یادگارِعُمر
درباره وبلاگ


حافظ سخن بگوی که بر صفحۀ جهان ------- این نقش ماند از قلمت یادگارِ عُمر ---------- خوش آمدید --- علی
نويسندگان
پنج‌شنبه 31 تیر 1395 :: 12:30 :: نويسنده : yadgareomr

أُمُّ العُلُوم.
علم صرف و نحو.
کنیت علم صرف، زیرا که اصل و مبدأ اکثر علوم است.

پنج‌شنبه 31 تیر 1395 :: 12:27 :: نويسنده : yadgareomr

نکرۀ مخصصه (موصوفه);
نکره ای است که با داشتن نشانه ای، از نکرت و ابهام بیرون آمده است.
و علامت آن در فارسی «ی» است که بعد از آن «که» موصول آرند:
روا باشد خواندن و نبشتن تفسیر قرآن به پارسی مر آن کسی را که او تازی نداند.

دوشنبه 28 تیر 1395 :: 16:59 :: نويسنده : yadgareomr

علم معانی
علمی است که شناخته میشود به آن احوال لفظ عربی و غیره به نهجی که به سبب آن مطابق باشد لفظ مقتضای حال را و آنچه نگاه دارد از وقوع خطا در ادای معانی مطلوبه و آنچه بازدارد از دشواری مضمون و بداسلوبی عبارت و حاصل میشود بدان بلاغت کلام و آن منحصر میشود بر هشت باب:

باب اول در احوال اسناد،
ثانی در احوال مسندٌالیه به حذف آن و عدم حذف آن،
ثالث در احوال مسند به حذف و غیرحذف آن،
رابع در احوال متعلقات فعل چنانکه حذف مفعول و تقدیم آن بر فعل وغیر ذلک،
خامس در قصر با لفظ استثنا و از قسم حصر است،
سادس در بیان انشاء و انواع آن کثیر است از آن جمله تمنی و ترجی و استفهام و قسم و تعجب و امر و نهی و غیره،
سابع در بیان وصل و فصل چنانکه عطف بعضی جمله بر بعض و ترک آن،
ثامن در ایجاز یعنی آوردن کلام مختصر که حاوی معانی کثیره باشد و به حذف مضاف و غیره در اطناب و مساوات و آن برای ایضاًح و تفصیل اجمال باشد ...

********

علم معانی علم به اصول و قواعدی است که به یاری آنها کیفیت مطابقۀ کلام با مقتضای حال و مقام شناخته میشود. موضوع آن الفاظی است که رسانندۀ مقصود متکلم باشد و فایدۀ آن آگهی بر اسرار بلاغت است در نظم و نثر. در این علم از چند مبحث اساسی که هر یک منقسم به اقسامی میشود بحث میکنند زیرا کلام یا خبری است و یا انشائی در صورت اول بحث در«اسناد» و تحقیق در «مسند الیه» و متعلقات آن پیش میآید. اسناد ممکن است به نحو «قصر یا حصر» صورت پذیرد و جمله های خبری و انشائی که در کنار یکدیگر قرار گیرند میتوانند به هم معطوف گردند (وصل) و یا به نحو انفصال از یکدیگر آورده شوند (فصل) و همچنین میتوان معنی مقصود را در کمترین کلمات (ایجاز) و یا در کلمات بسیار (اطناب) و یا در کلماتی که مساوی معنی باشد (مساوات) آورد. بنابراین مباحث زیر در علم معانی مورد بحث قرار می گیرد

١- اسناد خبری (خبر - مسندالیه، مسند)

٢- قصر.

٣- انشاء.

٤- وصل و فصل.

٥- ایجاز و اطناب و مساوات.

********

- معانی و بیان; دو فن «معانی» و «بیان» را با هم «معانی و بیان» گویند. و رجوع به بیان شود.

دوشنبه 28 تیر 1395 :: 16:58 :: نويسنده : yadgareomr

علم معانی;
علم به اصول و قواعدی است که به یاری آنها کیفیت مطابقۀ کلام با مقتضای حال و مقام شناخته شود.
و موضوعاتی از قبیل
اسناد
و قصر
و انشاء
و وصل
و فصل
و ایجاز
و اطناب
و مساوات
در آن مورد بحث قرار میگیرد.

یکشنبه 27 تیر 1395 :: 17:34 :: نويسنده : yadgareomr

هین دف بزن، هین کف بزن، کاقبال خواهی یافتن
مردانه باش و غم مخور، ای غمگسار مرد و زن

قوّت بده، قوّت ستان، ای خواجه بازارگان
صرفه مکن، صرفه مکن، در سودِ مطلق گام زن

گر آبِرو کمتر شود صد آبِرو محکم شود
جان زنده گردد وارَهَد از ننگِ گور و گورکن

امروز سرمست آمدی ناموس را برهم زدی
هین شعله زن ای شمعِ جان ای فارغ از ننگِ لگن

درسوختم این دلق را، ردّ و قبولِ خلق را
گو سرد شو این بوالعَلا، گو خشم گیر آن بوالحسن

گر تو مُقامِرزاده‌ای در صرفه چون افتاده‌ای؟
صرفه گری رسوا بود خاصه که با خوبِ ختن

صد جان فدای یار من او تاجِ من دستارِ من
جنّت ز من غیرت برد گر دررَوَم در گولخن

آن گولخن گلشن شود، خاکسترش سوسن شود
چون خلق یار من شود کان میـنگنجد در دهن

فرمانِ یارِ خود کنم، «خاموش» باشم تَن زَنَم
من چون رَسَن بازی کنم اندر هوای آن رَسَن
حضرت مولوی قدّس الله سرّه العزیز

شنبه 26 تیر 1395 :: 10:54 :: نويسنده : yadgareomr

- ضمیر عماد;
همان «ضمیر فصل» است که نحویان کوفه آن را «ضمیر عماد» نامند. و آن ضمیری است منفصل و مرفوع که بین مبتدا و خبر آید، خواه قبل از دخول عوامل (مانند: زیدٌ هو القائمُ) و خواه پس از دخول عوامل (مانند: کان زید هو القائمَ). و چون معنی و مفهوم کلام بر آن استوار است لذا آن را «عماد» گفته اند.
الف- شروط این ضمیر:
١- ماقبل آن باید مبتدا، و معرفه باشد (هرچند کوفیان نکره بودن آن را نیز جائز دانسته اند).
٢- مابعد آن باید خبر برای مبتدا، و معرفه یا شبه معرفه باشد.
٣- خود ضمیر به صیغۀ مرفوع، و مطابق با صیغۀ ماقبل خود باشد.
ب- فائدۀ این ضمیر:
١- فائدۀ لفظی، و آن برای نشان دادن این است که آنچه بعد از این ضمیر آمده است خبر میباشد نه تابع، و بدین سبب است که آن را «فصل» خوانده اند، چه بین خبر و تابع «فصل» میباشد.
٢- فایدۀ معنوی، و آن تأکید و اختصاصی است که از این ضمیر مستفاد میشود.
ج- محل اعرابی آن:
نحویان بصره برای این ضمیر محلی از اعراب قائل نیستند و آن را مانند حرف میدانند. اما کوفیان برای آن محلی از اعراب قائلند با این تفاوت که «کسائی» محل آن را تابع مابعدش میداند، ولی بعقیدۀ «فرّاء» تابع ماقبل است. بدین ترتیب این ضمیر، بین مبتدا و خبر مرفوع است، و بین دو معمول «ظن» منصوب، و بین دو معمول «کان» به عقیدۀ فرّاء مرفوع، و به عقیدۀ کسائی منصوب، و بین دو معمول «اسًن» برعکس آن است.
د- وجوه مختلف آن در جمله:
١- این ضمیر مبتدا و اسم مابعد آن خبر است و مجموع این مبتدا و خبر، خبر مبتدای اول یا خبر کان و نظایر آن باشد.
٢- مطابق عقیدۀ بصریان، ضمیر عماد، مانند حروف، بدون ترکیب باشد. و بدین ترتیب اسم بعد از آن خبر برای مبتدا و نظایر آن میباشد. به همین جهت است که «الرقیب» در این آیۀ شریفه منصوب خوانده شده است:
«... کنت أنت الرقیب علیهم ...»
(قرآن ١١٧/٥).
٣- این ضمیر را مؤکّد برای اسم ماقبل بدانیم، و در این صورت نیز، اسم مابعد آن خبرخواهد بود. ولی غالب نحویان بر آنند که این وجه در صورتی امکان پذیر است که اسم ماقبل ضمیر، اسم ظاهر نباشد چه توکید اسم ظاهر به وسیلۀ ضمیر جایز نیست. بنابراین در همان آیۀ فوق این وجه نیز صدق میکند ولی در جمله ای از قبیل «زید هو العالم» صادق نیست.
(از مغنی اللبیب باب چهارم).
(کشاف اصطلاحات الفنون).

جمعه 25 تیر 1395 :: 13:34 :: نويسنده : yadgareomr

مفعول

(اصطلاح نحو عربی)
اسمی که پس از فعل و فاعل آید، برای تتمیم فائده و فعل بدان اسناد داده نشود، لیکن با فعل، نوعی ارتباط داشته باشد. و آن را اقسامی است.

- مفعولٌ به;
اسمی است منصوب که فعل بر او واقع شود و رتبۀ آن بعد از فاعل است، مانند: ضرب زید عمرواً.

- مفعولٌ فیه;
آن را ظرف هم گویند و ظرف در اصطلاح نحویان وقت یا مکان باشد که اغلب متضمن «فی» است مانند: سافرت یوم الجمعة. مفعول فیه منصوب به عامل ظاهری، مانند: «فرسخا» در جواب کسی که گوید: «کم سرت؟» و هر وقتی اعم از آنکه مختص باشد یا مبهم قابل است که منصوب شود، اما مکان، شرط آن آن است که مبهم باشد چون «جهات ششگانه» (یمین، یسار، فوق، تحت، امام، خلف) یا شبه آن مانند «جانب، ناحیه» و همین طور مقادیر، مانند میل و فرسخ و همین طور آنچه از فعل درست میشود، مانند مجلس و مشرق ... بعضی از کلمات در اصل ظرفند لکن فاعل یا مفعول ... واقع میشوند، مانند «یوم، شهر» که ظروف متصرفه اند. از جملۀ ظروف غیرمتصرفه «عوض، قط و لدی است».

- مفعولٌ لِأَجلِه.
رجوع به ترکیب مفعول له شود.

- مفعولٌ لَه;
معفول لاجله، عبارت از مفعولی است که فعل برای او انجام شود و معنی تعلیل را رساند، مانند: ضربته تأدیباً. مفعول له باید با فعل قبل از خود از لحاظ وقت و فاعل متحد باشد و در غیر این صورت با لام یا یکی از ادات تعلیل آید، مانند: لدوا للموت و ابنوا للخراب. و در صورتی که مصدر هم نباشد با لام آید، مانند: سری زید للماء.

- مفعول ما لم یسم فاعله;
هر مفعولی که فاعل آن حذف شده و مفعول جانشین فاعلی شده باشد.

- مفعولٌ مطلق;
عبارت از مصدری است زیادی که مؤکد عامل خود باشد یا مبین نوع یا عدد آن باشد، مانند: و کلّم الله موسی تکلیماً. (قرآن ١٦٤/٤). و الصّافات صفّاً. (قرآن ١/٣٧). فإنّ جهنّم جزاؤکم جزاءً موفوراً. (قرآن ٦٣/١٧). و بالجمله مفعول مطلق تأکیدی مانند: ضربت ضرباً، و نوعی، مانند: جلست جلسة الامیر. و عددی، مانند: ضربته ضربتین. گاه عامل مفعول مطلق حذف شود، مانند: شکراً به جای اشکر الله شکراً در مقام دعا، و سقیاً و رعیاً بجای سقاک الله سقیا و رعاک الله رعیا.

- مفعولٌ معه;
اسمی است که بعد از «واو» به معنی «مع» واقع میشود، مانند: «جاء البرد و الجلبات» و «ما انت و زیداً» و «کیف انت البرد» و اختلاف است که آیا نصب آن به واو است یا به فعل و شبه آن و باید دانست که در موردی که عطف امکان داشته باشد اولی است که واو را عاطفه بدانیم. بنابراین در جملۀ «مالک و زیدا» متعین است که مفعول معه باشد، چون عطف بر ضمیر متصل مجرور جایز نیست مگر با اعادۀ جار و در جملۀ «ضربت انا و زیداً» دو وجه جایز است و در «جاء زید و عمرواً» دو وجه.

جمعه 25 تیر 1395 :: 13:33 :: نويسنده : yadgareomr

(اصطلاح نحو عربی ) اسمی که پس از فعل و فاعل آید، برای تتمیم فائده و فعل بدان اسناد داده نشود، لیکن با فعل ، نوعی ارتباط داشته باشد. و آن را اقسامی است .
-
مفعول به ; اسمی است منصوب که فعل بر او واقع شود و رتبۀ آن بعد از فاعل است ، مانند: ضرب زید عمرواً. (از فرهنگ علوم نقلی تألیف سجادی ).
-
مفعول فیه ; آن را ظرف هم گویند و ظرف در اصطلاح نحویان وقت یا مکان باشد که اغلب متضمن «فی » است مانند: سافرت یوم الجمعة. مفعول فیه منصوب به عامل ظاهری ، مانند: «فرسخا» در جواب کسی که گوید: «کم سرت » و هر وقتی اعم از آنکه مختص باشد یا مبهم قابل است که منصوب شود، اما مکان ، شرط آن آن است که مبهم باشد چون «جهات ششگانه » (یمین ، یسار، فوق ، تحت ، امام ، خلف ) یا شبه آن مانند «جانب ، ناحیه » و همین طور مقادیر، مانند میل و فرسخ و همین طور آنچه از فعل درست می شود، مانند مجلس و مشرق ... بعضی از کلمات در اصل ظرفند لکن فاعل یا مفعول ... واقع می شوند، مانند «یوم ، شهر» که ظروف متصرفه اند. از جملۀ ظروف غیرمتصرفه «عوض ، قط و لدی است ». (از فرهنگ علوم نقلی تألیف سجادی ).
-
مفعول ل'ِاَجلِه . رجوع به ترکیب مفعول له شود.
-
مفعول له ; معفول لاجله ، عبارت از مفعولی است که فعل برای او انجام شود و معنی تعلیل را رساند، مانند: ضربته تأدیباً. مفعول له باید با فعل قبل از خود از لحاظوقت و فاعل متحد باشد و در غیر این صورت با لام یا یکی از ادات تعلیل آید، مانند: لدوا للموت و ابنوا للخراب . و در صورتی که مصدر هم نباشد با لام آید، مانند: سری زید للماء. (از فرهنگ علوم نقلی دکتر سجادی ).
-
مفعول ما لم یسم فاعله ; هر مفعولی که فاعل آن حذف شده و مفعول جانشین فاعلی شده باشد. (از تعریفات جرجانی ).
-
مفعول مطلق ; عبارت از مصدری است زیادی که مؤکد عامل خود باشد یا مبین نوع یا عدد آن باشد، مانند: و کلم الله موسی ` تکلیماً. (قرآن ١٦٤/٤ ).و الصافات صفاً. (قرآن ١/٣٧ ). فاسًن جهنم جزاؤکم جزاءً موفوراً. (قرآن ٦٣/١٧ ). و بالجمله مفعول مطلق تأکیدی مانند: ضربت ضرباً، و نوعی ، مانند: جلست جلسةالامیر. و عددی ، مانند: ضربته ضربتین . گاه عامل مفعول مطلق حذف شود، مانند: شکراً به جای اشکرالله شکراً در مقام دعا، و سقیاً و رعیاً بجای سقاک الله سقیا و رعاک الله رعیا. (از فرهنگ علوم نقلی تألیف سجادی ). در فارسی به تقلید عربی این نوع مفعول را آورده اند بدین طریق که پس از فعل مصدر همان فعل را با «ی » نکره استعمال کند
بلرزیدی زمین لرزیدنی سخت
که کوه اندرفتادی زو به گردن .


دیدار کرد دیدار کردنی بسزا. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ١٦٣). منفعت وی
(٣) آن است که شکم ببندد بستنی به اعتدال . (اختیارات بدیعی از فرهنگ فارسی معین ).- مفعول معه ; اسمی است که بعد از «واو» به معنی «مع » واقع می شود، مانند: «جاءالبرد و الجلبات » و «ما انت و زیداً» و «کیف انت البرد» و اختلاف است که آیا نصب آن به واو است یا به فعل و شبه آن وباید دانست که در موردی که عطف امکان داشته باشد اولی است که واو را عاطفه بدانیم . بنابراین در جملۀ «مالک و زیدا» متعین است که مفعول معه باشد، چون عطف بر ضمیر متصل مجرور جایز نیست مگر با اعادۀ جار و درجملۀ «ضربت انا و زیداً» دو وجه جایز است و در «جاء زید و عمرواً» دو وجه . (فرهنگ علوم نقلی تألیف سجادی

جمعه 25 تیر 1395 :: 13:27 :: نويسنده : yadgareomr

اسماء المنقوصة.
هی اسماء فی اواخرها یاء ساکنة قبلها کسرة کالقاضی.
(تعریفات جرجانی).
اسماء منقوصه.
اسم منقوص.
(اصطلاح صرفی)
اسمی که آخر آن یاء ماقبل مکسور باشد مانند قاضی.
(از تعریفات جرجانی).
نزد صرفیان ناقص را گویند.
(از کشاف اصطلاحات الفنون).
نزد صرفیان کلمه ای باشد که آخر آن یاء باشد مثل قاضی و صافی.
(فرهنگ علوم نقلی تألیف سجادی).

جمعه 25 تیر 1395 :: 13:24 :: نويسنده : yadgareomr

اسماء المقصورة.
هی اسماء اواخرها الف مفردة نحو حبلی و عصا و رحی.
(تعریفات جرجانی).
اسماء مقصوره.
اسم مقصور.
مقصور

اسم
معربی که حرف آخر آن عِلّه ( «و» یا «ی» ) باشد و به الف تبدیل گردد اعم از اینکه به صورت الف، کتابت شود مانند
عصا
و یا به صورت یاء باشد مانند
موسی.
(از جامع الدروس العربیه).

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران