یادگارِعُمر
درباره وبلاگ


حافظ سخن بگوی که بر صفحۀ جهان ------- این نقش ماند از قلمت یادگارِ عُمر ---------- خوش آمدید --- علی
نويسندگان
پنج‌شنبه 01 خرداد 1393 :: 15:41 :: نويسنده : yadgareomr

شمس تبریزی. محمد بن علی بن ملک داد. ملقب به شمس الدین. عارف معروف (متولد ٥٨٢ ه.ق. و متوفای پس از ٦٤٥ ه.ق.). خاندان وی از مردم تبریز بودند. شمس ابتدا مرید شیخ ابوبکر زنبیل باف (سله باف) تبریزی بود. شمس به گفتۀ خود جمله ولایتها از او یافته، لیکن مرتبۀ شمس بدانجا رسید که به پیر خود قانع نبود و در طلب اکمل، سفری شد و در اقطار مختلف به سیاحت پرداخت و به خدمت چند تن از ابدال و اقطاب رسید. بعضی او را از تربیت یافتگان باباکمال خجندی نوشته اند. وی در ضمن سیر و سلوک گاهی مکتب داری میکرد و اجرت نمیگرفت. چهارده ماه در شهر حلب در حجرۀ مدرسه ای به ریاضت مشغول بود و پیوسته نمد سیاه میـپوشید. وقتی در اثنای سیاحت به بغداد رسید و شیخ اوحدالدین کرمانی که شیخ یکی از خانقاه های بغداد بود و عشق زیباچهرگان را اصل مسلک خود قرار داده بود و آنرا وسیلۀ نیل به جمال و کمال مطلق میشمرد، دیدارکرد، پرسید که «در چیستی ؟» گفت : «ماه را در آب طشت میـبینم»، فرمود که «اگر در گردن دنبل نداری، چرا در آسمان نمیـبینی ؟» مراد اوحدالدین آن بود که جمال مطلق را در مظهر انسانی که لطیف است میـجویم، و شمس الدین بر وی آشکار کرد که اگر از غرض شهوانی عاری باشی همۀ عالم مظهر جمال کلی است و او را در همه و بیرون از مظاهر توانی دید. اوحدالدین به رغبت تمام گفت که بعدالیوم میـخواهم در بندگیت باشم. گفت : به صحبت ما طاقت نیاری. شیخ بجد گرفت. فرمود : به شرطی که علی ملأ الناس در میان بازار بغداد با من نبیذ بنوشی. گفت : نتوانم. گفت : وقتی من نوش کنم با من توانی مصاحبت کردن ؟ گفت : نه نتوانم. شمس الدین بانگی بزد که «از پیش مردان دور شو!». از این حکایت و روایات دیگر برمیـآید که شمس الدین به حدود ظاهر بی اعتنا و به رسوم پشت پا زده بود و غرض وی از این سخنان آزمایش اوحدالدین بود. روزی در خانقاه نصرةالدین وزیر اجلاس عظیم بود و بزرگی رابه شیخی تنزیل میـکردند و شیوخ، علماء، عرفا، امرا و حکما حاضر بودند و هر یکی در انواع علوم و حکم و فنون کلمات میـگفتند و بحثها میـکردند مگر شمس الدین در کنجی مراقب گشته بود. ناگاه برخاست و از سر غیرت بانگی بر ایشان زد که تا کی از این حدیثها میـنازید؟ یکی در میان شما از حدثنی قلبی عن ربی خبری نگویید. این سخنان که میـگویید از حدیث، تفسیر، حکمت و غیره سخنان مردم آن زمان است که هر یکی در عهدی به مسند مردی نشسته بودند و از درد حالات خود معانی میـگفتند و چون مردان این عهد شمایید، اسرار و سخنان شما کو ؟ شمس بامداد روز شنبه ٢٦ جمادی الآخرة سال ٦٤٢ ه.ق. به قونیه رسید. دربارۀ برخورد مولوی بدو روایات مختلف است. به هر حال مولوی مجذوب او گردید و از سر مجلس درس و بحث و وعظ درگذشت. یاران مولانا و مردم قونیه قصد شمس کردند و او را ساحر خواندند. شمس رنجیده خاطر گشت، سر خویش گرفت و برفت (٢١ شوال ٦٤٣ ه.ق.). مولانا به طلب شمس به قدم جد ایستاد، ولی اثری پیدا نشده درآخر خبر یافت که وی در دمشق (شام) است، نامه و پیام (بصورت غزلهای لطیف) متواتر کرد و پیک در پیک پیوست. عاقبت دل شمس نرم شد. یاران مولانا نیز از در اعتذار درآمدند و مولانا عذرشان بپذیرفت و فرزند خود سلطان ولد را به طلب شمس روانۀ دمشق کرد و او با ٢٠ تن از یاران سفر کرد تا در دمشق شمس را دریافت و ره آوردی که به امر پدر از نقود با خود آورده بود نثار قدم وی کرد و پیامها بگزارد. شمس خواهش مولانا بپذیرفت و عازم قونیه گردید (سال ٦٤٤ ه.ق.). سلطان ولد بندگیـها نمود و بیش از یک ماه از سر صدق و نیاز پیاده در رکاب شمس راه میـسپرد تا به قونیه رسید و خاطر مولانا شکفته گردید و چندی با او صحبت داشت. باز مردم قونیه و مریدان بخشم درآمدند و بدگویی شمس آغاز کردند. مولانا را دیوانه و شمس را جادو خواندند. فقیهان و عوام قونیه بشوریدند. از این رو شمس دل از قونیه برکند و مولانا دو سال در طلب شمس بود و دو بار به دمشق سفر کرد، ولی اثری از او پیدا نشد و انجام کارش پیدا نیست. سال غیبتش را ٦٤٥ ه.ق. دانسته اند. از آثار اوست کتابی بنام «مقالات» (مجموع آنچه که شمس در مجالس بیان کرده و سؤال و جوابهائی که میانۀ او و مولانا یا مریدان و منکران رد و بدل شده) (نسخۀ آن در کتابخانۀ قونیه محفوظ است)، «ده فصل» از معارف و لطایف اقوال وی که افلاکی در مناقب العارفین نقل کرده است. این هر دو یادداشتهایی است که مریدان از سخنان شمس فراهم و تدوین کرده اند.

پنج‌شنبه 01 خرداد 1393 :: 15:28 :: نويسنده : yadgareomr

شَبِستَری. شیخ محمود بن عبدالکریم ملقب به سعدالدین در قصبۀ شَبِستَر هفت فرسنگی تبریز تولد یافت. از تاریخ زندگانی او اطلاع وسیعی به دست نیست وظاهراً سراسر عمر را بر خلاف زمانۀ آشفته و عصر پرآشوب خویش به آرامش و سکون بدون حادثۀ مهمی در تبریز یا نزدیکی آن بسر برده است و هم در آنجا در سال 720 ه.ق. وفات یافته. از وی تألیفات بسیار باقی نمانده است لیکن «مثنوی گلشن راز» که تقریباً هزار بیت میشود از بهترین و جامعترین رسالاتی است که در اصول و مبادی تصوف به رشتۀ نظم درآورده است و تا امروز نزد خاص و عام شهرتی بسزا دارد. این مثنوی چنانکه شاعر خود اشاره میکند در شوال سال 710 ه.ق. به نظم آمده و در آن پاسخ 15 سؤال راجع به اصول تصوف است که شخصی از خراسان موسوم به امیرحسینی حسین بن عالم ابی الحسین هروی سؤال نموده است. عبدالرزاق لاهیجی شرح عالی بر آن نگاشته است (براون شرح گلشن راز را به عبدالرزاق لاهيجي نسبت ميدهد و حال آنکه اين شرح منسوب است به «شيخ شمس الدين محمد بن يحيي» لاهيجي الاصل شيرازي المسکن که در ذيحجه 877 ه.ق. تاٌليف نموده و موسوم است به «مفاتيح الاعجاز في شرح گلشن راز» و از مشايخ سلسلۀ نوربخشيه بوده است). و نیز شاه داعی شیرازی عارف و شاعر نامی قرن نهم را شرحی بر این مثنوی است به نام نسائم الاسحار یا نسائم گلشن. تألیفات دیگر وی عبارتند از : رسالۀ حق الیقین، رسالۀ شاهد، سعادتنامه، منهاج العارفین و مرآة المحققین.

پنج‌شنبه 01 خرداد 1393 :: 14:22 :: نويسنده : yadgareomr

یحیی بن عبدالله بن حسن بن حسن بن علی بن ابیطالب (ع)، از بزرگان طالبیان در روزگار موسی الهادی و هارون الرشید بود. امام جعفر صادق (ع) او را در مدینه تربیت کرد و او در فقه و حدیث تبحر یافت. بسیاری از مردم مکه و مدینه و یمن و مصر و مغرب دعوی او را پذیرفتند و بیعتش کردند. به یمن و مصر و مغرب و عراق و ری و خراسان و ماوراءالنهر و طبرستان و دیلم رفت و دعوت خویش را در طبرستان و دیلم آشکار کرد. هارون فضل بن یحیی برمکی را با پنجاه هزار تن سپاه مأمور قلع و قمع او کرد. کار او به سستی گرایید و از ترس نیرنگِ پادشاهِ دیلم از رشید امان خواست و هارون الرشید به خط خویش او را امان داد. و مقدم او را در بغداد گرامی داشت و هدایا و عطایایی به وی بخشید تا اینکه شنید باز درنهان مردم را به سوی خود دعوت میـکند. سرانجام هارون او را نزد فضل بن یحیی زندانی کرد. ولی فضل پس از چندی از سر دلسوزی او را آزاد کرد و این یکی از دلایلی بود که هارون بر ضد برمکیان اقامه میـکرد. به دستور هارون دوباره یحیی را گرفتند و در سرداب زندانی ساختند و مسرور سیاف را مأمور و موکّل او نمود. تا سرانجام در حدود سال ١٨٠ ه.ق. در زندان درگذشت و گویند او از تشنگی و گرسنگی به هلاکت رسید.

پنج‌شنبه 01 خرداد 1393 :: 14:18 :: نويسنده : yadgareomr

مُصعَب بن عبدالله بن مصعب بن ثابت بن عبدالله بن زبیر بن العوّام. محدث و راویه و شاعر است و پدر او عبدالله مکنی به ابوعبدالله، نزیل بغداد و ادیب، از اشرار ناس بوده و ستمکاری او بر فرزندان علی بن ابیطالب (ع) و جز او با یحیی بن عبدالله معروف است. وفات مصعب در ٢٣٣ ه.ق. به نودوشش سالگی روی داده است. و مصعب عمّ زبیر بن ابی بکر است و از مصعب است کتاب النسب الکبیر و کتاب نسب قریش.

الزُّبَيْري
(156 - 236  ه.ق. 773 - 851  م.)
مصعب بن عبد الله بن مصعب بن ثابت بن عبد الله بن الزبير،
أبو عبد الله :
علامة بالأنساب،
غزير المعرفة بالتأريخ.
كان أوجه قريش مروءة و علما و شرفا.
و كان ثقة في الحديث، شاعرا.
ولد بالمدينة، و سكن بغداد، و توفي بها.
له كتاب
«نسب قريش - ط» و
«النسب الكبير» و
«حديث مصعب - خ» في شستربتي.

پنج‌شنبه 01 خرداد 1393 :: 13:03 :: نويسنده : yadgareomr

شیخ صفی الدین اردبیلی.  جد سلاطین صفویه است.
حمدﷲ مستوفی در تاریخ گزیده آرد : وی مردی صاحب وقت بود و قبولی عظیم داشت.
هدایت در ریاض العارفین نویسد : شیخ العارفین و برهان الواصلین القطب الاصفیاء فی الآفاق صفی الدین اسحاق، نسبت آن جناب بحضرت امام همام موسی الکاظم می پیوندد و اجداد عظامش هادیان راه یقین و احفاد گرامش حامیان دین مبین، آن جناب را در مبادی سلوک اشتیاق صحبت اولیا و اصفیای معاصرین بود و بشوق خدمت ایشان مراحل بسیار پیمود. در شیراز با مشایخ صحبت داشت و به رهنمائی آنها طالب شیخ زاهد گیلانی شد. در ماه صیام بصومعۀ شیخ رسید، پس از ملاقات ارادت او را گزید و بشرف مصاهرت نیز ممتاز گردید. گویند نسبت ارادت جناب زاهد به دو واسطه به رکن الدین سجاسی میرسد. کرامات و مقامات آن جناب فزون از عهدۀ حوصلۀ این کتاب است و حاجت به تحریر ندارد و میرزا محمد تقی کرمانی در بحر الاسرار بچند واسطه نقل کرده که حضرت مولوی معنوی بظهور شیخ خبر داده است. به هر صورت زیاده بر سی سال بهدایت و ارشاد طالبان اشتغال داشتند و زیاده از صدهزار کس تربیت فرمودند در سنۀ 735 ه.ق. وفات یافتند. اگر چه سخن او منظوم نیست در تذکرۀ واله این بیت بنام اوست :

آه از این ذکر فسرده چند از این فکر دراز
آه های آتشین و چهره های زرد تو

براون در تاریخ ادبیات نویسد : اسم او صفی الدین بود. وفاتش در گیلان به سال 1334 م. و در سن هشتاد و پنج سالگی اتفاق افتاد. این شخص مدعی بود که به بیست پشت به امام هفتم موسی کاظم میرسد. با توجه به آنچه مورخ و سیاسی بزرگ رشیدالدین فضل ﷲ در رسائل خود نسبت به او نوشته و با مطالعۀ کتاب بزرگی که بنام صفوة الصفا کمی پس از وفاتش مبتنی بر قول فرزندش صدرالدین تحریر یافته است در اهمیت و معروفیت او شکی باقی نمی ماند ... من هیچ مدرکی نیافتم که شیخ صفی نیز مانند اخلاف خود به این شدت پیرو عقاید شیعه بوده باشد تنها سند ضعیفی هم که قابل اعتنا است عکس این را ثابت میکند زیرا که رؤسای ازبکیه در مکتوبی که به طهماسب ولد شاه اسماعیل نوشته اند میگویند شنیده ایم شیخ صفی سنی ثابت العقیده بوده است و اظهار تعجب میکنند از اینکه شاه طهماسب نه از حضرت مرتضی علی پیروی می کند و نه از جد اعلای خود متابعت دارد. تاریخ ثابت می کند که شیخ صفی الدین عزلت گزین بزرگوار اردبیل که سلاطین صفویه نام و نسب خود را از او گرفته اند فی الحقیقة در زمان خود شخصی متنفذ و صاحب قدرت بوده است. وزیر بزرگ رشیدالدین فضل ﷲ به ادعیه و شفاعات او توجه داشته و این معنی از مجموعۀ رسائل او و از دو رقعه ای که یکی به شیخ نوشته و در دیگری توصیه ای دربارۀ شیخ کرده است معلوم میشود. در رقعۀ اخیر که به پسر خود میراحمد حاکم اردبیل نوشته است وصیت می کند که از رعایت عموم اهالی غفلت نکنی و مخصوصاً نوعی سازی که جناب قطب فلک حقیقت و سباح بحار شریعت، مساح مضمار طریقت، شیخ الاسلام والمسلمین، برهان الواصلین قدوۀ صفۀ صفا، گلبن دوحۀ وفا، شیخ صفی الملة و الدین ادام ﷲ تعالی برکات انفاسه الشریفه از تو راضی و شاکر باشد.
در زندگانی ظاهری شیخ صفی خاصه بعد از آنکه دست ارادت به شیخ زاهد داد و در اردبیل ساکن شد حوادث و وقایعی رخ نداد. در کودکی موقر و عزلت گزین و محترز از بازی بود. در همان روزگار کودکی توجه خاصی به امور مذهبی نشان داد و بمشاهدۀ ظهورات غیبیه و عوالم غیر مرئیه توفیق یافت. چون در اردبیل مرشدی صاحب حال نمیدید و آوازۀ  شیخ نجیب الدین بزغش شیرازی را شنیده بود میل بزیارت او کرد و بالاخره مادر را راضی نمود به شیراز رفت ولی شیخ رحلت کرده بود. درویشان و مشایخ آن دیار خاصه شیخ سعدی شاعر معروف را ملاقات کرد و معاشرت او پسند خاطرش نیفتاد و ظاهراً با شیخ سعدی درست معامله نکرد و نسخۀ اشعار او را که بخط خود تقدیمش نمود نپذیرفت. عاقبت پسر و جانشین بزغش موسوم به ظهیرالدین شیخ صفی را گفت امروز کسی که رفع حجاب نموده تو را بمقصد رهنمون گردد فقط شیخ زاهد گیلانی است که در گیلان قرب ولایت شما، بر لب دریا خلوتی دارد، و حلیۀ جمال شیخ زاهد را به او وصف کرد. شیخ پس از چهار سال بخدمت شیخ زاهد رسید و از او پذیرائی کامل دید. در این وقت شیخ زاهد شصت سال داشت. بیست و دو سال بقیۀ عمر او را شیخ صفی در خدمتش بسر برد. شیخ زاهد صبیۀ خود بی بی فاطمه را بشیخ صفی داد و از او سه پسر بوجود آمد که یکی صدرالدین است که بعدها رتبۀ ارشاد یافت. شیخ بنقل مؤلف سلسلة النسب در 735 ه.ق. درگذشت، و پسر وی شیخ صدرالدین جانشین او گشت.
شیخ صفی ابیاتی بزبان گیلانی و فارسی سروده است. هر چند یکی از رباعیاتش دلالت بر دوستی علی علیه السلام دارد لکن معذلک برای من ثابت نیست که او هم مثل اخلاف خود در مذهب شیعه دارای عقیدۀ راسخه بوده باشد. شیخ صفی الدین بی اندازه بتوسعه سلسلۀ تابعۀ خود کمک نمود و یکی از ادلۀ ما بر قوت نفوذ او قول مولانا شمس الدین برنیقی اردبیلی است که در سلسلة النسب منقول است و گوید : «از راه مراغه و تبریز شمار طالبان و مشتاقان نمودم، در سه ماه سیزده هزار طالب به این یک راه بحضرت شیخ آمدند و شرف حضور مبارک شیخ دریافته و توبه کردند و از باقی اطراف به این قیاس» اگر نگوئیم همۀ این مریدان از آسیای صغیر می آمده اند لااقل باید گفت که بسیاری از ساکنین ولایت مذکوره بوده، و هم از این ایام پیروان شیخ صفی در آن ولایت مسکن گزیده و بقسمی استقرار یافتند که بعدها بزرگترین اسباب تشویش خاطر سلاطین عثمانی شدند.

شنبه 27 اردیبهشت 1393 :: 23:13 :: نويسنده : yadgareomr

امرؤالقیس قفا نبك من ذِكرى حبيب ومنزل
بسِقطِ اللِّوى بينَ الدَّخول فحَوْملِ***
طرفة بن العبد لِخَولة َ أطْلالٌ بِبُرقَة ِ ثَهمَدِ
تلوح كباقي الوشم في ظاهر اليدِ*** عمرو بن کلثوم التغلبي
الا هبی بصحنک ِ فاصبحینا و لاتبقی خمور الأندرینا***الحارث بن حلزة الیشکري

شنبه 27 اردیبهشت 1393 :: 19:05 :: نويسنده : yadgareomr

ابنُ مُقلَة. ابوعلی محمد بن علی بن حسین بن مقله. مولد او در سال ٢٧٢ ه.ق. به بغداد. او به بادی امر در بعض دواوین خدمت میکرد و راتبۀ وی شش دینار بود در ماه. و هم عامل خراج بخشی از فارس بود و سپس بخدمت ابی الحسن بن الفرات پیوست و ابوالحسن او را برکشید تا حال او عظیم نیکو شد و مالی بسیار اندوخت. و با این همه عاقبت وحشت و کدورتی میان او و ابن فرات پدید شد و ابن مقله احسان او کفران کرد و در جملۀ دشمنان وی درآمد تا آنگاه که ابن فرات عزل و دستگیر گشت و چون بار دیگر ابن فرات منصب وزارت یافت ابن مقله را بگرفت و بصدهزار دینار مصادره کرد. در سال ٣١٦ ه.ق. مقتدر خلیفه ابن مقله را به وزارت برگزید و تا ٣١٨ ه.ق. در این مقام ببود آنگاه معزول و محبوس گردید و پس از تطورات و تحولاتی چند به وزارت راضی خلیفه منصوب گشت و دشمنان او نزد خلیفه سعایتها کردند تا خلیفه دست راست او را بریدن فرمود و مدتی دست بریده به زندان بماند و خلیفه همان روز از کرده پشیمان شد و ثابت را امر داد تا بزندان شود و موضع بریدگی علاج کند و ثابت جراحت را معالجه کرد و او به ثابت گفت دستی را که خدمت سه خلیفه کرد و دو بار تمام قرآن بنوشت چون دست دزدان ببُریدند و به بیت ذیل تمثل جست :

اذا ما مات بعضک فابک بعضا
فبعض الشيء من بعض قریب

و گویند بزندان قلم بر ساعد راست استوار کرده مینوشت و از عجایب آنکه از محبس با خلیفه مکاتبه میکرد و نیز منصب وزارت میخواست و میگفت قطع ید مانع تکفل این مقام نیست و از جمله اشعار او در حنین بر دست بریده بیت ذیل است :

لیس بعد الیمین لذة عیش
یا حیاتی بانت یمینی فبینی

و محمد بن یاقوت و ابن رائق دو دشمن قوی او بودند که نکبات او را سبب شدند. ابن مقله مخترع خط ثلث و توقیع و نسخ و ریحان و رقاع و محقق است و ابن بواب در خط متابعت او کرده است. ابن مقله چون مثل اعلی و صنم عقلی خوشنویسی و حسن خط است چنانکه شاعری عرب خط او را با فصاحت سحبان و حکمت لقمان و زهد بن ادهم ردیف آورده و شعرای فارسی نیز بحسن خط او مثل زدند ... وفات او بزندان در سال ٣٢٨ ه.ق. بوده است.

شنبه 27 اردیبهشت 1393 :: 18:55 :: نويسنده : yadgareomr

ابن هانی ابوالقاسم یا ابوالحسن محمد بن هانی بن محمد بن سعدون ازدی اندلسی. مولد او بشهر قرطبه یا بیره. در قرطبه تحصیل علم و ادب کرد و سپس به اشبیلیه شد و بعلت بدزبانی و سوء رفتار او مردم اشبیلیه او را منفور داشتند و بتهمت متابعت رای فلاسفه او را طرد کردند، وی بافریقیه رفت و جوهر سردار سپاه منصور فاطمی را مدح گفت و صلت یافت و از آنجا به الجزائر شد و بزرگان آنجا را مدایح سرود سپس بخدمت معز خلیفۀ فاطمی پیوست و آنگاه که خلیفه به مصر رفت ابن هانی برای آوردن کسان خویش بمغرب شد و او را در سن سی وشش سالگی به سال ٣٦٢ ه.ق. در برقه بکشتند. اشعار او در مغرب شهرتی عظیم دارد و او در نظر مردم مغرب مانند «مُتَنَبّي» است در مشرق.

شنبه 27 اردیبهشت 1393 :: 18:47 :: نويسنده : yadgareomr

تَمیم بن ابی بن مقبل (در الاصابه نام وي چنين آمده است : تميم بن مقبل بن عوف حنيف بن قتييه بن العجلان بن کعب بن ربيعة بن عامر بن صعصعة ابوکعب ...) از بنی عجلان. شاعرعهد جاهلی بود. او اسلام را درک کرد و اسلام آورد. دیوان او را ابوسعید سکری و ابوعمر شیبانی و نیز اصمعی و طوسی و باز ابن السکیت گرد کرده اند.

شنبه 27 اردیبهشت 1393 :: 18:42 :: نويسنده : yadgareomr

ابنُ طَثَریّة. ابوالمکشوح یزید بن سلمة بن سمرة. شاعر بزرگ و معروف. مؤلف حماسه را از او نقل بسیار است و او ظاهراً در دربار بنی امیه تقرب و منزلتی داشته است و در جنگی که بین بنی امیه و قبیلۀ بنی حنیفه اتفاق افتاده در ١٢٦ ه.ق. کشته شده است. ابوالحسن علی بن عبدالله طوسی و نیز ابوالفرج مصنف اغانی دیوان او را گرد کرده اند.

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران