یادگارِعُمر
درباره وبلاگ


حافظ سخن بگوی که بر صفحۀ جهان ------- این نقش ماند از قلمت یادگارِ عُمر ---------- خوش آمدید --- علی
نويسندگان
شنبه 20 تیر 1394 :: 22:01 :: نويسنده : yadgareomr

مُکَذِّب

مکذّب.

[ م ُ ک َد ذِ ]
(ع ص)

به دروغ دارنده.
ج، مکذّبون.
آن که به دروغ نسبت کند.
آن که به دروغ شمرد.
تکذیب کننده.
دروغ شمارنده.

|| ناقة مکذّب;
ناقه ای که گشنی کرده شود و دم بردارد و باردارنگردد.

شنبه 20 تیر 1394 :: 21:59 :: نويسنده : yadgareomr

اهتداء

اهتداء.

[ اِ ت ِ ]
(ع مص)

راه راست یافتن.
راه راست باز یافتن.
راه راست گرفتن.
مهتدی.

- اهتداء جستن;
راه راست را جستجو کردن

چون شمارندم امیر و مقتدا
سرنهندم جمله جویند اهتدا
مولوی

|| راه برداری.
ارشاد.

- علم الاهتداء بالبراری و الاقفار;
علمی است که بوسیلۀ آن در صحاری و بیابانها راه را یابند. یا علمی است که با آن بدون کمک از نشانه های ظاهری به احوال امکنه معرفت پیدا کنند. و این آشنایی با کمک وسائل مخفی حاصل شود و این علم جز برای کسانی که در شناختن بوی خاکها و موقع ستارگان تمرین دارند تحقیق نیابد. زیرا هر نقطه از زمین بویی خاص و هر ستاره ای را سمتی معین است که می توان با کمک آن راه را شناخت و جای را تشخیص داد. چنانکه در قرآن آمده است:

«و هو الّذی جعل لکم النّجوم لتهتدوا بها فی ظلمات البرّ و البحر».

و این علم را سودی بزرگ است.
(از کشف الظنون ).

|| بشوهر فرستادن عروس را.

|| پیشرو شدن و سبقت گرفتن.

شنبه 20 تیر 1394 :: 21:54 :: نويسنده : yadgareomr

انفعال

انفعال.

[ اِ ف ِ ]
(ع مص)

شدن کار، یقال: فعلته فانفعل. کرده شدن.

|| اثر پذیرفتن.

|| شرمنده شدن.

|| مقولۀ انفعال یا ان ینفعل یکی از مقولات عشر ارسطو و یکی از مقولات نه گانۀ عرضی است و آن عبارت از اثری است که از فاعل در منفعل حاصل می شود و در تعریف آن گفته اند:
«هو کون الجوهر بحیث یتأثر عن غیره تأثراً غیر قار الذات مادام کونه کذلک». تأثر جسم را از غیرش بنحو تأثر غیر قار الذات و مداوم انفعال گویند در مقابل فعل که «هو کون الجوهر بحیث منه اثر فی غیره قار الذات مادام السلوک فی هذا التأثیر التجددی». که عبارت از تأثیر تجددی در غیر باشد مانند تسخین و تسخن که تسخین فعل است و تسخن انفعال. (از اسفار و دستورالعلماء و تهافت التهافت بنقل فرهنگ علوم عقلی).
آن اعتبار که به نسبت با فاعل بود از آن روی که فاعل موجد آن حال بود آن را فعل خوانند و آن اعتبار که به نسبت با منفعل بود از آن روی که قابل آن حال بود آن را انفعال خوانند.
(اساس الاقتباس).

|| (اِمص)

شرمندگی. شرمساری. خجالت. خجلت. شرم. حیا.

در دوزخم بیفکن و نام گنه مبر
کآتش بگرمی عَرَق انفعال نیست
صائب

- انفعال بردن; شرم داشتن. شرمسار شدن.

می شود از روی تو ماه فلک منفعل
می برد از رای تو شاه و فلک انفعال
جمال الدین سلمان

- انفعال خوردن; شرم داشتن. خجل شدن.

- انفعال دادن; شرمنده کردن. شرمسار کردن. خجلت دادن. تشویر.

که نام قند مصری برد آنجا
که شیرینان ندادند انفعالش
حافظ

به لذت آمده از زخم او دلا مژده
که داده بی اثری انفعال (
بمعني فلسفي هم تواند بود.) مرهم را
عرفی

- انفعال داشتن; شرم داشتن. خجل شدن.

برنگیرم آستین از چشم گریان همچو شمع
بس که دارم انفعال از میگساریهای خویش
محمدقلی میلی

- انفعال کشیدن; شرم داشتن. خجل شدن. شرمساری بردن. خجالت کشیدن.

باقر رسید یار و تغافل کنان گذشت
شرمندۀ دمی که کشید انفعالها
باقر

|| آشفتگی.

|| قبول اثر و عمل چیزی. اثرپذیری. تأثر.

- انفعال پذیرفتن; قبول اثر کردن.

|| رسوایی.

خواجگان را به انفعال بران
که در ایشان جزافتعال نماند
خاقانی

شنبه 20 تیر 1394 :: 20:38 :: نويسنده : yadgareomr

افتعال

افتعال.

[ اِ ت ِ ]
(ع مص)

بهتان و دروغ بربافتن بر کسی.
و بافتن دروغ.
فا بافتن.
تهمت و بهتان.
بهتان و دروغ بافتن بر کسی و به این معنی با «علی» متعدی شود.

چون به مکاشفت و دشمنی آشکارا کاری بسیار نرود بزرق و افتعال دست زده اند.
(تاریخ بیهقی).

به افتعال و شعبده قضایای آمده بازنگردد.
(تاریخ بیهقی).

نامه ها رسید از بوسهل حمدونی و صاحب بر پدری که سخن پسر کاکو زرق و افتعال بود و دفع الوقت.
(تاریخ بیهقی).

چون فرود آمد بجائی راستی
رخت بربندد از آنجا افتعال
ناصرخسرو

دل ز افتعال اهل زمانه ملا شدم
زیشان بقول و فعل ازیرا جدا شدم
ناصرخسرو

گر بزرق و افتعال اسباب دنیا ساختی
راه عقبی را ندارد سود زرق و افتعال
معزی

خواجگان را به انفعال بران
که در ایشان جز افتعال نماند
خاقانی

و هر که این مقال بتزویر و افتعال تقریر نماید بفتوی شریعت اراقت خون او روا بود.
(سندبادنامه).

و چون یقین می شناخت که افتعال زمان غشوم و روزگار ظلوم او را با آن نخواهد گذاشت.
(جهانگشای جوینی ).

|| جعل کردن نوشته: افتعل الخط; زوره. یقال: «هذا کتاب مفتعل»; ای مختلق مصنوع.

|| جعل حدیث کردن. افتعل الحدیث; اخترقه.

|| بداهة و بدون سابقه قصیده ای سرودن.

|| یکی از بابهای ثلاثی مزید که دو حرف زائد دارد.

شنبه 20 تیر 1394 :: 00:13 :: نويسنده : yadgareomr

هر لحظه به شکلی بُتِ عَیّار بَرآمد
دل بُرد و نهان شد

هر دم به لباسِ دگر آن یار برآمد
گه پیر و جوان شد

گاهی به تَکِ طينتِ صَلصال فُرورفت
غَوّاصِ مَعانی

گاهی زِ تَکِ کَه گِلِ فَخّار برآمد
زآن پس به جهان شد

گه نوح شد و کرد جهانی به دُعا غرق
خود رفت به کشتی

گه گشت خلیل و به دلِ نار برآمد
آتش، گُل از آن شد

یوسُف شد و از مصر فرستاد قَمیصی
روشنگرِ عالَم

از دیدۀ یعقوب چو انوار برآمد
تا دیده عیان شد

حقّا که هم او بود که اندر یَدِ بَیضاء
میکرد شُبانی

در چوب شد و بر صفتِ مار برآمد
زآن فخرِ کَیان شد

میـگشت دَمی چند بر این روی زمین او
از بهرِ تَفَرُّج

عیسی شد و بر گنبدِ دَوّار برآمد
تسبیح کُنان شد

بالجمله هم او بود که میـآمد و میـرفت
هر قَرن که دیدی

تا عاقبت آن شکلِ عَرَبــوار برآمد
دارایِ جَهان شد

مَنسوخ چه باشد؟ نه تَناسُخ به حقیقت
آن دلبرِ زیبا

شمشیر شد و در کفِّ کرّار برآمد
قَتّالِ زمان شد

نی نی که هم او بود که میــگفت أنَا الحقّ
در صوتِ الهی

منصور نبود آن که بر آن دار برآمد
نادان به گُمان شد

«رومی» سخنِ کُفر نگفته ست و نگوید
مُنکِر مَشَویدَش

کافِر بُوَد آن کس که به انکار برآمد
از دوزخیان شد

جمعه 19 تیر 1394 :: 16:35 :: نويسنده : yadgareomr

استدراج

استدراج.

[ اِ ت ِ ]
(ع مص)

نزدیک کردن بسوی چیزی بتدریج.
قریب گردانیدن کسی را بسوی چیزی بتدریج.
اندک اندک نزدیک آوردن. پایه پایه برآوردن.

|| فریب دادن کسی را.

|| گردانیدن و غلطانیدن باد سنگ ریزه ها را بر زمین.

|| استدراج ناقه;
در پی بچۀ خود رفتن ناقه پس از زائیدن.

|| مضطر کردن کسی را تا آنکه بغلطد بزمین.

|| مهلت دادن.

|| اندک اندک در کار آوردن.

|| کم کم پرسیدن گرفتن و بالا رفتن.

|| استدراج خدای تعالی بنده را;
فراوان دادن نعمت در وقت معصیت.
نعمت دادن او تعالی ببنده پس از صدور خطا از وی و فراموشانیدن توبه و استغفار او را و گرفت کردن او را اندک اندک و هلاک نکردن او را ناگاه و بیک بار.
اندک اندک نزدیک گردانیدن خدا بنده را بخشم و عقوبت خود.
اندک اندک نزدیک کردن عذاب.
ناگاه گرفتن در سختی پس از نعمت.

الاستدراج;
الدنو الی عذاب الله بالامهال قلیلاً قلیلاً.

الاستدراج;
هو ان یکون بعیداً من رحمة الله تعالی و قریباً الی العقاب تدریجاً.

الاستدراج;
هو ان یقرب الله العبد الی العذاب و الشدة و البلاء فی یوم الحساب کما حکی عن فرعون لما سأل الله تعالی قبل حاجته للابتلاء بالعذاب و البلاء فی الاَّخرة.

هرچه غیر او ست استدراج تو ست
گرچه تخت و مُلکت ست و تاج تو ست
مولوی

الاستدراج;
هو ان یرفعه الشیطان درجة الی مکان عال ثم یسقط من ذلک المکان حتی یهلک هلاکا.

الاستدراج;
ان یجعل الله تعالی العبد مقبول الحاجة وقتاً فوقتاً الی اقصی عمره للابتلاء بالبلاء و العذاب، و قیل الاهانة بالنظر الی المآل.

|| ظهور امری خارق العاده از غیر مؤمن.
رجوع به معجزه، کرامت و ارهاص شود.
خرق عادت که از کافر ظاهر شود و خرق عادت ولی را کرامات گویند و نبی را معجزه.
استدراج در شرع امر خارق عادتیست که از کافر یا فاجری موافق دعوی او بروز کند. چنانکه در مجمع البحرین آمده و صاحب شمائل المحمدیّه گوید استدراج خارق عادتیست که از کفّار و اهل اهواء و فاسقان سر زند. و سخن مشهور آنست که امر خارق عادت که از مدعی رسالت واقع شود اگر موافق دعوی و ارادۀ او باشد معجزه خوانند. و اگر مخالف دعوی و قصد او باشد اهانت نامند. چنانچه از مسیلمۀ کذّاب صادر شده بود که وقتی تابعانش گفتند که محمد رسول خدا در چاهی خدوی خود انداخت آبش بجوش آمد تا آنکه تا لب چاه بر آمد، تو نیز آنچنان کن پس او در چاهی خیو افکند و آب فرورفت تا خشک شد. و آنچه از غیر نبی صادر شود پس اگر مقرون بکمال ایمان و تقوی و معرفت و استقامت باشد کرامت گویند. و آنچه از عوام مؤمنان از اهل صلاح وقوع یابد آنرا معونت شمارند. و آنچه از فاسقان و کافران صدور یابد استدراج نامند. کذا فی مدارج النّبوة من الشیخ عبدالحقّ الدهلویّ. و قد سبق فی لفظ الخارق. و عند اهل المعانی هو الکلام المشتمل علی اسماع الحق علی وجه لایورث مزید غضب المخاطب سواء کان فیه تعریض او لا و یسمی ایضاً المنصف من الکلام. نحو قوله تعالی: و ما لی لااعبد الذی فطرنی، ای ما لکم ایها الکفرة لاتعبدون الذی خلقکم. بدلیل قوله «و الیه ترجعون»; ففیه تعریض لهم بانهم علی الباطل و لم یصرح بذلک لئلا یزید غضبهم حیث یرید المتکلم لهم ما یرید لنفسه. کذا فی المطول و حواشیه فی بحث ان و لو، فی باب المسند.

فرق مابین معجزه و کرامت و استدراج:
بدان که چون امری از انسان صادر گردد که خارق عادت باشد، آن خارق عادت یامقرون است با دعوی یعنی ادعای پیغمبری کند یا مدعی امری دیگر باشد و آن خرق عادت را شاهد بر اثبات مدعای خود کند یا غیرمقرون است بدعوی یعنی خرق عادت از ید شخصی ناشی گردد ولی در ظهور آن مدعی بر امری نباشد و آنچه مقرون است با دعوی و جائز دانسته اند که خرق عادت در این صورت بظهور رسد چهار قسم است:
اول ادعای الهیت،
دویم ادعای نبوت،
سیم ادعای ولایت،
چهارم ادعای سحر
و اما آنکس که دعوی خدائی کند جایز دانسته اند که از ید او خرق عادت بظهور رسد و از خرق عادت او از ید او ظاهر گردد خلق را تزلزلی در عقیدت پدید نگردد، چه دعوی او خود دلیل بر کذب اوست همچنانکه فرعون دعوی خدائی کردی و از ید او نیز بعضی از خوارق عادات جاری میگردید و همه کس او را مخلوق میدانستند و هیچکس بر خدائی او اعتقاد پیدا نمی کرد و در حق دجال نیز مسطور داشته اند که از وی بعضی خوارق عادات بظهور میرسد و در آن مورد هم افعال و اعمال و خلقت غیرمعتدل و مکروهش دلیل بر کذب و شاهد بر تلبیس اوست.
دویم دعوی نبوت است. در این صورت مدعی یا صادق است یا کاذب ، در صورت صدق دعوی جایز است که از وی خوارق عادات بجهت ثبوت نبوت و اطمینان خلایق بر وی از ید او صادر گردد و این مطلب متفق علیه است در نزد آن کسان که بنبوت انبیاء قائل باشند و این قسم خارق عادات را معجزه گویند. یا در دعوی کاذب در صورت کذب جایز نیست که از ید چنین کسی خرق عادت صادر گردد و بر تقدیر که از وی خرق عادتی صادر گشت بجهت آنکه خلق در ضلالت نیفتند و گمراه نشوند واجب است در این مورد حصول معارضه یعنی بر خداوند واجب است تا کذب قول او را ظاهر سازد و بطلان عمل او را واضح نماید.
سیم ادعای ولایت است و آن کسان که معتقد به کرامات اولیاء باشند اختلاف کرده اند که آیا جایز است ادعای کرامت و مقارن شدن با آن دعوی وی یا آنکه جایز نیست. جماعتی خرق عادت را در صورت صدق این دعوی جایز دانسته اند.
چهارم کسانی هستند که مدعی سحر و کهانت اند پس از ید آنان نیز ظهور خوارق عادات را جایز دانسته اند، چه دعوی آن جماعت سبب فسادی نخواهد بود از آنکه خود آن عمل بر بطلانش دلیلی واضح است و نیز در صورتی که خود مقرّ و معترف باشند. اما در آن مورد که با دعوی مقرون نباشد خرق عادت را جایز دانسته اند از ید انسانی که ظاهرش بصلاح و تقوی آراسته باشد و این قسم از خرق عادت را جمهور اهل حقیقت کرامت گویند و اگر خرق عادت ظاهر شود از ید اهل عصیان و مردمان خبیث آن را به استدراج تعبیر نمایند ولی این قسم اخیر را جماعتی از معتزله جایز ندانند.

و یستدلون [ الفلاسفة] صدق علومهم الالهیة بظهور العلوم الحسابیة و المنطقیة المتقنة البراهین و یستدرجون ضعفاء العقول و لو کانت علومهم الالهیة متقنة البراهین لما اختلفوا فیها.
(تهافت الفلاسفة).

ان من عظیم حیلهم [ ای حیل الفلاسفة ] فی الاستدراج اذا اورد علیهم اشکال قولهم انّ العلوم الالهیة غامضة خفیة ...
(تهافت الفلاسفة).

جمعه 19 تیر 1394 :: 16:17 :: نويسنده : yadgareomr

...

كِرم در «بیخِ درختِ تن» فتاد

بایدَش بركَند و بر آتش نهاد

هین و هین، ای راه رو، بیـگاه شد

«آفتابِ عُمر» سوی چاه شد

سال بیـگه گشت، وقتِ كشت نی

جز سیه رویی و فعلِ زشت نی

این دو روزَك را كه زورت هست زود

پَر افشانی بكُن، از راهِ جود

این قَدَر عُمری که مانده ستت، بباز

تا بروید زین دو دَم، عُمر دراز

این قدر تخمی كه مانده ستت، بِکار

تا در آخِر بینی آن را برگ و بار

تا نمرده ست این چراغِ باگُهَر

هین فتیله اش ساز و روغن زودتر

هین مگو فردا، كه فرداها گذشت

تا به كلّی نگذرد ایّامِ كِشت

پندِ من بشنو، كه «تن»، «بندِ قویّ» ست

كهنه بیرون كن، گَرَت میلِ نُوی ست

لب ببند و كفِّ پُر زر بر گشا

«بخلِ تن» بگذار و پیش آور سَخا

«تَرك شهوتها و لذّتها» سَخا ست

هر كه در «شهوت» فُرو شد، برنخاست

این سخا، شاخی ست از سرو بهشت

وایِ او، كز كفّ چنین شاخی بِهِشت

«عُروَةُ الوُثقی» ست این «تَركِ هوا»

بركشد این شاخ، جان را بر سماء

تا بَرَد شاخِ سخا، ای خوب كیش

مَر تو را بالا، كشان تا «اصلِ خویش»

یوسُفِ حُسنی تو، این عالَم چو چاه

وین رَسَن «صبر» ست، بر اَمرِ اله

یوسُفا آمد رَسَن دَرزَن دو دست

از رَسَن غافل مشو، بیگه شده ست

در رسن زن دست و بیرون رو ز چاه

تا ببینی بارگاهِ پادشاه

تا ببینی «عالَمِ جانِ» جدید

عالَمی بَس آشكارا، ناپدید

حَمدُ لِله، كین رَسَن آویختند

فضل و رحمت را به هم آمیختند

این جهانِ نیست، چون هستان شده

و آن جهانِ هست، بس پنهان شده

...

مثنوی معنوی

دفتر 2

جمعه 19 تیر 1394 :: 12:07 :: نويسنده : yadgareomr

همرنگِ «جماعت» شو تا «لذّتِ جان» بینی
در «کوی خرابات» آ تا دُردکشان بینی

درکش قدحِ سودا، هِل تا بِشَوی رُسوا
بربند دو چشمِ سَر تا چشم نهان بینی

بگشای دو دست خود گر میلِ کنارَستَت
بشکن بُتِ خاکی را تا رویِ بُتان بینی

از بهر عجوزی را تا چند کشی کابین؟
وز بهر سه نان تا کی شمشیر و سِنان بینی؟

نَک ساقی بی جَوری در مجلس او دَوری
در دَور درآ بنشین تا کی دَوَران بینی؟

اینجا ست رِبا نیکو، جانی دِه و صد بِستان
گرگی و سگی کم کُن تا مِهرِ شُبان بینی

شب یار همی گردد، خشخاش مخور امشب
بربند دهان از خور؛ تا طعمِ دهان بینی

گویی که فُلانی را بُبرید ز من دشمن
رَو ترکِ فُلانی گو؛ تا بیست فُلان بینی

اندیشه مکُن الّا از «خالق اندیشه»
«اندیشۀ جانان» بِه، کاندیشۀ نان بینی

با وسعت ارضُ الله بر حبس چه چَفسیدی؟
ز اندیشه گِره کم زن؛ تا شرح جَنان بینی

«خامُش» کُن از این گفتن؛ تا گفت بری باری
از جان و جهان بگذر؛ تا جان و جهان بینی

جمعه 19 تیر 1394 :: 11:54 :: نويسنده : yadgareomr

سَبح

سبح.

[ س َ ]
(ع مص)

شناوری نمودن.
شنا کردن.
سباحة.
رجوع به سباحت شود.

|| تصرف کردن در معاش.
تصرف کردن در معیشت.

||

(اِمص)

آرامش.

||

(مص)

زمین کندن.

|| بسیار گفتن.

سبح در کلام;
فزون گفتن.

|| خواب و آرامش و آرمیدن.
خوابیدن و آرمیدن.

|| آمدن و رفتن و برگردیدن و پراکنده شدن در زمین.

سبح قوم;
برگردیدن و آمدن و رفتن ایشان و پراکنده گشتن آنان در زمین.

|| دور رفتن.
دور رفتن در سیر.

جمعه 19 تیر 1394 :: 11:50 :: نويسنده : yadgareomr

ترتیل

ترتیل.

[ ت َ ]
(ع مص)

هویدا کردن.
هویدا کردن سخن.
پیدا کردن.
نیکو کردن تألیف کلام را و هویدا کردن آنرا بی تکلّف.
نیکوکردن تألیف کلام.

|| هموار و آرمیده و پیدا خواندن.
گشاده خواندن.
در عبارت زیر بمعنی بدقّت فراگرفتن آمده است:
طلبۀ علم روی بدان نهادند و بتحصیل و ترتیل علم مشغول شدند.
(ترجمۀ تاریخ یمینی)

|| قرائت قرآن به ادای مخارج حروف به آهستگی و آرامیدگی.
تأنُّق در تلاوت قرآن.

|| رعایت مخارج حروف و حفظ وقفـها،
و گفته اند پست کردن صدا و غم انگیز کردن و با حزن قرائت کردن است.

او زد علیه و رتّل القرآن ترتیلا.

مراد از نزول قرآن تحصیل سیرت خوبست نه ترتیل سورت مکتوب.
(گلستان).

|| رعایت موالات حروف مرکب.

|| فرستادن آیات از پی یکدیگر.

کذلک لنثبّت به فؤادک و رتّلناه ترتیلا.

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران