|
یادگارِعُمر درباره وبلاگ حافظ سخن بگوی که بر صفحۀ جهان ------- این نقش ماند از قلمت یادگارِ عُمر ---------- خوش آمدید --- علی آخرین مطالب
آرشيو وبلاگ
نويسندگان جمعه 19 تیر 1394 :: 11:43 :: نويسنده : yadgareomr
ای مُرغِ خوش الحان بخوان، الله مولانا علی خواهی که یابی زندگی، بشتاب اندر بندگی اسمش عظیم و اعظم ست، غُفران و فَرد و عادِل ست خواهی که یابی زو نشان، جان در رَهِ او بَرفِشان سبحانِ حَیِّ لا یَنام، پیدا از او هر صبح و شام رزّاقِ رزقِ بندگان، مطلوبِ جمله طالبان سلطانِ بی مِثل و نظیر، پروردگارِ بی وزیر دارندۀ لوح و قلم، پیدا کُنِ خَلق از عَدَم سَردفترِ هر انجمن، عَلّامۀ مصر و یمن مجموعِ قرآن مِدحَتَش، حمد و ثناء و عزّتش هم مؤمنان و مؤمنات، وَحش و طُیور و هم نَبات اَشجار و کوه و بحر و بَرّ، هم آسمان اَندَر نَظَر در بندگی میبند کمر، اندر طَلَب میـرو به سَر گرعاشقی و راه بین، غرّه مَشو خود را مَبین ای بندۀ شیرین زبان، از دیو اگر خواهی اَمان ای «شمسِ دین» جـانـبـازِ جان، دُرِّ مَعانی بَرفِشان ******* از نظر قواعد زبان و ادبیّات عرب در عبارت " الله مولانا علی" کلمۀ « یا » به « قرینۀ معنوی » حذف شده است و در حقیقت " الله مولانا علی " معادل است با " یا اللهُ، مولانا علیٌّ " و یعنی « ای الله، سرپرست و صاحب اختیارِ ما علی(ع) است.» جمعه 19 تیر 1394 :: 11:36 :: نويسنده : yadgareomr
ابْنُ شَهْرَآشُوبَ فِي الْمَنَاقِبِ، ج 2 ص 115 عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع قَالَ لَمَّا أَدْرَكَ «عَمْرَو بْنَ عَبْدَ وُدٍّ» لَمْ يَضْرِبْهُ فَوَقَعُوا فِي عَلِيٍّ (ع) فَرَدَّ عَنْهُ «حُذَيْفَةُ» فَقَالَ النَّبِيُّ (ص) مَهْ يَا «حُذَيْفَةُ» فَإِنَّ عَلِيّاً ع سَيَذْكُرُ سَبَبَ وَقْفَتِهِ ثُمَّ إِنَّهُ ضَرَبَهُ فَلَمَّا جَاءَ سَأَلَهُ النَّبِيُّ ص عَنْ ذَلِكَ قَالَ قَدْ كَانَ شَتَمَ أُمِّي وَ تَفَلَ فِي وَجْهِي فَخَشِيتُ أَنْ أَضْرِبَهُ لِحَظِّ نَفْسِي فَتَرَكْتُهُ حَتَّى سَكَنَ مَا بِي ثُمَّ قَتَلْتُهُ فِي اللهِ جمعه 19 تیر 1394 :: 04:28 :: نويسنده : yadgareomr
هاجر هاجر. [ ج َ ] نام مادر اسماعیل. نام یکی از دو زن ابراهیم، کنیزی که ملک مصر سنان بن علوان بن عبید بن عولح به ساره داد. چون ابراهیم را از ساره فرزند نیامد و ساره دریافت که ابراهیم از این بابت آزرده خاطر است، هاجر را به او بخشید، ابراهیم را در هشتاد و شش سالگی از وی پسری آمد که اسماعیل نام نهاد. پس از تولد او ساره را عرق رشک و غیرت در حرکت آمد و دل نمودگی آغاز کرد و نیز سوگند یاد کرد که سه عضو از اعضای هاجر را قطع کند. هاجر در گوشه ای منزل گزید. آخرالامر بنابر شفاعت ابراهیم قرار بر آن یافت که دو نرمۀ گوش هاجر را سوراخ کند و یکی از اعضای نهانی او را مقطوع گرداند. هاجر از کنج انزوا بیرون آمد و ساره بدان طریق سوگند خود را راست گرداند. سنت سوراخ کردن گوش و ختان در میان زنان از آن زمان پیدا شد. باز هم ساره با هاجر شکیبا نبود، ابراهیم را گفت: جمعه 19 تیر 1394 :: 04:22 :: نويسنده : yadgareomr
سارا سارا. (اِخ) (Sara, Sarah) نام زن ابراهیم پیغمبر و مادر اسحاق است. رجوع به ساره شود. سارة. [ رَ ] ساره بنت هادان ابن باخور یکی از دو زن ابراهیم پیامبر و مادر اسحاق است. وی دختر عم ابراهیم و از زیبارویان روزگار خویش بود. وقتی که نمرود در کار ابراهیم عاجز شد و از او خواست که بابل را ترک گوید ابراهیم، ساره را نیز با خود از بابل بیرون برد و ابتدا به حران شام رفت و در آنجا ساره را بعقد خویش در آورد. از آنجا به مؤتفکات فلسطین و بعد به مصر رفت و ساره را خواهر خویش معرفی کرد. ملک مصر که بنا بروایات سنان بن علوان و بروایتی صادوف و بقول صاحب قاموس الاعلام ترکی آپوفیس نام داشت دل به ساره باخت و او را به حضور طلبید و چون خواست دست به سوی او یازد دستش خشک شد. و بدعای ساره شفا یافت و این کار سه بار تکرار گردید. و ابراهیم بقدرت خدای این ماجرا از بیرون میدید. سرانجام ملک مصر آنان را بنواخت و کنیزکی هاجر نام به ساره بخشید. ابراهیم به فلسطین بازگشت و در موضعی بنام قط اقامت گزید. چون ساره عقیم بود هاجر را به ابراهیم بخشید که او را تزویج کرد و اسماعیل از هاجر متولد شد. ساره را رشک آمد و سوگند یاد کرد که سه عضو از هاجر ببرد و چنان کرد و دو سال بعد ابراهیم را واداشت که هاجر و اسماعیل را بجائی دور از آب و آبادانی ببرد. ابراهیم آن دو را بمکه قریب به چاه زمزم رها کرد. چندی بعد به قدرت خدا وقتی که ساره بقولی ٧٠ و بقولی ٩٠ سال داشت اسحاق را بزاد. وی بسن ١٢٧ درگذشت و در مزرعۀ حبرون که امروز به قدس خلیل معروف است به خاک سپرده شد. رجوع به مجمل التواریخ و القصص و تفسیر ابوالفتوح و تاریخ گزیده و حبیب السیر و نزهة القلوب و ترجمۀ مقدمۀ ابن خلدون و قاموس الاعلام ترکی شود. در قاموس کتاب مقدس آمده: - ساره سیرت; - ساره صفات; - ساره معرفت; جمعه 19 تیر 1394 :: 04:07 :: نويسنده : yadgareomr
س م ق سَمَقَ سُمُوقاً من حَدِّ نَصَرَ: عَلا و طالَ كما في الصِّحاحِ، و في اللِّسانِ: السَّمْقُ، سَمْقُ النَّباتِ إِذا طالَ، سَمَقَ النَّبْتُ و الشَّجَرُ و النَّخْلُ، يَسْمُقُ سَمْقاً، و سُمُوقاً، فهو سامِقٌ، و سَمِيقٌ: ارْتَفَع و عَلا و طالَ. ******* سَمَقَ- سَمْقاً و سُمُوقاً النباتُ: درخت كشيده و بلند شد. السَّمِق- «نَباتٌ سَمِقٌ»: گياه بلند. السِّمِقّ- من الرجال: مرد بلند قامت. پنجشنبه 18 تیر 1394 :: 18:23 :: نويسنده : yadgareomr
اَسباط اسباط. [ اَ ] ج ِ سِبط. پسران پسر و پسران دختر. || امم. || گروه ها از یهود. - اسباط بنی اسرائیل: قبایل آن. قولوا آمنا بالله و ما انزل الینا و ما انزل الی ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و الاسباط و ما اوتی موسی و عیسی و ما اوتی النبیون من ربهم لانفرق بین احد منهم و نحن له مسلمون. || ج ِ سَبط. پنجشنبه 18 تیر 1394 :: 18:13 :: نويسنده : yadgareomr
چه مقصود ار چه بسیاری دویدیم؟ بسی زاری و دلتنگی نمودیم بسی در گفتگوی دوست بودیم گهی سجّاده و محراب جُستیم به هر ره کان کسی گیرد گرفتیم چو عشقِ او جهان بفروخت بر ما مگر معشوق ما با ما ست زیرا به دست ما به جز بادِ هوا نیست درین حیرت همی بودیم عُمری کنون رفتیم و عُمر ما به سَر شد دریغا کز سگِ کویش نشانی بسی بر بویِ او بودیم و بویی چو مقصودی نبود از هرچه گفتیم کنون «عطّار» را بِدرود کردیم پنجشنبه 18 تیر 1394 :: 00:13 :: نويسنده : yadgareomr
ر ج ف "يَوْمَ تَرْجُفُ الْأَرْضُ وَ الْجِبال" رجف: رَجَفَ الشّيءُ يَرْجُفُ رَجْفا و رَجَفَاناً كرَجَفَان البعير تحت الرَّحْل، و كما تَرْجُفُ الشّجرة إذا رَجَّفَتْها الرّيحُ، و كما تَرْجُفُ الأسنان إذا نُفِضَت أصولُها، و نحوه رَجَفَت الأرض تزلزلت. ******* و رَجَفَ القوم: تهيّأوا للحرب. ******* و أَرْجَفُوا: خاضوا في الأخبار السّيّئة من الفتنة و نحوها. ******* و الرَّجْفة: كلّ عذاب أنزل فأخذ قوما فهو رَجْفَة و صيحة و صاعقة. ******* و الرّعد يَرْجُفُ رَجْفاً و رَجِيفا، و هو تردّد هَدَّتِهِ في السّماء. ******* رَجف. [ رَ ] (ع مص) جنبانیدن چیزی را. || لرزانیدنِ تب کسی را. || لرزیدن. || جنبیدن و بلرزه درآمدن زمین. || مرتعش شدن دست کسی از پیری یا بیماری. || آرام نداشتن کسی از ترسی که بر او عارض شود. || به غرّش درآمدن تندر ابر. || بجنگ درپیوستن قومی و یا مستعد جنگ شدن آنان. پنجشنبه 18 تیر 1394 :: 00:00 :: نويسنده : yadgareomr
ای شاهِ شاهانِ جهان، الله مولانا علی حَمد ست گفتن نامِ تو، ای نورِ فرُّخ نام تو خورشیدِ مشرق خاوَری، در بندگی بَسته کمر خورشید باشد ذرّه ای، از خاکدانِ کوی تو موسیِ عِمران در غَمَت، بنشسته بُد در کوهِ طور آدم که نورِ عالَم ست، عیسی که پورِ مریم ست داود را آهن چو موم، قدرت نموده کردگار آن نورِ چشم انبیا، احمد که بُد بدرِ دُجا قاضی و شیخ و محتسِب، دارد به دل بُغصِ علی گر مقتدای جاهلی کرده ست در دین جاهلی شاهم علیِّ مرتضی، بعدش حسن نجمِ سَماء آن آدمِ آلِ عَبا، دانم علی زَینُ العِباد موسیِ کاظم هفتمین، باشد امام و رهنما سوی تقیّ آی و نقیّ، در مِهرِ او عهدی بخوان مهدی سوارِ آخِرین، بر خصم بگشاید کمین تُخمِ خَوارج در جهان، نا چیز و نا پیدا شود دیو و پَری و اَهرِمَن، اولادِ آدم، مَرد و زَن اقرار کُن، اظهار کُن، «مولایِ رومی» این سخُن ای «شمسِ تبریزی» بیا، بر ما مَکُن جور و جفا ******* از نظر قواعد زبان و ادبیّات عرب در عبارت " الله مولانا علی" کلمۀ « یا » به « قرینۀ معنوی » حذف شده است و در حقیقت " الله مولانا علی " معادل است با " یا اللهُ، مولانا علیٌّ " و یعنی « ای الله، سرپرست و صاحب اختیارِ ما علی(ع) است.» چهارشنبه 17 تیر 1394 :: 23:53 :: نويسنده : yadgareomr
داخِـــر اللَّهُمَّ إِنِّي أَمْسَيْتُ لَكَ عَبْداً دَاخِراً داخِر. [ خ ِ ] خوار. |
||
|
|