یادگارِعُمر
درباره وبلاگ


حافظ سخن بگوی که بر صفحۀ جهان ------- این نقش ماند از قلمت یادگارِ عُمر ---------- خوش آمدید --- علی
نويسندگان
دوشنبه 02 تیر 1393 :: 09:36 :: نويسنده : yadgareomr

کاتب اصفهانی

محمد بن صفی الدین ابی الفرج محمد بن نفیس الدین ابی الرجاء حامد بن محمد بن عبدالله بن علی بن محمود اصفهانی
مکنی به ابوعبدالله و ملقب به کاتب و معروف به کاتب اصفهانی و عماد کاتب و ابن اخی العزیز.
از اکابر فقها و ادبای شافعیۀ اواخر قرن ششم هجرت که در سال پانصد و نوزدهم هجرت در اصفهان تولد یافته و در بغداد نشو و نما کرده و در مدرسۀ نظامیۀ آنجا فقه و حدیث و ادبیات را فراگرفته، پس به بلاد متفرقه مسافرتها کرده و عاقبت در شام به وزارت صلاح الدین ایوبی نائل گردیده تا در روز دوشنبۀ اول رمضان سال پانصد و نود و هفتم هجرت در دمشق درگذشته و در مقابر صوفیه مدفون شد،
و از تألیفات او است :
١ - البرق الشامی در تاریخ و هفت مجلد است.
٢ - خریدة القصر و جریدة اهل العصر که مشهور است و شامل شرح حال و آثار بعضی از ادبا و شعرای قرن ششم هجرت میباشد.
٣ - دیوان دوبیت (رباعی) که کوچک است.
٤ - دیوان الرسائل.
٥ - دیوان شعر که چهار مجلد است.
٦ - زبدة النصرة و نخبة العصرة که ملخص کتاب نصرة الفتره مذکور در ذیل است و در پاریس و لیدن چاپ شده.
٧ - العتبی و العقبی که عتبی الزمان نیز گویند.
٨ - الفتح القسی فی الفتح القدسی که در مصر و لیدن چاپ شده و این کتاب را بعد از تألیف به نظر قاضی فاضل رسانده و او نیز به تبدیل نام اصلی آن کتاب (القدح القسی فی الفتح القدسی) که خود عمادالدین بدان موسومش داشته بوده امر کرد که به همین اسم فتح القسی اش مسمی دارد.
٩ - القدح القسی که مذکور شده.
١٠ - نحلةالرحلة.
١١ - نصرة الفترة و عصرة القطره در تاریخ سلجوقیان و وزراء و اکابر آن دولت و ظهور ترک بوده کتاب زبدة النصرة مذکور فوق نیز ملخص همین کتاب است.
و از اشعار عمادالدین است :

اقنع و لاتطمع فان الغنی
کماله فی عزة النفس
فانه ینقص بدرالدجی
لاخده الضوء من الشمس

یکشنبه 01 تیر 1393 :: 15:24 :: نويسنده : yadgareomr

ابوالفضائل، حسن بن محمد بن حسن بن حیدر بن علی صغانی (چغانی) لغوی.
و چون در کتب لغت صاغانی مطلق گویند مراد همین حسن بن محمد است. مولد او به شهر لاهور در ٥٧٧ ه.ق. بود. وی برای کسب علوم از موطن خویش به غزنه و سپس در ٦١٥ به بغداد شد و پس از تکمیل علوم ادب به هندوستان نزد صاحب هند رفت و آنگاه عزیمت زیارت خانه کرد و از آنجا به یمن و سپس به بغداد بازگشت و پس از چندی به هند مراجعت کرد و کرّت دیگر به بغداد آمد و از نظام الدین مرغینانی استماع حدیث کرد. او یکی از مشایخ اجازۀ سید احمد بن طاوس است. وفات او به سال ٦٥٠ ه.ق. بود.
او راست :
کتاب مجمع البحرین در لغت
و کتاب التکملة علی الصحاح
و کتاب العباب
و او مجمع البحرین و عباب را به نام وزیر مؤیدالدین محمد بن علقمی کرده است و کتاب عباب تا کلمۀ «بکم» ختم شده و ناتمام مانده است و یکی از شعرا در این معنی گوید :

ان الصغانی الذی
حاز العلوم و الحکم
کان قصاری امره
ان انتهی الی بکم

و نیز از کتب اوست :
النوادر فی اللغات.
توشیح الدریدیه.
التراکیب.
کتاب افعال.
کتاب فعلان.
کتاب الاضداد.
کتاب الاسماء.
کتاب العادات.
کتاب الاسد.
کتاب الذئب.
کتاب مشارق الانوار فی الحدیث.
کتاب شرح البخاری.
کتاب در السحابة فی وفیات الصحابة.
کتاب العروض.
شرح ابیات المفصل.
کتاب نقة الصدیان.

یکشنبه 01 تیر 1393 :: 13:31 :: نويسنده : yadgareomr

حال

و فی اصطلاح النحاة یطلق علی لفظ یدل علی الحال بمعنی الزمان الذی انت فیه وضعاً،
نحو : انّی لیحزننی ان تذهبوا به.
صیغته صیغة المستقبل بعینها.
و علی لفظ یبیّن هیئة «الفاعل» او «المفعول به» لفظاً او معنی علی ما ذکره «ابن الحاجب» فی «الکافیة».
و المراد بالهیئة، الحالة اعم ّ من ان تکون محققة کما فی «الحال المحقّقة» او مقدرة کما فی «الحال المقدرة».
و ایضاً هی اعم ّ من حال نفس «الفاعل» او «المفعول» او متعلقهما مثلاً،
نحو : جائنی زید قائماً ابوه.
لکنه یشکل بمثل : جاء زید و الشمس طالعة. الا ان یقال «الجملة الحالیة» تتضمن بیان صفة «الفاعل». ای مقارنته بطلوع الشمس و ایضاً هی اعم من ان تدوم «الفاعل» او «المفعول» او تکون کالدائم لکون «الفاعل» او «المفعول» موصوفاً بها غالباً کما فی «الحال الدائمة» و من ان تکون بخلافه کما فی «الحال المنتقلة».
و لابدّ من اعتبار قید الحیثیة المتعلقة بقوله یبین ای یبیّن هیئة «الفاعل» او «المفعول به» من حیث هو «فاعل» او «مفعول». فبذکر الهیئة خرج ما یبیّن الذّات کالتمییز و باضافتها الی «الفاعل» و «المفعول به» یخرج ما یبیّن هیئة غیرهما، کصفة «المبتدأ»،
نحو : زید العالم اخوک
و بقید الحیثیة خرج صفة «الفاعل» او «المفعول» فانها تدلّ علی هیئة «الفاعل» او «المفعول» مطلقاً لا من حیث انه «فاعل» او «مفعول». ا لاتری انهما لو انسلخا عن الفاعلیة و المفعولیة و جعلا «مبتدءً» و «خبراً» او غیر ذلک کان بیانها لهیئتهما بحاله. و هذا التردید علی سبیل منع الخلو لا الجمع. فلایخرج منه،
نحو : ضرب زید عَمراً راکبین.
و المراد بـــ«الفاعل» و «المفعول به» اعم من ان یکون حقیقةً او حکماً فیدخل فیه «الحال» عن «المفعول معه» لکونه بمعنی «الفاعل» او «المفعول به» و کذا عن «المصدر»، مثل : ضربت الضرب شدیداً. فانه بمعنی احدثت الضرب شدیداً.
و کذا عن «المضاف الیه» ، کما اذا کان «المضاف» «فاعلاً» و «مفعولاً» یصح حذفه و قیام «المضاف الیه» مقامه. فکأنه «الفاعل» او «المفعول»،
نحو : بل نتبع ملة ابراهیم حنیفاً.
اذ یصح ان یقال بل نتبع ابراهیم حنیفاً.
او کان «المضاف» «فاعلاً» او «مفعولاً» و هو جزء «المضاف الیه» فکان «الحال» عنه هو «الحال» عن «المضاف» و ان لم یصح قیامه مقامه کمصبحین فی قوله تعالی : انّ دابر هؤلاءِ مقطوع مصبحین. فانه حال عن هؤلاءِ باعتبار ان دابر «المضاف الیه» جزئه و هو «مفعول» ما لم یسمّ «فاعله» باعتبار «ضمیره» المستکن ّ فی المقطوع ولایجوز وقوع «الحال» عن «المفعول فیه» و له لعدم کونهما «مفعولین» لا حقیقةً و لا حکماً.
اعلم انه جوز البعض وقوع «الحال» عن «المبتدأ» کما وقع فی «چلبی» «التلویح».
و جوز المحقق «التفتازانی» و «السید الشریف» وقوع «الحال» عن «خبرالمبتدأ». و قد صرّح فی «هدایة النحو» انّه لایجوز «الحال» عن «فاعل کان». فعلی مذهبهم هذا الحدّ لایکون جامعاً و الظاهر ان مذهب «ابن الحاجب» مخالف لمذهبهم و لذا جعل «الحال» فی : زید فی الدار قائماً، عن «ضمیر» «الظرف» لا من زید «المبتدأ» و جعل «الحال» فی : هذا زید قائماً، عن زید باعتبار کونه «مفعولاً» لأُشیر او انبّه المستنبطین من فحوی الکلام و قوله لفظاً او معنی ای سواءٌ کان «الفاعل» و «المفعول» لفظیّاً بأن یکون فاعلیة «الفاعل» و مفعولیة «المفعول» باعتبار لفظ الکلام و منطوقه من غیر اعتبار امر خارج یفهم من فحوی الکلام سواء کانا ملفوظین حقیقة
نحو : ضربت زیداً قائماً،
او حکماً
نحو : زید فی الدّار قائماً،
فانّ «الضمیر» المستکن فی «الظرف» ملفوظ حکماً او معنویاً بأن یکون فاعلیة «الفاعل» و مفعولیة «المفعول» باعتبار معنی یفهم من فحوی الکلام،
نحو : هذا زید قائماً،
فانّ لفظ هذا یتضمن الاشارة و التنبیه ای اُشیر او اُنبه الی زید قائماً.

التقسیم :
تنقسم «الحال» باعتبارات :
الاوّل
انقسامها باعتبار انتقال معناها و لزومه الی قسمین منتقلة. و هو الغالب. و ملازمة و ذلک واجب فی ثلاث مسائل :
احدیها الجامدة الغیرالمأولة بالمشتق
نحو : هذا مالک ذهباً
و
هذه جبتک خزاً
و ثانیتها المؤکدة،
نحو : ولّی مدبراً.
و ثالثتها التی دلّ عاملها علی تجدد صاحبها،
نحو : و خلق الانسان ضعیفاً.
و تقع الملازمة فی غیر ذلک بالسماع و منه : قائماً بالقسط، اذا اُعرب حالاً. و قول جماعة انها مؤکدة وهم، لأن معناها غیرمستفاد مما قبلها. هکذا فی «المغنی».
الثانی
انقسامها بحسب التبیین و التوکید الی مبینة و هو الغالب و تسمی مؤسسة ایضاً و الی مؤکدة و هی التی یستفاد معناها بدونها و هی ثلاث :
مؤکدة لعاملها،
نحو : ولّی مدبراً.
و مؤکدة لصاحبها،
نحو : جاء القوم طراً
و نحو : لآمن من فی الارض کُلُّهم جمیعاً.
و مؤکّدة لمضمون جملة،
نحو : زید ابوک عطوفاً
و اهمل النحاة المؤکدة بصاحبها و مثل «ابن مالک» و ولده بتلک الامثلة للمؤکدة لعاملها و هو سهو. هکذا فی «المغنی». قال «المولوی عصام الدّین» :
الحال الدائمة ما تدوم «ذا الحال» او تکون کالدائم له و المنتقلة بخلافها و قد سبق الیه الاشارة فی بیان فوائد قیود التعریف.
و صاحب «المغنی» سماها ای الحال الدائمة بالملازمة. الّا انّ ظاهر کلامهما یدلّ علی انها تکون دائمة لـــ«ذی الحال» لا ان تکون کالدائمة له فلیس فیما قالا مخالفة کثیرة اذ یمکن التوفیق بین کلامیهما بأن یراد باللزوم فی کلام صاحب «المغنی» اعم من اللزوم الحقیقی و الحکمی فعلم من هذا ان المنتقلة مقابلة للدائمة و ان المؤکدّة قسم من الدائمة مقابلة للمؤسسة.
و منهم من جعل المؤکدة مقابلة للمنتقلة فقد ذکر فی «الفوائد الضیائیة» انّ الحال المؤکدة مطلقاً هی التی لاتنتقل من صاحبها مادام موجوداً غالباً بخلاف المنتقلة و هی قید للعامل بخلاف المؤکدة - انتهی.
و قال «الشیخ الرّضی» :
الحال علی ضربین منتقلة و مؤکدة و لکل منهما حد لاختلاف ماهیتهما. فحدّ المنتقلة جزء کلام یتقید بوقت حصول مضمونه تعلق الحدث بـــ«الفاعل» او «المفعول» و ما یجری مجراهما و بقولنا جزء کلام تخرج الجملة الثانیة فی : رکب زید و رکب مع رکوبه غلامه، اذا لم تجعلها حالاً و بقولنا بوقت حصول مضمونه، یخرج،
نحو : رجع القهقری
لأن ّ الرجوع یتقید بنفسه لا بوقت حصول مضمونه و قولنا تعلق الحدث «فاعل» یتقید و یخرج منه «النعت» فانه لایتقید بوقت حصوله ذلک التعلق و تدخل «الجملة الحالیة» عن «الضمیر» لافادته تقید ذلک التعلق و ان لم یدلّ علی هیئة «الفاعل» و «المفعول» و قولنا و ما یجری مجراهما یدخل فیه الحال عن «الفاعل» و «المفعول» المعنویین و عن «المضاف الیه» و حد المؤکدة اسم غیر حدث یجیء مقرراً لمضمون جملة و قولنا غیر حدث احتراز عن نحو : رجع رجوعاً - انتهی حاصل ما ذکره «الرّضی».
و فی غایة التحقیق ما حاصله انهم اختلفوا فمنهم من قال لا واسطة بین المنتقلة و المؤکدة فالمؤکدة ما تکون مقرّرة لمضمون «جملة اسمیة او فعلیة» و المنتقلة ما لیس کذلک. و منهم من اثبت الواسطة بینهما فقال : المنتقلة متجددة لاتقرر مضمون ماقبلها سواء کان ماقبلها مفرداً او «جملة اسمیة او فعلیة» و المؤکدة تقرر مضمون «جملة اسمیة». و الدائمة تقرر مضمون «جملة فعلیة» - انتهی.
الثالث
انقسامها بحسب قصدها لذاتها و التوطئة بها الی قسمین :
مقصودة و هو الغالب
و موطئة و هی «اسم جامد» موصوف بصفة هی الحال فی الحقیقة بأن یکون المقصود التقیید بها لا بموصوفها فکأن «الاسم الجامد» وطأ الطریق لما هو حال فی الحقیقة،
نحو قوله تعالی : انا انزلناه قرآناً عربیاً.
و نحو : فتمثل لها بشراً سویاً.
فان القرآن و البشر ذکرا لتوطئة ذکرعربیاً و سویاً و تقول : جائنی زید رجلاً محسناً، فما قیل القول بالموطئة انما یحسن اذا اشترط الاشتقاق و اما اذا لم یشترط فینبغی ان یقال فی : جائنی زید رجلاً بهیاً، انهما حالان مترادفان لیس بشیء.
الرابع
انقسامها بحسب الزمان الی ثلاثة اقسام :
مقارنة و تسمی الحال المحققة ایضاً و هو الغالب،
نحو : هذا بعلی شیخاً
و مقدرة و هی المستقبلة،
نحو : فادخلوها خالدین،
ای مقدری الخلود
و نحو : بشرناه باسحق نبیاً،
ای مقدراً نبوته.
و محکیة و هی الماضیة،
نحو : جاء زید امس راکباً.
الخامس
انقسامها باعتبار تعددها و اتحاد ازمنتها و اختلافها الی المتوافقة و المتضادة فالمتوافقة هی الاحوال التی تتحد فی الزمان و المتضادة ما لیس کذلک.
السادس
انقسامها باعتبار وحدة «ذی الحال» و تعدّده الی المترادفة و المتداخلة. فالمترادفة هی الاحوال التی صاحبها واحد و المتداخلة ما لیس کذلک بل یکون الحال الثانیة من ضمیر الحال الاولی.
و فی «الارشاد» : یجوز تعدد الحال متوافقة سواء کانت مترادفة او متداخلة و کذا متضادة مترادفة لا غیر. فالمتوافقة المتداخلة،
نحو : جائنی زید راکباً قارئاً،
علی ان یکون قارئاً حالاً من ضمیر راکباً، فان جعلت قارئاً حالاً من زید یصیر هذا مثالاً للمتوافقة المترادفة.
و المتضادة المترادفة،
نحو : رأیت زیداً راکباً ساکناً.

فائدة :
ان کان الحالان مختلفتین فالتفریق واجب،
نحو : لقیته مصعداً منحدراً،
ای لقیته و انا مصعد و هو منحدر اوبالعکس.
و ان کانتا متفقتین فالجمع اولی،
نحو : لقیته راکبین
او
لقیت راکباً زیداً راکباً
او
لقیت زیداً راکباً راکباً.
قال «الرّضی» :
ان کانتا مختلفتین فان کان قرینة یعرف بها صاحب کل واحدة منهما جاز وقوعهماکیف کانتا،
نحو : لقیت هنداً مصعداً منحدرةً.
و ان لم تکن فالاولی ان یجعل کل حال بجنب صاحبه،
نحو : لقیت منحدراً زیداً مصعداً
و یجوز علی ضعف ان یجعل حال المفعول بجنبه و یؤخر حال الفاعل. کذا فی «العباب».

فائدة :
یجتمع الحال و التمییز فی خمسة امور،
الاوّل الاسمیّة
و الثانی التنکیر
و الثالث کونهما فضلة
و الرابع کونهما رافعین للابهام
و الخامس کونهما منصوبین.
و یفترقان فی سبعة امور،
الاوّل ان الحال قد تکون جملةً و ظرفاً و جارّاً و مجروراً و التمییز لایکون الّا اسماً.
و الثانی ان الحال قد یتوقف معنی الکلام علیها، نحو : و لاتقربوا الصلوة و انتم سُکاری، بخلاف التمییز.
الثالث ان الحال مبینة للهیئات و التمییز مبین للذوات.
الرابع ان الحال قد تتعدّد بخلاف التمییز.
الخامس انّ الحال تتقدم علی عاملها اذا کان فعلاً متصرفاً او وصفاً یشبهه بخلاف التمییز علی الصحیح.
السادس ان الحال توکد لعاملها بخلاف التمییز.
السّابع ان حق الحال الاشتقاق و حق التمییز الجمود. و قد یتعاکسان فتقع الحال جامدة، نحو : هذا مالک ذهباً. و التمییز مشتقّاً، نحو : لله درُّه فارساً.
و کثیر منهم یتوهم ان الحال الجامدة لاتکون الامأوّلة بالمشتق و لیس کذلک. فمن الجوامد الموطئة کما مرّ و منهما ما یقصد به التشبیه،
نحو : جائنی زید اسداً،
ای مثل اسد
و منها الحال فی بعت الشاة شاةً ودرهماً و ضابطته ان تقصد التقسیط فتجعل لکل جزء من اجزاء المتجزی قسطاً و تنصب ذلک القسط علی الحال و تأتی بعده بجزء تابع بواو العطف او بحرف الجر،
نحو : بعت البرّ قفیزین بدرهم.
کذا فی «الرضی» و «العباب».
و منها المصدر المأول بالمشتق،
نحو : اتیته رکضاً،
ای راکضاً و هو قیاس عند «المُبَرَّد» فی کل ما دلّ علیه الفعل و معنی الدلالة انّه فی المعنی من تقسیمات ذلک الفعل وانواعه نحو اتانا سرعة و رجلة. خلافاً لـــ«سیبویه»، حیث قصره علی السماع.
و قد تکون غیرمصدر علی ضرب من التأویل بجعله بمعنی المشتق،
نحو : جاء البرّ قفیزین
و منه ما کرّر للتفصیل،
نحو : بیّنت حسابه باباً باباً،
ای مفصلاً باعتبار ابوابه
و
جاء القوم ثلاثةً ثلاثةً،
ای مفصلین باعتبار هذا العدد
و نحو : دخلوا رجلاً فرجلاً او ثم رجلاً،
ای مرتبین بهذا الترتیب
و منه
کلمته فاه الی فی
و
بایعته یداً بید - انتهی.

یکشنبه 01 تیر 1393 :: 11:58 :: نويسنده : yadgareomr

تمییز یعنی جدا کردن
(اصطلاح نحوی)
اسم نکرۀ جامدی است که ابهامِ مستقرّ در ماقبلِ خود را برطرف سازد
مانند : «عندي رطل زیــتــاً» و «اشتهرت التّاجر أمــانــة».

شنبه 31 خرداد 1393 :: 14:55 :: نويسنده : yadgareomr

مُقَلِّد

- آن که خود را به بستن گردن بند، زینت کرده باشد.

- عمل کننده بر قول کسی بغیر دلیل.
تقلید کننده و آنکه بر قول کسی بدون دلیل عمل کند.
پس ایست.
آن که از خود تصرفی ندارد.
آن که قول و فعل دیگر را بی تصرف و تعمقی پیروی کند.

- آن که در احکام فقهی تقلید مفتی و مجتهدی کند.
آن که در احکام فروع دین از مجتهدی تقلید کند.
مقابل مقَلَّد و مجتهد.

- اطاعت کننده.
پیروی کننده.

- آن که کاری را به عهده می گیرد. 

- مجازاً به معنی نقال آید.

- آن که به طور مضحکه و مسخره مانند گفتار و کردار کسی عمل میکند و ادا و نوای او را درمی آورد و مسخره و بذله گو و چنگی.
بازیگری که کار یا گفتار یا شکل کسان را چنانکه هست از خود بنماید.

شنبه 31 خرداد 1393 :: 14:47 :: نويسنده : yadgareomr

مُجتَهِد

- جهد کننده و اجتهاد کننده.
کوشش نماینده و اجتهاد کننده.
کوشش نماینده وسخت کوشش کننده.

- رأی صوابپیدا کننده.
رأی صواب جوینده.

- مأخوذ از تازی، کسی که در هنر و صنعت و علم خصوصاً علم فقه به درجۀ اجتهاد رسیده باشد و دارای تصرف در آن علم و صنعت باشد.
آنکه در فقه و اصول به مرتبۀ اجتهاد رسیده باشد.
مقابل مُقَلِّد.
کسی که به علم کتاب و وجوه معانی آن و علم سنت و طرق و متون و وجوه معانی آن احاطه داشته باشد و در قیاس دارای اصابت رأی باشد.
در اصطلاح فقهی کسی است که در اثر آموختن مبادی دین و علم فقه به مرتبه ای رسیده باشد که بتواند احکام شرعی فرعی را به استناد ادلّه و مآخذ استخراج و استنباط کند و «مجتهد مطلق» کسی است که قوه و ملکۀ استنباط تمام مسائل شرعی را داشته باشد، درمقابل «مجتهد مُتَجَزّی».
بالجمله مجتهد کسی است که او را ملکۀ استنباط احکام شرعیه باشد، یا کسی است که او را قدرت استنباط احکام شرعیه باشد به استناد ادلۀ اربعه.
و خلاصه اجتهاد استفراغ وسع فقیه است در تحصیل ظن به حکم شرعی و فقیه کسی است که در اثر ممارست و کسب معلومات مقدماتی و غور و خوض در احکام و مسائل دینی و اخبار متکفل بیان احکام به استناد ادلّۀ مربوط، مسائل حلال و حرام دینی را دریابد و بدان عمل کند.
مقدمات اجتهاد؛ علم عربیت، معانی و بیان، منطق، علم درایة الحدیث، اصول و کتب فقهیۀ استدلالیه، اخبار و آیات مربوط به احکام است که سر انجام موجب حصول ملکه ای شود که بتواند ردُّ الفروعِ إلی الأُصول کرده و مسائل را دریابد. پس مراد از فقیه کسی است که صاحب استعداد و قابلیت باشد برای فیضان علم به احکام شرعیۀ فرعیه به سبب آنکه عالم به مبادی و ادلّه بوده و علاوه دارای قوّت قدسیه باشد چنین شخص را از جهت آنکه ردِّ فرع به اصل می کند مجتهد نامند و عمل او را اجتهاد و از جهت حصول علم برای او فقیه باشد. پس فقه عبارت از علم به احکامی است که ناشی از ادلّۀ خاص باشد و اجتهاد، استنباط احکام باشد از ادلّه و استنباط مقدّم بر علم باشد.
- مجتهد جامع الشرایط :
مجتهد بالغ، عاقل، مؤمن، عادل، مرد و آزاد که در همۀ مسائل فقه قدرت اجتهاد داشته باشد.
«مجتهد مطلق» که زنده باشد و مولود از زنا نباشد.
- مجتهدِ مُتَجَزّی :
کسی که توانایی استنباط احکام شرعیِ همۀ موضوعات را که به او عرضه میشود نداشته باشد.
مقابل مجتهد مطلق.
- مجتهد مطلق :
کسی که توانایی استنباط احکام شرعیِ همۀ موضوعاتی را که به او عرضه میشود داشته باشد.
مقابل مجتهدِ مُتَجَزّی.

شنبه 31 خرداد 1393 :: 14:34 :: نويسنده : yadgareomr

تکلیف

- چیزی از کسی درخواستن که در آن رنج بود.
چیزی از کسی خواستن که او را از آن رنج رسد.
زیاده از اندازۀ طاقت کار فرمودن کسی را.
کسی را در رنج انداختن.
ارتکاب هر کاری که فوق طاقت باشد.
الزام الکلفة علی المخاطب.
فزون از توان کار فرمودن کسی را.

- امر و نهی خدای مر بنده را.
حق و فرض و کاری که باید بجای آورده شود و واجب بود.


ج، تکالیف.

- زحمت و سختی و دشواری و تصدیع و رنج و عذاب و اذیت و ستم و کار پرمشقت.

- فارسیان بمعنی مطلق کار فرمودن با لفظ کردن، استعمال نمایند پس تکلیفات شرعیه بنا بر مشهور از این قسم باشد.
وظیفه.
دستور.
فرمان.

*******

تکلیفات

در تداول، تکالیف و کارهای پرمشقت و سختیها و دشواریها ورنجها و اذیتها و ستمها و عذابها.
-
تکلیفات شرعیه :
واجبات و کارهایی که اجرای آنها واجب باشد.

شنبه 31 خرداد 1393 :: 11:48 :: نويسنده : yadgareomr

شیخ شیراز رحمة الله علیه (قرن 7 ه.ق.) در کتاب بوستان :

عبادت به «تقلید»، گُمراهی ست
خُـنُـک رهروی را، که آگاهی ست

خُـنُـک یعنی خوشا به حالِ ...

شنبه 31 خرداد 1393 :: 11:36 :: نويسنده : yadgareomr

إسماع

إسماع یعنی : شنوانیدن.
از آن در باب‌هاى صلات و نكاح به مناسبت سخن گفته شده است.

- شنواندن ذكرهاى نماز توسط امام به مأموم به گونه‌اى كه از حدّ متعارف تجاوز نكند، مستحب
و شنواندن اين اذكار به وسيلۀ مأموم به امام، مكروه است،
جز ذكرهايى كه امام فراموش كرده و مأموم بخواهد آنها را به وى بشنواند
و نيز تكبيرة الاحرام، در صورتى كه امام در ركوع، منتظر پيوستن او باشد.

- كمترين حدّ آهسته خواندن قرائت نماز،
آن است كه نمازگزار آن را به خود بشنواند.

- شنواندن جواب سلام به سلام كننده - در نماز و غير نماز - واجب است؛
هرچند قولى به واجب نبودن آن به طور مطلق يا در خصوص نماز، نقل شده است.

- شنواندن خطبه توسط خطيب جمعه به افرادى كه شمار آنها در انعقاد نماز جمعه معتبر میباشد، واجب است؛
البته برخى در وجوب آن ترديد كرده‌اند

- شنواندن زن صداى خود را به نامحرم به صورت مهيّج كه موجب تلذّذ وى و وقوع در فتنه باشد، حرام است.

 

شنبه 31 خرداد 1393 :: 11:17 :: نويسنده : yadgareomr

قیاس

(اصطلاح اصول)
قیاس عبارت از
آشکار ساختن شبیه حکم و علت یکی از دو قول است در قول دیگر.
ذکر «آشکار کردن» بجای اثبات برای آن است که قیاس، هیچ حکمی را به اثبات نمیرساند، بلکه آن را ظاهر مینماید و ذکر «شبیه حکم و علت» برای احتراز از بیان انتقالِ اوصاف یکی از دو قول است بقول دیگر.
قیاس ممکن است هم بین دو شیءِ موجود صورت بگیرد و هم بین دو معدوم و آن بر دو قسم است :
قیاس جلی و قیاس خفی.
قیاس جلی آن است که؛ فهم، آن را به آسانی دریابد و بپذیرد. و خفی بعکسِ آن است و این نوعِ دوم جزو استحسان شمرده میشود.

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران