|
یادگارِعُمر درباره وبلاگ حافظ سخن بگوی که بر صفحۀ جهان ------- این نقش ماند از قلمت یادگارِ عُمر ---------- خوش آمدید --- علی آخرین مطالب
آرشيو وبلاگ
نويسندگان شنبه 14 فروردین 1395 :: 18:14 :: نويسنده : yadgareomr
ضریح. [ ض َ ] (ع اِ) گور. و فی الحدیث: اللحد لنا و الضرح لغیرنا و هو حفر الضریح من غیر لحد. ضریحة. || خانۀ چوبین و مشبک و یا از مس و نقره و جز آن که بر سر قبر امامی یا امام زاده ای سازند. || (ص) دور. جمعه 21 اسفند 1394 :: 12:00 :: نويسنده : yadgareomr
بهلول. [ ب ُ ] (اِخ) ابو وهیب بهلول بن عمرو الصیرفی کوفی معروف به بهلول مجنون. نام عارفی است مشهور. نام مردی معروف. چه خوش گفت بهلول فرخنده خوی من از کجا و نصیحت کنان بیهده گوی بهلول. [ ب ُ ] (ع ص، اِ) مرد خنده رو. || پیشوای قوم که سردار باشد. || خوش منش. ج، بهالیل. || نیکوکار. سهشنبه 20 بهمن 1394 :: 20:18 :: نويسنده : yadgareomr
تَیّار. [ ت َی یا ] موج دریا. موج آب. کالبحر یقذف بالتّیّار تیّاراً. این بگفت و در کشتی آز نشست وبه دریای تیّار قرین شد. چنگیزخان به نفس خویش بدان بلاد رسید و تیّار بلا از لشکر تتار در موج بود. || مرد متکبر شوریده عقل لاف زن. رجل تیّار; ای تیاه. || قطع عرقاً تیّاراً; ای سریع الجریة. جلدرفتار و جهنده و مواج. سهشنبه 08 دی 1394 :: 11:57 :: نويسنده : yadgareomr
مقتحم. [ م ُ ت َ ح ِ ] (ع ص) آنکه بی اندیشه در کاری در می آید. هذا فوج مقتحم معکم لا مرحبا بهم انهم صالوا النار. (قرآن). || بی باک. که از مرگ و گزند نهراسد. که بی ترس و بیم در کاری درآید.جسور. متهور. تقدیر آسمانی شیر شرزه را اسیر صندوق گرداند ... و شجاع مقتحم را بد دل محترز. آنگاه آنچه سزای چنو بی عاقبت و جزای چنان مقتحمی تواند بود در باب او تقدیم فرماید. یکی مکاری مقتحم که غرض خویش به اقتحام حاصل کند و به مکر و شعوذه مسلم ماند. «اوزار» هرچند شجاعی مقتحم بود، اما مردی سلیم خدای ترس بوده است. تولی آن ضرغام مقتحم با لشکری چون شب مُدلَهِم ... برسید. || اختیارکننده. || غالب آمده. || ظالم. || آنکه خوار می شمرد کسی را. || ستارۀ فروشونده. پنجشنبه 03 دی 1394 :: 20:34 :: نويسنده : yadgareomr
اَرِسطَرخُس. [ اَ رِ طَ خ ُ ] (اِخ) (Aristarchus of Samos) منجم مشهور یونانی، متولد در شامِس. وی در حدود نیمۀ مائۀ سوم قبل از میلاد میزیست. او بر آن بود که کرۀ زمین به دور محور خود و گرد خورشید میگردد و همین فرضیۀ او موجب شد که «کلِه آنت» او را تکفیر کند و نیز ارسطرخس طریقه ای برای محاسبۀ فواصل نسبی زمین به خورشید و ماه کشف کرد و از او رساله ای در این موضوع باقی است که ترجمۀ فرانسه آن در پاریس به سال ١٨٢٣ م. منتشر گردیده است. قِفطی در تاریخ الحکماء (چ لیپسک ص ٧٠) آرد: ارسطرخس یونانی اسکندرانی خبیر بعلم الفلک قیم به مصنف فیه. صنف کتاب حدّ الشمس و القمر. و ابن الندیم آرد: ارسطرخس یونانی اسکندرانی، و له کتاب جرم الشمس و القمر. دوشنبه 30 آذر 1394 :: 19:49 :: نويسنده : yadgareomr
اختلاق. [ اِ ت ِ ] (ع مص) اختلاق اِفک; دروغ بربافتن. دروغ نهادن. اَشِی کلام: و انما هی تلفیق و محض اختلاق. || افتراء. || کذب ُ مخترَع. || خوی گرفتن. || معتدل شدن. تمام خلقت شدن. || خوشبو شدن. دوشنبه 30 آذر 1394 :: 19:42 :: نويسنده : yadgareomr
مناص (ن و ص) مَناص. [ م َ ] (ع مص) بگریختن. گریختن. گریختن و دور شدن از چیزی و جدا گردیدن و در اساس گوید: گریختن و نجات یافتن. نَوص. مَنیص. گریختن: قال الله تعالی و لات حین مناص; ای لیس وقت تأخّر و فرار. لایعجزه معتاص و لایوجد من قضائه مناص. (تاریخ بیهقی). مرا از چنگال او خلاص و مناص ارزانی داشت. (سندبادنامه). از تدبیر خلاص و مناص آن کار عاجز و قاصر آمد. (ترجمۀ تاریخ یمینی). طریق خلاص و مناص از خصمان بی محابا ما را همین است که به داغ بندگی تو موسوم شویم. (مرزبان نامه). ملک ... گفت چه می بینی در این کار و وجه خلاص و مناص ما از این ورطۀ مهلک چیست؟ (مرزبان نامه). از وحشت ما من الموت خلاص و لاعنه مناص بازراست. (جهانگشای جوینی). از کدامین بند می جویی خلاص آن خراسی می دود قصدش خلاص هست سنی را یکی تسبیح خاص || بازپس شدن و درنگ کردن. نَوص. بازپس شدن و خویشن را بازکشیدن. || جنبیدن. || (اِ) جای گریز. پناه جای و گریزجای. گریزگاه. پناهگاه وجای گریز. مهرب. مفر. ملجاء. جای گریختن و رهایی. هرچه افزونتر همی جست او مناص گر نبودی حبس دنیا را مناص [به معنی اوّل هم تواندبود.] شنبه 28 آذر 1394 :: 22:18 :: نويسنده : yadgareomr
مُهطِع. [ م ُ طِ ] (ع ص) آن که بنگرد به فروتنی و خواری و برنگیرد چشم را از آن. || خاموش رونده به سوی کسی که آوازدهد وی را و بخواند. || بعیر مهطع; شتر راست گردن به سرشت. || شتابان. مُسرِع. شتابنده. مُهطِعین؛ شتابندگان. شتابـزدگان.
مُهْطِعينَ إِلَى الدَّاعِ يَقُولُ الْكافِرُونَ : هذا يَوْمٌ عَسِرٌ (8) القمر مُهْطِعينَ مُقْنِعي رُؤُسِهِمْ لا يَرْتَدُّ إِلَيْهِمْ طَرْفُهُمْ وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ (43) إبراهیم (ع) فَمَا لِ الَّذِينَ كَفَرُواْ قِبَلَكَ مُهْطِعِينَ ؟ (36) عَنِ الْيَمِينِ وَ عَنِ الشِّمَالِ عِزِينَ(37) المعارج شنبه 28 آذر 1394 :: 00:01 :: نويسنده : yadgareomr
وَ ما تَسْئَلُهُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ لِلْعالَمينَ (104) إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ لِلْعالَمينَ (87) وَ ما هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ لِلْعالَمينَ (52) إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ لِلْعالَمينَ (27) پنجشنبه 26 آذر 1394 :: 19:31 :: نويسنده : yadgareomr
ابوالعتاهیه. [ اَ بُل ع َ ی َ ] (اِخ) ابواسحاق اسماعیل بن قاسم بن سوید بن کیسان العنزی بالولاء العینی. معروف به ابی العتاهیۀ شاعر مشهور. مولد او به عین التمر شهرکی به حجاز نزدیک مدینه است و بعضی گفته اند از اعمال سقی الفرات. و یاقوت حموی در کتاب المشترک گوید: از عین التمر نزدیک انبار است. منشأ او کوفه و مسکن وی بغداد بود. وی سفال فروشی داشت و به محبت عتبه کنیزک امام مهدی مشهور بود و بیشتر تغزلات وی راجع بدان زن است. ابوالعباس مبرّد در کامل آرد که ابوالعتاهیه هرسال به مهدی به نوروز و مهرجان از معمولات خویش هدیه فرستادی، باری سفالینه ای به حضرت خلیفه ارسال داشت و در آن جامه نرم به بوی خوش کرده و در حواشی آن این دو بیت نگاشته: نفسی بشیء من الدنیا معلقة و مراد او از شیء دنیا عتبۀ جاریه بود. خلیفه عتبه را بدو فرستادن خواست کنیزک زاری کرد و گفت ای امیر مومنان آزرم و نیکو بندگی من فراموش کردی و مرا به مردی زشت روی کوزه گر که نان از طریق شعر بدست آرد فرستی و خلیفه بر او ببخشید و گفت سفالینۀ وی را از نقدینه انباشته به وی دهند او به کتّاب گفت قصد خلیفه انباشتن به دینار بود گفتند ما ندانیم آنرا به دراهم پُرکنیم و اگر خلیفه صریح بگفت به زر بَدَل سازیم و این اختلاف یکسال بکشید. عتبه گفت اگر این عاشق در عشق خویش دروغزن نبود یکسال در کار تبدیل درهم به دینار نمیگذاشت و مرا فراموش نمیکرد. و او را مدایحی است در حق خلیفه و عمرو بن العلا و از مولدین و در طبقه بشار و ابی نواس است. و در زهد نیز وی را اشعار بسیار است و در سال ٢١١ یا ٢١٣ ه.ق. به بغداد درگذشت و گور او به نهر عیسی رویاروی قنطرة الزیاتین است. رجوع به ابن خلکان و رجوع به تاریخ بیهقی ص ٢٣٨ و حاشیۀ آن شود. مولّدین. [ م ُ وَل ل َ ] (اِخ) مولّدون. شاعران پس از مخضرمین و پیش از محدّثین. شاعران عرب که در اسلام متولد شدند نه در دورۀ جاهلی و از معاریف آنانند: فرزدق، و تقسیم کنند شعرای عرب را از حیث زمان بدین ترتیب: شعرای جاهلیت، شعرای مخضرمین، شعرای مولدین و شعرای محدثین. جاهلیین شعرای پیش از ظهور اسلام باشند که درک زمان مسلمانی نکرده اند. |
||
|
|