|
یادگارِعُمر درباره وبلاگ حافظ سخن بگوی که بر صفحۀ جهان ------- این نقش ماند از قلمت یادگارِ عُمر ---------- خوش آمدید --- علی آخرین مطالب
آرشيو وبلاگ
نويسندگان شنبه 20 تیر 1394 :: 22:01 :: نويسنده : yadgareomr
مُکَذِّب مکذّب. [ م ُ ک َد ذِ ] به دروغ دارنده. || ناقة مکذّب; شنبه 20 تیر 1394 :: 21:59 :: نويسنده : yadgareomr
اهتداء اهتداء. [ اِ ت ِ ] راه راست یافتن. - اهتداء جستن; چون شمارندم امیر و مقتدا || راه برداری. - علم الاهتداء بالبراری و الاقفار; «و هو الّذی جعل لکم النّجوم لتهتدوا بها فی ظلمات البرّ و البحر». و این علم را سودی بزرگ است. || بشوهر فرستادن عروس را. || پیشرو شدن و سبقت گرفتن. شنبه 20 تیر 1394 :: 21:54 :: نويسنده : yadgareomr
انفعال انفعال. [ اِ ف ِ ] شدن کار، یقال: فعلته فانفعل. کرده شدن. || اثر پذیرفتن. || شرمنده شدن. || مقولۀ انفعال یا ان ینفعل یکی از مقولات عشر ارسطو و یکی از مقولات نه گانۀ عرضی است و آن عبارت از اثری است که از فاعل در منفعل حاصل می شود و در تعریف آن گفته اند: || (اِمص) شرمندگی. شرمساری. خجالت. خجلت. شرم. حیا. در دوزخم بیفکن و نام گنه مبر - انفعال بردن; شرم داشتن. شرمسار شدن. می شود از روی تو ماه فلک منفعل - انفعال خوردن; شرم داشتن. خجل شدن. - انفعال دادن; شرمنده کردن. شرمسار کردن. خجلت دادن. تشویر. که نام قند مصری برد آنجا به لذت آمده از زخم او دلا مژده - انفعال داشتن; شرم داشتن. خجل شدن. برنگیرم آستین از چشم گریان همچو شمع - انفعال کشیدن; شرم داشتن. خجل شدن. شرمساری بردن. خجالت کشیدن. باقر رسید یار و تغافل کنان گذشت || آشفتگی. || قبول اثر و عمل چیزی. اثرپذیری. تأثر. - انفعال پذیرفتن; قبول اثر کردن. || رسوایی. خواجگان را به انفعال بران شنبه 20 تیر 1394 :: 20:38 :: نويسنده : yadgareomr
افتعال افتعال. [ اِ ت ِ ] بهتان و دروغ بربافتن بر کسی. چون به مکاشفت و دشمنی آشکارا کاری بسیار نرود بزرق و افتعال دست زده اند. به افتعال و شعبده قضایای آمده بازنگردد. نامه ها رسید از بوسهل حمدونی و صاحب بر پدری که سخن پسر کاکو زرق و افتعال بود و دفع الوقت. چون فرود آمد بجائی راستی دل ز افتعال اهل زمانه ملا شدم گر بزرق و افتعال اسباب دنیا ساختی خواجگان را به انفعال بران و هر که این مقال بتزویر و افتعال تقریر نماید بفتوی شریعت اراقت خون او روا بود. و چون یقین می شناخت که افتعال زمان غشوم و روزگار ظلوم او را با آن نخواهد گذاشت. || جعل کردن نوشته: افتعل الخط; زوره. یقال: «هذا کتاب مفتعل»; ای مختلق مصنوع. || جعل حدیث کردن. افتعل الحدیث; اخترقه. || بداهة و بدون سابقه قصیده ای سرودن. || یکی از بابهای ثلاثی مزید که دو حرف زائد دارد. شنبه 20 تیر 1394 :: 00:13 :: نويسنده : yadgareomr
هر لحظه به شکلی بُتِ عَیّار بَرآمد هر دم به لباسِ دگر آن یار برآمد گاهی به تَکِ طينتِ صَلصال فُرورفت گاهی زِ تَکِ کَه گِلِ فَخّار برآمد گه نوح شد و کرد جهانی به دُعا غرق گه گشت خلیل و به دلِ نار برآمد یوسُف شد و از مصر فرستاد قَمیصی از دیدۀ یعقوب چو انوار برآمد حقّا که هم او بود که اندر یَدِ بَیضاء در چوب شد و بر صفتِ مار برآمد میـگشت دَمی چند بر این روی زمین او عیسی شد و بر گنبدِ دَوّار برآمد بالجمله هم او بود که میـآمد و میـرفت تا عاقبت آن شکلِ عَرَبــوار برآمد مَنسوخ چه باشد؟ نه تَناسُخ به حقیقت شمشیر شد و در کفِّ کرّار برآمد نی نی که هم او بود که میــگفت أنَا الحقّ منصور نبود آن که بر آن دار برآمد «رومی» سخنِ کُفر نگفته ست و نگوید کافِر بُوَد آن کس که به انکار برآمد جمعه 19 تیر 1394 :: 16:35 :: نويسنده : yadgareomr
استدراج استدراج. [ اِ ت ِ ] نزدیک کردن بسوی چیزی بتدریج. || فریب دادن کسی را. || گردانیدن و غلطانیدن باد سنگ ریزه ها را بر زمین. || استدراج ناقه; || مضطر کردن کسی را تا آنکه بغلطد بزمین. || مهلت دادن. || اندک اندک در کار آوردن. || کم کم پرسیدن گرفتن و بالا رفتن. || استدراج خدای تعالی بنده را; الاستدراج; الاستدراج; الاستدراج; هرچه غیر او ست استدراج تو ست الاستدراج; الاستدراج; || ظهور امری خارق العاده از غیر مؤمن. فرق مابین معجزه و کرامت و استدراج: و یستدلون [ الفلاسفة] صدق علومهم الالهیة بظهور العلوم الحسابیة و المنطقیة المتقنة البراهین و یستدرجون ضعفاء العقول و لو کانت علومهم الالهیة متقنة البراهین لما اختلفوا فیها. ان من عظیم حیلهم [ ای حیل الفلاسفة ] فی الاستدراج اذا اورد علیهم اشکال قولهم انّ العلوم الالهیة غامضة خفیة ... جمعه 19 تیر 1394 :: 16:17 :: نويسنده : yadgareomr
... كِرم در «بیخِ درختِ تن» فتاد بایدَش بركَند و بر آتش نهاد هین و هین، ای راه رو، بیـگاه شد «آفتابِ عُمر» سوی چاه شد سال بیـگه گشت، وقتِ كشت نی جز سیه رویی و فعلِ زشت نی این دو روزَك را كه زورت هست زود پَر افشانی بكُن، از راهِ جود این قَدَر عُمری که مانده ستت، بباز تا بروید زین دو دَم، عُمر دراز این قدر تخمی كه مانده ستت، بِکار تا در آخِر بینی آن را برگ و بار تا نمرده ست این چراغِ باگُهَر هین فتیله اش ساز و روغن زودتر هین مگو فردا، كه فرداها گذشت تا به كلّی نگذرد ایّامِ كِشت پندِ من بشنو، كه «تن»، «بندِ قویّ» ست كهنه بیرون كن، گَرَت میلِ نُوی ست لب ببند و كفِّ پُر زر بر گشا «بخلِ تن» بگذار و پیش آور سَخا «تَرك شهوتها و لذّتها» سَخا ست هر كه در «شهوت» فُرو شد، برنخاست این سخا، شاخی ست از سرو بهشت وایِ او، كز كفّ چنین شاخی بِهِشت «عُروَةُ الوُثقی» ست این «تَركِ هوا» بركشد این شاخ، جان را بر سماء تا بَرَد شاخِ سخا، ای خوب كیش مَر تو را بالا، كشان تا «اصلِ خویش» یوسُفِ حُسنی تو، این عالَم چو چاه وین رَسَن «صبر» ست، بر اَمرِ اله یوسُفا آمد رَسَن دَرزَن دو دست از رَسَن غافل مشو، بیگه شده ست در رسن زن دست و بیرون رو ز چاه تا ببینی بارگاهِ پادشاه تا ببینی «عالَمِ جانِ» جدید عالَمی بَس آشكارا، ناپدید حَمدُ لِله، كین رَسَن آویختند فضل و رحمت را به هم آمیختند این جهانِ نیست، چون هستان شده و آن جهانِ هست، بس پنهان شده ... مثنوی معنوی دفتر 2 جمعه 19 تیر 1394 :: 12:07 :: نويسنده : yadgareomr
همرنگِ «جماعت» شو تا «لذّتِ جان» بینی درکش قدحِ سودا، هِل تا بِشَوی رُسوا بگشای دو دست خود گر میلِ کنارَستَت از بهر عجوزی را تا چند کشی کابین؟ نَک ساقی بی جَوری در مجلس او دَوری اینجا ست رِبا نیکو، جانی دِه و صد بِستان شب یار همی گردد، خشخاش مخور امشب گویی که فُلانی را بُبرید ز من دشمن اندیشه مکُن الّا از «خالق اندیشه» با وسعت ارضُ الله بر حبس چه چَفسیدی؟ «خامُش» کُن از این گفتن؛ تا گفت بری باری جمعه 19 تیر 1394 :: 11:54 :: نويسنده : yadgareomr
سَبح سبح. [ س َ ] شناوری نمودن. || تصرف کردن در معاش. || (اِمص) آرامش. || (مص) زمین کندن. || بسیار گفتن. سبح در کلام; || خواب و آرامش و آرمیدن. || آمدن و رفتن و برگردیدن و پراکنده شدن در زمین. سبح قوم; || دور رفتن. جمعه 19 تیر 1394 :: 11:50 :: نويسنده : yadgareomr
ترتیل ترتیل. [ ت َ ] هویدا کردن. || هموار و آرمیده و پیدا خواندن. || قرائت قرآن به ادای مخارج حروف به آهستگی و آرامیدگی. || رعایت مخارج حروف و حفظ وقفـها، او زد علیه و رتّل القرآن ترتیلا. مراد از نزول قرآن تحصیل سیرت خوبست نه ترتیل سورت مکتوب. || رعایت موالات حروف مرکب. || فرستادن آیات از پی یکدیگر. کذلک لنثبّت به فؤادک و رتّلناه ترتیلا. |
||
|
|