
در آنجا باید به دست خویش گوسفند کشتن و مرا دشوار است که جانداری را بیجان کنم.
حسین بن جمال الدین معروف به محقق خونساری از شاگردان اوست
و میرفندرسکی از کتاب جوک که نظام الدین پانی پاتی به فارسی ترجمه کرده، انتخابی دارد و بر آن اضافاتی و نسخه ای از آن در کتابخانۀ مجلس شورای ملی موجود است.
و قصیدۀ ذیل از او است :

چرخ با این اختران نغز و خوش و زیباستی
صورتی در زیر دارد هرچه بر بالاستی
صورت زیرین اگر با نردبان معرفت
بررود بالا همان با اصل خود یکتاستی
این سخن را درنیابد هیچ فهم ظاهری
گر ابونصرستی و گر بوعلی سیناستی
جان اگر نه عارضستی زیر این چرخ کهن
این بدنها نیز دایم زنده و برپاستی
هرچه عارض باشد آن را جوهری باید نخست
عقل بر این دعوی ما شاهدی گویاستی
میتوانی گر ز خورشید این صفتها کسب کرد
روشن ست و بر همه تابان و خود تنهاستی
صورت عقلی که بی پایان و جاویدان بود
با همه، هم بی همه مجموع و هم یکتاستی
جان عالم خوانمش گر ربط جان دانی به تن
در دل هر ذره هم پنهان و هم پیداستی
هفت ره بر آسمان از فوق ما فرمود حق
هفت در از سوی دنیا جانب عقباستی
میتوانی از ره آسان شدن بر آسمان
راست باش و راست رو کانجا نباشد کاستی
هرکه فانی شد به او، یابد حیات جاودان
ور به خود افتاد کارش بیشک از موتاستی
این گهر در رمز، دانایان پیشین سفته اند
پی برد در رمزها هرکس که او داناستی
زین سخن بگذر که او مهجور اهل عالم ست
راستی پیداکن و این راه رو گر راستی
هرچه بیرون ست از ذاتش نیاید سودمند
خویش را او ساز اگر امروز و گر فرداستی
نیست حدی و نشانی کردگار پاک را
نی برون از ما و نی با ما و نی بی ماستی
قول زیبا نیست بی کردار نیکو سودمند
قول با کردار زیبا دلکش و زیباستی
گفتن نیکو به نیکوئی نه چون کردن بود
نام حلوا بر زبان بردن نه چون حلواستی
این جهان و آن جهان و بی جهان و باجهان
هم توان گفتن مر او را هم از آن بالاستی
عقل کشتی، آرزو گرداب و دانش بادبان
حق تعالی ساحل و عالم همه دریاستی
نفس را چون بندها بگسست یابد نام عقل
چون به پی بندی رسی بند دگر برجاستی
نفس را نتوان ستود او را ستودن مشکل ست
نفس بنده ی عاشق و معشوق آن مولاستی
گفت دانا نفس ها را بعد ما حشر است و نشر
هر عمل کامروز کرد او را جزا فرداستی
گفت دانا نفس ما را بعد ما باشد وجود
در جز او در عمل آزاد و بی همتاستی
گفت دانا نفس هم باجا و هم بیجا بود
گفت دانا نفس نی بیجا و نی باجاستی
گفت دانا نفس را آغاز و انجامی بود
گفت دانا نفس بی انجام و بی مبداستی
گفت دانا نفس را وصفی بیارم گفت هیچ
نه به شرط شیء باشد نه بشرط لاستی
این سخنـها گفت دانا و کسی از وهم خویش
درنیابد این سخنها کاین سخن معماستی
هر یکی بر دیگری دارد دلیل از گفته ای
در میان بحث و نزاع و شورش و غوغاستی
بیتکی از بومعین (ناصرخسرو) آرم در استشهاد این
گرچه او در باب دیگر لایق اینجاستی
«هرکسی چیزی همی گوید به تیره رأی خویش
تا گمان آید که او قسطای بن لوقاستی»
کاش دانایان پیشین می بگفتندی تمام
تا خلاف ناتمامان از میان برخاستی
خواهشی اندر جهان هر خواهشی را در پی ست
خواستی باید که بعد از وی نباشد خواستی

و ملا محمد خلخالی را بر این قصیده شرحی است.
و نیز او راست :

ندانم کز کجا آمد شد خلق است میدانم
که هر دم از سرای این جهان این رفت و آن آمد

و هم از اوست :

کافر شده ام به دست پیغمبر عشق
جنّت چه کنم جان من و آذر عشق
شرمندۀ عشق و روزگارم که شدم
درد دل روزگار و درد سر عشق

سه‌شنبه 20 خرداد 1393 :: 01:12 :: نويسنده : yadgareomr

کلام

علمی است که در آن مسائل نقلی را به دلائل عقلی ثابت کنند و متکلم دانندۀ آن علم است.
علمی است که در آن از ذات باری تعالی و صفات او و احوال ممکنات از مبدأ و معاد موافق قانون اسلام بحث می شود. این قید اخیر برای آن است که کلام با علم الهی که در فلسفه موضوع بحث است مشتبه نگردد. و نیز گفته اند که علمی است به قواعد شرعی اعتقادی از روی ادلۀ آن.
مؤلف کشاف اصطلاحات الفنون آرد :
علم کلام که آن را اصول دین نیز نامند و ابوحنیفه آن را فقه اکبر خوانده و در مجمع الشکوک به «علم النظر و الاستدلال» موسوم شده و همچنین آن را «علم التوحید و الصفات» نامیده اند.
و تفتازانی در شرح العقاید گوید :
علمی که به احکام فرعی یعنی عملی مربوط است، آن را علم شرائع و احکام گویند و علمی که به احکام اصلی یعنی اعتقادی مربوط است «علم التوحید و الصفات» نامند.
و علم توصیف و صفات (علم کلام) را چنین تعریف کرده است :
علمی است که آدمی با آن قدرت پیدا میـکند که با آوردن دلیل و دفع شبهات عقاید دینی را برای دیگری اثبات کند.
مراد ازعلم معنی اعم یا تصدیق به طور مطلق است تا ادراک مخطئی را در ادلۀ عقائد او نیز شامل شود و خلاصۀ کلام علم به اموری است که آدمی با آن مقتدر میشود یعنی با آن علم قدرتی تام و دائمی برای آدمی حاصل میگردد که عقاید دینی را برای دیگری با آوردن دلائل و دفع شبهات اثبات کرده او را ملزم سازد.
و در واقع آوردن دلائل اثبات به منزلۀ وجود مقتضی، و دفع شبهات در حکم انتفاء مانع است و به هرحال مراد از عقاید آن چیز است که نفس اعتقاد بدان مقصود است مانند اعتقاد به ذات و صفات باری تعالی، نه احکامی که مقصود از اعتقاد به آنها عمل بدانهاست مانند نماز.
و مراد از دینی بودن اعتقاد انتساب آن به دین محمد (ص) اعم از آنکه صواب باشد یا خطا، بنابراین علم اهل بدعت از علم کلام خارج نیست. وبه هرحال تمام عقاید مقصود است، زیرا امور اعتقادی محصور و معدود است و علم بدانها متعذر نیست به خلاف احکام عملی که غیر محصور و معدود است و احاطت بدانها متعذر است و در آنجا آن مقدار از علم که موجب تهیؤ کامل گردد کافی است.
و موضوع کلام، معلومی است که به اثبات عقاید دینی ارتباطی قریب یا بعید داشته باشد. بنابراین مبحث ترکیب اجسام و خلأ و جوهر فرد و عدم تمایز میان اعداد و عدم حال و نظائر آنها که به نحوی در اثبات یکی از اصول اعتقادی مانند اثبات صانع و معاد ونبوت ارتباط مییابد از مباحث علم کلام به شمار میرود
و قاضی ارموی گوید :
موضوع علم کلام ذات باری تعالی است زیرا در این علم بحث از عوارض ذاتی باری تعالی شود یعنی صفات ثبوتی وسلبی وی، و یا بحث از افعال او تعالی در دنیا مانند حدوث عالم و یا در آخرت مانند حشر و نشر و یا از احکام خدا در دنیا و آخرت چون بعث پیغمبران و نصب امامان در دنیا از این جهت که آن دو بر خدا واجب است یا نه. و بحث در ثواب و عقاب در آخرت هم از این جهت که بر باری تعالی واجب است یا نه. ولی این گفته خالی از اشکال نیست، و حجة الاسلام غزالی، موضوع علم کلام را موجود بماهو موجود یعنی موجود من حیث هو بدون تقید به چیزی دانسته است، و امتیاز علم کلام را با علم الهی در آن میداند که در کلام بر طریق قانون اسلام به اثبات مسائل میپردازند نه قانون عقل، به خلاف علم الهی که آن براساس عقل است، خواه مطابق با قانون اسلام باشد و خواه نباشد و این گفته نیز مخدوش است چه بدین ترتیب علم کلام تنها عقاید حقۀ اسلام را شامل میشود و بحث در عقاید باطله از مسائل این علم خارج میگردد.
و فائده و غایت علم کلام آن است که آدمی از حضیض تقلید به اوج یقین میرسد و در دفع شبهات و اثبات عقاید حقه میکوشد و گمراهان را ارشاد کرده و اباطیل مغرضان را رد میکند. و نتیجۀ عمدۀ آن اینکه پایۀ تمام معارف و علوم اسلامی را استوار میسازد. چه اگر اصول عقاید ثابت نگردد دیگر معارف دینی را ارزش و اهمیت نمیـماند.

تاریخ علم کلام :
علم کلام ابتدا بر مجموعه ای از مسائل دینی و اعتقادی گفته شده است ولی اندک اندک دامنۀ آن وسعت یافته است چنانکه میتوان موضوع آن را به دو قسمت کرد که مقاصد هر قسم بکلی مغایر قسم دیگر است.
قسم اول آن است که از مشاجرات فرق اسلامی و اختلاف آرای آنان پدید آمده و تا دیر زمانی در حال بسط و توسعه بوده است.
قسم دوم علمی است که برای مقابله و مبارزه با فلسفه و ردّ و دفع شبهات ملاحده ایجاد گردیده است،
و این دو قسم تا زمان غزالی تقریباً از هم جدا و مجزا بود. غزالی هر دو مسأله را با یکدیگر درآمیخت و امام فخررازی آن را بسط داد و متأخران از فلاسفه، کلام و اصول را ممزوج کردند،
و میتوان گفت قسم اول محدود به زمانی بوده است که اسلام در سرزمین عربستان محدود بود و مردم این منطقه به مقتضای طبیعت سادۀ خود در باب مسائل اعتقادی به همان عقیدۀ اجمالی اکتفا میکردند و بیشتر در احکام فرعی که جنبۀ عملی داشت فحص و بحث میشد و در زمان صحابه مجموعه ای از فقه فراهم آمد.
اما از وقتی که دامنۀ اسلام وسعت یافت و اقوام مختلف و متمدن ایرانی و یونانی و قبطی و جز آنان به اسلام در آمدند بحث در عقاید و اصول دین آغاز شد و مسائل مختلفی در سرزمین عربستان پدید آمد که منتهی به پیدایش فرق متعددی گردید
و تا زمان بنی امیه وسعت اختلاف عقاید محدود به خود مسلمانان بود و همۀ مشاجرات برای اثبات عقاید دینی بود نه به منظور دفع شبهات معاندان دین و قیام بر ضد ملاحده و پایه گذاری علمی بر اساس اصول عقلی در مقابل فلسفه.
ولی علم کلام به همین ختم نمیشد بلکه همواره به نسبت توسعۀ علوم و معارف در محیط مسلمانان این دانش پیشرفت و ترقی میکرد و بر پایۀ اصول عقلی و به صورت علمی تکامل مییافت و از این تاریخ قسم دوم از علم کلام آغاز میشود.
توضیح آنکه قسم اول از علم کلام که از اوائل اسلام شروع گردید تا اواخر دورۀ بنی امیه بیشتر نپائید و از آغاز دورۀ عباسی قسم دوم علم کلام شروع شد که میتوان آن را علم کلام عقلی نامید چنانکه قسم اول را علم کلام نقلی باید خواند.
از آن روزگار علم کلام به صورت علمی و بر اساس اصول عقلی مدون گردید. زیرا در دورۀ عباسیان در حقیقت دامنۀ معارف و علوم اسلامی وسعت یافت و مسلمانان در باب اظهار عقاید آزادی کامل داشتند و افراد به ظاهر مسلمان و به واقع مخالف اسلام که به مبانی عقلی و علوم فلسفی آگاهی بیشتر داشتند از این آزادی سوء استفاده کردند و به نشر افکار باطل و عقاید مخالف پرداختند و بدینوسیله ایمان مسلمانان را متزلزل میساختند.
علمای اسلام به فکر افتادند که با حربۀ خود معاندان، به جدل با آنان برخیزند و خود را به سلاح علوم عقلی مسلح سازند و همانطور که دیگر معارف اسلامی را مانند تفسیر و فقه و حدیث و صرف و نحو و غیره به صورتی علمی مرتب و منظم ساختند همچنین علمی بر اساس مقدمات منطقی و اصول عقلی تأسیس کنند و به روش فلسفی به اثبات عقائد دینی بپردازند و شبهات معاندان را رد کنند.
پس از ظهور علم کلام محدثان و علمای ظاهر به شدت به مخالفت با آن پرداختند و مخالفت آنان به حدی بود که بیم از میان رفتن این علم تازه درمیان بود. لیکن خلفای عباسی به استثنای یکی دو تن از آنان و ارکان دولت با نهایت علاقه از آن حمایت کردند. مع الوصف تا زمان غزالی این علم قبولیت نیافت اما از آن زمان که غزالی و پس از او امام رازی این علم را مورد عنایت قرار دادند اهمیت بسیار یافت و مقبول نظر همگان گردید، و به هرحال نخست بار محمد بن الهذیل بن عبدالله بن مکحول (٢٣٥ - ١٣١) در این فن کتاب نوشت و به تدریج رو به ترقی و تکامل نهاد.

سه‌شنبه 20 خرداد 1393 :: 00:10 :: نويسنده : yadgareomr

شیخ بهایی رحمة الله علیه

بهاءالدین محمد بن حسین عامِلی (منسوب به جبل عامِل) معروف به شیخ بهایی. دانشمند بنام عهد شاه عباس بزرگ در سال ٩٥٣ ه.ق. در بعلبک متولد شد و در سال ١٠٣١ ه.ق. در اصفهان درگذشت. پدرش عزالدین حسین در سال ٩٦٦ ه.ق. به ایران مهاجرت کرد و بهاءالدین در ایران نشأت یافت.
تألیفاتی بفارسی و عربی پرداخته که مجموع آنها به ٨٨ کتاب و رساله بالغ میشود و از آن جمله :
دو مثنوی فارسی «نان و حلوا»، «شیر و شکر»،
«جامع عباسی» (در فقه)،
«خلاصةالحساب»،
«تشریح الافلاک»،
«کتاب اربعین» (به عربی )
و نیز «کشکول» که مجموعه ای است از نوادر حکایات و علوم و اخبار و امثله و اشعار عربی و فارسی.
وی بفارسی و عربی شعر میسروده.
جنازۀ او را به مشهد انتقال دادند و در پایین پا دفن کردند.

بَهاء الدِّين العامِلي
(953 - 1031 ه.ق. 1547 - 1622 م.)
محمد بن حسين بن عبد الصمد
الحارثي العاملي الهمذاني،
بهاء الدين :
عالم
أديب
إمامي،
من الشعراء.
ولد ببعلبكّ،
و انتقل به أبوه إلى إيران.
و رحل رحلة واسعة،
و نزل بأصفهان
فولاه سلطانها (شاه عباس) رياسة العلماء،
فأقام مدة
ثم تحول إلى مصر.
و زار القدس و دمشق و حلب
و عاد إلى أصفهان،
فتوفي فيها،
و دفن بطوس.
أشهر كتبه «الكشكول - ط» و «المخلاة - ط»
و هما من كتب الأدب المرسلة،
لا أبواب و لا فصول.
و له «العروة الوثقى» في التفسير،
و «الفوائد الصمدية في علم العربية - خ»
و «الحبل المتين - خ» في الحديث، طبع بعضه،
و «أسرار البلاغة - ط»
و «الزبدة» في الأصول،
و «خلاصة في الحساب - ط»
و «تشريح الأفلاك - ط»
و «استفادة أنوار الكواكب من الشمس - خ» مقالة.
و له رسائل، و شعر كثير.
و بالفارسية «نان و حلوى»
أي خبز و حلوى،
و هو نظم في التصوف،
و «شير و شكر»
أي لبن و سكر،
نظم في التصوف أيضا
.

دوشنبه 19 خرداد 1393 :: 13:05 :: نويسنده : yadgareomr

عبد الرحمن بن هرمز

الأَعْرَج
(... - 117 ه.ق.  ... - 735 م.)
عبد الرحمن بن هرمز،
أبو داود،
من موالي بني هاشم،
عرف بالأعرج :
حافظ،
قارئ،
من أهل المدينة.
أدرك أبا هريرة و أخذ عنه.
و هو أول من برز في القرآن و السنن.
و كان خبيرا بأنساب العرب،
وافر العلم،
ثقة.
رابط بثغر الإسكندرية مدة،
و مات بها.
و في اسم أبيه خلاف‏.

دوشنبه 19 خرداد 1393 :: 12:40 :: نويسنده : yadgareomr

... برون شدن حسين (ع) از مدينه به آهنگ مكه روز شنبه دو روز مانده از «رجب» سال شصتم بود. شب جمعه سه روز رفته از «شعبان» به مكه رسيد ...
و كان مخرج الحسين (ع) من المدينة الى مكة يوم الأحد لليلتين بقيتا من «رجب» سنه ستين، و دخل مكة ليله الجمعه لثلاث مضين من «شعبان» ...
تاریخ الطبري (قرن 4 ه.ق.)

دوشنبه 19 خرداد 1393 :: 12:30 :: نويسنده : yadgareomr

سخن از حوادث سال چهارم هجرت‏ ...  در «شعبان» همين سال حسين بن على بن ابى طالب (ع) تولد يافت.
سنة اربع من الهجرة ... و فيها ولد الحسين بن على (ع)، لليال خلون من «شعبان‏».
تاریخ الطبري (قرن 4 ه.ق.)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران