|
یادگارِعُمر درباره وبلاگ حافظ سخن بگوی که بر صفحۀ جهان ------- این نقش ماند از قلمت یادگارِ عُمر ---------- خوش آمدید --- علی آخرین مطالب
آرشيو وبلاگ
نويسندگان سهشنبه 06 خرداد 1393 :: 03:53 :: نويسنده : yadgareomr
عید مبعث عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ دوشنبه 05 خرداد 1393 :: 18:04 :: نويسنده : yadgareomr
دربارۀ حضرت رسول صلوات الله و سلامه علیه و آله ماءِ مَعين چيست ؟ خاك پاي محمّد (ص) خـلـقـتِ عـالَم بـرای نـوعِ بَـشَـر شـد جـانِ گـرامی دريـغ نيست ز عشقش جـای مـحـمّـد درونِ خلوتِ جان ست حـدِّ ثـنـايـش بـجُـز خـدا، كه شناسد ؟ لَـيـسَ كَـلامـي يَــفــي بِـنَـعـتِ كَـمـالِــهِ نـــورِ بـقـــا، آمـــد آفـتـــابِ مـحـمّــد چـشـمِ خـدابـيـن بـجـز خـدای نـبـيـند چون شبِ اسرا كشيد سرمۀ «ما زاغ» دولـتِ فــردا بـه هـيـچ بـاب نـيـابـد هـر چـه بُوَد دَرج، در صحيفۀ هستی لَـيـسَ كَـلامـي يَــفــي بِـنَـعـتِ كَـمـالِــهِ شنبه 03 خرداد 1393 :: 23:03 :: نويسنده : yadgareomr
وفاة موسى بن جعفر (ع) و توفي موسى بن جعفر " ما أهان الدنيا قوم قط و قال : " إن قوما يصحبون السلطان و ذكر عنده بعض الجبابرة فقال : " أما و الله و قيل لموسى بن جعفر (ع) و هو في الحبس: " حدثني أبي عن آبائه : و قال موسى بن جعفر (ع) : " حدثني أبي : أولاده (ع) و كان له من الولد ثمانية عشر ذكرا، شنبه 03 خرداد 1393 :: 22:38 :: نويسنده : yadgareomr
دربارۀ إمام کاظم علیه السّلام وُلِدَ «أَبُوالْحَسَنِ مُوسَى (ع)» بِالْأَبْوَاءِ شنبه 03 خرداد 1393 :: 22:25 :: نويسنده : yadgareomr
آل برمک. برامکه. خانوادۀ جلیل و کریم ایرانی که در آغاز عصر عباسی متصدی کارهای مهم دولت شده و درجات و منصبهای عالی از امارت و وزارت یافته اند. نسبت این خانواده به برمک نام است که گویند در بلخ میزیسته و ریاست بتکدۀ نوبهار و حکومت بلخ داشته و در اواخر عصر اموی اسلام آورده است، و برخی گفته اند که برمک لقب کلیۀ رؤسای بتکدۀ نوبهار بوده و آخرین برمک که خاندان برامکه بدو منسوب است نامش جعفر بوده است. ******* يَحْيى البَرْمَكي شنبه 03 خرداد 1393 :: 22:02 :: نويسنده : yadgareomr
عیسی بن جعفر بن منصور عباسی. از فرماندهان دولت بنی عباس و برادر زبیده و پسرعمّ هارون الرّشید بود. وی در حدود سال ١٨٥ ه.ق. در عمان کشته شد. عِيسى بن جَعْفَر شنبه 03 خرداد 1393 :: 01:43 :: نويسنده : yadgareomr
فَخرِ رازی. محمد بن عمر بن حسین بن علی طبرستانی. مولد وی به ری بود و در هرات مدفون گردید. لقبش فخرالدین و منسوب به خاندان قریش است. کنیتش ابوعبدالله و مشهور به امام رازی و امام فخرالدین و فخر رازی است. وی از فُحولِ حکما و علمای شافعی است و جامع علوم عقلی و نقلی بوده و در تاریخ و کلام و فقه و اصول و تفسیر و حکمت و علوم ادبیه و فنون ریاضیه وحید عصر خود بود. ای دل ز غبار جهل اگر پاک شوی در حوزۀ درس امام رازی بیش از دوهزار تن دانشمند برای استفاده می نشستند. حتی در موقع سواری نیز قریب ٣٠٠ تن از فقها و شاگردان برای استفاده در رکابش میرفتند و با اینهمه بسا بودی که در اثر ژرف بینی و تعمّق در جرح و تعدیل اقوال حکمای یونان برخی شبهات در مطالب عقلی و دینی ابراز میداشت و افکار و اذهان مستمعان را به تشویش و اضطراب میـانداخت و چه بسا که از حل آن خودداری میکرد. کُنهِ خردم درخور اثبات تو نیست و رباعی دیگر : هر جا که ز مهرت اثری افتاده ست درگذشت او روزشنبه عید فطر سال ٦٠٦ ه.ق. بوده، و به نوشتۀ بعضی نظر به احترامی که از طرف دولت وقت دربارۀ وی میـشده در دل فرقۀ کرامیه حسدی به وجود آمده و وی را مسموم کردند. جمعه 02 خرداد 1393 :: 13:00 :: نويسنده : yadgareomr
حُسامُ الدّینِ چَلَبی رحمة الله علیه حُسامُ الدّین چَلَبی. حسن بن محمد بن اخی ترک. از اصحاب مولانا جلال الدین بلخی رومی بوده و به سال ٦٨٤ ه.ق. درگذشته است و قبر وی پهلوی مزار مولانا میـباشد. مولانا «مثنوی» را بنا به خواهش او سروده است. حسام الدین به قدری در نظم مثنوی مؤثر بوده است که از هنگام فوت زوجۀ حسام الدین به سال ٦٦٢ ه.ق. تا دو سال سرودن مثنوی متوقف گردیده و از سال ٦٦٤ ه.ق. دوباره نظم آن شروع شده است. نام حسام الدین چلبی مکرر در مثنوی و غزلیات مولانا دیده میشود.نام چلبی در مثنوی بسیار آمده و از آن جمله است : ای حسام الدین ضیاء ذوالجلال مولانا گاه او را «ضیاء» و گاه «ضیاءالحق» لقب میدهد : ای ضیاءالحق حسام الدین توئی ای ضیاءالحق تو دیدی حال او چون ضیاءالحق حسام الدین عنان ای ضیاءالحق حسام الدین بیار ای ضیاءالحق به حذق رأی تو ای ضیاءالدین حسام الدین راد جمعه 02 خرداد 1393 :: 12:52 :: نويسنده : yadgareomr
شیخ صلاح الدین زرکوب رحمة الله علیه وی یکی از مشایخ صوفیه است و خرقۀ او به چند واسطه به شیخ ضیاءالدین ابونجیب سهروردی میرسد و مولانا جلال الدین رومی در بادی امر بدو ارادت میورزید. جامی در نفحات الانس آرد : یکی گنجی پدید آمد در این دکان زرکوبی شیخ صلاح الدین فرمود تا دکان را یغما کردند و از دو کون آزاد شد و در صحبت مولانا روان شد و خدمت مولانا همان عشقبازی که با شیخ شمس الدین داشت با وی پیش گرفت و مدت ده سال با وی مؤانست ومصاحبت داشت. بدیع الزمان فروزانفر در «رساله در تحقیق احوال و زندگانی مولانا جلال الدین محمد مشهور به مولوی» آورده اند : نیست این را کرانه ای دانا علاوه بر روایت ولدنامه و مناقب العارفین از آثار خود مولانا نیز استنباط میشود که عده ای از مریدان به جهت غلبۀ حسد و هم چشمی به گزند و آزار صلاح الدین همت بسته و از لطف و عنایت بی دریغ مولانا در باب وی بی اندازه خشمگین بوده اند و مولانا به انواع نصایح آنان را به متابعت و پیروی صلاح الدین میخوانده است و خصوصاً در کتاب فیه مافیه فصلی است به عربی راجع به یکی از مریدان گستاخ بنام ابن چاوش که نخست بار از دوستان صلاح الدین بوده و پس از رسیدن وی به مقام خلیفتی و شیخی به معاندت و دشمنی درایستاده است. عنایت و لطف مولانا نسبت به صلاح الدین تا به حدی رسید که پیوستگان و خویشاوندان و حتی فرزند خود سلطان ولد را فرمان داد تا دست نیاز در دامن وی زنند و بنده وار در پیشگاه عزتش سر نهند و بدین جهت پیوستگان و فرزندان مولانا سراسر وی را به جای پدر گرفتند و به رهنمونی او در طریق معرفت قدم میزدند. مولانا هم که دلباخته و اسیر زنجیر عشق کاملان و واصلان حق بود پشت بر همۀ یاران و روی در صلاح الدین داشت و ابیات و غزلیات به نام وی موشح میساخت و اینک قریب ٧١ غزل در کلیات که مقطع آن به نام صلاح الدین میباشد موجود است و از آنجا که ظهور و جلوۀ عشق در مولانا با پرده دری و عالم افروزی توأم بود و سر در کتمان و احتجاب نداشت در هر مجلس و محفل ذکر مناقب وی میکرد و تواضع از حد میبرد چندانکه صلاح الدین منفعل و شرمسار میگردید و بطوری که در داستان شمس الدین دیدیم بی محابا در کوی و برزن با او نیز عنایت و ارادت میورزید چنانکه در آن غلبات شور و سماع که مشهور عالمیان شده بود از حوالی زرکوبان میگذشت مگر آواز ضرب تقتق ایشان به گوش مبارکش رسیده از خوشی آن ضرب شوری عجیب در مولانا ظاهر شد و بچرخ درآمد. شیخ نعره زنان از دکان خود بیرون آمد و سر در قدم مولانا نهاده بیخود شد مولانا او را در چرخ گرفته شیخ از حضرتش امان خواست که مرا طاقت سماع خداوندگار نیست از آنکه از غایت ریاضت قوی ضعیف ترکیب شده ام همانا که به شاگردان دکان اشارت کرد که اصلاً ایست نکنند و دست از ضرب باز ندارند تا مولانا از سماع فارغ شدن همچنان از وقت نماز ظهر تا نماز عصر مولانا در سماع بود از ناگاه گویندگان رسیدند و این غزل آغاز کردند : یکی گنجی پدید آمد در آن دکان زرکوبی روزی حضرت خداوندگار در سماع بود و ذوقـهای عظیم میراند و شیخ صلاح الدین در کنجی ایستاده بود از ناگاه حضرت مولانا این غزل را فرمود : نیست در آخر زمان فریا درس قطع نظر از قرابت جانی و خویشی معنوی مابین خاندان مولانا و صلاح الدین نزدیکی و خویشاوندی صورت هم برقرار گردیده بود و دختر صلاح الدین را که فاطمه خاتون نام داشت با بهاءالدین فرزند مولانا معروف به سلطان ولد عقد مزاوجت بستند و مولانا در شب اول عروسی این غزل را به نظم درآورد : بادا مبارک در جهان سور و عروسیهای ما و در شب زفاف این غزل فرمود : مبارکی که بود در همه عروسیها و ناچار این وصلت مابین سنۀ ٦٤٧ و ٦٥٧ ه.ق. اتفاق افتاده است. از فرط علاقه ای که مولانا به خاندان شیخ صلاح الدین داشت پیوسته فاطمه خاتون را کتابت و قرآن تعلیم میداد و وقتی که او از شوی خود سلطان ولد رنجیده خاطر گشت مولانا به دلجوئی وی درایستاد و فرزند را به نیکوداشت او مأمور کرد و یک نامه از آثار مولانا در دلجوئی فاطمه خاتون و نامه ای دیگر در توصیۀ او به سلطان ولد موجود است که چون حاکی از کیفیت ارتباط مولانا با صلاح الدین میباشد در موضع خویش مذکور خواهد شد. وفات شیخ صلاح الدین : ای سرو روان باد خزانت مرساد خبرت بأن ممرضی قد مرضا رنج تن دور از تو ای تو راحت جانهای ما صلاح الدین بدان رنجوری درگذشت و چون وصیت کرده بود که در جنازۀ وی آئین عزا معمول ندارند و او را که به عالم علوی اتصاف یافته و از مصیبت خانۀ جهان رها شده به رسم شادی و سرور با خروش سماع دلکش به خاک سپارند. «مولانا بیامد و سر مبارک را باز کرده نعره ها میزد و شورها میکرد و فرمود تا نقاره زنان بشارت آورند و از نفیر خلقان قیامت برخاسته بود و هشت جوق گویندگان در پیش جنازه میرفتند و جنازۀ شیخ را اصحاب کرام برگرفته بودند و خداوندگار تا تربت بهاءولد چرخ زنان و سماع کنان میرفت و در جوار سلطان العلماء بهاءولد به عظمت تمام دفن کردند و ذلک غرة شهر محرم المکرم سنۀ سبع و خمسین و ستمائه». و مولانا در مرثیتش این غزل به رشتۀ نظم درکشید : ای ز هجرانت زمین و آسمان بگریسته شیخ صلاح الدین مردی زاهد و متعبد بود و در رعایت دقائق شریعت نهایت مراقبت به عمل میآورد. «مگر در قلب ایام اربعین زمستان فرجیش را شسته بودند و بر بام انداخته از ناگاه صلای جمعه دردادند و جامه هاش منجمد شده بود و همچنان بر تن خود پوشیده به مسجد رفت جماعتی گفته باشند که بر جسم شیخ مبادا سرما زیان کند فرمود که زیان جسم از زیان جان و ترک امر رحمان آسان تر است». از نظر فطرت و طبیعت نیز آرامش و سکونی هرچه تمامتر داشت و به همین جهت مولانا در قرب و اتصال او بالنسبه ساکن و آرام گردید و آن آتش که از اثر صحبت گیرای شمس الدین در جان مولانا افروخته و زبانه زنان شده بود به آب لطف و باران فیض وجود صلاح الدین تا حدی فرو نشست و گوئی این امن و فراغ موقت مقدمۀ حصول انقلابی آتشین و شوری عظیم تر بود که شورانگیزان غیب در نفس «حسام الدین چَلَبی» از برای دل سودازده و جان نیم سوختۀ مولانا تهیه میدیدند. جمعه 02 خرداد 1393 :: 00:35 :: نويسنده : yadgareomr
مولوی لقبی است که به جلال الدین محمد، عارف و شاعر و حکیم و صاحب مثنوی معروف دهند. عجب آن دلبر زیبا کجاشد؟ به هر تقدیر، شمس تبریزی که مولانا به نام نمونۀ اعلای یک انسان کامل با دیدار و صحبت به او عشق میـورزید با غیبت ناگهانی و همیشگی خود مولوی را بیش از پیش به جهان عشق و هیجان سوق داد و از مسند وعظ و تدریس به محفل وجد و سماع رهنمون ساخت. بهتر است این نکته را از زبان خود عاشق بشنویم : زاهد بودم ترانه گویم کردی پس از غیبت شمس تبریزی، شورمایۀ جان مولانا، دیدار «صلاح الدین زرکوب» بوده است. وی که در قونیه زرگری عامی و ساده دل و پاک جان بود، مولانا را همچون گلابی میـماند که عطر گل از او میـجُست : چونکه گل رفت و گلستان شد خراب صلاح الدین مدت ده سال ( از ٦٤٧ تا ٦٥٧ ه.ق. ) مولانا را شیفتۀ خود ساخت و بیش از هفتاد غزل از غزلهای شورانگیز مولانا به نام وی زیور گرفت. صلاح الدین از دست رفت، ولی روح ناآرام مولانا همچنان در جستجوی مضراب تازه با آهنگ شورانگیزتر و سوزنده تری بود و آن، با جاذبۀ «حسام الدین چَلَبی» به حاصل آمد. حسام الدین از خاندانی اهل فتوت بود و پس از مرگ صلاح الدین سرودمایۀ جان مولانا و انگیزۀ پیدایش اثر عظیم و جاودانۀ او، «مثنوی» گردید. مولانا پانزده سال با حسام الدین، همدم و همصحبت بود و مثنوی معنوی، یکی از بزرگترین آثار ذوق و اندیشۀ بشری را حاصل لحظه هایی از همین همصحبتی توان شمرد : ای ضیاء الحق حسام الدین تویی روز یکشنبه پنجم جمادی الآخرة سال ٦٧٢ ه.ق. مولانا بدرود زندگی گفت. خرد و کلان مردم قونیه حتی مسیحیان و یهودیان نیز در سوگ وی زاری و شیون نمودند. جسم پاکش در مقبرۀ خانوادگی در کنار پدر در خاک آرمید. بر سر تربت او بارگاهی ساختند که به «قبۀ خضراء» شهرت دارد و تا امروز همیشه جمعی مثنوی خوان و قرآن خوان کنار آرامگاه او مجاورند. هرکسی از ظنّ خود شد یار من آثار مولانا : مثنوی معنوی : بشنو از نی چون حکایت میـکند وقتی نی حکایت خود را به زبان مثنوی میـگوید مولوی از آن سرگذشت روح پرماجرا و دردمندی را که از نیستان جانها جدا افتاده و سخت در تکاپوی وصل اصل خویش است میـشنود. غزلیات شمس تبریزی : دامنۀ تخیل مولانا : زبان شعری غزلیات شمس : چون کشتی بی لنگر کژ میـشد و مژ میـشد من کجا شعر از کجا لیکن به من درمیـدمد ای مطرب خوش قاقا تو قی قی و من قوقو ای خسرو خوبان جهان حق حققیقی از این دست است اصطلاحاتی چون : شکستن قواعد و تصرف در شکلهای صرفی و نحوی نیز از دیگر ویژگیهای زبان شعری اوست، همچون آوردن «نزدیک» به جای «نزدیکتر» و «پیروز» به جای «پیروزی» و ساختن صفت تفضیلی از اسم و ضمیر : در دو چشم من نشین، ای آن که از من من تری شکل شعر مولوی : رباعیات : فیه مافیه : مکاتیب : مجالسِ سَبعه : نمونۀ اشعار : بشنو از نی چون حکایت میـکند این خانه که پیوسته در آن چنگ و چغانه است حیلت رها کن عاشقا ! دیوانه شو، دیوانه شو |
||
|
|