یادگارِعُمر
درباره وبلاگ


حافظ سخن بگوی که بر صفحۀ جهان ------- این نقش ماند از قلمت یادگارِ عُمر ---------- خوش آمدید --- علی
نويسندگان
سه‌شنبه 16 تیر 1394 :: 04:42 :: نويسنده : yadgareomr

شَبَث بن رِبْعِيّ

شَبَث بن رِبْعِيّ

(... - نحو 70 ه.ق. ... - نحو 690 م.)

شبث بن ربعي
التميمي
اليربوعي،
أبو عبد القدوس:

شيخ مضر
و أهل الكوفة، في أيامه.
أدرك عصر النبوة،
و لحق بسجاح المتنبئة،
ثم عاد إلى الإسلام.
و ثار على عثمان.
و كان ممن قاتل الحسين.
ثم ولي شرطة الكوفة.
و خرج مع المختار الثقفي،
ثم انقلب عليه،
و أبلى في قتاله بلاء حسنا.
و توفي بالكوفة.
قال البلاذري:
و لآل شبث بقية بها.

دوشنبه 15 تیر 1394 :: 22:40 :: نويسنده : yadgareomr

مثنوی معنوی دفتر 3

گر نداری تو دَمِ خوش در دعا
رو دعا میخواه ز اخوانِ صَفا

بهرِ این فرمود با موسی خدا
وقتِ حاجت خواستن اندر دعا:

کای کلیم الله، ز من میجو پناه
با دهانی كه نكردی تو گناه

گفت موسی: من ندارم آن دهان
گفت: ما را از دهانِ غیر خوان

از دهانِ غیر كی كردی گناه؟
از دهانِ غیر بر خوان، كای اله

آنچنان كن كه دهانها مر تو را
در شب و در روزها آرد دعا

آن دهانی كه نكردستی گناه
آن دهانِ غیر باشد، عذر خواه

یا دهانِ خویشتن را پاك كن
روحِ خود را چابك و چالاك كن

ذكرِ حقّ پاك ست، چون پاكی رسید
رخت بَربَندَد، برون آید پلید

میـگریزد ضِدّها از ضِدّها
شب گریزد، چون بر افروزد ضیاء

چون برآمد نامِ پاك اندر دَهان
نی پلیدی ماند و، نی اَندُهان

دوشنبه 15 تیر 1394 :: 22:31 :: نويسنده : yadgareomr

شواظ

يُرْسَلُ عَلَيْكُما

شُواظٌ مِنْ نارٍ

شواظ.

[ ش ِ / ش ُ ]
(ع اِ)

زبانۀ آتش بی دود.
شعلۀ آتش.
مارج.
لهب.
زبانه.
زبانۀ آتش.

|| دود آتش.

|| حرارت آتش.

|| گرمی آفتاب.
اصابنی شواظ من الشّمس.

|| شدّت و تیزی شهوت جماع.

|| دشنام.

|| بانگ و فریاد.

|| حرارت صبح.

|| شدّت عطش.

||
(مص)

مشاوظة.
همدیگر را دشنام دادن.
مشاتمة.

دوشنبه 15 تیر 1394 :: 22:22 :: نويسنده : yadgareomr

شوق

شوق.

[ ش َ ]
(ع مص)

بستن طناب را به میخ و استوار کردن و آویختن:
شاق الطنب الی الوتد.
(منتهی الارب)
(از اقرب الموارد).

بستن طناب را به میخ و محکم کردن آن را
(از باب نصر).
(ناظم الاطباء).

|| برپای کردن مَشک را به دیوار:
شاق القربة.
(منتهی الارب)
(از اقرب الموارد)
(ناظم الاطباء).

|| برانگیختن و به آرزو آوردن کسی را دوستی دیگری:
شاقنی حبّها.
و یقال:
شُق شُق فلاناً:
یعنی آرزومند گردان او را بسوی آخرت.
(منتهی الارب)
(از اقرب الموارد)
(از ناظم الاطباء).
آرزومند گردانیدن.
(المصادر زوزنی)
(تاج المصادر بیهقی).

|| آرزومند گشتن.
(تاج المصادر).
آرزومند شدن.

یکشنبه 14 تیر 1394 :: 04:31 :: نويسنده : yadgareomr

صَــیِّــب.

(ص و ب)

[ ص َی ی ِ ]
(ع اِ)

باران.
باران پیاپی.

|| ابر باران.

أو کصیّبٍ من السّماء فیه ظلماتٌ و رعدٌ و برقٌ.

یکشنبه 14 تیر 1394 :: 04:21 :: نويسنده : yadgareomr

مُمال.

[ م ُ ]
(ع ص)

اماله کرده شده، یعنی الف را یاء و فتحه را کسره خوانده.
کلمه ای که در آن صورت «آ» به «ای» تبدیل شده باشد، چون:
حجیب، کتیب و رکیب که مُمالِ حجاب، کتاب و رکاب است.
و رجوع به اماله شود.

اِمالَه.

میل دادن فتحه است بسوی کسره.
میل دادن فتحه بسوی کسره و الف بسوی یاء است.
میل دادن صوت «آ» (الف) به «ی» (در قدیم یای مجهول و اکنون یای معروف ف).
مانند:
نهاب = نهیب، خضاب = خضیب، سلاح = سلیح، آمن = ایمن، رکاب = رکیب، کتاب = کتیب، حساب = حسیب،
حمار = حمیر، مرا = مری، جهاز = جهیز، عتاب = عتیب، حجاب = حجیب، جراب (انبان) = جریب،
احتراز = احتریز، املا = املی، استهزا = استهزی.
بعض شاعران کلمات فارسی را هم بصورت ممال بکار برده اند، مانند رهی (= رها) در این بیت:

آن خلایق بر سر گورش مهی
کرده خون را از دو چشم خود رهی
مولوی

چون در قدیم یاء کلمات ممال مانند یاء مجهول تلفظ میشده است شاعران متقدم فقط یاء مجهول را با کلمات ممال قافیه میکرده اند.
شمس قیس رازی نویسد:
«میان مکسور معروف و مکسور مجهول در قوافی جمع نشاید کرد از بهر آنکه یاء در مکسور معروف اصلی است و در مکسور مجهول گویی منقلب است از الف، و از این جهت آنرا با کلمات ممالۀ عربی ایراد توان کرد چنانکه انوری گفته است:

بدین دوروزه توقف که بو که خود نبود
درین مقام فسوس و درین سرای فریب
چرا قبول کنم از کس آنچه عاقبتش
ز خلق سرزنشم باشد از خدای عتیب».
(المعجم فی معاییر اشعار العجم)

بعض متأخران نیز میان معروف و مجهول فرق گذاشته و کلمات ممال را فقط با یاء مجهول قافیه کرده اند، چنانکه ادیب پیشاوری گوید:

این زشت بی هنر شکم ناشکیب من
بدریده پیش هر کس و ناکس حجیب من
آزاد راندمی بجهان توسن مراد
گر میکشید قصد تو دست از رکیب من
دست فرشته گشت غمی از حساب تو
تا خود چه بود خواهد زین پس حسیب من
خواندم هرآنچه بُد ز طمع در کتاب تو
هشتی هرآنچه بُد ز ورع در کتیب من
تا گشت پر جراب تو از طیب و از خبیث
خالی شد از فضایل عقلی جریب من
(از گنج سخن دکتر صفا)

در بیت اخیر اصل کلمه (جراب) را در مصراع اول و ممال آنرا در مصراع دوم آورده است.

شکسته سلیح و گسسته کمر
نه بوق و نه کوس و نه پای و کمر
فردوسی

نبینی آنکه در دریا نشیند
چه مایه زو نهیب و رنج بیند
فخر گرگانی

بهرۀ خویشتن از عمر فراموش مکن
رهگذارت بحساب است نگه دار حسیب
ناصرخسرو

کی شود عز و شرف بر سر تو افسر و تاج
تا تو مر علم و خرد را نکنی زین و رکیب
ناصرخسرو

شنبه 13 تیر 1394 :: 23:52 :: نويسنده : yadgareomr

مُنخَنِقة

منخنقة.

[ م ُ خ َ ن ِ ق َ ]
(ع ص)

خفه شده.
منخنق.
گوسفندی که به گلوافشار کشته شود.

حرمت علیکم المیتة و الدم و لحم الخنزیر و ما اهل لغیر الله به و المنخنقة و الموقوذة و المتردیة و النطیحة و...

مَوقوذَة

موقوذة.

[ م َذَ ]
(ع ص)

گوسپند کشته شده به چوب:
شاة موقوذة.
گوسفندی که به زخم چوب مرده باشد.

حرمت علیکم المیتة و الدم و لحم الخنزیر و ما أهل لغیرالله به و المنخنقة و الموقوذة و المتردیة و النطیحة ... فان الله غفورٌ رحیم.

مُتَرَدّیَة

متردّیة.

[ م ُ ت َ رَد دی َ ]
(ع ص)

آن گوسفند که از بالا درافتد و بمیرد.
گوسپند فروافتاده از بلندی خواه کشته شده باشد و یا نشده باشد،
قوله تعالی

و المتردیة و النطیحة

|| آراینده خود را به حمیل، و چادر برافکننده.
دختری که در زیر چادر خود را بیاراید.

نَطیحَة

نطیحة.

[ ن َ ح َ ]
(ع ص)

گوسفندی به زخم سَرون (شاخ هر حیوان) بمرده.
که بر اثر نطح مرده باشد.
آن چهارپای که به زخم سرون مرده باشد.
حیوان که مرده باشد بواسطۀ آن که حیوان دیگر او را شاخ زده باشد.
مذکر آن نطیح است
رجوع به نَطیح شود.
ج، نطائح، نَطحی.

شنبه 13 تیر 1394 :: 23:29 :: نويسنده : yadgareomr

بقیع الغرقد

غرقد.

[ غ َ ق َ ]
(ع اِ)

نوعی از درخت بزرگ، یا آن عَوسَج است چون بزرگ گردد.
نوعی از عوسج باشد، و آن درختی بود که برگ و بار آن را بجوشانند، و در خِضابها به کار برند.
عَوسَج بزرگ.
خارسنجان که آن را عوسج نیز گویند.
درختی است خاردار.

|| سپیدی بیضه که بر زرده باشد.
سفیدۀ تخم مرغ.

|| بقیع الغرقد:
گورستانی است در مدینه، بدان جهت که درخت غرقد رویاند، و حالا درخت رفت و نام باقی است.

شنبه 13 تیر 1394 :: 23:24 :: نويسنده : yadgareomr

ثری.

[ ث َ را ]
(ع اِ)

(این ماده مثل این مینماید که از تر مقابل خشک فارسی مأخوذ است).
تری زمین.
رطوبت.

|| خاک نمناک یا خاکی که اگر تر گردانند چفسنده نگردد.
خاک نم دار.
خاک نمگن.

|| زیر زمین.
زمین.
خاک

چو خورشید از پرده بالا گرفت
جهان از ثری تا ثریا گرفت
فردوسی

نور حسی میکشد سوی ثری
نور حقش می برد سوی علا
مولوی

- از ثری تا به ثریا:
از زیر زمین تا بالای آسمان.

از ثری تا به ثریّا به عبودیّت او
همه در ذکر و مناجات و قیامند و قعود
سعدی

- طابَ ثَراه:
پاک باد خاک او.

|| شهر ثری:
ماهی که باران آید و نبات بدمد.
اصمعی گوید عرب گویند:
شهر ثری و شهر تری و شهر ثری و شهر قرعی:
أی تمطر اولاً
ثم یطلع النبات
فترویه
ثم یطول
فترعاه.
الغنم.

|| خیر.
نیکوئی.
احسان.

|| خوی.
عرق.
ج، اثراء.

شنبه 13 تیر 1394 :: 00:53 :: نويسنده : yadgareomr

ه ل ل

هلل‏

الْهِلَالُ:

القمر في أوّل ليلة و الثّانية،

ثم يقال له القمر،

و لا يقال:

له هِلَالٌ،

و جمعه: أَهِلَّةٌ،

قال الله تعالى:

يَسْئَلُونَكَ عَنِ‏ الْأَهِلَّةِ

قُلْ هِيَ مَواقِيتُ لِلنَّاسِ

وَ الْحَجِ‏

و قد كانوا سألوه عن علّة تَهَلُّلِهِ‏ و تغيّره.

و شبّه به في الهيئة السّنان

الذي يصاد به

و له شعبتان كرمي الهلال،

و ضرب من الحيّات،

و الماء المستدير القليل في أسفل الرّكيّ،

و طرف الرّحا،

فيقال لكلّ واحد منهما:

هِلَالٌ‏،

و أَهَلَ‏ الهلال:

رؤي،

و اسْتَهَلَ‏:

طلب رؤيته.

ثم قد يعبّر عن‏ الْإِهْلَالِ‏ بِالاسْتِهْلَالِ‏ نحو:

الإجابة و الاستجابة،

و الْإِهْلَالُ‏:

رفع الصّوت عند رؤية الهلال،

ثم استعمل لكلّ صوت،

و به شبّه‏ إِهْلَالُ‏ الصّبيّ،

و قوله:

وَ ما أُهِلَّ‏ بِهِ لِغَيْرِ اللهِ‏

أي:

ما ذكر عليه غير اسم الله،

و هو ما كان يذبح لأجل الأصنام،

و قيل:

الْإِهْلَالُ‏ و التَّهَلُّلُ‏:

أن يقول لا إله إلّا الله،

و من هذه الجملة ركّبت هذه اللّفظة كقولهم:

التّبسمل و البسملة،

و التّحولق و الحوقلة

إذا قال‏ بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ،

و لا حول و لا قوّة إلّا بالله،

و منه‏ الْإِهْلَالُ‏ بالحجّ،

و تَهَلَّلَ‏ السّحاب ببرقه:

تلألأ،

و يشبّه في ذلك بالهلال،

و ثوب‏ مُهَلَّلٌ‏:

سخيف النّسج،

و منه شعر مُهَلْهَلٌ‏.

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران