یادگارِعُمر
درباره وبلاگ


حافظ سخن بگوی که بر صفحۀ جهان ------- این نقش ماند از قلمت یادگارِ عُمر ---------- خوش آمدید --- علی
نويسندگان
سه‌شنبه 27 خرداد 1393 :: 15:27 :: نويسنده : yadgareomr

فرهنگ اصطلاحات آثار شيخ اشراق

جوهر:

«و هر چه او را محلّ نيست از ممكنات، او را جوهر خوانيم و بر آن اختصار و اقتصار كنيم كه گوييم :
جوهر آن است كه محلّ ندارد».

«... و آنچه قائم است به خود، از چيزهايى كه ممكن الوجود است آن را جوهر نام كرديم، اصطلاح مشّائين چيزى ديگر است ...».

«... كلّ شى‏ء له وجود فى خارج الذّهن فامّا ان يكون حالّا فى غيره شايعا فيه بالكلّيّة و نسمّيه «الهيئة»، او ليس حالّا فى غيره على سبيل الشّيوع بالكليّة و نسمّيه جوهرا».

در تعريف جوهر، اقوال مختلفى آمده است و اين اختلاف به تعريف عرض هم راه پيدا كرده است؛ ... در مورد جوهر :
حكماى اوايل، يعنى حكماى قبل از حكماى مشّاء گفته‏ اند :
جوهر موجودى است كه در محلّ نباشد.
و حكماى مشّاء گفته‏ اند :
جوهر موجودى است كه در موضوع نباشد.

منظور حكماى مشّاء، از «نبودن جوهر در موضوع»، نبودن در محلّى است كه بی نياز از آن جوهر نباشد، خواه آن جوهر اصلاً محلّى نداشته باشد، مانند : عقل و نفس، يا محلّ داشته باشد، امّا محلّ، بدان نيازمند باشد مانند «صورت»، كه حالّ در «هيولى» است و هيولى براى تحقّقش بدان نيازمند است. اينجا توضيح چند نكته ضرورى است :

وّل اينكه : حكما بالاخصّ حكماى مشّاء، جوهر را به پنج نوع تقسيم كرده‏ اند كه عبارت‏اند از :
عقل، نفس، جسم، هيولى و صورت.
و لذا در تعريف جوهر قيودى را به كار برده‏ اند كه هر پنچ نوع را بتواند در بر بگيرد، از جمله :
آوردن قيد «محلّ نيازمند» يا (غير مستغنى) است كه براى داخل كردن «صورت» در زير چتر تعريف جوهر است.
دوم اينكه : اصطلاح «موضوع» و «محلّ» تقريباً به يك معنى به كار رفته است. و آنچه واقع در موضوع و محلّ است «حالّ» ناميده میشود، كه همان «عرض» است. و مراد از «موضوع و محلّ» در اينجا، آن است كه : «حالّ»، در تمامى اجزاى درون و بيرون آن پراكنده باشد، به طورى كه نتوان آن دو را از هم جدا كرد، مانند : سپيدى در گچ يا سياهى در قير.
حالّ، محتاج به محلّ است و قيام آن به محلّ است نه به خود.

ديگر اينكه : «مكان»، غير از «محلّ» است، مكان، آن است كه پيرامون چيزى ديگر در آيد به طورى كه باطن آن، مماسّ ظاهر آن چيز باشد، مانند پيراهن، كه حاوى تن است. لذا اگر چيزى بر چيزى ديگر قرار گيرد، مثلا كسى روى فرشى بنشيند، آن فرش مكان او نيست، بلكه مستقرّ و جايگاه اوست. و لذا گفته‏ اند : آنچه در مكان است میتواند از آن منتقل شود، امّا آنچه در محلّ است نمیتواند به جاى ديگرى نقل كند.
و امّا شيخ اشراق - رحمه الله - در تعاريفى كه در آثار فارسى و عربى خود از «جوهر» كرده است، گاهى بر مبناى مشرب حكماى مشّاء رفته و گاهى تا اندازه‏ اى راه خود را از آنها جدا كرده است، نمونه‏ هاى فوق تا اندازه‏اى از تعاريف اختصاصى شيخ است، با اين توضيح كه :
در نمونه اوّل، اگر چه همان تعريف مشهور حكماى مشّاء را كه «نبودن در محلّ و موضوع» است آورده، منتها، همچنانكه خود فرموده، بر همين اقتصار كرده است : و قيد «مستغن عنه» را، كه حكماى مشّاء آن را بيشتر به هدف اشتمال تعريف «جوهر»، بر مقولۀ صورت، آورده‏ اند و میگويند: «الجوهر، هو الموجود لا فى موضوع، اى ليس فى محلّ يستغنى عنه ...»
، در اين تعريف ذكر نكرده‏ است، زيرا او، اساساً با عناوين «هيولى» و «صورت» چندان ميانه خوشى ندارد تا چه رسد به اينكه «صورت» را به عنوان جوهرى مستقلّ، تحت مقولۀ جوهر، وارد كند.

نمونه دوم، بيشتر رنگ اختصاصى دارد، زيرا اصلاً از اصطلاحات مشهور «محلّ» و «موضوع» صحبتى نكرده است، بلكه بر مسألۀ «قيام به خود» تأكيد و تكيه نموده، و به اختلاف خود با مشّائيان، در اين مورد، تصريح كرده است.

در نمونه سوم كه از كتاب حكمة الاشراق است، بر «خارج از ذهن بودن» و «غير حالّ»
بودن جوهر، تأكيد كرده است و حاصل كلامش اين است كه :
جوهر «هر شى‏ءِ خارج از ذهنى است كه به تمام و كمال در غير خود، حالّ و پراكنده نشده باشد». اين تعريف هم به قصد ردّ نظريّه جوهر بودن «صورت» است، زيرا «صورت» به طور كلّى حالّ در محلّ است و چيزى كه كاملاً حالّ در محلّ باشد، قيامش به محلّ است، يعنى قيامش به غير است و چيزى كه در خارج ذهن باشد و قائم به غير باشد «عرض» يا هيأت است، پس «صورت»، عرض است نه جوهر. و سپس استدلال مشّائيان را كه میگويند : هيولى، جوهر است، و صورت، مقوّم هيولى است و چيزى كه مقوّم جوهر است بايد جوهر باشد، ردّ میكند و میگويد :
اينكه شما میگوييد جسم، مركب از هيولى و صورت است، اساسا درست نيست، زيرا
اوّلاً جسم، چيزى جز مقدار نيست و چيزى كه مادّه يا هيولاى محض باشد و مقادير و اشكال بر آن وارد شوند، اصلاً وجود ندارد؛
ثانيا آنچه را كه به عنوان «صورت جوهرى» میناميد چيزى جز عوارض و مخصّصات جسم نيست.
ثالثا، لازم نيست كه مقوّم و مخصّص جوهر، حتماً جوهر باشد، بلكه اعراض هم میتوانند مقوّم جواهر باشند، همچنانكه انواع، بدون عوارض نمیتوانند در خارج، تحقّق داشته باشند :
«فليس من شرط المخصّص ان يكون صورة و جوهرا ... فيجوز ان يكون المخصّص عرضا و العرض يكون من شرائط تحقّق الجوهر ...».
پس، جواهرى به نام «هيولى» و «صورت»، وجود واقعى و خارج از ذهن ندارند، و لذا بر خلاف نظر حكماى مشّاء، جوهر، تنها سه نوع است :
عقل و نفس و جسم،
يعنى دو جوهر مفارق و يك جوهر مادّى.

سه‌شنبه 27 خرداد 1393 :: 13:47 :: نويسنده : yadgareomr

463 - وَ قَالَ (ع) :

الدُّنْيَا خُلِقَتْ لِغَيْرِهَا،

وَ لَمْ تُخْلَقْ لِنَفْسِهَا.

سه‌شنبه 27 خرداد 1393 :: 13:09 :: نويسنده : yadgareomr

حاج ملّا هادی سبزواری
متخلّص به اسرار
رحمة الله علیه
وفات در قرن 13 ه.ق.

هادی. (حاجی ملا هادی سبزواری) سبزواری که در شعر «اسرار» تخلص یافت. به سال ١٢١٢ ه.ق. متولد شد. مدت عمرش ٧٨ (حکیم) سال و به سال ١٢٨٩ ه.ق. چشم از جهان فروبست. «غریب» ماده تاریخ تولد اوست.
در سن هفت یا هشت سالگی در سبزوار شروع به فراگرفتن صرف و نحو کرد. دراین هنگام پدرش که از سفر بیت الله برمیگشت در شیراز درگذشت وی تا سن ده سالگی در سبزوار بود، سپس با حاج ملاحسین سبزواری که سالها در مشهد مشغول تحصیل بود و پدرش با پدر حاج شیخ هادی جمع المال بود به مشهد رفت. حاج ملا حسین مردی منزوی بود و به ریاضت سر میکرد و چون حاج شیخ هادی با ملاحسین در مشهد به یک حجره بود از او پیروی کرد و سالی چند به ریاضت پرداخت و در علوم عربی و فقه و اصول نزد او درس خواند.

و حاج ملاحسین با اینکه خود کلام و حکمت دیده بود و از طرفی شوق و استعداد نیز در حاجی میدید از منطق و ریاضی به جز اندکی با وی نگفت. در اینجا آتش حکمت در دل حاج ملاهادی زبانه کشید و چون از علوم نقلی و دینی حظی به سزا یافت، ترک اموال و املاک گفت و به اصفهان عزیمت کرد. و نزدیک هشت سال در اصفهان بماند و اغلب اوقات را صرف تحصیل حکمت اشراق کرد. پنج سال در نزد آخوند ملا اسماعیل (اصفهانی) حکمت دید و در اوایل ورود به اصفهان در نزد آقا محمدعلی مشهور به نجفی هر روز یک ساعت فقه میخواند.

چون به خراسان بازگشت، پنج سال در مشهد به تدریس حکمت و اندکی فقه و تفسیر پرداخت، زیرا در آن روزگار علما را اقبال به فقه و تفسیر بیشتر بود و از حکمت روگردان بودند. هر حکیم متألَّه و عارف متصوف و مرتاض متشرع که در عصر ما هست انتسابش به اوست.

حاج ملا هادی سبزواری بزرگترین حوزۀ بحث و تدریس حکمت اشراق و مشّاء را در سبزوار تأسیس کرد. آوازۀ وی در سراسر ایران و در بعضی از کشورهای اسلامی، مانند عراق، افغانستان و هند پیچید ومشتاقان حکمت اسلامی از هر سو به سبزوار میـشتافتند تا عقائد و آراء حکیمان ایران و یونان و اسلام را از آخرین حکیم اسلامی بشنوند.

صنیع الدوله در کتاب «مطلع الشمس» تفصیل زندگانی شخصی حاجی را مستقیماً از زبان پسران حاجی و عیال وی که در وراء پرده نشسته بوده آورده و در ضمن آن چنین گوید :

در روز بیست و هشتم ذیحجۀ هزار و دویست و هشتاد و نه، سه ساعت به غروب مانده مرغ روحش از قفس تن به آشیان قدس پرید. ملا محمدکاظم پسر آخوند ملا محمدرضای سبزواری متخلص به «سرّ» که ازشاگردان حاجی بود. در تاریخ فوت آن بزرگوار گوید :

اسرار چو از جهان به در شد
از فرش به عرش ناله برشد
تاریخ وفاتش ار بپرسند
گویم «که نمرد، زنده تر شد» (١٢٨٩).

جسد آن بزرگوار را در بیرون دروازۀ سبزوار که معروف به دروازۀ نیشابور و بر سر راه زُوّار است به خاک سپردند و پس از چندی میرزا یوسف بن میرزا حسن مستوفی الممالک که در این اواخر در دولت علیّه منصب صدارت عظمی یافت تکیه و بقعه ای برای آن مرحوم بنا کرد. طول تکیه صد و ده قدم و عرض آن پنجاه و پنج قدم است ...

فلسفۀ اسرار :
مدرسی چهاردهی در رساله ای که در باب زندگانی و فلسفه حاج ملاهادی سبزواری نوشته چنین آورده است :
حاج ملاهادی در فلسفه مکتب مستقلی ندارد. وی بیشتر در پیرامون سخنان ملاصدرای شیرازی به خصوص در شواهد الربوبیه و کتاب اسفار اربعه مطالعه میکرد و بسیاری از مباحث منظومه و شرح منظومۀ خود را در امور عامّه غالباً از کتاب «شوارق» ملا عبدالرزاق لاهیجی و در سایر مباحث اغلب از اسفار و شرح اشارات و شرح حکمة الاشراق و بعضی از کتب میرداماد مانند «قبسات» فراهم آورده است. دربارۀ امور عامه، از قبیل مباحث وجود و ماهیّت در مواردی که شوارق با سلیقه و مسلک وی سازگار نبوده به گفتار ملاصدرا توجه کرده است.
منظومۀ سبزواری که مهمترین تألیف وی میباشد از نظر بلاغت و نظم عربی ارزشی چندان ندارد، ولی از نظر اشتمال بر مباحث فلسفی میتوان گفت جامع ترین کتابی است که یک دوره منطق و فلسفه را در نهایت اختصار در بر دارد. شرح منظومه در فلسفه همانند کفایة الاصول در اصول فقه و شرح تجرید در کلام میباشد. در شرح منظومه گاهی به نظر میرسد که سبزواری با صدرالدین شیرازی مخالفت کرده ولی چنین نیست.
در شعر و شاعری هم، دستی داشته و اسرار تخلص میکرده. از شیفتگان غزلهای پرشور خواجۀ شیرازی بوده و وی را به پیشوایی خویش برگزیده است :

هزاران آفرین بر جان حافظ
همه غرقیم در احسان حافظ ...
پیمبر نیست لیکن نسخ کرده
اساطیر همه، دیوان حافظ ...
ببند «اسرار» لب را چون ندارد
سخن پایانی اندر شأن حافظ

از انواع مختلف شعر غزل را پسندیده و بدان پرداخته است. از نظر لفظ و معنی غزلهای وی اغلب تقلیدِ ناسازی از غزلهای خواجه است :

ما ز میخانۀ عشقیم گدایانی چند
باده نوشان و خموشان و خروشانی چند
کای شه کشور حسن و ملک ملک وجود
منتظر بر سر راهند غلامانی چند
عشق صلح کل و باقی همه جنگ ست و جدل
عاشقان جمع و فرق جمع پریشانی چند
سخن عشق یکی بود، ولی آوردند
این سخنها به میان زمرۀ نادانی چند
آنکه جوید حرمش، گو به سر کوی دل آی
نیست حاجت که کند قطع بیابانی چند
نه در اختر حرکت بود، نه در قطب سکون
گر نبودی به زمین خاک نشینانی چند


باز یار بی وفای ما سر یاریش نیست
ذرّه ای آن ماه مهرآسا وفاداریش نیست
بخت من در خواب گویا روی زیبای تو دید
زآنکه عمری شد که در خواب ست و بیداریش نیست
مُرد آیا در قفس یا با خیالت خو گرفت
مرغ دل کو مدّتی شد ناله وزاریش نیست ...
ترسم از بس چشم من خون از مژه جاری کند
مردمان گویند یارت بیمی از یاریش نیست

دمی نه کآرزوی مرگ بر زبانم نیست
چرا که طاقت بیداد آسمانم نیست
به زیر تیغ تو من پَر زدن هوس دارم
هوای بال فشانی به بوستانم نیست
خوشم که نیست مرا روزن از قفس سوی باغ
که تاب دیدن گلچین و باغبانم نیست
میان آتش و آبم ز دیده و دل خویش
شبی که جای بر آن خاک آستانم نیست
به گوشۀ قفسش خو گرفته ام چندان
که گر رها کندم ذوق آشیانم نیست
دلت چو واقف «اسرار» و نکته دان باشد
چه غم به ساحت قرب تو گر بیانم نیست

تألیفات سبزواری به قرار زیر است :
١- لئالی، منظومه در منطق
٢- غرر الفرائد، منظومه در حکمت
٣- حاشیه بر اسفار اربعۀ ملاصداری شیرازی
٤- حاشیه بر مبدأ و معاد ملاصدرای شیرازی
٥- حاشیه بر کتاب شواهد الربوبیۀ ملاصدرای شیرازی
٦- اسرارالحکم. دو جزو در یک مجلد که مکرر چاپ شده است. این کتاب چنانکه مؤلف در مقدمۀ آن ذکر کرده در مبدأ و معاد و مشتمل بر اسرار توحید و عبادات به زبان فارسی است
٨- شرح مثنوی
٩- شرح دعای جوشن کبیر
١٠- شرح دعای صباح، به عربی
١١- دیوان اسرار
١٢- حاشیه بر شرح سیوطی و بر الفیه ابن مالک (چاپ نشده است)
١٣- حاشیه بر شرح تجرید محقق لاهیجی در کلام (چاپ نشده است)
١٤- راحِ قَراح، در علم بدیع (چاپ نشده است)
١٥- رحیق  در علم بدیع (چاپ نشده است)
١٦- سؤال و جواب، مشتمل است بر مطالب مشکلی از اخبار و آیات و رموز و قواعد حکمی و عبارات مشکل فلاسفه که بعضی به فارسی و برخی به عربی به نظم و نثر است و این پرسشها از طرف شاگردان شیخ و دیگران طرح شده است و پاسخ آنها ازحکیم است (چاپ نشده است)
١٧- رساله ای در محاکمات میان ملا محسن فیض و مؤلف رسالۀ علم، و شارح آن رساله شیخ احمد اَحسایی که دربارۀ چگونگی علم پروردگار است.

سه‌شنبه 27 خرداد 1393 :: 12:22 :: نويسنده : yadgareomr

جبیره کردن :
در اصطلاح فقهی، هرگاه جائی از مواضع وضو یا غسل جراحت دیده یا زخمی شده باشد و رسیدنِ آب به آن موضع، زیان آور باشد، باید آن موضع را، زخمـبندی کرد، و از روی باندِ زخمـبند، وضو گرفت، این عمل را «جبیره کردن» گویند.

جبیرة به معنای:
- دست بند
- چوبهایی که بدان استخوانِ شکسته را میـبندند
- بانداژ، باندبندی

دوشنبه 26 خرداد 1393 :: 21:55 :: نويسنده : yadgareomr

أَخباريّ

- منسوب به اخبار.
کسی که حکایات و قصص و نوادر را روایت کند.
محدث.
اثری.

- در مقابل اصولی و مجتهد.
در اصطلاح فقهای شیعه کسی است که فقط به ظاهر احادیث تمسّک کند و به ادلّۀ عقلیّه نکند.

- در زمان و زبان ابن الندیم یعنی عالم به تاریخ و تراجم.
مورخ.

ج، اخباریون، اخباریین.

*******

اصولی

-عالم متعمّق در اصول علوم یا متمسّک به اصول یا رونده بر مقتضای اصول.

- طایفه ای از علمای اسلام که در امور شرعیه به «علم اصول» عمل میکنند.
مقابل اخباری.
میان اصولیان و اخباریان کشمکشها و اختلافهایی وجود داشت و چنانکه مرحوم استاد همایی نوشته اند :
اختلاف اصولی و اخباری در شیعه تقریباً نظیر یا باقیماندۀ اختلاف معتزلی و اشعری است، پنداری این بنا روی ویرانه های عقاید همان دو طایفه بنیاد گشته است.
عقاید معتزله داخل طریقۀ اصولی و طریقۀ اشاعره و ارباب حدیث سرمشق مسلک اخباری است. مشاجرات اصولی و اخباری در شیعه هم نسبت به خود کمتر از مشاجرات معتزلی و اشعری و رفتارشان بی شباهت به یکدیگر نبوده است. (
قسمتي از مشاجرات اصولي و اخباري را در عصر متأخّر، ميرزا محمّدباقر اصفهاني در کتاب روضات الجنّات متعرّض شده و حدود سي مسأله از موارد و خلاصۀ آنها را در ذيل محمدامين استرآبادي ذکر کرده است. ).

- در برابر فروعی.
کسی که در معرفت و توحید بحث کند اصولی، و کسی که در طاعت و شریعت تحقیق نماید فروعی به شمار میرود.

- نسبت به اصول، و گویند این لفظ بر علم کلام اطلاق شود و اصولی کسی است که این نوع دانش را بداند.

دوشنبه 26 خرداد 1393 :: 21:42 :: نويسنده : yadgareomr

إمامیّه

نام عموم فرقه هایی که به نصّ جلیّ «عليّ بن أبي طالب (ع)» را جانشین پیغمبر اسلام (ص) دانند و معتقدند که امامت در فرزندان علی (ع) باقی است و دنیا هیچگاه از امام خالی نیست و منتظرند که یکی از علویان در آخر الزمان ظهور و خروج کند و دنیا را پر از عدل و داد و قسط کند.

در مقابل اینان «اهل سنت و جماعت» پس از پیغمبر (ص) امر خلافت را به شورای مسلمانان و تصویب آنان منوط میدانند، و شرح این اجمال آن است که چون بعد از رحلت پیغمبر اسلام (ص) خبر انتخاب ابوبکر به خلافت منتشر شد عده ای با این امر از در مخالفت درآمدند زیرا علی بن ابی طالب (ع) را بیشتر شایستۀ این مقام میدانستند از جملۀ این معترضان نخست علی بن ابی طالب (ع) و جماعتی از صحابه مانند عَمّار بن یاسر و اباذر غفاری و سلمان فارسی و جابر بن عبدالله و عباس بن عبدالمطّلب و جز آن بودند و بدینسان بلافاصله پس از رحلت پیغمبر اسلام (ص) دستۀ کوچکی از سایر مسلمانان جدا شدند و هستۀ ایجاد یک فرقۀ بزرگ از مسلمانان گردیدند. این فرقه در مفهوم وسیع خود «شیعه» و در مفهوم محدودتری «امامیّه» نامیده میشود. ظهور این فرقه با همین اعتراض ساده شروع شد ولی به تدریج در تعلیمات این فرقه توسعه حاصل گشت و آنگاه این اعتقاد به وجود آمد که امر امامت در صلاحیت عامه نیست یعنی عامه حق تعیین امام و جانشین ندارند بلکه این موضوع مانند نبوّت امر الهی و رکن دین است و به همین سبب هم پیغمبر (ص) نسبت به آن غفلت نمیورزید و حتی باید گفت تعیین امام از باب حفظ مصالح امت بر او واجب بود و او هرگز چنین امرخطیری را به امت تفویض نمیکرد.

کسی که پیغمبر (ص) میبایست به جانشینی خود برمیگزید لازم بود که معصوم از گناهان صغیره و کبیره و از خاندان رسالت باشد و چنین کسی علی بن ابی طالب (ع) است. امامیه در اثبات این مطالب نصوصی دارند که اغلب اهل سنت آنها را نمیپذیرند. امامیه میگویند علی وصی پیغمبر و امام به تعیین و نصّ است و این امر یعنی تعیین و نصّ شرط اصلی امامت میباشد چنانکه سایر ائمه نیز هریک جانشین خود را به صراحت تعیین کردند. جانشینان علی (ع) یعنی باقی ائمه نیز معصوم هستند و خطا بر آنان جایز نیست.

عقیدۀ امامیه در باب امامت اگرچه پس از علی بن ابی طالب (ع) و فرزندش امام حسن (ع) هیچگاه صورت خارجی نیافت و هیچکس از ائمه به خلافت نرسیدند و همه یا بدست مخالفان کشته شدند و یا در حبس و قید ستمکارانۀ خلفای عهد مُردند، لیکن به مناسبت استواری مبانی اخلاقی و اتّکاء آنان بر مظلومیت خاندان پیغمبر و تذکر سرگذشتهای جانگداز هریک که به ظلم و ستم کشته شده و یا مورد شکنجه و عذاب فرمانروایان روزگار خویش قرار گرفته بودند گروه بسیاری و به ویژه ایرانیان به تشیّع گرویدند و دلایل آنان مُحکم و برای مردم باانصاف و حقیقت بین انکارناپذیر بود.

فرقۀ امامیه در ابتداء یعنی پیش از ظهور علم کلام مانند سایر فرقه های اسلامیِ آن زمان در اصول و فروع به کلام الله و سنّت نبوی استناد میکردند و در این مورد فرق ایشان با سایر فرقه های اسلامی در این بود که امامیه در تفسیر و تأویل آیات قرآنی وسنتهای پیغمبر همیشه به امامان خود مراجعه میکردند و بیانات ائمه که حکم دستور دینی داشت مشکلات آیات و سنن را حل میکرد.

فرقه ای از امامیه که به اثناعشری مشهورند پس از علی بن ابی طالب (ع) فرزندان او حسن بن علی، حسین بن علی، علی بن حسین، محمد بن علی، جعفر بن محمد، موسی بن جعفر، علی بن موسی، محمد بن علی، علی بن محمد، حسن بن علی و سرانجام محمد بن حسن (ع) را یکی پس از دیگری امام میدانند.

فرقۀ دیگری پس از جعفربن محمد (امام جعفر صادق) به جای موسی بن جعفر فرزند دیگر امام جعفر صادق، اسماعیل را که در زمان حیات پدرش درگذشت امام میدانند و جمعی از اسماعیلیه او را زنده و قائم منتظر میدانند و میگویند خبر فوت او از جانب امام جعفر صادق بنا به مصلحتی بوده است.

همچنین امامیۀ اثناعشری امام دوازدهم یعنی محمد بن حسن عسکری را زنده و قایم منتظر میدانند و معتقدند که یکی از نشانه های ظهور وی آن است که جهان را جور و ستم فرا خواهد گرفت و او ظاهر خواهد شد و دنیا را پر از عدل و قسط خواهد کرد.

فرقه های امامیه را تا قرن چهارم (زمان مسعودی صاحب مروج الذهب) سی و سه فرقه تعداد کرده بوده اند و فرقه های شیعه را در همان روزگار هفتاد و سه فرقه نوشته اند.

درالفرق بین الفرق امامیه پانزده فرقه قلمداد شده است به این ترتیب :
کاملیه،
محمدیه،
باقریه،
ناووسیه،
شمیطیه،
عماریه،
اسماعیلیه،
مبارکیه،
موسویه،
قطعیه،
اثنا عشریه،
هشامیه،
زراریه،
یونسیه،
شیطانیه.

شهرستانی ناورسیه، افطعیه، شمیطیه، موسویه، اسماعیلیه و اثناعشریه را در ذیل عنوان باقریه و جعفریه آورده است.

دوشنبه 26 خرداد 1393 :: 19:36 :: نويسنده : yadgareomr

جزائری
سیدنعمت الله بن سیدعبدالله موسوی شوشتری. وی از عالمان بزرگ بود و در علوم فقه و حدیث و ادب عربی یگانۀ عصر خویش به شمار میرفت و در کسب فنون فضائل کم نظیر بود. او از شاگردان علامۀ مجلسی و سیدهاشم بحرانی و فیض کاشانی و سایر استادان زمان خود بود و با اینکه خود مسلک اخباری داشت، در نصرت و تأیید طریقۀ اجتهاد و لزوم عمل به اقوال مجتهدان کوشش به سزا داشت و آثار گرانبهایی از خود به جا گذاشت و به سال ١١١٢ ه.ق. در شصت و دو سالگی درگذشت.
تألیفات وی بدین قرار است :
١- انس الوحید در شرح توحید صدوق
٢- الانوار النعمانیة فی بیان معرفة النشأة الانسانیة. این کتاب بارها بطبع رسیده است
٣- البحور الزاخرة فی شرح کلام عترة الطاهرة. این تألیف شرح کتاب تهذیب شیخ طوسی است
٤- جوازالعمل بکتب الفقهاء
٥- الجواهر الغوالی فی شرح عوالی اللئالی
٦- حاشیه بر استبصار
٧- حاشیه بر امل الاَّمل شیخ حُرّ عامِلی
٨- حاشیه بر شرح جامی
٩- حاشیه بر مغنی اللبیب
١٠- حاشیه بر نقد الرجال
١١- الحواشی الضافیة. حاشیه ای است بر نهج البلاغة
١٢- ریاض الابرار فی مناقب الائمة الاطهار
١٣- زهرالربیع
١٤- شرح تهذیب الحدیث. گویا مؤلف دو یا سه شرح بر تهذیب داشته که یکی در بالا ذکر شد و دیگری همین است
١٥- شرح تهذیب النحو شیخ بهایی
١٦- شرح روضۀ کافی
١٧- شرح صغیر صحیفۀ سجادیة به نام نور الانوار فی شرح کلام خیرالاخیار. این کتاب در تهران بچاپ رسیده است
١٨- شرح کبیر صحیفۀ سجادیة
١٩- شرح عوالم ابن ابی جمهور که نام آن جواهرالغوالی است
٢٠- شرح عیون اخبارالرضا
٢١- شرح کافیة
٢٢- غایة المرام فی شرح الاحکام که شرح دیگر مختصر تهذیب است
٢٣- غرائب الاخبار و نوادر الاَّثار
٢٤- فوائد النعمانیه
٢٥- قاطع اللجاج فی شرح الاحتجاج
٢٦- قصص الانبیاء
٢٧- کشف الاسرار فی شرح الاستبصار. شاید همان حاشیه بر استبصار است که در فوق ذکر شد
٢٨- مسکن الشجون فی حکم الفرار من الطاعون
٢٩- مقامات النجاة در شرح اسماء الله الحسنی
٣٠- مقصود الانام فی شرح تهذیب الاحکام. این کتاب شرح کبیر تهذیب شیخ طوسی است و محتمل است که نام دیگر همان بحور زاخرة باشد
٣١- منبع الحیات فی حجیة قول المجتهدین من الاموات یا منبع الحیات فی جواز تقلیدالاموات
٣٢- منتهی المطلب. کتابیست در علم نحو
٣٣- هدیةالمؤمنین. کتابیست در فقه.

از جمله کسانی که به ذکر شرح احوال مترجم پرداخته اند یکی نواده اش سیدعبدالله بن سیدنورالدین جزائری و دیگری شیخ حُرّ عامِلی و همچنین محدّث نیشابوری است.

*******

جزائری
سیدنورالدین بن سیدنعمةالله بن عبدالله بن محمد موسوی. از اکابر علمای امامی در عصر خود بود.
او راست :
فروق اللغات. این کتاب در فرقهای معنوی بین لغات است از قبیل فرق معنای جلوس و قعود و فرض و واجب و نظائر آن.

*******

جزائری
سیدعبدالله بن سیدنورالدین بن سیدنعمةالله بن عبدالله بن محمد موسوی. وی نیز مانند پدر خود از اکابر علمای امامی در عصر خود بود و مسلک اخباری داشت و منکر طریقۀ اجتهاد بود. او در فقه و حدیث و علوم ادبی مهارتی به سزا داشت و از مشایخ اجازۀ روایتی سیدنصرالله بود، و خود او از سیدامیرمحمد حسین خاتون آبادی روایت کرد.
او راست :
١- الاجازة الکبیرة. این رساله را در ١١٦٨ ه.ق. برای چهار تن از علمای حویزه (هویزه) نوشته و در پایان شرح حال بیش از شصت تن از علمای دینی را که خود ملاقات کرده آورده است
٢- اجوبة مسائل السید علی النهاوندی. این کتاب در دو مجلد است یکی حاوی سی مسئله و دیگری شامل هفتاد مسئله از مسائل مشکل فقهی و اصولی و غیره است
٣- الانوار الجلیة
٤- تاریخ شوشتر
٥- التذکرة فی تاریخ تستر (شوشتر) و این همان تاریخ شوشتر است
٦- حاشیۀ استبصار
٧- حاشیۀ امالی صدوق
٨- حاشیۀ ریاض السالکین
٩- حاشیۀ مدارک الاحکام
١٠- حاشیه بر مطول تفتازانی
١١- حاشیۀ منهج المقال
١٢- الذخیرة الاحمدیة
١٣- حاشیۀ نقد الرجال
١٤- الذخیرة الباقیة
١٥- شرح مفاتیح ملامحسن
١٦- شرح نخبۀ فیض.
وی به سال ١١٧٣ ه.ق. درگذشت.

دوشنبه 26 خرداد 1393 :: 19:14 :: نويسنده : yadgareomr

ادیب فراهانی (ره)

محمد صادق متخلص به امیری ملقب به ادیب الممالک فرزند حاجی میرزا حسین نوۀ میرزا معصوم محیط برادر میرزا ابوالقاسم قائم مقام وزیر مشهور محمدشاه است.
وی در ١٤ محرم ١٢٧٧ ه.ق. متولد شده، علوم ادبی زمان را نزد اساتید فن فراگرفت و در شاعری بر اکثر سخنوران عصر خویش پیشی جست. نخست پروانه تخلص داشت و چون ملقب به امیرالشعراء گردید تخلص خود را امیری نهاد.
شرح حال او در کتابهای پرفسور برون و در مقدمۀ دیوانش که به سعی و اهتمام وحید دستگردی در ١٣١٢ انتشار یافت مشروحاً ضبط شده است.
این استاد در فنون سخنوری مقتدر و در روانی طبع، قوت حافظه، تسلط بر تواریخ عرب و عجم و احاطه بر لغات و مضامین فارسی و عربی مسلم زمان خود بوده است.
دیوان بیست و دو هزار بیتی او مجموعه ای است تاریخی راجع به اوضاع دورۀ مشروطیت و احوال ادارات آن زمان و مطالب گوناگون در باب اشخاص و حوادث آن عهد که قرائت آن از هر جهت خاصه از نظر شرح حال او که به قلم استادانۀ خود او نگارش یافته است درخور توجه و شایستۀ نگاهداری است. منتخبی نیز از دیوان او به سعی آقای محمدخان بهادر فراهم آمده و به ضمیمۀ مجلۀ ارمغان انتشار یافته است.
ادیب الممالک در ١٣١٦ ه.ق. روزنامۀ ادب را در تبریز و در ١٣٢٠ در مشهد انتشار داد و ضمیمۀ فارسی جریدۀ ارشاد بادکوبه نیز به خامۀ او نشر میشد به علاوه سردبیری روزنامۀ مجلس را در طهران بر عهده گرفته و خدماتی از این راه به ملک و ملت کرده است. خدمات اداری او در وزارت عدلیه بود و در ١٣٣٥ که مأموریت عدلیۀ یزد بدو محوّل شده بود مبتلا به سکتۀ ناقص گشته و سال بعد رخ در نقاب خاک کشید. مدفنش در حضرت عبدالعظیم (ع) است.

دوشنبه 26 خرداد 1393 :: 19:06 :: نويسنده : yadgareomr

جوهر

(اصطلاح منطق و فلسفه)
آنچه به ذات خود قائم باشد.
ضد عَرَض.
موجود قائم به نفس.
آنچه به خود پاید.
آنکه به خود پاید.
وجود مطلق و موجود لا فی موضوع و موضع.
جوهر ماهیتی است که هرگاه در اعیان وجود پیدا کند در موضع نیست و آن منحصر به پنج است

هیولی، صورت، جسم، نفس و عقل

زیرا جوهر یا مجرد است یا غیرمجرد، قسمت نخست یا متعلق به بدن است به علاقۀ تدبیر و تصرف، یا متعلق نیست. اولی عقل و دومی نفس است. و قسم دوم از شق اول و آن جوهری که مجرد نباشد یا مرکب است یا نیست اولی جسم است و دومی یا حال است یا محل است اولی صورت است و دومی هیولی است و این حقیقت جوهری در اصطلاح اهل الله نفس رحمانی و هیولای کلی نامیده میشود. جوهر منقسم میشود به بسیط روحانی، چون عقول و نفوس مجرد و به بسیط جسمانی چون عناصر و به مرکب در عقل نه در خارج چون ماهیات جوهری مرکب از جنس و فصل و به مرکب در عقل و در خارج چون مولدات سه گانه.

در اساس الاقتباس آمده :
در رسم جوهر گفته اند :
جوهر موجودی است نه در موضوع، و مراد از این عبارت نه آن است که وجود داخل است در مفهوم جوهر، چه مفهوم جوهر را جزو نیست، چنانکه گفتیم، والا آن جنسی عالی نبود، و نه آنکه وجود لازم جوهر است تا هرچه جوهر بود همیشه موجود بود، بل مراد آن است که جوهر چون موجود باشد وجودش نه از قبیل چیزهائی بود که در موضوع بود، واین معنی از لوازم جوهر است. و جوهر را صفتهائی دیگر باشد که در بعضی از آن بعضی اعراض نیز مشترک باشند. مثلاً چنانکه جوهر را ضد نبود و از شأن او بود که محل اضداد بود چه ضدان دو عرض باشند از یک جنس که میان ایشان غایت دوری باشد و بر سبیل تعاقب در یک موضوع حلول کنند. و جوهر قابل اشدّ و اضعف نبود، چه انسانی انسان تر از انسانی دیگر نتواند بود. مانند سیاهی که سیاه تر بود از سیاهی دیگر.
و جوهر بسیط بود یا مرکب، و بسیط یا جزو مرکب باشد یا نبود، و جزو مرکب یا محل بود، و آن جزوی بود که مرکب به او به قوّت باشد و آن را ماده خوانند و یا حال بود و آن جزوی بود که مرکب به او به فعل بود، و آن را صورت خوانند و مرکب که مرکب بود از این دو، آن را جسم خوانند. و این سه نوع را جواهر مادی خوانند. و اما بسیطی که جزو مرکب نبود، و آنرا جواهر مفارقه خوانند، هم دو گونه بود، یا متصرف بود در مادیات بر سبیل تدبیر، و آن را نفس خوانند، یا نبود و آن را عقل خوانند. پس جوهر به این قسمت پنج نوع بود :

ماده، صورت، جسم، نفس و عقل

و این هر پنج، یا جزوی باشند یعنی اشخاص، و آن را جواهر اولی خوانند، یا کلی باشند، یعنی انواع و اجناس و آن را جواهر ثانیه و ثالثه خوانند. این است انواع جواهر به قسمت اولی.
و بباید دانست که جوهر ذاتی است انواع جواهر را به خلاف عَرَض که ذاتی نیست اجناس اَعراض را، و به این سبب اجناس اَعراض را به تفصیل در اجناس عالیه برشمرده اند. و انواع جواهر را در تحت یک جنس عالی که جوهر است شمرده، چه مفهوم از جوهر حقیقت و ذات اوست. و آنکه چون موجود باشد نه در موضوع بود لازم آن ذات و مفهوم از عرض عارض بودن است موضوعی را، لازمش آنکه چون موجود باشد در موضوعی بود. و عارض بودن چیزی چیزی را بعد از تحقّق ماهیّت آن چیز بود. و نه لفظ عَرَض دالّ است بر آن حقیقت که او عارض غیری است و نه معنی رسم او، پس هر یکی از اجناسی که عَرَض لازم آن اجناس است جنس عالی است، چه دالّ بر آن حقیقت و ذات است، و هیچ ذاتی نیست که میان همه مشترک باشد و به جای جنس بود همه را.

دوشنبه 26 خرداد 1393 :: 17:16 :: نويسنده : yadgareomr

466 - وَ قَالَ (ع) :

الْعَيْنُ وِكَاءُ السَّتَهِ [‏ِالسَّهِ].

عین :
چشم، دیده

وِکاء (وک ء) :
بند مشک و جز آن، بند سر مشک و جز آن.

السَّتَه (س ت ه) : نشیمنگاه، کفل، سُرین.

*******

قال الرضي (ره) :
و هذه من الاستعارات العجيبة، كأنه يشبه «السه» بالوعاء، و «العين» بــ«الوكاء». فإذا أطلق «الوكاء» لم ينضبط الوعاء.
و هذا القول في الأشهر الأظهر من كلام النبي (ص)، و قد رواه قوم لأمير المؤمنين (ع).
و ذكر ذلك «المُبَرَّد» في كتاب «المقتضب» في باب اللفظ بالحروف.
و قد تكلمنا على هذه الاستعارة في كتابنا الموسوم بــ«مجازات الآثار النبوية».

*******

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران