یادگارِعُمر
درباره وبلاگ


حافظ سخن بگوی که بر صفحۀ جهان ------- این نقش ماند از قلمت یادگارِ عُمر ---------- خوش آمدید --- علی
نويسندگان
دوشنبه 26 خرداد 1393 :: 16:44 :: نويسنده : yadgareomr

آن كريم ست كو چو ابرِ بهار
چون بريزد، بخندد آخِرِ كار

نه چو ابرى كه در زمستانها
رو كند تُرش، وقتِ بارانها

مَکتَبیِ شیرازی (ره) از شاعران معروف شیراز، در اواخر قرن نهم و نیمۀ اول قرن دهم هجری قمری است. وی به خراسان و هندوستان سفر کرد. از آثار او منظومۀ لیلی و مجنون که در سال ٨٩٥ ه.ق. به تقلید حکیم نظامی (ره) سروده شده است شهرت دارد. مثنوی دیگری از او در حدود١٢٠٠ بیت در تفسیر کلمات قصار حضرت علی (ع) در دست است. آثار دیگری نیز به وی نسبت داده اند. از آغاز مثنوی لیلی و مجنون اوست :

ای بر احدیّتت ز آغاز
خلقِ ازل و ابد هم آواز
ای برتر از آنکه دیده جوید
یا نطقِ زبان بُریده گوید
نه از گنهِ مَنَت زیان بود
نه باشدت از عذابِ من سود

دوشنبه 26 خرداد 1393 :: 16:06 :: نويسنده : yadgareomr

فقه

فهمیدن چیزی را و دانستن.
دریافتن.
زیرکی

(اصطلاح شرع)
دانش دریافت چیزی و اکثر بر علمِ دین استعمال کنند به سبب شرف و بزرگی آن.
لغتی است که عبارت از فهم غرض متکلّم از کلام است و در اصطلاح، علم احکام شرعیۀ عملیّه از روی ادلّۀ تفصیلیّه است و گویند آن اصابت و وقوف بر معنی خفی است که حکم بدان تعلّق دارد و آن علم مستنبط از روی رأی و اجتهاد است.
علمی است که از فروعِ عملیِ احکامِ شرع بحث کند و مقصود از آن تحصیل ملکۀ اقتدار بر اجرای اعمال شرعی است. مبنای این علم بر استنباط احکام است از کتاب و سنّت، و سبب همین استنباط محلّ اجتهاد است.

دوشنبه 26 خرداد 1393 :: 16:02 :: نويسنده : yadgareomr

اصول فقه

علمی است که بدان استنباط احکام شرعیِ فرعی از ادلّۀ اجمالی آنها شناخته میشود. و موضوع آن ادلّۀ شرعی کلی است، از این نظر که چگونه از آنها احکام شرعی استنباط میشود.
و مبادی آن از علوم عربی و بعضی از علوم شرعی مانند اصول کلام و تفسیر و حدیث و برخی از علوم عقلی گرفته شده است و غرض از آن بدست آوردن ملکۀ استنباط احکام شرعی و فرعی از ادلۀ چهارگانه است یعنی :

کتاب و سنت و اجماع و قیاس

و فایدۀ آن، استنباط این احکام بر وجه صحّت است.
و باید دانست که حوادث هرچند به نفس خود به سبب انقضای جهان تکلیف متناهی باشند ولی به علت فزونی و عدم انقطاع حوادث، احکام آنها را بطور جزئی نمیتوان دانست. و چون برای هر یک از کردارهای انسان از قِبَل ِ شارع حُکمی است وابسته و منوط به دلیلی که بدان اختصاص دارد، ازاینرو آنها را قضایایی قرار داده اند که موضوعات آنها افعال مکلَّفان و محمولاتِ آنها احکام شارع است از قبیلِ وجوب و نظایر آن، و علم متعلق بدان را که از این ادلّه حاصل میشود «فقه» نامیدند، آنگاه در تفاصیل ادلّه واحکام و عموم یا شمول آنها درنگریستند و دیدند ادلّه راجع به کتاب و سنّت و اجماع و قیاس و احکام راجع به وجوب و نَدب (
در عرف شرع، کاری که فاعلش مستحقّ مدح و ثواب باشد اما بر تارِکش گناه و عِقابی نباشد. استحباب. هر عملِ شرعی که زائد بر فرایض و واجبات و سُنَن از بندگان خدای انجام یابد. ) و حرمت و کراهت و اِباحه است و در کیفیّت استدلال بدین ادلّه بر این احکام به اجمال و بی نگریستن به تفاصیل آنها جز بر طریق تمثیل، اندیشیدند و در نتیجه قضایایی کلّی بدست آوردند که به کیفیّت استدلال بدین ادلّه بر احکام به اجمال تعلّق داشت و هم مربوط به بیان طُرُق و شرایط آنها بود تا بتوان به وسیلۀ همۀ این قضایا به استنباط بسیاری از این احکامِ جزئی از ادلّۀ تفصیلیِ آنها دست یافت، آنگاه به ضبط آنها پرداختند و آنها را تدوین کردند و از لَواحق نیز بدانها افزودند و دانش متعلّق به آنها را «اصول فقه» نامیدند.

امام علاءالدین حنفی در کتاب میزان الاصول گوید :
باید دانست که اصول فقه، فرعی برای اصول دین است و ضرورت چنین اقتضا میکرد که تصنیف در آن برحسب اعتقاد مصنّفِ آن باشد و بیشتر تصانیف علم اصولِ فقه متعلق به اهل اعتزال و اهل حدیث است که دستۀ نخست در اصول و دستۀ دوم در فروع با ما مخالفند و بر تصانیف آنان نمیتوان اعتماد کرد. و تصانیف اصحاب ما دو قسم است،
قسمی در نهایت استواری و اِتقان است از اینرو که فراهم آورندۀ آن، اصول و فروع را گرد آورده است مانند مأخذ الشرع و کتاب الجدل تألیف ماتریدی و مانند آن دو،
و گونۀ دیگر در نهایت تحقیق در معانی و حسن ترتیب است چون مصنّف آن به استخراجِ فروع از ظواهرِ مسموع اهتمام ورزیده است. اما به علت آنکه آنان در دقایق اصول و قضایای معقول مهارت نداشته اند رأی آنان در بعضی از فصول به رأی مخالفان منتهی شده است.
و چنانکه اسنوی در تمهید یاد کرده است نخستین کسی که در این باره به تصنیف پرداخته امام شافعی است.

و صاحب کشاف آرد :
اصول فقه و علم فقه را علم درایت نیز نامند چنانکه در مجمع السلوک آمده است. و آن را دو تعریف است :
نخست به اعتبار اضافه و دیگر به اعتبار لقب،
یعنی به اعتبار اینکه لقب دانش مخصوصی است .  اما در تعریف به اعتبار اضافه ناگزیر باید مضاف یا اصول و مضاف الیه یا فقه و نیز اضافه را که به منزلۀ جزءهای صوری مرکب اضافی است، تعریف کرد، و بنابراین اصول عبارتند از ادلّه زیرا اصل در اصطلاح بر دلیل نیز اطلاق گردد، و هرگاه به علم اضافه شود این معنی از آن متبادر به ذهن میشود و برخی گفته اند مراد معنی لغوی است و آن چیزیست که چیز دیگری بر آن مبتنی میشود. و ابتناء ممکن است حسّی باشد یعنی بودن دو چیز حسّی همچون ابتناءِ سقف بر دیوارها، و هم عقلی مانند ابتناءِ حکم بر دلیلش. و چون اصول به فقه که دارای معنی عقلی است اضافه شود، درمیـیابیم که در اینجا ابتناءِ عقلی است.
و اصول فقه چیزیست که فقه بر آن مبتنی میشود و بدان مستند یا متکی میگردد و برای مستند و مبتنای علم مفهومی به جز دلیلِ آن نتوان یافت. و تعریف فقه را خواهیم شناخت.
اما اضافه به اعتبار مفهوم مضاف افادۀ اختصاص مضاف به مضاف ٌالیه میکند و آن هنگامی است که مضاف مشتقّ یا مشابه مشتقّ باشد چنانکه در مثال : دلیل مسئله، دلیل چیزیست که به مسئله اختصاص دارد به اعتبار اینکه دلیلی بر آن میباشد. و اصول فقه نیز چیزیست که مختص به فقه است از این نظر که مبنایی برای آن و مسند بدان باشد. آنگاه به معنی عرفی لقبی انتقال یافته است تا ترجیح و اجتهاد را نیز دربرگیرد.
و برخی گفته اند لزومی ندارد که اصول فقه را به معنی ادلّۀ آن فرض کنیم و آنگاه آن را به معنی لقبی یعنی علم به قواعد مخصوص انتقال دهیم، بلکه آن را بر معنای لغویش یعنی آنچه فقه بر آن مبتنی شود و بدان استناد کند، حمل میکنیم و در این صورت بر همۀ معلومات آن از قبیل ادلّه و اجتهاد و ترجیح شامل خواهد شد، از اینرو که در ابتنای فقه بر آن اشتراک دارد و آنگاه از معلومات آن به لفظ خودش که اصول فقه باشد و از خود اصول فقه به اضافه کردن علم بدان، تعبیر خواهد شد و خواهیم گفت : علم اصول فقه. یا اطلاق آن بر علم مخصوص بر طریق حذف مضاف خواهد بود یعنی علم اصول فقه، ولی احتیاج به اعتبار قید اجمال خواهیم داشت و از اینجاست که در«محصول» گفته شده است :
اصول فقه مجموع طرق فقه است بر سبیل اجمال و کیفیّت استدلال و هم کیفیّت حال مستدلّ بدان. و در احکام عبارتست از ادلّۀ فقه و جهاتِ دلالت آنها بر احکام شرعی و کیفیّت حال مستدلّ از جهت جمله.
اینست آنچه سید سند در حواشی شرح مختصر الاصول یاد کرده است.
و اما تعریف آن به اعتبار لقب عبارتست از :
علم به قواعدی که بدان بر وجه تحقیق به فقه برسند. و مراد از قواعد قضایایی کلّی است که یکی از دو مقدّمه دلیل بر مسائل فقه است و مراد به رسیدن یا توصّل ، توصّل قریبی است که آن را مزید اختصاصی به فقه است زیرا این معنی از باء سببیّت (به آن) و از توصیف قواعد به توصّل، به ذهن متبادر میشود، بنابراین «مبادی» از قبیل قواعد عربیّت و کلام از تعریف خارج میشود زیرا از قواعد عربیّت به معرفت الفاظ و کیفیّت دلالت آنها بر معانی وضعی میرسند و به واسطۀ این قواعد بر استنباط احکام از کتاب و سنّت و اجماع قادر میشوند. همچنین به وسیلۀ قواعد کلام به ثبوت کتاب و سنّت و وجوب صدق آن دو میرسند و با این قواعد به فقه دست مییابند، همچنین علم حساب نیز از تعریف خارج شد زیرا بوسیلۀ قواعد آن در مثال : «او را بر من پنج در پنج است» به تعیین کردن مقداری که بدان مقر است میرسند نه به وجوبی که عبارت از حکم شرعی است ... همچنین منطق نیز از تعریف خارج شد زیرا رسیدن از راه قواعد آن به فقه رسیدنی نزدیک ومختص بدان نیست، چون نسبت آن به فقه و جز آن یکسان است.
و تحقیق در این مقام این است که انسان به عبث آفریده نشده و بی فایده رها نشده است بلکه به هر یک از اعمال وی حکمی از قِبَلِ شارع تعلّق گرفته و آن حکم منوط به دلیلی است که بدان اختصاص دارد تا از آن در هنگام حاجت استنباط کند و آنچه را مناسب بداند بر آن حکم قیاس کند زیرا احاطه یافتن به همۀ جزئیّات متعذّر است.
و بنابرین قضایایی حاصل آمد که موضوعهای آنها افعال مکلَّفان و محمولهای آنها احکام شارع بر تفصیل است و علم بدانها را که از آن ادلّه بدست میآید فقه نامیدند، آنگاه به تفاصیل ادلّه و احکام درنگریستند و دیدند که ادلّه راجع به کتاب و سنّت و اجماع و قیاس، و احکام راجع به وجوب و ندب و حرمت و کراهت و اباحه است و در کیفیت استدلال به این ادلّه بر این احکام به اجمال اندیشیدند بی آنکه به تفصیل آنها درنگرند جز بر طریق مثال زدن. و از اینرو قضایایی کلی متعلق به کیفیت استدلال به این ادله بر این احکام به اجمال و بیان طرق و شرایط آنها بدست آمد که به وسیلۀ هر یک از این قضایا به استنباط بسیاری از این احکام جزئی از ادلۀ آنها میرسند و آنگاه این قضایا را ضبط و تدوین کردند و برخی از لواحق و متمّمها و بیان اختلافها و دیگر مسائلی را که سزاوار بود نیز به قضایای مزبور افزودند و علم بدانها را «اصول فقه» نامیدند و مجموعۀ آنها عبارت از علم به قواعدی شد که بدانها به فقه میرسند ولفظ «قواعد» مشعر به قید اجمال است و قید «تحقیق» برای احتراز از علم خلاف و جدل است زیرا هرچند علم خلاف و جدل نیز بر قواعدی که انسان را به فقه میرساند مشتمل میباشد لیکن بر وجه تحقیق نیست بلکه غرض از آن الزام خصم است و گویند قواعد آن چنانست که انسان را از رسانیدن به فقه به روشی نزدیک منع میکند بلکه به وسیلۀ آنها به محافظت حکم استنباط شده یا مدافعه از آن و نسبت آن به فقه یا غیر فقه بطور یکسان میرسند زیرا جدلی یا جواب دهنده ای است که وضعی را حفظ میکند و یا معترضی است که وضعی را منهدم میسازد. چیزی که هست فقیهان بسی از مسائل فقه را در علم جدل افزوده و نکات فقه را بر آن بنا کرده اند به حدّی که توهّم میشود جدل را اختصاصی به فقه باشد. سپس باید دانست که تنها مجتهد میتواند از راه جدل به فقه برسد نه دیگران، زیرا علم به احکام از ادلّه است و دلیل مقلد از آن جمله نیست و به همین سبب مباحث تقلید و استفتاء را در کتب حنفی نیاورده اند و کسانی هم که آنها را آورده اند تصریح کرده اند که بحث از آنها از لحاظ قرار دادن آنها در مقابل اجتهاد است.
تنبیه :
آنگاه که مقرر شد اصول فقه لقب علم مخصوص است، نیازی به اضافه کردن علم بدان نیست، مگر آنکه مقصود افزودن در بیان و توضیح باشد مانند : شجر اراک.

و در ارشاد القاصد تألیف شیخ شمس الدین، اصول فقه بدین سان تعریف شده است :
علمی است که بدان تقریر مطلب احکام شرعی عملی و طرق استنباط و موادّ حجّتها و استخراج آن به نظر شناخته میشود - انتهی. و موضوع آن ادلّۀ شرعی و احکام است. توضیح آن اینست که به هر یک از ادلّۀ شرعی هنگامی اثبات حکم میشود که بر شرایط و قیود مخصوصی مشتمل باشد، و قضیۀ کلّیِ مذکور را هنگامی توان کلّی تصدیق کرد که بر این شرایط و قیود مشتمل باشد پس علم به مباحث متعلّق به این شرایط و قیود به منزلۀ علم به این قضیۀ کلّی است و بنابراین مباحث مزبور از مسائل «اصول فقه» است و این از لحاظ دلیل است و اما از لحاظ مدلول که همان حکم است هنگامی میتوان قضیۀ کلّی بودن قضیۀ کلّی را ثابت کرد که انواع حکم شناخته شود. و همانا هر یک از انواع حکم به نوعی از ادلّه با خصوصیّت ثابتی از حکم ثابت میشود مانند : بودن این چیز علّت برای آن چیز، چه این حکم را به قیاس نمیتوان اثبات کرد. آنگاه باید دانست که مباحث متعلّق به محکومٌ به که همان فعلِ مکلَّف است چه عبادت باشد و چه عقوبت و مانند آن، از مطالبی است که در کلّیّت این قضیه مندرج میباشد، زیرا احکام به نسبت اختلاف احوال مکلّفان مختلف است، چه ایجابِ عقوبات به قیاس امکان ناپذیر است، همچنین مباحث متعلّق به محکومٌ علیه که همان مکلَّف است از قبیل معرفتِ اهلیّت و مانند آن نیز در تحت این قضیۀ کلّی مندرج است، زیرا به نسبت اختلاف محکومٌ علیه و با نگریستن به وجود عوارض و عدم آن، احکام مختلف است.
بنابراین ترکیب دلیل بر اثبات مسائل فقه به شکل اوّل چنین است :
این حکم ثابت است زیرا حکمی است که شأن آن این است و متعلّق به فعلی است که شأن آن این است، و این فعل از مکلَّفی صادر شده که شأن آن این است، و عوارضی که مانع از ثبوت این حکم باشد یافت نشده است
و قیاس :
این شأن آنست، بر ثبوت این حکم دلالت میکند. «این شأن» صغری و سپس کبری عبارت از این گفتار است، و هر حکم که موصوف به صفات مذکور باشد و بر ثبوت آن قیاس موصوف دلالت کند، چنین حکمی ثابت است. پس این قضیۀ اخیر از مسائل اصول فقه است
و بطریق ملازمت همچنین :
هرگاه قیاسی موصوف به این صفات یافت شود و بر حکم موصوف به این صفات دلالت کننده باشد آن حکم ثابت میشود لیکن قیاس موصوف یافت شده است ... الخ.

پس دانسته شد که جمیع مباحث متقدم در تحت آن قضیۀ مذکور مندرج است و این است معنی رسیدن نزدیک مذکور. و هرگاه دانسته شود که جمیع مسائل اصول راجع به این گفتار است، هر حکم اینچنین که بر ثبوت آن دلیل چنین دلالت کند آن حکم ثابت است، یا هرگاه دلیل چنین یافت شود و بر حکم چنین دلالت کننده باشد، آن حکم ثابت میشود، آنگاه خواهیم دانست که در این علم از ادلّۀ شرعی و احکامی کلّی بحث میشود چنانکه حکم کلّی نخستین اثبات کنندۀ دوم و دوم ثابت شده به نخستین است. و برخی از مباحث مربوط به اینکه نخستین اثبات کننده برای دوم است ناشی از ادلّه و برخی ناشی از احکام است.
پس موضوع این علم ادلۀ شرعی و احکام است زیرا در آن از عوارض ذاتی ادلّۀ شرعی بحث میشود که برای اثبات حکم هستند و هم از عوارض ذاتی احکام گفتگو میشود که ثبوت آنها بدان ادلّه است.

و باید دانست که آنچه متّفقٌ علیه فقهای اسلام است، کتاب و سنت و اجماع است. و غیرمتفق قیاس است و استحسان و استصلاح.

اصول فقه یا اصول الفقه نام نخستین کتابی است که در اصول تألیف شده است و مؤلف آن شافعی است.

دوشنبه 26 خرداد 1393 :: 15:27 :: نويسنده : yadgareomr

أَخبارِ عِلاجيّة

اخبار علاجيّه  (اخبار ترجيح) :
رواياتِ بيانگرِ علاجِ تعارض در دو خبرِ متعارض.
اگر در مقامِ بيانِ حُكمِ مسأله‌اى، دو خبر با هم تعارض داشته باشند؛ به گونه‌اى كه جمع بين آن دو ممكن نباشد و مُكَلَّف ناگزير از عمل به يكى از آن دو باشد، در روايات، راه‌هايى براى حلِّ تعارض ذكر شده است. از اين روايات به «اخبار علاجيّه» تعبير شده و در اصول فقه، مبحث «تعادل و تراجيح» از آن‌ها سخن رفته است.

مفاد اخبار علاجيّه چند گونه است :

مفاد برخى ترجيحِ خبرِ موافق با كتاب و سنّتِ قطعى است.

مفاد برخى ديگر، ترجيحِ خبرِ مخالف با مذهب عامّه است.

مضمون دسته سوم، ترجيح روايتى است كه شهرت بيشتر دارد.

گروه چهارم، بيانگر ترجيح به صفاتِ راوى، همچون اعدل و اوثق بودن است،

و مفاد آخرين دسته، ترجيح به احدثيّت يعنى جديدتر و متأخّرتر بودنِ صدورِ يكى از دو خبر نسبت به ديگرى است.

در اين كه مرجّحات ياد شده در اخبار علاجيّه، در يك رتبه قرار دارند يا بعضى بر بعضى ديگر مقدّم هستند، اختلاف است.

دوشنبه 26 خرداد 1393 :: 15:08 :: نويسنده : yadgareomr

اسم
اسم، نزد «بصریان»، معتلّ اللّام، مشتقّ از «سُمُوّ» به معنی عُلُوّ است؛ به دلیل امثلۀ اشتقاقِ او چون سَمّی، یُسَمّی، تَسمیَة. و سمی در تصغیر و اسماء در جمعِ تکسیر که اسم از جهت تضمّن اِجلال و تشریف مناسبت با معنی سُمُوّ دارد ... اصل او سُمُوّ بود برخلافِ قیاس به تغیّر پیوست؛ به حذف واو، و تسکین سین، و زیادتِ همزۀ وصلِ مکسور از جهت تعذّر ابتداء به ساکن، اسم گشت.

و نزد «کوفیان» معتل ّالفاء است، مشتقّ از «وَسم» به معنی داغ که علامت معرفت است؛ چه اسم با وسم موافق در این صفت است، اصلِ او وسم بوده، به حذف واو، و زیادتِ همزۀ وصل به تغیّر پیوست، اسم گشت.

و نزد بعضی واو مکسور به همزه مبدّل است و کوفیان امثلۀ اشتقاق او را حمل بر قلب کنند و همه را معتلّ الفاء دانند و شکّ نیست که قلب خلاف اصل است از این جهت گفته اند که راجح، قول اوّل است.

دوشنبه 26 خرداد 1393 :: 13:12 :: نويسنده : yadgareomr

شیخ

آنگاه که نام از فقهای متقدم برند مراد شیخ ابوجعفر طوسی است. شیخ مرتضی انصاری در کتاب متأخر خود همیشه کلمۀ «شیخ» را بر شیخ طوسی اطلاق نماید.
در اصطلاح متأخرین از فقها اگر این کلمه را به طور مطلق آرند مراد شیخ مرتضی انصاری مؤلف «مکاسب» در فقه و «الفرائد» در اصول فقه است.
در اصطلاح شعرا و اهل ادب چون شیخ مطلق گویند مراد مصلح الدین سعدی است.
در اصطلاح اطبا و حکما این کلمه را چون مطلق آرند مراد بوعلی سینا ست. رحمة الله علیهم أجمعین.

دوشنبه 26 خرداد 1393 :: 13:05 :: نويسنده : yadgareomr

ابوجعفر (ع)
این کنیت را چون مطلق آرند مراد «امام محمد بن علی الباقر علیه السلام» است و چون «ابوجعفر ثانی» گویند مقصود حضرت «امام محمد تقی جواد سلام الله علیه» است .

دوشنبه 26 خرداد 1393 :: 13:01 :: نويسنده : yadgareomr

ابنُ تَیمیّه منسوب به تَیماء، شهرکی به شام.
تقی الدین ابوالعباس احمد بن عبدالحلیم بن عبدالسلام بن عبدالله بن محمد بن تیمیۀ حرّانی (٧٢٨ - ٦٦١ ه.ق.).
تولد او در حران نزدیکی دمشق. پدرش مانند خود او از علمای دینی بوده و از جور مغول گریخته و به دمشق پناه برده است.
ابن تیمیه ابتدا نزد پدر خود و بعض دانشمندان دیگر، علوم اسلامی فراگرفت. در فقه پیرو مذهب حنبلی و در کلام طریقت سلفیان داشت و تجاوز از قرآن و حدیث را روا نمیشمرد، اما چون در مجادله بی باک بود علمای مذاهب دیگر به خصومت او برخاستند. ابن تیمیه فتوی به جهاد با مغول داده و خود در جنگ شقحب حاضر بوده و چندین مرتبه به واسطۀ مخالفت با سلاطین وقت در مسائل سیاسی یا دینی گرفتار حبس و توقیف گردیده. وقتی او را از دادن فتوی منع کردند. در آخر عمر نیز مدتی از مراودۀ مردم ممنوع بوده وفقط برادرش او را خدمت میکرده. در حبس به نوشتن تفسیر و رسائل دیگر اشتغال داشت. دشمنان او وسیله انگیختند تا از کتاب و نوشتن رسائل نیز محروم گردید با وجود این عامه را به او اعتقاد کامل بود چنانکه در تشییع او قریب ٢٠٠ هزار مرد و ١٥ هزار زن حاضر آمدند.
ابن تیمیه با اشاعره و حکما و صوفیه و کلیۀ فِرَق اسلام جز سلفیان معارضه کرده و همه را باطل شمرده و به تجسم معتقد بوده و از ظاهر لفظ قرآن و حدیث تجاوز روا نمیداشته. و زیارت قبور اولیا را بدعت میشمرده چنانکه در این امر او را پیشرو وهّابیان میتوان گفت.
کتب بسیاری نزدیک پانصد جلد به او نسبت داده اند که عدّه ای از آنها در دست است. و از آن جمله است منهاج السنه.
از این خاندان چند تن دیگر به نام ابن تیمیه مشهورند از جمله فخرالدین ابوعبدالله محمد بن ابی القاسم خطیب و واعظ حرّانی (٦٢١ -٥٤٢  ه.ق.). و او راست کتاب تفسیر القرآن و بعض کتب در فقه و نیز دیوانی جامع خطب او، و قطعات اشعاری نیز داشته است. او در بغداد کمال تحصیلات کرده و بیشتر به تدریس تفسیر اشتغال میورزیده است.

ابن تَيْمِيَّة
(661 - 728 ه.ق. 1263 - 1328 م.)
أحمد بن عبد الحليم بن عبد السلام ابن عبد- بن أبي القاسم الخضر النميري الحراني الدمشقيّ الحنبلي،
أبو العباس، تقيّ الدين ابن تيمية :
الإمام، شيخ الإسلام.
ولد في حران و تحول به أبوه إلى دمشق فنبغ و اشتهر.
و طلب إلى مصر من أجل فتوى أفتى بها،
فقصدها،
فتعصب عليه جماعة من أهلها فجن مدة،
و نقل إلى الاسكندرية.
ثم أطلق فسافر إلى دمشق سنة 712 ه،
و اعتقل بها سنة 720 و أطلق،
ثم أعيد،
و مات معتقلا بقلعة دمشق،
فخرجت دمشق كلها في جنازته.
كان كثير البحث في فنون الحكمة،
داعية إصلاح في الدين.
آية في التفسير و الأصول،
فصيح اللسان،
قلمه و لسانه متقاربان.
و في الدرر الكامنة أنه ناظر العلماء و استدل و برع في العلم و التفسير و أفتى و درّس و هو دون العشرين.
أما تصانيفه ففي الدرر أنها ربما تزيد على أربعة آلاف كراسة،
و في فوات الوفيات أنها تبلغ ثلاث مائة مجلد،
منها «الجوامع- ط» في السياسة الإلهية و الآيات النبويّة، و يسمى «السياسة الشرعية»
و «الفتاوى- ط» خمس مجلدات،
و «الإيمان- ط»
و «الجمع بين النقل و العقل- خ» الجزء الرابع منه، و الثالث في 267 ورقة كتب سنة 737 في شستربتي (3510)
و «منهاج السنة- ط»
و «الفرقان بين أولياء الله و أولياء الشيطان- ط»
و «الواسطة بين الحق و الخلق- ط»
و «الصارم المسلول على شاتم الرسول- ط»
و «مجموع رسائل- ط» فيه 29 رسالة،
و «نظرية العقد- ط» كما سماه ناشره، و اسمه في الأصل «قاعدة» في العقود
و «تلخيص كتاب الاستغاثة- ط» يعرف بالرد على البكري،
و كتاب «الرد على الأخنائي- ط»
و «رفع الملام عن الأئمة الأعلام- ط» رسالة،
و «شرح العقيدة الأصفهانية- خ» رأيته في المكتبة السعودية بالرياض،
و «القواعد النورانية الفقهية- ط»
و «مجموعة الرسائل و المسائل- ط» خمسة أجزاء.
و «التوسل و الوسيلة- ط»
و «نقض المنطق- ط»
و «الفتاوي- خ»
و «السياسة الشرعية في إصلاح الراعي و الرعية- ط»
و «مجموعة- ط»
أخرى اشتملت على أربع رسائل :
الأولى رأس الحسين (حقق فيها أن رأس الحسين حمل إلى المدينة و دفن في البقيع)
و الثانية الرد على ابن عربي و الصوفية،
و الثالثة العقود الحرمة،
و الرابعة قتال الكفار.
و لا بن قدامة كتاب في سيرته سماه «العقود الدرية في مناقب شيخ الإسلام أحمد بن تيمية- ط»
و للشيخ مرعي الحنبلي، كتاب «الكواكب الدرية- ط» في مناقبه،
و مثله لسراج الدين عمر بن علي ابن موسى البزار،
و للشهاب أحمد بن يحيى بن فضل الله العمري.

دوشنبه 26 خرداد 1393 :: 12:45 :: نويسنده : yadgareomr

حج در فقه اسلامی :
مجموعه ای از اعمال که در مکه و اطراف آن بجا میآورند.
حج عبادتی است که اقدام بدان در صورت وجود استطاعت مالی و صحت مزاج و امنیت، واجب و هر شخص بالغ و عاقلی مکلف است در تمام عمر یک مرتبه آن را اتیان کند.
حج مستلزم انجام افعال بسیار است. و به سه قسم :
تَمتع
و قِران
و اِفراد
منقسم میشود.
حج تمتع عبارت است از آنکه عُمره مقدّم بر حج باشد و کسانی که در بیش از ١٦ فرسخی شهر مکه اقامت دارند موظفند آن را بجا آورند.
در حج قران و افراد، عمره مؤخر از حج ّ بوده و اشخاصی که در فاصلۀ مزبور یا کمتر از آن هستند میتوانند یکی از آن دو را صورت خارجی بخشند.
عمره از اعمال ذیل مرکب است :

١- احرام که عبارت از پوشیدن دو جامه است یکی به طرز لنگ و یکی به صورت رِداء و این عمل باید در یکی از میقاتهای واقع، قبل از مکه صورت گیرد.

٢- طَواف، یعنی گرد خانۀ کعبه با شرایط مخصوصی هفت مرتبه گشتن.

٣- دو رکعت نماز طواف بجا آوردن.

٤- سعی، بدین معنی که مابین کوه صفا و مروَه را هفت دفعه پیمودن.

٥- تقصیر، یعنی قسمتی از موی سر یا صورت را مثلاً چیدن.

حج ّ شامل اعمال بیشتری است که مهمترین آنها به طور اجمال عبارت است از :
در مکه احرام بستن،
از ظهر تا غروب روز نهم ذیحجه را در عرفات توقف کردن،
بعد به مشعر و مِنی رفتن
و در محل اخیر قربانی کردن،
به مکه بازگشتن،
سپس طواف حج
و نماز آن را بجا آوردن،
شبهای ١١ و ١٢ و ١٣ ذیحجه را در مِنی بسر بردن
و غیره.

در حال احرام ارتکاب امور چندی که قسمتی از آنها :
صید حیوان برّی و کشتن آن،
استمتاع از زن حتی عقد او،
و تزیین،
حرام و غیر جایز میباشد.

صاحب نفایس الفنون متوفی ٧٤٣ ه.ق. آرد :
حج و عمره، به مذهب ابوحنیفه و مالک سنت مؤکد است و پیش دیگران فریضه.
و اداء حج بی حصول پنج شرط صورت نبندد :
اسلام،
حُریت،
بلوغ،
استطاعت،
و عقل، که صحت بدن است،
و قدرت بر زاد و راحله زیاده از نفقه.
هر که شرعاً نفقۀ او بر او واجب است تا رفتن و آمدن، و زیاده از قضاء دین و مسکن و لباس و خدمتکار و آنچه لابد او باشد، و امن طریق.
و به مذهب مالک قدرت بر راحله، شرط استطاعت نیست، تا اگر پیاده تواند رفت بر او واجب شود.
و اگر کسی را مرضی مزمن باشد که به شدن از آن ممکن نبود و مال داشته باشد و به هیچگونه به خود نتواند گزاردن بر او واجب شود که دیگری را به اُجرت گرفتن تا از برای او حج بگزارد.
و اجیر به مذهب شافعی و احمد، باید که یک بار حج گزارده باشد بر خلاف دیگران.
و ابتداء حج شوال است تا عاشر ذُوالحجه.
اما فرائض و ارکان حج به مذهب ابوحنیفه دو چیز است :
یکی، وقوف به عرفه.
دوم، طواف زیارت،
و احرام پیش او شرط است مانند رکن.
و واجبات شش چیزهستند :
یکی احرام گرفتن از میقات، و احرام پیش دیگران رکن است. و میقات اهل مدینه ذوالحلیفة است، و میقات اهل شام و مصر جحفة. و میقات اهل عراق ذات عرق، و میقات اهل یمن یَلملم، و میقات اهل نجد قَرن و هر که را خانه درون این مواقیت باشد، میقات او از خانۀ او باشد.
دوم ، سعی میان صفا و مروه، که ترکش به قربان گوسفندی متخیر شود، و سعی به مذهب دیگران رکن است.
سوم، وقوف به مزدلَفه بعد از نماز صبح روز عید به نزدیک مَشعرالحرام، و ترک آن موجب قربان است به مذهب او، و آن به مذهب شافعی سنت بود اما شب عید به مزدلفه خفتن و شبها اقامت در منی به قولی از شافعی و احمد واجب است، و به ترکش قربان لازم است. و به یک قول از شافعی در ترک خفتن در یکی قربانی واجب علی حده است و به قولی در هر دو یک قربان و به مذهب ابوحنیفه ترک سنت است.
چهارم، موی ستردن به مقدار ربعی از سر، و این به قولی از شافعی رکن است، و اَقَلّ آن به مذهب او سه موی است.
پنجم، رمی هفت سنگ در جمرۀ عقبه روز نحر در ایام تشریق هر روز بیست و یک، در سه جای، و در ترک همه به مذهب ابوحنیفه و یک قول از شافعی یک قربان لازم شود، وبه قولی دیگر از او چهار گوسفند لازم شود.
ششم، طواف وداع، وقت وقوف به عرفه از زوال روز نهم ذُوالحجه است تا برآمدن صبح روز عید، و رکن او حضور است در عَرَفات در جزوی از این وقت به علم او یا بی علم او به خواب یا بیداری. و وقت طواف زیارت از طلوع فجر است تا آخر روز دوم از ایام تشریق.
و واجبات آن شش چیز است :
اول، طهارت از حَدَث و خبث و سِتر عورت.
دوم، ترتیب، چنانکه خانه در وقت طواف در جانب دست چپ باشد، وابتدا به حجرالاسود کند.
سوم، آنکه به جملۀ تن از خانه بیرون باشد و حجر و شادروان از خانه اند.
چهارم، آنکه طواف، اندرون مسجدالحرام باشد.
پنجم، رعایت عدد هفتگانه، و اگر بر شش اقتصار کند به مذهب شافعی و مالک اصلا جائز نباشد، و به مذهب ابوحنیفه اگر سه گردش از طواف زیارت ترک کند جایز باشد و قربان گوسفندی واجب باشد.
ششم، دو رکعت نماز طواف.

دوشنبه 26 خرداد 1393 :: 12:28 :: نويسنده : yadgareomr

عمرة
عمره
یکی از ارکان حج، و آن از «اعتمار» مشتق شده است به معنی زیارت کردن یا قصد مکانی آباد کردن.
و در شرع آن را «حج اصغر» نیز گویند و آن را چهار عمل است :
احرام،
طواف،
سعی بین صفا و مروه،
حَلق.
ج، عُمَر، عُمُرات.

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران