یادگارِعُمر
درباره وبلاگ


حافظ سخن بگوی که بر صفحۀ جهان ------- این نقش ماند از قلمت یادگارِ عُمر ---------- خوش آمدید --- علی
نويسندگان
شنبه 10 خرداد 1393 :: 14:24 :: نويسنده : yadgareomr

شعبان

نام ماه هشتم از ماههای تازیان.
ج، شَعبانات، شَعابین.
نام ماهی که دردورۀ جاهلی عاذل میـگفتند.
نام ماه شعبان بدان جهت که به شتاب میـگذرد.
وَعِل، نام شعبان در نزد قدما.
وعل.
نام ماهی است، چون در این ماه خیر کثیر منشعب میگردد و ارزاق عباد منشعب میشوند و تمامی امور مقدرۀ عالم علیحده علیحده میشوند لهذا به این اسم مسمی گشت.
ماه هشتم از ماههای قمری عرب پس از رجب و پیش از رمضان،
و هلال آن را به گل بینند
و روز سوم آن عید مولود حسین بن علی (ع)
و روز پانزدهم آن عید تولد امام دوازدهم
و پانزدهم آن ایام البیض است که اعمال مستحبه ای دارد.

 

شهر شعبان‏ :
فى اليوم الثالث، ولد الحسين بن على بن ابى طالب (ع).
و فى الخامس، ولد الحسن بن على (ع)، على ما ذكر السلامى.
و الثالث عشر، مع الرابع عشر و الخامس عشر، تسمّى الايام البيض.
و ليلة الخامس عشر معظّمة، تسمّى ليلة الصكّ و ليلة البراءة؛ و يزعم العوامّ، أن فيها يدفع الى الملك الموكّل بقبض الارواح، اسماء الانفس التى قضى عليها الموت، فى تلك السنة.
و فى اليوم الخامس عشر قبل العصر، صرفت القبلة من جهة بيت المقدس، الى جهة الكعبة، بعد ان توجّه فى الصلاة، نحوه ثمانية عشر شهرا، حتى نزل :
وَ مِنْ حَيْثُ خَرَجْتَ، فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ
و امرهم أن يجعلوا الكعبة و مقام ابراهيم، قبلة، حيث ما كانوا؛ فصارت الكعبة، قبلة للمسلمين
و لكلّ واحد من الامم،
وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّيها
فأمّا اليهود، فما امرهم موسى بالتوجّه الى جهة دون جهة؛ و كانوا كما قال الله تعالى :
فَأَيْنَما تُوَلُّوا، فَثَمَّ وَجْهُ اللهِ‏
و مكثوا على ذلك الى زمان داود عليه السلام؛ فامرهم داود بالتوجه الى بيت المقدس، فهو قبلتهم من حينئذ.
و أما النصارى، فقبلتهم مشرق الاعتدال، لما أمروا به من التوجّه الى الجنّة، و دلّوا عليها بطلوع الشمس منها.
و أما السامرة، فقبلتهم جبل البريك.
و أما المجوس، فقبلتهم الشمس، و يصلّون اليها عند الطلوع و الغروب، و عند نصف [النهار] و يصلّون ايضا الى النار و الماء، و جميع الخلائق، و يسبّحون لله نحوها
و امّا الحرّانيّة، فتوجّههم الى القطب الجنوبى،
و الصابئة الى قطب الشمال؛
و اظنّ انّ المنانيّة، يتوجّهون الى هذا القطب ايضا، لانّه عندهم وسط قبّة السماء، و ارفع موضع فيها؛
و لكنّى وجدت صاحب كتاب الباه‏ و هو من جملتهم و الدّعاة اليهم، يعيب اهل الأديان الثلاثة بالتوجّه إلى سمت دون آخر، فى جملة ما يكسّر عليهم؛ و كأنّه يشير الى استغناء المصلّى لله، عن التوجّه الى قبلة.

شعبان‏ :
روز سوم آن حسين بن على (ع) متولد شده
و در روز پنجم حسن بن على (ع) به دنيا آمد
و روز سيزدهم و چهاردهم و پانزدهم ايام بيض نام دارد
و شب روز پانزدهم ليلة البرات نام دارد
و در اين روز قبله مسلمانان از بيت المقدس به كعبه انصراف يافت و پيغمبر سرگرم به نماز بود كه خداوند در ميان نماز او را امر به انصراف كرد.

پنج‌شنبه 08 خرداد 1393 :: 16:36 :: نويسنده : yadgareomr

ابوسعید فضل الله بن ابی الخیر. یکی از اعاظم مشایخ صوفیه از مردم میهنه یا مهنه، قریه ای بزرگ به خراسان از ناحیت خابران. مولد او غرّۀ محرّم سال ٣٥٧ ه.ق. در مهنه و وفات وی در چهارم شعبان ٤٤٠ ه.ق. بود. پدر او بغزنه حرفت صیدنه داشت و شیخ فریدالدین عطار در تذکره گوید که پدرش دوستدار سلطان محمود غزنوی بود چنانکه سرائی ساخته بود و جمله دیوار آن را صورت محمود و لشکریان و فیلان او نگاشته، شیخ طفل بود گفت : یا بابا از برای من خانه ای بازگیر، ابوسعید همۀ آن خانه را الله بنوشت پدرش گفت : این چرا نویسی ؟ گفت : تو نام سلطان خویش مینویسی و من نام سلطان خویش، پدرش را وقت خوش شد و از آنچه کرده بود پشیمان شد و آن نقشها محو کرد و دل بر کار شیخ نهاد. و باز گوید ابوسعید ابوالخیر قدس الله سرّه پادشاه عهد بود بر جملۀ اکابر و مشایخ و از هیچکس چندان کرامت و ریاضت نقل نیست که از او. و چنین گویند که در ابتدا سی هزار بیت عربی خوانده بود و در علم تفسیر و احادیث و فقه و علم طریقت حظی وافر داشت و در عیوب نفس دیدن و مخالفت هوا کردن به أقصی الغایة بود و در فقر و فنا و ذلّ و تحمل، شأنی عظیم داشت و در لطف و سازگاری آیتی بود خاصّه در فقر، از این جهت بود که گفته اند : هرجا که سخن ابوسعید رَوَد همه دلها را وقت خوش شود، زیرا که از ابوسعید با وجود ابوسعید هیچ نمانده است. و او هرگز من و ما نگفت همیشه ایشان گفت. نقل است که شیخ گفت : آن وقت که قرآن میـآموختم پدر، مرا به نماز آدینه برد در راه شیخ ابوالقاسم گرگانی که از مشایخ کبار بود پیش آمد پدرم را گفت که : ما از دنیا نمیـتوانستیم رفت که ولایت خالی میدیدیم و درویشان ضایع میـماندند، اکنون این فرزند را دیدم ایمن گشتم که عالم را از این کودک نصیب خواهد بود ... و یکبار دیگر شیخ مرا گفت که : ای پسر خواهی که سخن خدا گوئی ؟ گفتم : خواهم. گفت : در خلوت این میگوی. شعر :

من بی تو دَمی قرار نتوانم کرد
احسانِ تو را شمار نتوانم کرد
گر بر تن من زبان شود هر موئی
یک شکر تو از هزار نتوانم کرد

و گفت : شش سال در مرو پیش عبدالله حصیری تحصیل کردم چون وفات کرد پنج سال دیگر پیش امام قفال تحصیل کردم و گفت : یک روز رفتم شیخ لقمان سرخسی را دیدم بر تلّ خاکستر نشسته و پاره ای پوستین کهنه میـدوخت و چوبی و ابریشم چند بر او بسته که این رباب است و او از عقلای مجانین بود. چون چشم او بر من افتاد پاره ای نجاست بشورید و بر من انداخت من سینه پیش او داشتم و آن را به خوشی قبول کرد. گفتم : پاره ای رباب زن، پس گفت : ای پسر بر این پوستینت دوزم گفتم : حکم تو راست. بخیه ای چند بزد و گفت : این جات دوختم پس برخاست و دست من بگرفت و میـبُرد. در راه پیر ابوالفضل حسن که یگانۀ عهد بود پیش آمد و گفت : یا ابوسعید راه تو نه این است که میـروی به راه خویش رو پس شیخ لقمان دست من به دست او داد و گفت : بگیر که از شما ست پس بدو تعلّق کردم و باز گوید : پیر ابوالفضل بمن گفت : برخیز و خلوت طلب کن و به مهنه آمدم و سی سال در کنجی بنشستم و پنبه در گوش نهادم و میگفتم : الله الله تا همه ذرّه های من بانگ درگرفت که : الله الله. نقل است که پیر ابوالفضل ابوسعید را پیش عبدالرحمن سلمی فرستاد تا از دست او خرقه پوشید و نزدیک ابوالفضل بازآمد پیر گفت : اکنون حال تمام شد با میهنه باید شد تا خلق را به خدای خوانی. نقل است که ابوسعید هفت سال دیگر در بیابان گشت وکلکن (شايد: کرکن) میخورد و با سباع میـبود و در این مدت چنان بیخود بود که گرما و سرما در او اثر نمیکرد ... چون شیخ به میهنه بازآمد خلق بسیار توبه کردند و همسایگان شیخ همه خمر بریختند تا کار به جائی رسید که گفت : پوست خربزه ای که از ما بیفتادی به بیست دینار میـخریدند. پس از آن ما را بماندند که آن نه ما بودیم ... تا هرکه ما را قبول کرده بود دیگرباره به انکار پدید آمد تا کار بدانجا رسید که به قاضی رفتند و به کافری بر ما گواهی دادند و به هر زمین که ما درشدمانی گفتند : به شومی این، در این زمین گیاه نروید. تا چنان شد که هرکه در همه شهر بود و یک کف خاکروبه داشتی صبر کردی تا ما آنجا رسیدیم بر سر ما ریختی و باز گویند که او درک صحبت شیخ ابوالحسن خرقانی وشیخ ابوالعباس قصّاب کرده است. نقل است که استاد ابوالقاسم سماع را معتقد نبود یک روز به در خانقاه شیخ میگذشت و در خانقاه سماعی بود بر خاطر استاد بگذشت که قوم چنین، در شرع، عدالت ایشان باطل بود و گواهی ایشان نشنوند. شیخ در حال کسی از پس استاد فرستاد که بگو : ما را در صف گواهان کی دیدی که گواهی بشنوند یا نه ؟ و گفت : بعدد هر ذرّه راهی است بحق. نقل است که درویشی گفت : او را کجا جوئیم ؟  گفت : کجاش جستی که نیافتی ؟ و او را پسری خواجه ابوطاهر نام بوده است معاصر با نظام الملک و او را با نظام الملک قصه ای که در کتب قوم مشهور است و یکی از اَحفاد او موسوم به محمد بن ابی المنوّر در شرح مقامات جدّ خویش ابوسعید کتابی کرده است بنام «اسرارالتوحید فی مقامات شیخنا ابوسعید». و صاحب حبیب السیر وفات ابوسعید را در شب جمعۀ چهارم شعبان ٤٤٥ ه.ق. گفته است. و این رباعی را بدو نسبت کرده :

چشمی دارم همه پر از صورت دوست
با چشم مرا خوش ست چون دوست در او ست
از دیده چو دوست فرق کردن نه نکو ست
یا دوست به جای دیده یا دیده خود اوست

و یکی از احفاد او خواجه مؤید دیوانه است که به زمان سلطان ابوسعید میرزا بن سلطان محمد بن میرزا میرانشاه بن امیر تیمور گورکان مسند ارشاد و داعیۀ سلطنت داشت و ابوسعید میرزا او را به نهانی بکشت. و رباعیات ذیل را به ابوسعید نسبت کنند :

راه تو به هر قدم که پویند خوش است
وصل تو به هر سبب که جویند خوش است
روی تو به هر دیده که بینند نکوست
نام تو به هر زبان که گویند خوش است

دل جز ره عشق تو نپوید هرگز
جز محنت و درد تو نجوید هرگز
صحرای دلم عشق تو شورستان کرد
تا مِهرِ کسی در آن نروید هرگز

جسمم همه اشک گشت و چشمم بگریست
در عشق تو بی جسم همی باید زیست
از من اثری نمانده این عشق از چیست
چو من همه معشوق شدم عاشق کیست

ای روی تو مهرعالم آرای همه
وصل تو شب و روز تمنای همه
گر با دگران به از منی وای به من
ور با همه کس همچو منی وای همه

بردارم دل گر از جهان فرمائی
برهم زنم ار سود زیان [ کذا ] فرمائی
بنشینم اگر بر سر آتش گوئی
برخیزم اگر از سر جان فرمائی

غازی به ره شهادت اندر تک و پو ست
غافل که شهید عشق فاضلتر ازو ست
در روز قیامت این بدان کی ماند
کاین کشتۀ دشمن است و آن کشتۀ دوست

پی در گاو است و گاو در کهسار است
ماهی سریشمین به دریابار است
بز در کمر است و توز در بلغار است
زه کردن این کمان بسی دشوار است

سرتاسر دشت خاوران سنگی نیست
کز خون دل و دیده بر آن رنگی نیست
در هیچ زمین و هیچ فرسنگی نیست
کز دست غمت نشسته دلتنگی نیست

لکن صاحب اسرارالتوحید گوید شیخ ما در مدت عمر جز این یک بیت نگفت :

اندر همه شهر خاوران سنگی نیست
کز خون دل و دیده بر آن رنگی نیست

و جمع بین شهرت نسبت رباعیات به ابی سعید با گفتۀ حفید او بدین کرده اند که رباعیات منسوب به ابی سعید از شیخ ابوالقاسم بشر یاسین یکی از شیوخ ابوسعید است و شیخ به رباعیات او تمثل میجُسته است.

پنج‌شنبه 08 خرداد 1393 :: 11:31 :: نويسنده : yadgareomr

ابوطالب بن عبدالمطّلب بن هاشم
رحمة الله تعالی علیه

ابوطالب بن عبدالمطّلب بن هاشم بن عبدمناف، عمّ رسول صلوات الله علیه، پدر امجد امیرالمؤمنین علی علیه السلام.
نام آن حضرت، عِمران و بقولی عبد مناف است و اوّلی مشهورتر است و از این رو حضرت امیر مؤمنان را «علی عِمرانی» خوانند.
رسول صلوات الله علیه پس از وفات جدّ در کفالت ابوطالب بود و کرّتی با او بسفر شام شد و تا سه سال پیش از هجرت در مقابل مشرکین حامی و حارسِ آن حضرت، ابوطالب بود.
و اکثر روات عامّه گویند او اسلام نیاورد و بعضی از روات سنت و جماعت و قاطبۀ محدّثین شیعه گویند قبول اسلام کرد لیکن ایمان خویش پوشیده میداشت تا بر حمایت و حفظ و مدافعت برادرزادۀ بزرگوار خود نزد کفّار قریش قادرتر باشد.
و به سال دهم از بعثت وفات کرد و ابن عبّاس گوید : رسول اکرم در پیش جنازۀ او بایستاد و فرمود : ای عمّ صلۀ رحم کردی و نیکوئیها به جای آوردی خداوند متعال تو را جزای خیر دهاد.
و ابوطالب را چهار پسر بود، طالب و عقیل و جعفر و امیرالمؤمنین علی علیه السّلام و دو دختر، امّ هانی و جمّانه.

چهارشنبه 07 خرداد 1393 :: 01:07 :: نويسنده : yadgareomr

باباطاهر

باباطاهر عریان همدانی بوده و مسلک درویشی و فروتنی او که شیوۀ عارفان است سبب شد تا وی گوشه گیر گشته و گمنام زیسته و تفصیلی از زندگانی خود باقی نگذارد فقط در بعض کتب صوفیه ذکری از مقام معنوی و مسلک ریاضت و درویشی و صفت تقوی و استغنای او آمده است.
آنچه از سوانح و زندگانی وی معلوم است، ملاقاتی است که گویا میان او و طغرل اولین شاه سلجوقی در حدود سال چهارصدوچهل وهفت در همدان اتفاق افتاد و از این خبر بدست می آید که دورۀ شهرت شیخ اواسط قرن پنجم و ظاهراً تولدش اواخر قرن چهارم بوده است.
باباطاهر از سخنگویان صاحبدل و دردمند بوده و نغمه هائی که شاهد سوز درونی است سروده و نیز رسالاتی بعربی و فارسی تألیف نموده است. از آن جمله مجموعۀ کلمات قصاریست بعربی که عقاید تصوف را در علم و معرفت و ذکر و عبادت و وجد و محبت در جمله های کوتاه و مؤثری بیان میکند.
عمدۀ شهرت باباطاهر درایران بواسطۀ دوبیتی های شیرین و مؤثر و عارفانۀ اوست. از خصوصیات این رباعیات آنکه با وزن معمولی رباعی کمی فرق دارد و نیز در لغتی شبیه بلغت لری سروده شده و از این لحاظ آنها را در کتب قدیم «فهلویات» نام داده اند. در تمام رباعی های ساده و مؤثر شاعر یاد از وحدت جهان و دورافتادگی انسان و از پریشانی و تنهائی و ناچیزی و بی چیزی خود کرده از هجران شکایت نموده و حس اشتیاق معنوی خود را جلوه داده است. باباطاهر در همدان دار فانی را وداع گفته و در همان شهر مدفونست.
هدایت گوید : طاهر عریان همدانی نام شریفش باباطاهر است، از علما و حکما و عرفای عهد بوده است و صاحب کرامات و مقامات عالیه و این که بعضی او را معاصر سلاطین سلجوقیه دانسته اند خطاست. وی از قدمای مشایخ است معاصر دیالمه بوده و در سنۀ ٤١٠ ه.ق. بوده قبل از عنصری و فردوسی و امثال و اقران ایشان رحلت نموده، رباعیات بدیع و مضامین رفیع بزبان قدیم دارند. گویند رسالات از آن جناب مانده و محققین بر آن شروح نوشته اند.
مؤلف راحة الصدور آرد : شنیدم که چون سلطان طغرل بک به همدان آمد از اولیا سه پیر بودند : باباطاهر و باباجعفر و شیخ حمشا، کوهی است بر در همدان آن را خضر خوانند بر آنجا ایستاده بودند، نظر سلطان بر ایشان آمد، کوکبۀ لشکر بداشت و پیاده شد و با وزیر ابونصر الکندری پیش ایشان آمد و دستهاشان ببوسید. باباطاهر پاره ای شیفته گونه بودی او را گفت : ای ترک با خلق خدا چه خواهی کرد؟
سلطان گفت : آنچ تو فرمایی، بابا گفت : آن کن که خدای می فرماید، آیة : ان الله یأمر بالعدل و الإحسان. سلطان بگریست و گفت : چنین کنم بابا دستش بستد و گفت : از من پذیرفتی ؟ سلطان گفت : آری، بابا سر ابریقی شکسته که سالها از آن وضو کرده بود در انگشت داشت بیرون کرد و در انگشت سلطان کرد و گفت : مملکت عالم چنین در دست تو کردم، بر عدل باش، سلطان پیوسته آن در میان تعویذها داشتی و چون مصافی پیش آمدی آن در انگشت کردی. اعتقاد پاک و صفای عقیدت او چنین بود و در دین محمدی صلعم از او دین دارتر و بیدارتر نبود.
ادوارد برون در جلد دوم تاریخ ادبیات خود این داستان را آورده است. مرحوم رشید یاسمی در مقدمه ای که بر دیوان باباطاهر چاپ مرحوم وحید نگاشته است، پس از نقل متن عبارت راحة الصدور چنین آرد : این سفر طغرل در حدود ٤٤٧ یا ٤٥٠ ه.ق. اتفاق افتاده است هرچند کلمۀ پیر در این عبارت راحة الصدور ممکن است اشاره بمقام ارشاد باباطاهر باشد نه کثرت سن لکن از طرز مکالمۀ او با طغرل و از تقدمی که بر دو رفیق خود در خطاب پادشاه یافته است، میتوان سن او را متجاوز از ٥٠ سال دانست، و از این قرار تولدش در آخر قرن چهارم هجری واقع میشود و تحقیق ذیل این حدس را تأیید میکند : در میان ملل مختلفه معروف است که در هر هزار سال بزرگی ظهور میکند. به عقیدۀ زردشتیان از سه بذری که زردشت پراکنده در اوقات معین سه دوشیزه بارور شده و هر یک معصومی خواهند زاد. نخستین را نام هشدار است که در آغاز هزارک نخستین ظهور میکند و دو دیگر هشدارمه که در ابتدای هزارک دوم طلوع خواهد نمود. سه دیگر سوشیوش است که در آغاز هزارک سوم پیدا میشود. این شخص جهان را بپاکی و کمال میرساند. اعتقاد به ظهور بزرگی در رأس هر هزار سال از معتقدات ایرانیان قدیم است و مسیحیان از آنان اقتباس کرده اند ... در ایران بعد از اسلام هم عدد هزار دارای اهمیت خاص بوده و در امثال آمده است که « بعد از هزار شماری نباشد » و ناصرخسرو گوید :

آنچه شمار است جمله زیر هزار است

خاقانی شروانی را جع به ظهور بزرگی در رأس هر هزارک فرماید :

گویند که هر هزار سال از عالم
آید بوجود اهل وفائی محرم

آمد زین پیش و ما نزاده ز عدم
آید پس از این و ما فرورفته بغم

باباطاهر در دوبیتی «الف قدم که در الف آمدستم» خود را یکی از آن بزرگان معرفی کرده است. البته مبدأ این حساب هزار سال را نباید منحصراً تاریخ هجری دانست زیرا خاقانی در قرن ششم بگذشتن آن اشارت کرده است، و چون از تاریخ هجری بگذریم متوجه تاریخ میلادی میشویم. با مختصر حسابی کشف میـشود که اول دسامبر سال ١٠٠٠ مسیحی با آغاز محرم ٣٩١ ه.ق. مصادف بوده است از این قرار تولد بابا در الف میلادی و در سال ٣٩٠ یا ٣٩١ ه.ق. واقع شده و از این تاریخ تا عبور طغرل از شهر همدان (١٠٥٥ و ١٠٥٨ م.) پنجاه و پنج یا پنجاه و هشت سال میشود.
کراماتی که از بابا نقل میکنند در افواه بسیار است ... لکن باید گفت که قصۀ فرورفتن وی در حوض آب منجمد برای کسب علوم ظاهراً توجیهی است که از عبارت «أمسیت کردیاً و أصبحت عربیا» کرده اند و این عبارت در مقدمۀ مثنوی به ابن اخی ترک ارموی ملقب به حسام الدین که مولوی کتاب خود را باستدعای او مدون کرده منسوب است و در نفحات الانس جامی آن عبارت را به ابوعبدالله بابویی منتسب کرده اند و قصۀ ترسیم بابا شکل نجومی را در روی برف و حل مشکل خواهرزادۀ منجم خود همچنین منسوب به بابا افضل کاشانی است.
قبر باباطاهر در سمت غربی شهر همدان و امروز طوافگاه اهل دل است.
مؤلف نزهة القلوب آرد : همدان از اقلیم چهارم است ... و در او مزارات متبرکه مثل قبر حافظ ابوالعلای همدانی و باباطاهر دیوانه و شیخ عین القضاة و غیره.
بعضی نظر به این دوبیتی که به باباطاهر منسوب است او را شیعی اثناعشری میدانند :

از آن روزی که ما را آفریدی
به غیر ازمعصیت چیزی ندیدی

خداوندا به حق هشت و چارت
ز مو بگذر، شتر دیدی ندیدی

از هشت و چار مراد دوازده امام است.
ادوارد براون آرد : از شعرائی که بسیاری از اشعار خود را بلهجۀ خاص خود سروده اند باباطاهر عریان است (که رباعیات خود را به لهجۀ همدانی یا به لهجۀ لری انشاد کرده است) رباعیات باباطاهر در بسیاری نقاط ایران سر زبانهاست. باباطاهر را ممکن است برنز ایران خواند. مقدار زیادی از محبوبیت باباطاهر بی گمان بسبب سادگی افکار او و نزدیک بودن لهجۀ او به فارسی صحیح و روانی کلام و آهنگ دلنشین الفاظ و سادگی وزن و بحر متحدالشکل آن است (بحر هزج مسدس محذوف).
آقای مجتبی مینوی، در مجلۀ دانشکدۀ ادبیات سال چهارم شمارۀ دوم آرد : دوبیتیهای به بحر هزج مسدس که بنام فهلویات مشهور است در فارسی دارای مقامی خاص و رتبه ای بلند است و با آنکه گویندگان بسیار مانند بندار رازی و محمد مغربی و صفی الدین اردبیلی و محمد صوفی مازندرانی (و بسیار کسان که نام آنها را هم نمی دانیم) چنین دوبیتی ها سروده اند در این میدان نام باباطاهر عریان بیش از همۀ سرایندگان بر زبانها افتاده است بطوریکه هر چه دوبیتی هست غالباً آنرا به باباطاهر لر همدانی منسوب میـسازند، و تشخیص این که کدامین یک از باباطاهر و کدامها از دیگران است همان اندازه دشوار است که تشخیص رباعیات خیام از رباعیهای دیگران که به او نسبت داده شده است. امر دیگری که موجب مزید اشکال در تعیین گویندۀ این دو بیتیها شده است این که اغلب نویسندگان نسخ به اقتضای ذوق عامیانۀ خود و بعلت بی اعتنائی به حفظ کردن بی تبدیل و تغییر آثار خامۀ قدما نتایج افکار نویسندگان را به زبان عصر خود درآورده اند و هر لفظ مشکلی را تغییر داده اند و در مورد فهلویات، آنها را به زبان ادبی نزدیکتر ساخته اند چنانکه نمیـتوان دانست اصل آنها به لهجۀ کدام ولایت بوده و نمیـتوان از روی اینها خصوصیات لهجۀ آن ولایت را تدوین کرد.
کاملترین نمونۀ این منقولات پرتصرف و مجموعه های دوبیتی های مختلف المنشأ و متعلق به لهجه های دور از یکدیگر که یک جا گردآمده و به باباطاهر نسبت داده شده است، آن چاپی است که به اهتمام مرحوم وحید دستگردی دو بار در طهران منتشر شده است که شاید کتابی باشد خواندنی ولیکن از لحاظ دانستن اشعار باباطاهر و از لحاظ وسیله ای برای مطالعۀ لهجۀ محلی همدان بکلی بی فایده است پس یافتن نسخه های قدیم معتبر و بی تصرف (یا کم تصرفی) از این دوبیتیها و انتشار دادن آنها به همان صورت اصلی فایدۀ مزدوجی دارد که هم معرف لهجه است و هم تعیین میکند که لهجۀ گویندۀ آنها چه بوده.
دربارۀ احوال و زندگانی باباطاهر عریان نمیـخواهم اینجا داخل شوم چون مطالب تازه ای در این خصوص ندارم که بگویم و آنها که دسترس به کتابهای منتشر شده دربارۀ او دارند میدانند که در راحة الصدور حکایت شده است که سلطان طغرل در همدان به زیارت باباطاهر رفت و او سر لولۀ ابریق خود را شکسته انگشتری وار بر انگشت طغرل نهاد. و باز میدانند که یک نفر از ظرفای عصر ما از این حکایت استنباط کرده است که چون باباطاهر در این سال لااقل پنجاه شصت سال داشته است لابد در حدود ٣٩٠ هجری قمری متولد شده بوده است :
«الف قدم که در الف آمدستم» مرادش این بوده است که در سال هزارم میلادی بدنیا آمده ام ! و به این اعتبار باباطاهر هم از معادلۀ تواریخ ملل مطلع بوده، هم سال ولادت خود را خوب میدانسته و هم به اندازه ای در شعر سرودن دقیق بوده است که حساب او مو نمیزند !
از این بگذریم. اینجا قصد بنده نقل متن دو قطعه و هشت دوبیتی منسوب به باباطاهر است که روی نسخه ای بالنسبه قدیم بی آنکه دیگر خودم در آن تصرفی کرده باشم. این نسخه مجموعه ایست به شمارۀ ٢٥٤٦ در موزۀ قونیه (یعنی بر سر مزار مولانا جلال الدین بلخی معروف به مولای روم) که تاریخ ٨٤٨ ه.ق. دارد. ابیات در آنجا با حرکات نوشته است و من برای آنکه در چاپ دیگر تغییری در آن راه نیابد چنان نوشته ام که کلیشه کنندش. این نقل را بقدری که از عهده برآمده ام طابق النعل بالنعل شبیه به اصل نوشته ام جز از یک حیث، که در اصل بخط نزدیک به نستعلیق بود و من به شیوۀ نسخ نقل کرده ام. متن چنانکه از دو مورد که لفظ «کذا» روی کلمات آن گذاشته ام معلوم میشود خالی از غلط نیست ولیکن قصد من نقل کردن بی تصرف بوده است. (پایان مقالۀ آقای مینوی).
و ازوست :

چه خوش بی مهربونی از دو سر بی
که یک سر مهربونی دردسر بی
اگر مجنون دل شوریده ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بی

مگر شیر و پلنگی ای دل ای دل
به مو دائم به جنگی ای دل ای دل
اگر دستم فتی خونت وریژم
ووینم تا چه رنگی ای دل ای دل


وشم واشم ازین عالم به در شم
وشم از چین و ماچین دیرتر شم
وشم از حاجیان حج بپرسم
که ای دیری بسه یا دیرتر شم


اگر دل دلبرو دلبر کدومه
و گر دلبر دل و دل را چه نومه
دل و دلبر بهم آمیته وینم
ندونم دل که و دلبر کدومه

خرم آنان که از تن جون نذونند
ز جانون جون، ز جون، جانون نذونند
به دردش خو کرن سالان و ماهان
به درد خویشتن درمون نذونند

خوشا آنون که از پا سر نذونند
میان شعله خشک و تر نذونند
کنشت و کعبه و بتخانه و دیر
سرائی خالی از دلبر نذونند

یکی برزیگری نالون در این دشت
به چشم خون فشان آلاله میکشت
همی کشت و همی گفت : ای دریغا
که باید کشتن و هشتن در این دشت

جره بازی بدم رفتم به نخجیر
سیه دستی زده بر بالِ مو تیر
بوره غافل مَچَر در چشمه ساران
هر آن غافل چره، غافل خوره تیر

دیدم آلاله ای در دامنِ خار
وتم : آلالیا کی چینمت بار ؟
بگفتا : باغبان معذور میدار
درختِ دوستی دیر آوره بار

دلی دیرم خریدارِ محبّت
کزو گرم ست بازارِ محبّت
لباسی بافتم بر قامتِ دل
ز پودِ محنت و تارِ محبّت


دربارۀ لهجۀ دوبیتی های باباطاهر آقای دکتر ابراهامیان استاد سابق زبان پهلوی در دانشکدۀ ادبیات دانشگاه تهران رساله ای به زبان فرانسه در پاریس به طبع رسانیده اند و آقای دکتر پرویز ناتل خانلری مقالاتی در مجلۀ پیام نو انتشار داده اند.

آثار دیگر باباطاهر :
علاوه بر دیوان مجموعۀ کلمات قصار از وی بجا مانده است که تا کنون چندین شرح بر آن نگاشته اند :

١ ) شرح عربی منسوب به عین القضاة همدانی، ابوالمعالی عبدالله بن محمد میانجی متوفی بسال ٥٢٥ ه.ق. از عارفان بزرگ قرن ششم و مؤلف زبدةالحقایق.
٢ ) شرح عربی دیگری از قدما که شارح آن مجهول است.
٣ ) دو شرح یکی به عربی و دیگری به فارسی از حاج ملاسلطانعلی گنابادی که شرح فارسی بسال ١٣٢٦ ه.ش. بچاپ رسیده است.
مرحوم رشید یاسمی در مقدمۀ چاپ سوم دیوان باباطاهر آرد : «در کتابخانۀ ملی پاریس یک نسخۀ خطی عربی بعنوان «الفتوحات الربانی فی اشارات الهمدانی» مضبوط است که جانی بیک عزیزی آن را در شوال ٨٨٩ ه.ق. بخواهش ابوالبقاء احمدی شرح کرده است. رساله ای که مرحوم حاجی ملاسلطانعلی گنابادی بفارسی شرح کرده اند بطبع رسیده و نسخۀ آن نزد نگارنده موجود است با رساله ای که در آخر این مجموعه چاپ شده اندک اختلافی دارد.

در اینجا منتخبی از کلمات قصار باباطاهر را نقل میکنیم :

(١) العلم دلیل المعرفة تدل علیها فاذا جاء المعرفة سقط رؤیة العلم و بقی حرکات العلم بالمعرفة.
(٢) رؤیة العلم عجز المریدین.
(٣) العلم دلیل و الحکمة ترجمان، فالعلم دعوة معمومة و الحمة دعوة مخصوصة.
(٤) العلم دلیل و الحکمة توسل.
(٥) العلم یدل علیه و الوجد یدل له و الدلیل علیه یجذب الی قربه و الدلیل له یجذب الیه.
(٦) الخروج من العلم جهل، و الثبات مع العلم ضعف، و المعرفة بالعلم توحید.
(٧) العلم بالمعرفة معرفة، و بذات المعروف کفر.
(٨) العلم حبس الظاهر، و المشاهدة حبس الباطن.
(٩) جعل الله جمیع الجوارح فی حبس العلم، فلا یطلق جارحة من سجنها الا بعلم، فمن اطلقها من سجنها بغیر علم، فقد خرج من حبس العلم و عصی و تعدی.
(١٠) العلم قید العبودیة و حبس الحق، فمن اطلقها بغیر علم فقد خرج من العبودیة و استعمل الحریة.
(١١) العلم موکل بالکلام، والوجد موکل بالحرس.
(١٢) العلم تطریق، و الوجد تفریق، والحقیقة تحریق.
(١٣) العلم تجریب، و الوجد تخریب، و الحقیقة تلهیب.
(١٤) للعلم حرقة، و للوجد حرقة، و للحقیقة حرقة، فمن احرقه العلم وفاء، و من احرقه الوجد صفا، و من احرقه الحقیقة طفا.
(١٥) العلم ناراللهو، الوجد نورالله، فمن خالف العلم احرقه النار، و من خالف الوجد غیره النور.
الباب السادس فی الرسم و الحقیقه.
(١٦) الحقیقة المشاهدة بعد علم الیقین.
(١٧) الحقیقة مقدمة الحق الدخول فی الحقیقه بالخروج من الحقیقة و الخروج من الحقیقه بالدخول فی الحقیقة.
(١٨) الحقیقة رسم و الرسم للرسم رسم وجدت ثبات الرسم للرسم بالحق حقیقة وجدت الحقایق و ان کانت بالحق لادراک الرسم الرسمیة رسوما فاذا الحقایق ثابت عن الرسوم لخلوص الالهیة و عن الجبروتیه و ابانة الربوبیه.

راجع به کرامات باباطاهر : ایران شناسان چون ژوکوفسکی، کلمان هوار، ادوارد برون، هرن آلن، ولچنسکی هریک شمه ای از قصص مربوط به وی را به السنۀ آلمانی فرانسه و انگلیسی ترجمه کرده اند و آقای آزاد همدانی نیز روایاتی را که در شهر همدان به باباطاهر منسوب میدانند گرد آورده اند و در مقدمۀ چاپ دوم منتشرساخته اند.

ترجمه های دیوان باباطاهر به زبانهای خارجی :
١ ) کلمان هوار فرانسوی مجموعه ای حاوی ٥٩ دوبیتی باباطاهر را در سال ١٨٨٥ میلادی در مجلۀ آسیائی با ترجمۀ فرانسه منتشر کرده است.
٢ ) ادوارد هرن آلن مستشرق انگلیسی اصل و ترجمۀ دیوان را به زبان فارسی و انگلیسی چاپ و منتشر کرده است.
٣ ) ترجمۀ منظوم اشعار باباطاهر به زبان انگلیسی از خانم الیزابت کورتیس برنتن.

چهارشنبه 07 خرداد 1393 :: 00:31 :: نويسنده : yadgareomr

 

مـکُـن کـاری کـه پـا بر سنگت آیو
جـهـان بـا ایـن فـراخـی تـنـگت آیو

چو فردا نامه خوانان نامه خونند
تـو ویـنـی نـامـهٔ خـود، نـنگت آیو

 

 

چهارشنبه 07 خرداد 1393 :: 00:21 :: نويسنده : yadgareomr

عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم الهاشمی القرشی ملقب به الذبیح پدر رسول (ص) است. به سال ٨١ قبل از هجرت مدینه متولد شد و به سال ٥٣ قبل از هجرت درگذشت.
وی کوچکترین پسران عبدالمطلب بود پدرش نذر کرد که هرگاه خدا ده فرزند به او عطا کند و در زندگی او بحد شباب برسند یکی از آنان را در مقابل کعبه قربانی کند و چون حاجتش برآمد فرزندان را در مقابل هبل که بزرگترین بتان بود برده و قرعه کشید به نام عبدالله آمد و عبدالمطلب وی را بغایت دوست داشت بدین جهت یکصد شتر بجای او فدیه کرد بدین جهت معروف به الذبیح شد زوجۀ وی «آمنه بنت وهب» مادر حضرت محمد (ص) بود. عبدالله در زمانی که آمنه آبستن بود به قصد تجارت به غزه رفت و در مراجعت چون به مدینه رسید مریض شده و درگذشت. و بعضی گویند به الابواء (بین مکه و مدینه) درگذشت.

چهارشنبه 07 خرداد 1393 :: 00:18 :: نويسنده : yadgareomr

نُصَیریّة. نام فرقه ای از غُلاة شیعه که پیروان نصیر نمری اند و گویند خدا در وجود علی حلول کرده است.
قالوا : ان الله حل فی علی رضی الله عنه.
فرقه ای از غلاة شیعه و معتقدند که حق تعالی در ذات امیرالمؤمنین علی علیه الصلوة و السلام حلول کرده، و حجت آورند که ظهور روحانی در جسمانی از مطالبی است که قابل انکار نمیـباشد مانند ظهور جبرئیل در صورت بشر، برای امور خیر و ظهور شیطان در صورت بشر در امور شر. و چون علی و اولادش بر سایر معاصران برتر و به تأییدات وابستۀ به اسرار باطنیه مؤید بوده اند از این رو حق به صورت آنان ظهور کرد و به زبان آنها گویا شد و آنان را دستگیری کرد و از این رو خدائی را در ذات امامان از نسل علی منحصر دانند.
فرقه ای از غلاة شیعه که تابعان محمد بن نصیر نمیری اند که «امام علی النقی را رب دانسته و خودش را نیز مرسل از طرف آن حضرت پنداشته و لواط و نکاح محارم را تجویز میکرده»
به روایتی دیگر نصیریة نام فرقه ای است که «به نبوت محمد بن نصیر فهری نمیری قائل هستند»
و به روایت دیگر «ایشان از شعب سبائیه و معتقد به ربوبیت حضرت امیرالمؤمنین و اتباع شخصی نصیر [ بر وزن کمیل ] و یا محمد بن نصیر هستند»
و گویند که «آن حضرت رئیس ایشان یا جمعی از ایشان را کشته؛ بلکه از آن عقیدۀ فاسد منصرف باشند که مثمر واقع نشد».
گروهی از مردم که در قسمت شمال سوریه سکونت دارند و معتقدات خود را از دیگران مخفی میدارند و فلاحین نامیده می شوند، نُصَیّری یک تن از ایشان است.

چهارشنبه 07 خرداد 1393 :: 00:14 :: نويسنده : yadgareomr

هاشم بن عبدمناف بن قصی بن کلاب بن مرة. جد سلسۀ بنی هاشم و از اجداد پیغمبر اسلام (ص) و یکی از بزرگان و معارف و رؤسای قریش در عهد خود بود. در مکه به دنیا آمد. نامش عمرو بود و به سبب بلندی مرتبه و مقامی که داشت او را عمروالعلی میگفتند. هاشم لقب اوست و این لقب بدان جهت به او داده شد که در قحطسالی در مکه خوان ضیافت گسترد و نان در کاسه خرد میکرد و ترید به مردم میداد. و هشم به معنی شکستن و خرد کردن نان در کاسه است جهت ترید.
عبدمناف پدر هاشم را چهار پسر بود : هاشم پدر عبدالمطلب، عبدالشمس جد بنی امیه، نوفل جد جبیر بن مطعم و مطلب جد اعلای امام محمد بن ادریس شافعی.
هاشم و عبدالشمس توأمان متولد شدند و هنگام تولد پیشانی ایشان بهم اتصال داشت به طوری که آن دو برادر را بوسیلۀ شمشیر از یکدیگر جدا کردند. یکی از عقلا که این قضیه را شنید پیشگوئی کرد که همیشه در میان اولاد این دو برادر شمشیر قایم خواهد بود، و آخرالامر نیز این تطیر به وقوع پیوست.
مطابق روایت، هاشم اول کسی است که برای تجارت قریش دو سفر تابستانی و زمستانی معمول کرد. سفر تابستان کاروان تجارت به غزه (فلسطین) و بلاد شام و گاهی به آنقره و مسافرت زمستانی به یمن و حبشه بود. وی با دولت روم و با امرای غسانی قراردادهائی جهت تأمین و تسهیل عبور کاروانهای تجارتی قریش بسته بود. برادران وی عبدالشمس و نوفل و مطلب نیز به ترتیب قراردادهائی با پادشاه حبشه و پادشاه ایران و پادشاه یمن مبنی بر تأمین کاروانهای قریش بسته بودند و بدین ترتیب تجارت قریش در دست پسران عبدمناف اداره میشد.
گویند امیة بن عبدشمس برادرزادۀ هاشم بر عموی خود (هاشم) رشک میبرد و کارهای وی را تقلید میکرد. روزی هاشم برآشفت و کار به محاکمه نزد کاهنی خزاعی کشید. امیة محکوم گشت و بر طبق شرطی که کرده بوده است ده سال به شام هجرت کرد. این نخستین دشمنی بود که میان دو خانوادۀ عبدمنافی ایجاد گشت.
هاشم یکی از بخشندگان معروف در دورۀ عرب جاهلیت بود که جود و سخایش مثل شده است. وی نیکوروی و در حسن و جمال بی مانند بود. در یکی از سفرهایش در شهر یثرب (مدینه) با زنی به نام سلمی که از اشراف قبیلۀ بنی النجار بود ازدواج کرد (٥٠٠ م.) و از این ازدواج پسری به وجود آمد که او را شیبه نامیدند و بعدها به عبدالمطلب مشهور گشت. این کودک نزد مادر در مدینه بود. هاشم سه پسر دیگر نیز داشت : که اسد ( پدر مادر امیرالمؤمنین علی ع) و نفیله و ابوصیفی نام داشتند.
هاشم در راه مسافرت به فلسطین بیمار شد و چون به غزة رسید درگذشت، در حالی که هنوز جوان بود و در همان شهر به خاک سپرده شد (٥١٠ م.) و بدین مناسبت شهر غزه به غزة هاشم معروف گشت.
پس از مرگ هاشم برادرش مطلب متصدی مناصب موروثی شد و از وجود برادرزاده در مدینه اطلاع یافت، به آنجا رفت و او را با خود به مکه آورد. چنانکه روایت شده است وقتی که وی با برادرزاده به مکه وارد شد مردم میپرسیدند این کیست ؟ مطلب میگفت : این بندۀ من است، لذا شیبه به «عبدالمطلب» معروف شد.

بنی هاشم. اولاد و احفاد هاشم بن عبدمناف که واسطة العقد ایشان حضرت محمد بن عبدالله (ص) پیغمبر اسلام است. بنی هاشم به دو طایفۀ بزرگ علویان و عباسیان تقسیم میشوند.

چهارشنبه 07 خرداد 1393 :: 00:05 :: نويسنده : yadgareomr

عبدالمطّلب بن هاشم بن عبدمناف، مکنی به ابوالحارث. بزرگ قریش در زمان جاهلیت و از بزرگان عرب بود. وی مردی عظیم الشأن و رفیع منزلت و متصف به اوصاف حمیده و مشتهر به افعال پسندیده بود. فصیح اللسان، حاضرالقلب بود. وی جدّ پدری حضرت رسول (ص) و علی بن ابی طالب (ع) است. قوم قریش ریاست و تقدم او را قبول و به وجودش افتخار و مباهات مینمودند.
در روضة الصفاست که چون عبدالمطلب متولد شد مویهای سفید بر سر داشت بدین جهت او را شیبه خواندند و بعد از آنکه به سن رشد رسید و به کثرت محامد موصوف گشت شیبة الحمدش خواندند. بعضی از اعاظم گویند که پس از درگذشت هاشم پدر عبدالمطلب، مطلب بن عبدمناف برادر هاشم از پریشان حالی برادرزادۀ خود آگاه شد به مدینه رفت و شیبة الحمد را با خود به مکه برد و در اثناء راه هر کس از مطلب میپرسید که شیبة الحمد را با تو چه نسبت است میگفت «عبدی» و بدانجهت اسم عبدالمطلب بر شیبة الحمد بماند و وجوه دیگری نیز گفته اند.
پس از فوت مطلب بن مناف ریاست قریش به عبدالمطلب رسید و کلیددار خانۀ کعبه شد و منصب پرده داری را نیز بعهده گرفت و اهالی مسجد الحرام وی را بزرگ و مکرّم میداشتند و در حوادث بدو متوسل میشدند.
از جمله آثار عبدالمطلب حفر چاه زمزم است.
عبدالمطلب نذر کرد که هرگاه خدای متعال بدو ده پسر کرامت کند یکی از آن جمله را به سنت جدش ابراهیم قربان کند. خدای حاجتش برآورد او را بیش از ده پسر عنایت کرد به نامهای حارث، ابوطالب، زبیر، حمزه، ابولهب، غیداق، مقوم، ضرار، عباس، قشم، عبدالکعبه، حجل، عبدالله. عبدالمطلب بر آن شد که نذرش ادا کند قرعه به نام عبدالله پدر حضرت رسول (ص) افتاد و چون خواست او را قربان کند خویشان مادری او ممانعت کردند. عبدالمطلب واقعه را به سجام کاهنه بگفت سجام گفت : دیت در میان شما چند است ؟ گفت :  ده شتر. به دستور او میان عبدالله و ده شتر قرعه زدند و همین طور ده ده قرعه زدند تا به صد شتر رسید و عبدالله از ذبح نجات یافت.
عبدالمطلب را شش دختر نیز بود. به نامهای صفیه، عاتکه، بیضاء، بره، میمه، اروی. در تعداد و نام فرزندان عبدالمطلب اختلاف است.

سه‌شنبه 06 خرداد 1393 :: 23:59 :: نويسنده : yadgareomr

آمنة
نامی است زنان عرب را و ازجمله «آمنۀ بنت عبدالمطّلب» و «آمنۀ بنت وهب بن عبدمناف» زوجۀ «عبدالله بن عبدالمطّلب» مادر رسول صلوات الله علیه متوفّات ٤٨ پیش از هجرت. و «آمنۀ بنت ابی سفیان»؛ زوجۀ پیغامبر صلوات الله علیه. و نام هفت صحابیه.

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران