|
یادگارِعُمر درباره وبلاگ حافظ سخن بگوی که بر صفحۀ جهان ------- این نقش ماند از قلمت یادگارِ عُمر ---------- خوش آمدید --- علی آخرین مطالب
آرشيو وبلاگ
نويسندگان پنجشنبه 26 آذر 1394 :: 14:52 :: نويسنده : yadgareomr
مقامه. (رسم الخطي از ((مقامة)) عربي در فارسي.) [ م َ م َ / م ِ ] (از ع ، اِ) مقامة. جای نشستن .مجلس || خطبۀ منظوم و منثور. خطبه یا سخنان ادبی به نثر فنی و مصنوع توأم با اشعار و امثال و مشحون به صنایع بدیعی اعم از لفظی و معنوی، مانند مقامات بدیعی و مقامات حریری در عربی و مقامات حمیدی در زبان فارسی. ج ، مقامات پنجشنبه 26 آذر 1394 :: 14:46 :: نويسنده : yadgareomr
بَدِيع الزَّمَان (358- 398 ه 969- 1008 م) أحمد بن الحسين بن يحيى الهمذاني، أبو الفضل: أحد أئمة الكتاب. له «مقامات - ط» أخذ الحريري أسلوب مقاماته عنها.
احمد بن حسین بن یحیی بن سعید ملقب به بدیع الزمان همدانی و مکنی به ابوالفضل. یاقوت در معجم الادباء آرد: ابوشجاع شیرویه بن شهردار در تاریخ همدان آورده است که احمد بن حسین بن یحیی بن سعید بن بشر ابوالفضل ملقب به بدیع الزمان ساکن هرات بود و از ابوالحسین احمد بن فارس بن زکریا و عیسی بن هشام اخباری روایت دارد. وی یکی از فضلا و فصحا و دربارۀ اهل حدیث و سنت متعصب بود. از همدان پس از او نظیرش برنخاسته است. وی از مفاخر شهر ماست و برادر او ابوسعد بن الصفار و قاضی ابومحمد عبدالله بن حسین نیشابوری از وی روایت کنند و هم او گفته است که بدیع الزمان در سال ٣٩٨ ه.ق. درگذشت و نیز شیرویه گوید که محمد بن حسین بن یحیی بن سعید بن بشر الصفار فقیه، ابوسعد برادر ابی و امی بدیع الزمان ابوالفضل احمد بن حسین بن یحیی است و او مفتی بلد بود و از ابن لال و ابن ترکان و عبدالرحمان امام و ابوبکر محمد بن حسین فراء و ابن جائحان و جماعت بسیاری دیگر روایت دارد و گوید که من او را درک کردم ولی از او سماع ندارم. وی در حدیث ثقه بود و به مذهب اشعری متهم گردید و گفته اند که در پایان عمر دیوانه شد و بدان حال ببود تا بمرد و از بعض اصحاب شنودم که میگفت بدیع الزمان به رجال و متون معرفت داشت و در سیزدهم جمادی الآخرة سنۀ ٣٥٨ تولد یافت ولی تاریخ وفات او را به سال ٣٩٨ یاد کرده است و ابونصر عبدالرحمان بن عبدالجبار فامی در تاریخ هرات نیز همین آورده است. مؤلف گوید من ذکر بدیع الزمان را در عده ای از تصانیف علماء دیدم هیچکس بهتر از ثعالبی استقصای خبر او نکرده و ثعالبی او را دیده و اقوال او را نوشته است و من اخبار وی را از کتاب ثعالبی نقل و تلخیص کردم . ثعالبی گوید: بدیع الزمان و معجزة همذان و نادرةالفلک و بکر عطارد و فردالدهر و غرةالعصر و ما نظیر او را در ذکا و سرعت خاطر و شرف طبع و صفای ذهن و قوّت نفس ندیده و مانند وی را در طُرف نثر و مُلح آن و غرر نظم و نُکت آن نیافته ایم. وی صاحب عجائب و بدایع است از جمله اینکه او شعری متجاوز از پنجاه بیت را که هرگز نشنیده بود، چون یکبار میشنید همه را از بر میکرد و از اول تا آخر برمیخواند و حرفی از آن سقط نمیکرد و چون به چهارپنج ورق از کتابی که ندیده و نشناخته بود نظری خفیف میافکند به روانی آن را از بر میخواند و این بود حال وی در کتبی که برای او میفرستادند و غیر آنها و چون او را در انشاء قصیده یا رساله ای در معنی بدیع و موضوعی غریب اقتراح میکردند در ساعت به پایان میرسانید و بسا اتفاق میافتاد که نامۀ مقترح علیه را از پایان آن آغاز و به اولش ختم میکرد و آن را به صورت احسن و املح جلوه میداد و قصیدۀ فریدۀ خویش را با رسالۀ شریفه ای از انشاء خود موشح میساخت و از نظم و نثر میخواند و در ضمن نثر نظم با قوافی بسیار بکار میبرد و ابیات رشیقه به نثر میپیوست و چون هر نوع مشکلی از نظم و نثر بر او اقتراح میکردند، به طرفة العینی مرتجلاً میساخت و هم ثعالبی گوید: و کلامه کله عفو الساعة و فیض الید و مسارقة القلم و مسابقة الید للفم، و او ابیات فارسی مشتمل بر معانی غریب را به ابیات عربی ترجمه میکرد و ابداع و اسراع هر دو را در آن جمع می آورد و او را عجائب بسیار و لطائف فراوان است و با اینهمه مقبول صورت و نیکومعاشرت بود و بسال ٣٨٠ همدان را در غرّه و عنفوان شباب ترک گفت و نزد ابوالحسن بن فارس تلمذ کرد و از او همۀ معلومات وی را بیاموخت و به حضرت صاحب بن عباد درآمد و از ثمار و حسن آثار حضرت او توشه ها یافت پس به جرجان شد و با مداخلۀ اسماعیلیه مدتی در آنجا اقامت کرد و در کنف حمایت ایشان بزیست و به دهخدا ابوسعید محمد بن منصور اختصاص یافت و از عادت معروف وی در نیکوداشت افاضل بهرۀ بسیار گرفت و چون خواست به نیشابور شود ابوسعید او را اعانت کرد و بدیع الزمان به سال ٣٩٢ وارد آنشهر شد و در آنجا بضاعت خود بنمود و طرز خویش آشکار ساخت و چهارصد مقامه که در کدیه و جز آن به ابوالفتح اسکندری انتساب دهد، املاء کرد و آن مقامات را متضمن معانیی کرد که دل و دیده را راحت و لذت بخشد و آنگاه بین او و استاد ابوبکر خوارزمی مشاجرات درگرفت و همین امر سبب شهرت و بالاگرفتن کار بدیع الزمان شد چه تا آنگاه کسی از دانشمندان وقت بعلت گمنامی او بمساجله و مفاخرۀ وی برنخاسته بود. او آغاز کرد و چون همدانی بمناظره و مبارات او شتافت و بعضی این یک و برخی آن دیگر را ترجیح نهادند، نام همدانی در اقطار شایع و ابواب رزق و عز بر او گشوده شد و چون خوارزمی بمرد میدان برای او خالی ماند و او را پیش آمدهای نیکو و سفرهای بسیار دست داد و از بلاد خراسان و سیستان و غزنه شهری نماند که او ندید و از ثمرات آن بهره مند نگردید و پادشاه و امیر و وزیری نماند که از فیض او متمتع نشد و او را نعمت بسیار و ثروتی جمیل حاصل گشت و به هرات شد و آنجا را مقر خویش گزید و هم بدانجا به مصاهرت ابوعلی حسین بن محمد خشنامی که فاضلی کریم و اصیل بود نائل آمد و احوال وی به مصاهرت او منتظم گشت و به معونت او ضیاع فاخره فراهم آورد و چون به چهل سالگی رسید به سال ٣٩٨ دعوت حق را لبیک اجابت گفت. .... پنجشنبه 26 آذر 1394 :: 13:53 :: نويسنده : yadgareomr
أَبُو بَكْر الخُوَارِزْمي (323 - 383 ه.ق. 935 - 993 م.) محمد بن العباس الخوارزمي، أبو بكر: من أئمة الكتاب، و أحد الشعراء العلماء. كان ثقة في اللغة و معرفة الأنساب. معجم الأدباء 1: 101 و الوفيات 1: 523 و سير النبلاء - خ. الطبقة الحادية و العشرون. و اللباب 1: 391 و بغية الوعاة 51 و الوافي بالوفيات 3: 191 و يتيمة الدهر 4: 114- 160.
ابوبکر خوارزمی. محمد بن عباس شاعر و ادیب مشهور معروف به طبرخزی خواهرزادۀ ابوجعفر محمد بن جریر طبری مورّخ جلیل. او مدتی به شام و سپس در حلب اقامت گزید. و آنگاه که صاحب بن عباد به ارجان بود قصد زیارت صاحب کرد. و گویند به یکی از دربانان صاحب گفت که به ابن عباد بگوید مردی از ادبا بر در است صاحب پیام داد که من بر تن خویش الزام کرده ام تا ادیبی بیست هزار بیت از بر نداشته باشد نپذیرم ابوبکر گفت از صاحب بپرسید بیست هزار بیت از مردان یا زنان. صاحب گفت این مرد ابوبکر است و او را بار داد و مقدمش را گرامی داشت. و ابوبکر را دیوان رسائل و دیوان شعر است و چون از شام بازگشت به نیشابور مقیم شد و در آنجا به سال ٣٨٣ ه.ق. بمرد. و او را طبرخزی از آن روی میخواندند که مادر او طبری و پدر او خوارزمی بود. رسائل خوارزمی به طبع رسیده است. چهارشنبه 25 آذر 1394 :: 22:05 :: نويسنده : yadgareomr
حسن عسکری. [ ح َ س َ ن ِ ع َ ک َ ] (اِخ) ابن علی الهادی (علی الصابر) بن محمد التقی بن علی بن موسی الرضا. معروف به حسن خالص. امام یازدهم شیعۀ اثناعشری است. مکنی به ابومحمد است و در مدینه در٢٤٣ ه.ق. و٨٤٦ م. متولد شد و با پدرش به سامراء که پایتخت عباسیان بود، آمد و در آنجا به سال ٢٦٠ ه.ق. و ٨٧٣ م. درگذشت. روز مرگ وی تمام بازار تعطیل و تشییع بزرگی از جنازۀ وی از طرف امرا به عمل آمد و در خانه ای که پدرش در سامرا در آن دفن بود، به خاک سپرده شد. وی پدر محمد بن الحسن قائم آل محمد و امام دوازدهم شیعه است. رجوع به محمد بن حسن شود. (الفصول المهمه) (زرکلی چ ١ ص ٢٣١) (نزهةالقلوب ج ٣ ص ٤٢) (حبیب السیر). یکشنبه 22 آذر 1394 :: 23:44 :: نويسنده : yadgareomr
اقتربت السّاعة وانشقّ القمر. اقتراب. [ اِ ت ِ ] (ع مص) نزدیک شدن. یکشنبه 22 آذر 1394 :: 21:24 :: نويسنده : yadgareomr
اقحام. [ اِ ] (ع مص) قحطزده گردیدن در زمین. || ناگاه کسی را در کاری افکندن بی اندیشه. || درافکندن به سختی. جمعه 20 آذر 1394 :: 22:43 :: نويسنده : yadgareomr
ای خُنُك آن را كه او ایّامِ پیش اندر آن ایّام كِش قدرت بود و آن جوانی همچو باغِ سبز و تَر چشمه های قوَت و شهوت روان خانه ای معمور و سقفش بس بلند نورِ چشم وقوّتِ اَبدان بجا هین غنیمت دان جوانی ای پسر پیش از آن كایّامِ پیری در رسد خاك شوره گردد و ریزان و سست آبِ زور و آبِ شهوت منقطع ابروان، چون پار دُم زیر آمده از تشنّج، رو چو پشتِ سوسمار پشت دو تا گشته، دل سُست و طپان بَر سَرِ رَه زاد کم، مرکوب سُست خانه ویران، کار بی سامان شده عمر ضایع، سعی باطل، راه دور موی بر سر همچو برف، از بیم مرگ روز بیگه ،لاشه لنگ و ره دراز بیخهای خوی بَد محكم شده همچو آن شخصِ دُرُشتِ خوش سخن مثنوی دفتر 2 جمعه 20 آذر 1394 :: 22:29 :: نويسنده : yadgareomr
رجع. [ رَ ] (ع مص) بازگشتن. برگشتن. برگردیدن از چیزی.(به الی و عن متعدی شود). بازگشتن از سفر و از کار خود. واگردیدن. پَرزنان ایمن ز رجعِ سرنگون || بازگردانیدن. بازگردانیدن کسی را. بازگردانیدن چیزی را، لازم و متعدی است. || بازگردانیدن بسوی چیزی: رجع الی الشیء. || جواب بازفرستادن. || ملامت کردن یکدیگر را، قوله تعالی: یرجع بعضهم الی بعض القول; ای یتلاومون. || گوارد شدن خورش ستور. || فایده دادن سخن کسی بر کسی: رجع کلامی فیه. سودمند شدن سخن کسی بر کسی: رجع کلامی فیه، و از آن است: «ما هو الا سمع لیس تحته رجع». || برگشتن: رجع الکلب فی قیئه; برگشت آن سگ و خورد قی کردۀ خود را. و از آن است: رجع فی هبته; اذا اعادها الی ملکه، و کذلک: رجعت المرأة الی اهلها بموت زوجها او بطلاق. || به حال خود بازگشتن، گویند: الشیخ یمرض یومین فلا یرجع شهراً; پیر دو روز بیمار میشود و تا یک ماه جسم و طاقت او به حال خود نیاید. || گام زدن ستور و یا رد کردن دو دست خود را در سیر. || فروختن ناقه و به بهای آن ناقۀ دیگری خریدن مثل آن. || رجعِ خالکوب بدن کسی را; خالکوبی کردن آن را.
رجع. [ رَ ] (ع اِ) باران وآب کبیر. ج، رجعان. باران که بعدِ باران آید. باران که پس از باران آید، و فی القرآن: «و السماء ذات الرجع». باران. || منفعت، قوله تعالی: و السماء ذات الرجع. ج، رُجعان. نفع. || روییدگی ایام بهار. گیاه ایام بهار. || غدیر. ج، رِجاع، رُجعان، رِجعان. ایستادنگاه آب و پارگین. زمینی که در آن سیل دراز کشد و درگذرد. زمینی که در آن سیل امتداد یابد. || آب و سرگین سگ و جز آن. || غائط. سرگین. || طاعون. || بالای پشته. ج، رُجعان. بالای تپه. || ماده شتری که از سفری بازگردد بسفری: ناقة رجع سفر. (اين معني و عبارت در اقرب الموارد و ناظم الاطباء به کسر ((ر)) آمده است.) || رجع کتف; اسفل آن. و آن را مرجع کتف نیز گویند. زیر شانه. || خط زن واشمه. || جواب کتاب و نامه. پاسخ نامه.
[ ص َ ] (ع مص) شکافتن چیزی را یا دو پاره ساختن چیزی را چنانکه جدا نگردد. شکافتن. || دو گروه کردن گوسفندان را. به دو فرقت کردن گوسفند. || قصد کسی را کردن جهت کرم و جود او. || سخن حق را آشکارا گفتن. || کار را به محل او رسانیدن. || فرمان بجای آوردن. || آشکارا کردن. پیدا کردن. || حکم راست دادن. || میانه راه رفتن. || خواستن چیزی را. || ممتاز ساختن حق را از باطل. || (اِ) شکاف. ترک. || فرقه و گروه از هرچیزی. || گیاه. منه: و الارض ذات الصدع. سمیت بذلک لانه یصدع الارض ای یشقها. گیاه. نبات. || بز کوهی و آهو و گورخر و شتر جوان قوی و توانا. بز کوهی نه بزرگ و نه خرد. || یقال: الناس علیه صدع واحد; یعنی مردم بر وی جمع اند به دشمنی. || مرد نازک بدن لطیف اندام. جمعه 20 آذر 1394 :: 22:01 :: نويسنده : yadgareomr
وَ السَّماءِ ذاتِ الْبُرُوجِ (1) البروج وَ السَّماءِ وَ ما بَناها (5) الشمس وَ السَّماءِ وَ الطَّارِقِ (1) الطارق وَ السَّماءِ ذاتِ الرَّجْعِ (11) الطارق
جمعه 20 آذر 1394 :: 21:56 :: نويسنده : yadgareomr
فَإِذا جاءَتِ الصَّاخَّةُ (33) عبس فَإِذا جاءَتِ الطَّامَّةُ الْكُبْرى (34) النّازعات |
||
|
|