یادگارِعُمر
درباره وبلاگ


حافظ سخن بگوی که بر صفحۀ جهان ------- این نقش ماند از قلمت یادگارِ عُمر ---------- خوش آمدید --- علی
نويسندگان
جمعه 19 تیر 1394 :: 11:43 :: نويسنده : yadgareomr

ای مُرغِ خوش الحان بخوان، الله مولانا علی
تسبیحِ خود کُن بر زبان الله مولانا علی

خواهی که یابی زندگی، بشتاب اندر بندگی
تا بَخشَدَت زیبندگی الله مولانا علی

اسمش عظیم و اعظم ست، غُفران و فَرد و عادِل ست
مولا و حقِّ آدم ست الله مولانا علی

خواهی که یابی زو نشان، جان در رَهِ او بَرفِشان
کو جان دِهَ ست و جانـسِتان الله مولانا علی

سبحانِ حَیِّ لا یَنام، پیدا از او هر صبح و شام
حجّ و نماز ست و صیام الله مولانا علی

رزّاقِ رزقِ بندگان، مطلوبِ جمله طالبان
مأمورِ امرِ کُن فَـکان الله مولانا علی

سلطانِ بی مِثل و نظیر، پروردگارِ بی وزیر
دارَندۀ بُرنا و پیر الله مولانا علی

دارندۀ لوح و قلم، پیدا کُنِ خَلق از عَدَم
میرِ عرب، فخرِ عَجَم الله مولانا علی

سَردفترِ هر انجمن، عَلّامۀ مصر و یمن
آن پُردلِ لشکر فِکَن الله مولانا علی

مجموعِ قرآن مِدحَتَش، حمد و ثناء و عزّتش
نامِ بُزُرگی خدمتش الله مولانا علی

هم مؤمنان و مؤمنات، وَحش و طُیور و هم نَبات
مقصودِ کُلِّ کائنات الله مولانا علی

اَشجار و کوه و بحر و بَرّ، هم آسمان اَندَر نَظَر
تسبیح گویَندَش بِفَرّ الله مولانا علی

در بندگی میبند کمر، اندر طَلَب میـرو به سَر
خوش هادی ست و راهبر الله مولانا علی

گرعاشقی و راه بین، غرّه مَشو خود را مَبین
وآنگه زِ جان و دل گُزین الله مولانا علی

ای بندۀ شیرین زبان، از دیو اگر خواهی اَمان
هر دَم بَرآور تو زِ جان الله مولانا علی

ای «شمسِ دین» جـانـبـازِ جان، دُرِّ مَعانی بَرفِشان
تا آیَدَت در گوشِ جان الله مولانا علی

*******

از نظر قواعد زبان و ادبیّات عرب در عبارت " الله مولانا علی" کلمۀ « یا » به « قرینۀ معنوی » حذف شده است و در حقیقت " الله مولانا علی " معادل است با " یا اللهُ، مولانا علیٌّ " و یعنی « ای الله، سرپرست و صاحب اختیارِ ما علی(ع) است.»

ابْنُ شَهْرَآشُوبَ

فِي الْمَنَاقِبِ،

ج 2

ص 115

عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع

قَالَ

لَمَّا أَدْرَكَ «عَمْرَو بْنَ عَبْدَ وُدٍّ»

لَمْ يَضْرِبْهُ

فَوَقَعُوا فِي عَلِيٍّ (ع)

فَرَدَّ عَنْهُ «حُذَيْفَةُ»

فَقَالَ النَّبِيُّ (ص)

مَهْ يَا «حُذَيْفَةُ»

فَإِنَّ عَلِيّاً ع سَيَذْكُرُ سَبَبَ وَقْفَتِهِ

ثُمَّ إِنَّهُ ضَرَبَهُ

فَلَمَّا جَاءَ

سَأَلَهُ النَّبِيُّ ص عَنْ ذَلِكَ

قَالَ

قَدْ كَانَ شَتَمَ أُمِّي

وَ تَفَلَ فِي وَجْهِي

فَخَشِيتُ أَنْ أَضْرِبَهُ

لِحَظِّ نَفْسِي

فَتَرَكْتُهُ

حَتَّى سَكَنَ مَا بِي

ثُمَّ قَتَلْتُهُ فِي اللهِ

جمعه 19 تیر 1394 :: 04:28 :: نويسنده : yadgareomr

هاجر

هاجر.

[ ج َ ]
(اِخ)

نام مادر اسماعیل.

نام یکی از دو زن ابراهیم، کنیزی که ملک مصر سنان بن علوان بن عبید بن عولح به ساره داد. چون ابراهیم را از ساره فرزند نیامد و ساره دریافت که ابراهیم از این بابت آزرده خاطر است، هاجر را به او بخشید، ابراهیم را در هشتاد و شش سالگی از وی پسری آمد که اسماعیل نام نهاد. پس از تولد او ساره را عرق رشک و غیرت در حرکت آمد و دل نمودگی آغاز کرد و نیز سوگند یاد کرد که سه عضو از اعضای هاجر را قطع کند. هاجر در گوشه ای منزل گزید. آخرالامر بنابر شفاعت ابراهیم قرار بر آن یافت که دو نرمۀ گوش هاجر را سوراخ کند و یکی از اعضای نهانی او را مقطوع گرداند. هاجر از کنج انزوا بیرون آمد و ساره بدان طریق سوگند خود را راست گرداند. سنت سوراخ کردن گوش و ختان در میان زنان از آن زمان پیدا شد. باز هم ساره با هاجر شکیبا نبود، ابراهیم را گفت:
ایشان را از نزدمن ببر.
ابراهیم، هاجر و اسماعیل را به زمین مکه برد و به راهنمایی و اشارت جبرئیل ایشان را آنجا که بیابانی بی آب بود ساکن گردانید.
در مجمل التواریخ آمده است:
چون فعل قوم عاد زشت گشت اندر یمن [ مردی ] نام وی معاویة بن بکر برخاست با جماعت خویش و به مکه آمد که حرمست و نخستین کسی بعد از طوفان [ که ] آنجایگه مقام کردی، وی بوده است و آنجا که اکنون کعبه است بلندی سرخ بود تا خدای عز و جل فرمود ابراهیم را بنا کردن خانۀ کعبه، پس ابراهیم هاجر و اسماعیل را با مشکی آب و قدری طعام آنجا رها کرد، و ایشان را به خدای تسلیم کرد و بازگشت و هاجر به طلب آنکه مگر کسی را ببیند به مروه و صفا همی دوید چند بار، آن است که سنت گشت و از ارکان حج کردن شد، و اسماعیل چون طفلان بگریست و پاشنه بر زمین زد، خدای تعالی چشمۀ آب پدید آورد، و گویند زمزم است.
و چون قوم بنی جرهم بواسطۀ آب آنجا آمدند اسماعیل در میان ایشان پرورش یافت و دختر مهتر بنی جرهم را به زنی گرفت.

جمعه 19 تیر 1394 :: 04:22 :: نويسنده : yadgareomr

سارا

سارا.

(اِخ)

(Sara, Sarah)

نام زن ابراهیم پیغمبر و مادر اسحاق است.
ساره.

رجوع به ساره شود.

سارة.

[ رَ ]
(اِخ)

ساره بنت هادان ابن باخور یکی از دو زن ابراهیم پیامبر و مادر اسحاق است. وی دختر عم ابراهیم و از زیبارویان روزگار خویش بود. وقتی که نمرود در کار ابراهیم عاجز شد و از او خواست که بابل را ترک گوید ابراهیم، ساره را نیز با خود از بابل بیرون برد و ابتدا به حران شام رفت و در آنجا ساره را بعقد خویش در آورد. از آنجا به مؤتفکات فلسطین و بعد به مصر رفت و ساره را خواهر خویش معرفی کرد. ملک مصر که بنا بروایات سنان بن علوان و بروایتی صادوف و بقول صاحب قاموس الاعلام ترکی آپوفیس نام داشت دل به ساره باخت و او را به حضور طلبید و چون خواست دست به سوی او یازد دستش خشک شد. و بدعای ساره شفا یافت و این کار سه بار تکرار گردید. و ابراهیم بقدرت خدای این ماجرا از بیرون میدید. سرانجام ملک مصر آنان را بنواخت و کنیزکی هاجر نام به ساره بخشید. ابراهیم به فلسطین بازگشت و در موضعی بنام قط اقامت گزید. چون ساره عقیم بود هاجر را به ابراهیم بخشید که او را تزویج کرد و اسماعیل از هاجر متولد شد. ساره را رشک آمد و سوگند یاد کرد که سه عضو از هاجر ببرد و چنان کرد و دو سال بعد ابراهیم را واداشت که هاجر و اسماعیل را بجائی دور از آب و آبادانی ببرد. ابراهیم آن دو را بمکه قریب به چاه زمزم رها کرد. چندی بعد به قدرت خدا وقتی که ساره بقولی ٧٠ و بقولی ٩٠ سال داشت اسحاق را بزاد. وی بسن ١٢٧ درگذشت و در مزرعۀ حبرون که امروز به قدس خلیل معروف است به خاک سپرده شد.

رجوع به مجمل التواریخ و القصص و تفسیر ابوالفتوح و تاریخ گزیده و حبیب السیر و نزهة القلوب و ترجمۀ مقدمۀ ابن خلدون و قاموس الاعلام ترکی شود.

در قاموس کتاب مقدس آمده:
ساره (امیره) خواهر پدری ابراهیم بود نه مادری، و زوجۀ ابراهیم شد و در اول او را سارای میگفتند، لکن خداوند اسم او را به ساره تغییر داد. شکی نیست که او مثل ابراهیم صاحب مواعید بسیارشد. او رفتارش در مصر و وضع کار او با هاجر و شک آوردنش به وعده ای که خدا دربارۀ تولد اسحاق به او داد چنان می نماید که در ایمان خود مستقیم و پا برجا نبود لکن با وجود اینها برای ایجاد نسل موعود کافی بود. مدت صد و بیست و هفت سال عمر کرد و چون درگذشت در مغاره مکفیله که حضرت خلیل برای مدفن خریده بود مدفون گردید.
(قاموس مقدس)

- ساره سیرت;
آنکه سیرت و خوی ساره دارد.
ساره صفات.
پسندیده خوی.
ستوده خوی.

- ساره صفات;
آنکه صفات پسندیدۀ ساره را دارد.
ساره سیرت.
پسندیده صفات.

- ساره معرفت;
آنکه معرفت ساره را دارد.

جمعه 19 تیر 1394 :: 04:07 :: نويسنده : yadgareomr

س م ق

سَمَقَ

‏ سُمُوقاً

من حَدِّ نَصَرَ:

عَلا

و

طالَ‏

كما في الصِّحاحِ،

و في اللِّسانِ:

السَّمْقُ‏،

سَمْقُ‏ النَّباتِ إِذا طالَ،

سَمَقَ‏ النَّبْتُ و الشَّجَرُ و النَّخْلُ،

يَسْمُقُ‏

سَمْقاً،

و سُمُوقاً،

فهو سامِقٌ‏،

و سَمِيقٌ‏:

ارْتَفَع و عَلا و طالَ.

*******

سَمَقَ‏-

سَمْقاً و سُمُوقاً النباتُ:

درخت كشيده و بلند شد.

السَّمِق‏-

«نَباتٌ‏ سَمِقٌ‏»:

گياه بلند.

السِّمِقّ‏-

من الرجال:

مرد بلند قامت.

پنج‌شنبه 18 تیر 1394 :: 18:23 :: نويسنده : yadgareomr

اَسباط

اسباط.

[ اَ ]
(ع اِ)

ج ِ سِبط.

پسران پسر و پسران دختر.
فرزندان فرزند.

|| امم.

|| گروه ها از یهود.

- اسباط بنی اسرائیل:

قبایل آن.
فرزندان یعقوب پیغمبر علیه السلام.
امت موسی (ع) زیرا که امت او اولاد دوازده پسر یعقوب (ع) بود.
استعمال لفظ اسباط در اولاد یعقوب مثل استعمال لفظ قبایل است در بنی اسماعیل و تسمیۀ اینان به اسباط و تسمیۀ آنان به قبائل برای آن است تا فرق باشد میان فرزندان اسماعیل و فرزندان اسحاق (ع).
اسباط یعقوب:
دوازده پسر او:
یوسف.
بن یامین.
یسّاخر(یسّاکار).
یهودا.
شمعون.
لاوی (لیوی).
جادیه (گاد).
ازّیر (آشیر).
زبولون.
نفتالی.
روبن.
دان.
و قبایل دوازده گانه که از نسل این دوازده تنند نیز به اسباط بنی اسرائیل نامیده میشوند:

قولوا آمنا بالله و ما انزل الینا و ما انزل الی ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و الاسباط و ما اوتی موسی و عیسی و ما اوتی النبیون من ربهم لانفرق بین احد منهم و نحن له مسلمون.
و رجوع به عقد الفرید شود.

|| ج ِ سَبط.
گیاهان تر و تازۀ نَصیّ.

پنج‌شنبه 18 تیر 1394 :: 18:13 :: نويسنده : yadgareomr

چه مقصود ار چه بسیاری دویدیم؟
که از مقصود خود بویی ندیدیم

بسی زاری و دلتنگی نمودیم
بسی خواری و بی برگی کشیدیم

بسی در گفتگوی دوست بودیم
بسی در جستجویش ره بُریدیم

گهی سجّاده و محراب جُستیم
گهی رندی و قلّاشی گزیدیم

به هر ره کان کسی گیرد گرفتیم
به هر پَر کان کسی پَرَّد پَریدیم

چو عشقِ او جهان بفروخت بر ما
به جان و دل غمِ عشقش خریدیم

مگر معشوق ما با ما ست زیرا
ز نورِ حضرتِ او ناپدیدیم

به دست ما به جز بادِ هوا نیست
که چون بادی به عالم بر وزیدیم

درین حیرت همی بودیم عُمری
درین محنت به خون بر می‌تپیدیم

کنون رفتیم و عُمر ما به سَر شد
کنون این ره به پایان آوریدیم

دریغا کز سگِ کویش نشانی
ندیدیم ار چه بسیاری دویدیم

بسی بر بویِ او بودیم و بویی
به ما نرسید و ما از غم رسیدیم

چو مقصودی نبود از هرچه گفتیم
میانِ خاکِ تاریک آرمیدیم

کنون «عطّار» را بِدرود کردیم
کنون امید ازین عالم بُریدیم

پنج‌شنبه 18 تیر 1394 :: 00:13 :: نويسنده : yadgareomr

ر ج ف

"يَوْمَ تَرْجُفُ الْأَرْضُ وَ الْجِبال"

رجف‏:

رَجَفَ‏ الشّي‏ءُ

يَرْجُفُ‏

رَجْفا

و

رَجَفَاناً

كرَجَفَان‏ البعير تحت الرَّحْل،

و كما تَرْجُفُ‏ الشّجرة إذا رَجَّفَتْها الرّيحُ،

و كما تَرْجُفُ‏ الأسنان إذا نُفِضَت أصولُها،

و نحوه‏

رَجَفَت‏ الأرض تزلزلت.

*******

و رَجَفَ‏ القوم:

تهيّأوا للحرب.

*******

و أَرْجَفُوا:

خاضوا في الأخبار السّيّئة من الفتنة و نحوها.

*******

و الرَّجْفة:

كلّ عذاب أنزل فأخذ قوما فهو رَجْفَة و صيحة و صاعقة.

*******

و الرّعد يَرْجُفُ‏ رَجْفاً و رَجِيفا، و هو تردّد هَدَّتِهِ في السّماء.

*******

رَجف.

[ رَ ] (ع مص)

جنبانیدن چیزی را.
جنباندن چیزی را پس متحرک شدن و مضطرب گشتن آن بشدت، گویند: جأنا شیخ ترجف عظامه.

|| لرزانیدنِ تب کسی را.

|| لرزیدن.
سخت جنبیدن چیزی.
جنبیدن.
سخت جنبیدن زمین و جز آن.

|| جنبیدن و بلرزه درآمدن زمین.

|| مرتعش شدن دست کسی از پیری یا بیماری.

|| آرام نداشتن کسی از ترسی که بر او عارض شود.

|| به غرّش درآمدن تندر ابر.
پیچیدن صدای تندر در ابر.

|| بجنگ درپیوستن قومی و یا مستعد جنگ شدن آنان.
آمادۀ جنگ شدن قوم.

پنج‌شنبه 18 تیر 1394 :: 00:00 :: نويسنده : yadgareomr

ای شاهِ شاهانِ جهان، الله مولانا علی
ای نورِ چشمِ عاشقان، الله مولانا علی

حَمد ست گفتن نامِ تو، ای نورِ فرُّخ نام تو
خورشید و مَه هندوی تو الله مولانا علی

خورشیدِ مشرق خاوَری، در بندگی بَسته کمر
ماهَت غلامِ نیک پی الله مولانا علی

خورشید باشد ذرّه ای، از خاکدانِ کوی تو
دریای عمّان شبنمی الله مولانا علی

موسیِ عِمران در غَمَت، بنشسته بُد در کوهِ طور
داود میخواندَت زبور الله مولانا علی

آدم که نورِ عالَم ست، عیسی که پورِ مریم ست
در کویِ عشقت دَرهَم ست الله مولانا علی

داود را آهن چو موم، قدرت نموده کردگار
زِیرا به دل اقرار کرد الله مولانا علی

آن نورِ چشم انبیا، احمد که بُد بدرِ دُجا
میگفت در قربِ دَنی الله مولانا علی

قاضی و شیخ و محتسِب، دارد به دل بُغصِ علی
هر سه شدند از دین بَری الله مولانا علی

گر مقتدای جاهلی کرده ست در دین جاهلی
تو مقتدای کاملی الله مولانا علی

شاهم علیِّ مرتضی، بعدش حسن نجمِ سَماء
خوانم حسینِ کربلا الله مولانا علی

آن آدمِ آلِ عَبا، دانم علی زَینُ العِباد
هم باقر و صادق گُوا الله مولانا علی

موسیِ کاظم هفتمین، باشد امام و رهنما
گوید علی موسَی الرّضا الله مولانا علی

سوی تقیّ آی و نقیّ، در مِهرِ او عهدی بخوان
با عسکری رازی بگو الله مولانا علی

مهدی سوارِ آخِرین، بر خصم بگشاید کمین
خارِج رَوَد زیرِ زمین الله مولانا علی

تُخمِ خَوارج در جهان، نا چیز و نا پیدا شود
آن شاه چون پیدا شود الله مولانا علی

دیو و پَری و اَهرِمَن، اولادِ آدم، مَرد و زَن
دارند این سِرّ در دَهَن الله مولانا علی

اقرار کُن، اظهار کُن، «مولایِ رومی» این سخُن
هر لحظه سِرِّ مِن لَدُن، الله مولانا علی

ای «شمسِ تبریزی» بیا، بر ما مَکُن جور و جفا
رُخ را به «مولانا» نما، الله مولانا علی

*******

از نظر قواعد زبان و ادبیّات عرب در عبارت " الله مولانا علی" کلمۀ « یا » به « قرینۀ معنوی » حذف شده است و در حقیقت " الله مولانا علی " معادل است با " یا اللهُ، مولانا علیٌّ " و یعنی « ای الله، سرپرست و صاحب اختیارِ ما علی(ع) است.»

چهارشنبه 17 تیر 1394 :: 23:53 :: نويسنده : yadgareomr

داخِـــر

اللَّهُمَّ إِنِّي أَمْسَيْتُ لَكَ عَبْداً دَاخِراً

داخِر.

[ خ ِ ]
(ع ص)

خوار.
ذلیل.
صاغِـر.
مُـهان.
ج، داخِرون.

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران