یادگارِعُمر
درباره وبلاگ


حافظ سخن بگوی که بر صفحۀ جهان ------- این نقش ماند از قلمت یادگارِ عُمر ---------- خوش آمدید --- علی
نويسندگان

وَ فِي مَعَانِي الْأَخْبَارِ

عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْقَاسِمِ الْأَسْتَرْآبَادِيّ

عَنْ يُوسُفَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ زِيَادٍ

وَ

عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَيَّارٍ

عَنْ أَبَوَيْهِمَا

عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ الْعَسْكَرِيِّ

عَنْ آبَائِهِ

عَنِ الصَّادِقِ ع

فِي حَدِيثٍ طَوِيلٍ

قَالَ

إِنَّ مَنِ اتَّبَعَ هَوَاهُ

وَ أُعْجِبَ بِرَأْيِهِ

كَانَ كَرَجُلٍ سَمِعْتُ غُثَاءَ الْعَامَّةِ تُعَظِّمُهُ وَ تَصِفُهُ

فَأَحْبَبْتُ لِقَاءَهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَعْرِفُنِي

فَرَأَيْتُهُ

قَدْ أَحْدَقَ بِهِ خَلْقٌ كَثِيرٌ مِنْ غُثَاءِ الْعَامَّةِ

فَمَا زَالَ يُرَاوِغُهُمْ حَتَّى فَارَقَهُمْ

وَ لَمْ يَقِرَّ

فَتَبِعْتُهُ

فَلَمْ يَلْبَثْ أَنْ

مَرَّ بِخَبَّازٍ

فَتَغَفَّلَهُ

فَأَخَذَ مِنْ دُكَّانِهِ رَغِيفَيْنِ مُسَارَقَةً

فَتَعَجَّبْتُ مِنْهُ

ثُمَّ قُلْتُ فِي نَفْسِي

لَعَلَّهُ مُعَامَلَةٌ

ثُمَّ مَرَّ بَعْدَهُ بِصَاحِبِ رُمَّانٍ

فَمَا زَالَ بِهِ

حَتَّى تَغَفَّلَهُ

وَ أَخَذَ مِنْ عِنْدِهِ رُمَّانَتَيْنِ مُسَارَقَةً

فَتَعَجَّبْتُ مِنْهُ

ثُمَّ قُلْتُ فِي نَفْسِي

لَعَلَّهُ مُعَامَلَةٌ

ثُمَّ أَقُولُ

وَ مَا حَاجَتُهُ إِذاً إِلَى الْمُسَارَقَةِ

ثُمَّ لَمْ أَزَلْ أَتْبَعُهُ

حَتَّى مَرَّ بِمَرِيضٍ

فَوَضَعَ الرَّغِيفَيْنِ وَ الرُّمَّانَتَيْنِ بَيْنَ يَدَيْهِ

ثُمَّ ذَكَرَ أَنَّهُ سَأَلَهُ عَنْ فِعْلِهِ

فَقَالَ لَهُ

لَعَلَّكَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ؟

قُلْتُ

بَلَى

فَقَالَ لِي

فَمَا يَنْفَعُكَ شَرَفُ أَصْلِكَ مَعَ جَهْلِكَ؟

فَقُلْتُ

وَ مَا الَّذِي جَهِلْتُ مِنْهُ؟

قَالَ

قَوْلُ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ

مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها

وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلا يُجْزى‏ إِلَّا مِثْلَها

وَ إِنِّي لَمَّا سَرَقْتُ الرَّغِيفَيْنِ كَانَتْ سَيِّئَتَيْنِ

وَ لَمَّا سَرَقْتُ الرُّمَّانَتَيْنِ كَانَتْ سَيِّئَتَيْنِ

فَهَذِهِ أَرْبَعُ سَيِّئَاتٍ

فَلَمَّا تَصَدَّقْتُ بِكُلِّ وَاحِدَةٍ مِنْهَا كَانَ لِي أَرْبَعُونَ حَسَنَةً

فَانْتَقَصَ مِنْ أَرْبَعِينَ حَسَنَةً أَرْبَعُ سَيِّئَاتٍ

وَ بَقِيَ لِي سِتٌّ وَ ثَلَاثُونَ حَسَنَةً

فَقُلْتُ لَهُ

ثَكِلَتْكَ أُمُّكَ

أَنْتَ الْجَاهِلُ بِكِتَابِ اللهِ

أَ مَا سَمِعْتَ اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ

إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ ؟

إِنَّكَ لَمَّا سَرَقْتَ رَغِيفَيْنِ كَانَتْ سَيِّئَتَيْنِ

وَ لَمَّا سَرَقْتَ رُمَّانَتَيْنِ كَانَتْ أَيْضاً سَيِّئَتَيْنِ

وَ لَمَّا دَفَعْتَهُمَا إِلَى غَيْرِ صَاحِبِهِمَا بِغَيْرِ أَمْرِ صَاحِبِهِمَا

كُنْتَ إِنَّمَا أَنْتَ أَضَفْتَ أَرْبَعَ سَيِّئَاتٍ إِلَى أَرْبَعِ سَيِّئَاتٍ

وَ لَمْ تُضِفْ أَرْبَعِينَ حَسَنَةً إِلَى أَرْبَعِ سَيِّئَاتٍ

فَجَعَلَ يُلَاحِظُنِي

فَانْصَرَفْتُ

وَ تَرَكْتُه

قَالَ الصَّادِقُ ع

بِمِثْلِ هَذَا التَّأْوِيلِ الْقَبِيحِ الْمُسْتَكْرَهِ

يَضِلُّونَ

وَ

يُضِلُّون‏.

جمعه 26 تیر 1394 :: 17:35 :: نويسنده : yadgareomr

در جنس فطره و مقدار آن است و ضابط در جنس، قوت غالب نوع مردم است و آن گندم و جو و خرما و مويز و برنج و كشك و شير و ذرّت و نحو آنها است.
و احوط اقتصار بر چهارتاى اول است هر چند اقوى، كفايت هر كدام است بلكه كفايت مى‌كند دادن آرد يا نان يا ماش يا عدس.
بلى، افضل، دادن خرماست بعد از آن، افضل مويز بعد از آن، قوت غالب است.
و اينها در صورتى است كه براى فقير چيزهاى ديگر اصلح و انفع نباشد
و لكن اولى و احوط آن است كه چيز ديگر را به عنوان قيمت آنها دهد.

در جنسى كه مى‌دهد معتبر است كه معيوب نباشد و مخلوط به چيز ديگر مثل خاك يا مثل آن نيز نباشد مگر آن كه زيادتر دهد كه خالص آن به قدر «صاع» باشد يا آن كه خليط قدرى كم باشد كه در عرف مسامحه نمايند.

در وقت وجوب فطره
و آن مقارن غروب شب عيد است براى كسى كه داراى شرايط مذكوره باشد
و وقت دادن آن موسّع است از اول غروب تا زوال ظهر روز عيد براى كسى كه نماز عيد نخواند
به خلاف كسى كه نماز عيد بخواند كه احوط آن است كه پيش از نماز بدهد و هر چند اول وقت نماز بخواند.
و هر گاه ندهد تا وقت آن بگذرد ولى جدا كرده باشد از مال خود به قصد فطره به مستحق دهد و اگر جدا هم نكرده باشد، احوط بلكه اقوى عدم سقوط آن است بلكه بايد به قصد قربت بدون نيت قضاء و اداء به مستحق دهد.

جمعه 26 تیر 1394 :: 17:16 :: نويسنده : yadgareomr

رَغبت به عاشقان کُن ای جانِ صدرِ غایب
بنشین میانِ مستان اینک مه و کواکب

آن روزِ پرعجایب وآن محشرِ قیامت
گشت ست پیشِ حسنت مُستغرَقِ عجایب

چون طیّبات خواندی بر طیّبین فشاندی
طیّبتر از تو کی بود؟ ای معدنِ اَطایِب

جان را ز تو ست هر دم سلطانیی مسلّم
این شُکر از که گویم از شاه یا ز صاحب؟

در جیبِ خاک کردی ارواحِ پاک جیبان
سر کرده در گریبان چون صوفیان مُراقب

عشق تو چون درآمد اندیشه مُرد پیشش
عشق تو صبح صادق، اندیشه صبح کاذب

ای عقل باش حیران نی وصل جو نه هجران
چون وصل گوش داری زآن کس که نیست غایب؟

جان چیست؟ فقر و حاجت، جان بخش کیست جز تو؟
ای قبله حوایج، معشوقۀ مَطالب

نَک نقد شد قیامت، اینک یکی علامت
طالع شد آفتابت از جانب مَغارِب

درکش رمیدگان را محنت رسیدگان را
زان جذبه های جانی ای جذبۀ تو غالب

تا بیند این دو دیده صبح خدا دمیده
دامِ طَلَب دریده مطلوب گشته طالب

عشق و طلب چه باشد؟ آیینۀ تجلّی
نقش و حسد چه باشد؟ آیینۀ مَعایب

کو بلبل چمن ها تا گفتمی سخن ها؟
نگذشت بر دهان ها یا دستِ هیچ کاتب

نز نقش های صورت، نز صاف و نز کدورت
نز ماضی و نه حالی، نز زهد نز مراتب

عقلم برفت از جا، باقیش را تو فرما
ای از درت نرفته کس ناامید و خایب

جمعه 26 تیر 1394 :: 16:55 :: نويسنده : yadgareomr

معشوقه به سامان شد، تا باد چُنین بادا
کُفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا

مُلکی که پریشان شد از شومیِ شیطان شد
باز آنِ سلیمان شد تا باد چنین بادا

یاری که دلم خَستی در بر رُخِ ما بَستی
غمخوارۀ یاران شد تا باد چنین بادا

هم باده جُدا خوردی هم عیش جُدا کردی
نَک سَردِهِ مهمان شد تا باد چنین بادا

زان طلعتِ شاهانه زان مشعلۀ خانه
هر گوشه چو میدان شد تا باد چنین بادا

زان خشمِ دروغینش زان شیوۀ شیرینش
عالَم شکرستان شد تا باد چنین بادا

شب رفت، صَبوح آمد، غم رفت، فتوح آمد
خورشید درخشان شد تا باد چنین بادا

از دولتِ مَحزونان وز همّتِ مجنونان
آن سلسله جُنبان شد تا باد چنین بادا

عید آمد و عید آمد یاری که رمید آمد
عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا

ای مطربِ صاحبـدل در زیر مکُن منزل
کان زُهره به میزان شد تا باد چنین بادا

درویش فریدون شد، هم کیسۀ قارون شد
همکاسۀ سلطان شد تا باد چنین بادا

آن باد هوا را بین ز افسونِ لبِ شیرین
با نای در افغان شد تا باد چنین بادا

فرعون بدان سختی با آن همه بدبختی
نَک موسیِ عِمران شد تا باد چنین بادا

آن گرگ بدان زشتی با جهل و فَرامُشتی
نَک یوسف کنعان شد تا باد چنین بادا

«شمس الحقّ تبریزی» از بس که درآمیزی
تبریز خراسان شد تا باد چنین بادا

از «أَسلَمَ شیطانی»، شد نفسِ تو ربّانی
ابلیس، مسلمان شد تا باد چنین بادا

آن ماه چو تابان شد کَونَین گلستان شد
اشخاص، همه جان شد تا باد چنین بادا

بر روح بَراَفزودی تا بود چنین بودی
فرِّ تو فروزان شد تا باد چنین بادا

قهرش همه رحمت شد زهرش همه شربت شد
ابرش شکرافشان شد تا باد چنین بادا

از کاخ چه رنگستش؟ وز شاخ چه تنگستش؟
این گاو چو قربان شد تا باد چنین بادا

ارضی چو سمایی، شد مقصودِ سنایی شد
این بود همه آن شد تا باد چنین بادا

«خاموش» که سرمستم، بربست کسی دستم
اندیشه پریشان شد تا باد چنین بادا

جمعه 26 تیر 1394 :: 16:41 :: نويسنده : yadgareomr

نوح.

(اِخ)

در تفاسیر و تاریخ های اسلامی نسب او را چنین نوشته اند: ابن لمک بن متوشلخ بن اخنوخ بن ادریس بن مارد بن مهلائیل بن قینان بن انوش بن شیث بن آدم، وگویند وی پس از ادریس به پیامبری رسید و چون پس از نهصدوپنجاه سال دعوت، از قوم او بیش از ٨٠ تن ایمان نیاوردند و کافران بر سرکشی و عناد افزودند نوح پس از قرنها دعوت و تحمل، چون از تمسخر و عناد کافران قوم خویش به تنگ آمد از جانب خدا بدو وحی رسید که
«یا نوح از قوم تو جز این هشتاد تن که مؤمن شدند کسی مؤمن نخواهد شد»،
قوم را نفرین کرد و از خدا درخواست که دیّاری از کفّار بر زمین باقی نگذارد. سپس خود به فرمان الهی با پیروان معدودش به ساختن سفینه ای پرداختند، چون کشتی ساخته شد، علامات و آیات عذاب الهی آشکار گشت، باران سیل آسائی باریدن گرفت و زمین به دریای خروشانی مبدّل گشت، نوح و یارانش در طبقه ای از کشتی سوار شدند و دو طبقۀ دیگر آن را به حیوانات و پرندگان اختصاص دادند، کشتی نوح بر آبها روان شد و آنانکه دعوت نوح را نپذیرفته و از کشتی بیرون مانده بودند یکسره غرق گشتند.
از خاندان نوح پسری کنعان نام دعوت پدر را نپذیرفته بود، نوح چون او را در کام امواج و در حال غرق شدن دید به حکم عاطفت پدری به کشتی دعوتش کرد، فرزند سرکش نپذیرفت و با دیگر کافران غرق گشت.
آنگاه که جز کشتی نشستگان جنبنده ای بر زمین باقی نماند، باران فروایستاد و طوفان آرام گرفت و آبها در کام زمین فرورفت، و به تقدیر خداوندی کشتی نوح بر کوه جودی به گل نشست و ساکنان آن فرودآمدند و بر بساط زمین زندگی و زادوولد از سر گرفتند. نوح جهان خالی از مردم را میان فرزندانش سام و حام و یافث تقسیم کرد.
زمین سیاهان را چون زنج و حبشه و نوبه و بربر و آن دیار و برّ و بحر و جزایر آن مر «حام» را داد، و عراق و خراسان و حجاز و یمن و شام و ایران شهر نصیب «سام» آمد، و ترک و سقلاب و یأجوج و مأجوج تا چین مر «یافث» را رسید. نوح پس از طوفان شصت سال بزیست.
(از زین الاخبار)
(تاریخ پیامبران و شاهان)
(تفسیر قرآن مجید)
(قصص قرآن)
(ترجمۀ اخبار الطوال)
(کتاب مقدس، سفر تکوین)
(الموسوعة العربیة المیسرة)
(تاریخ گزیده)
(حبیب السیر).
و نیز رجوع به عیون الاخبار و التفهیم و العقد الفرید (فهرست اعلام) و تاریخ جهانگشا شود.

جمعه 26 تیر 1394 :: 05:40 :: نويسنده : yadgareomr

مثنوی معنوی دفتر 4

دوست از دشمن همی نشناخت او
نَرد را كورانه، كژ میـباخت او



ادامه مطلب ...
جمعه 26 تیر 1394 :: 05:06 :: نويسنده : yadgareomr

مثنوی معنوی دفتر 4

هین مكُن زین پس، فراگیر اِحتِراز
كه ز بخشایش درِ توبه ست باز

توبه را از جانب مغرب دَری
باز باشد تا قیامت بر وَری

تا ز مغرب بر زند سَر آفتاب
باز باشد آن در، از وی رو متاب

هست جنّت را ز رحمت هشت در
یك درِ توبه ست ز آن هشت، ای پسر

آن همه، گه باز باشد، گه فَراز
و آن درِ توبه، نباشد جز كه باز

هین غنیمت دار، در باز ست زود
رَخت آنجا كش، به كوریِ حَسود

پیش از آن کز قهر، در بسته شود
بعد از آن زاریِّ تو کس نشنود

باز گرد از کفر و، این در باز یاب
تا نگردی از شَقاوت رَدِّ باب

سه‌شنبه 23 تیر 1394 :: 22:36 :: نويسنده : yadgareomr

وَ كُلَا مِنْهَا رَغَدًا

رغد.

[ رَ غ َ / رَ ]

(ع ص)

خوش و فراخ.
مُخصِب.
واسع.
واسعه طیبه.
کثیر.
عیش رغد;
زندگانی فراخ.
عیش فراخ.
عیش خوش.
عیشة رَغَد;
زیست خوش و راحت و فراخ.

|| جِ راغِد.
گویند:
قوم رغد;
گروه دارای عیش واسع و روزی فراخ.
همچنین است:
نساء رغد.
«مذکر و مؤنث در آن یکی است».
فراخ زیست.

|| خوردنی پاکیزه.

کاسه پیدا وندر آن پنهان رَغَد
طاعمش داند کز آن چه می خورد
مولوی

سه‌شنبه 23 تیر 1394 :: 22:08 :: نويسنده : yadgareomr

مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِى

اسْتَوْقَدَ نَارًا

***

استیقاد
(و ق د)

[ اِ ]

(ع مص)

آتش افروختن.
ایقاد.

|| افروخته شدن آتش.
روشن شدن.

|| شعله ور شدن.
زبانه کشیدن.

سه‌شنبه 23 تیر 1394 :: 22:05 :: نويسنده : yadgareomr

...

يَكاَدُ الْبرَْقُ يخَْطَفُ أَبْصَارَهُمْ

كلَُّمَا أَضَاءَ لَهُم

مَّشَوْاْ فِيهِ

وَ

إِذَا أَظْلَمَ عَلَيهِْمْ

قَامُواْ

وَ لَوْ شَاءَ اللهُ

لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ أَبْصَارِهِمْ

إِنَّ اللهَ عَلىَ‏ كلُ‏ِّ شىَ‏ْءٍ قَدِيرٌ

نزديك است

برق روشنى چشمهايشان را ببرد،

هر گاه روشنى بينند

میروند در آن،

و چون تاريك شود

بايستند،

و اگر خدا میخواست

گوش آنها را كر

و چشم آنان را كور میساخت،

كه خداوند بر هر چيز تواناست.

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران