یادگارِعُمر
درباره وبلاگ


حافظ سخن بگوی که بر صفحۀ جهان ------- این نقش ماند از قلمت یادگارِ عُمر ---------- خوش آمدید --- علی
نويسندگان
چهارشنبه 11 آذر 1394 :: 12:31 :: نويسنده : yadgareomr

از میرزا حبیب خراسانی رحمه الله

آیینۀ کبریا، علی بود
مرآت خدانما، علی بود

پیری که به بر نمود تشریف
از خِلعت «هل اتی» علی بود

شاهی که به سر نهاد  دیهیم
از افسر «إنّما»، علی بود

هر نامه که شد فرود از حقّ
در مِدحَت مرتضی علی بود

هر جلوه که کرد چهرۀ دوست
بر خاطر اولیا، علی بود

هر نامه که از خدای جبریل
آورد به مصطفی علی بود

یک حرف بس ست اگر کسی هست
در خانه که حرف «با» علی بود

آن نقطۀ «با» که پیش یکتا
پشتش به دعا دوتا، علی بود

آن کس که به نام اوست «بسمل»
بر مصحف إصطفا، علی بود

با ختم رسل عیان و پنهان
با سایر انبیا، علی بود

دستی که به جود کشتی نوح
آورد به استوا، علی بود

آنکو  به خلیل نارِ نمرود
بنمود گل و گیا، علی بود

آن حرفِ ندا که گفت یونس
در ظلمت بحر، یا علی بود

آن کس که به دستش از دل حوت
ذوالنّون بشد رها، علی بود

آن کس که عصا به دست موسی
بنمود چو اژدها، علی بود

کام همه را روا علی بود
درد همه را دوا علی بود

بر دوش نبی که برتر از عرش
آن کس که نمود جا، علی بود

آن کش به احد نمود احمد
از «ناد علی» ندا، علی بود

مقصود ز طوف حجّ و عمره
وز کعبه و از مِنا، علی بود

مطلوب ز رکن و زمزم و حِجر
از مروه و از صفا، علی بود

شایستۀ «هل اتی» علی بود
زیبندۀ «لافتی» علی بود

آن پرده فکن که پرده برداشت
از «لوکشف الغِطا»، علی بود

بر موضع خاتم نبوّت
آن کس که نهاد پا، علی بود

مجموعۀ ماسوی علی بود
أُنموذَج ماوَرا علی بود

هم اول و مبتدا علی بود
هم غایت و منتهی علی بود

گر پرده ز چهره برفکندی
گفتی همه کس خدا علی بود

بی پرده بگو علی خدا نیست
لیكِن ز خدای هم جدا نیست

چهارشنبه 11 آذر 1394 :: 12:15 :: نويسنده : yadgareomr

به مناسبت
أربعین
حضرت أباعبدالله الحسین سید الشّهداء
سلام الله و صلواته علیه

سرودۀ مُلّا پناه واقف رحمه الله
وفات در 1158 هجری شمسی

روضه خوانهای قدیمی این سروده را در اربعین میخوانده اند.

شنیدَستَم که مجنون دل افگار
چو شد از مُردن لیلی خبردار

گریبان چاک کرد او تا به دامان
به سوی تربت لیلی شتابان

در آنجا دید طفلی ایستاده
ز هر سو دیدۀ عبرت گشاده

سراغ تربت لیلی از او جُست
پس آن کودک بخندید و بدو گفت:

که ای مجنون تو را گر عشق بودی
کی از من این تمنّا میــنُمودی؟

در این صحرا روان شو جستجو کن
ز هر خاکی کفی بَردار و بو کن

از آن خاکی که بوی عشق برخاست
یقین دان تربت لیلی همانجاست

تو هم «واقف» در این دیر جگرسوز
رموز عشق از آن کودک بیاموز

روضه خوانهای قدیمی این سروده را در اربعین میخوانده اند.

سه‌شنبه 10 آذر 1394 :: 22:38 :: نويسنده : yadgareomr

باستیل. (Bastille)
(اِخ)

نام قلعۀ معروفی که در محله ای به همین نام سابقاً در نزدیک پاریس ساخته شده بود و سالها زندان بزرگ و عمومی فرانسه محسوب میشد.
اولین سنگ بنای قلعۀ باستیل در ٢٢ آوریل ١٣٧٠ م. نهاده شد و قصد از آن دفاع از پاریس در برابر انگلیسیها بود.
در جنگ معروف سنت کانتن (
S.Quentin) هانری دوم (Henri II) باستیل را تعمیر و تقویت کرد.
از زمان شارل ششم (
Charles VI) بود که باستیل به عنوان زندان مورد استفاده قرار گرفت.
معذلک تاحدود دو قرن باستیل صورت قلعۀ دفاع نظامی داشت.
از طرف ریشلیو (
Richelieu) این قلعه رسماً بصورت زندان عمومی انتخاب شد.
این محل سالها زندان آزادیخواهان فرانسه بود.
در طی قرن هجدهم وضع عمومی باستیل تغییر یافت، در زمان سلطنت لویی شانزدهم مجموعاً ٢٤٠ تن زندانی به باستیل سپرده شدند در حقیقت در این ایام زندانیان این قلعه افراد معیّن و معدودی بودند.
باستیل در ١٤ ژویه ١٧٨٩ م. نزدیک ساعت ٥ بعدازظهر به دست انقلابیّون تسخیر شد و این فتح در حکم نتیجۀ قطعی انقلاب فرانسه بود. هزاران هزار جمعیّت هنگام صبح متوجّه کاخ انوالید (
Invalides) شدند و سپس برای به دست آوردن اسلحه به باستیل روی نهادند. در برابر انبوه جمعیّت مقاومتی چندان نشد، فقط چندین تیر تفنگ و چند گلولۀ توپ رها شد. در میان این جمعیّت زنان بسیاری نیز وجود داشتند.
صورتی که از نتیجۀ نبرد باستیل به دست آمده ٩٨ تن مقتول، و ٦٨ تن مجروح را نشان میدهد.
روز تسخیر باستیل اکنون از اعیاد بزرگ ملی فرانسه محسوب میشود.

یکشنبه 08 آذر 1394 :: 21:24 :: نويسنده : yadgareomr

در کتاب مُروج الذَّهَب

تألیف مسعودی

قرن 4 ه.ق.

ج 3 ص 435

... و ضرب الدّهر ضربانه

فاتّصل «يحيى بن أکثم»

بـ«المأمون»

و نادمه،

و رخَّص له في أمور كثيرة،

فقال له يوماً:

يا أبا محمّد،

مَنِ الّذي يقول:

قاضٍ يرى الحدّ في الزّناء، و لا

يرى على من يلوط من باس‏

[قال:

أما تعرف يا أمير المؤمنين من قاله؟

قال:

لا.

قال:

يقوله الفاجر «أحمد بن أبي نعيم»

الّذي يقول:]

ما أحسب الجور ينقضي و على الـ

أمّة وال من آل عبّاس‏

فأطرق المأمون خجلا ساعة،

ثم رفع رأسه

و قال:

ينفى ابن أبي نعيم

إلى السّند ...

یکشنبه 08 آذر 1394 :: 20:26 :: نويسنده : yadgareomr

عُرف

عُـرف.

[ ع ُ ]

(ع اِ)

شناخته.
معروف.
معروف و مشهور و شناخته.

|| آنچه که در میان مردم معمول و متداوَل است.
در مقابلِ شرع.
آنچه بشناسند در شریعت و روا باشد کردن آن.
آنچه از نظر شهادتِ عقول در نفسـها جایگزین شود، و طبعهای سالم آن را مورد قبول قرار دهند. و آن نیز حجّت باشد ولی برای فهم و «عادت» چیزی است که مردم هنگام حُکمِ عقل، بر آن استمرار کنند و پی در پی به سوی آن بازگردند، و از اینجاست قول فقهاء که «العادة محکمة و العرف قاض».
عادت است، و آن شامل عرف عامّ و عرف خاصّ است. و معمولاً عرف عام را «عرف» گویند.
قاعدۀ حقوقی است که مولود تکرارِ عملِ جمعیّتی است و قانونگذار در تعبیرات قانونی خود ذکر خاصّ از آن نکرده ولی آن را به نحوی از انحاء مورد حمایت خود (یعنی مشمول ضمانت اجراء) قرار داده است. عرف به حسب آنکه در تمام کشور یا در محلّ خاصّی از کشور نفوذ داشته باشد «عرف مملکتی» و«عرف محلّی» نام دارد. و اگر ناشی از افکار و اعمال مذهبی باشد آن را «عرف مذهبی» نامند. و اگر ناشی از راه حلهای قضائی باشد آنرا «عرف قضات» یا «عرف قضائی» یا «رویۀ قضائی» گویند. و در غیر این صورت آن را «عرف عامّ» نامند.
پیروی کردن افراد از مسألۀ معیّنی به نحو خاصّ در صورتی که مبنی بر اعتقاد بوده و میان آن افراد شایع گردد عرف نامیده میشود. به تعبیر دیگر روش خاصّی را که افراد در مسألۀ معیّنی پیروی میکنند، بدون آنکه در قانون ذکری از آن رفته باشد عرف گویند. عرف که گاه نیز به عادت از آن تعبیر میشود سرچشمۀ اوّلی و اساسی بسیاری از قوانین در قدیم و جدید بوده است. با این فرق که در عصر حاضر عرف در درجۀ دوم اهمیت از لحاظ عمل، قرار دارد و درجائی به عرف تمسّک میشود که قانون وجود نداشته باشد. و به هر حال هرچند در قانون به طور تصریح و اختصاصی از عرف ذکری به میان نمی آید لیکن به نحوی مورد حمایت و ملاکِ عمل قرار داده شده و ضمانت اجرائی برای آن تعیین میشود. اساس بیشتر قوانین عرف بوده و به خصوص قسمت اعظم قوانین انگلوساکسون را عرف تشکیل میدهد. و در فقه اسلام در تعیین موضوع معاملات و احکام، عرف معتبر است. و بطور کلّی فرق عرف با قانون در این است که اوّلاً واضع عرف اجتماع میباشد و در واقع آن را واضع معیّن و مشخّصی نیست. ثانیاً مانند قانون، مدوّن نمیباشد.
- به عرف; عرفاً. عادةً

- عرف شرع; آنچه پیشوایان و حاملان شرع، از شرع درک کنند و آن رامبنای احکام قرار دهند.
رجوع به عرف شود.

- عرف عامّ; عرف که عمومیّت داشته باشد.
رجوع به عرف شود.

- عرف عملی; در مقابل عرف لفظی و قولی.
رجوع به عرف قولی شود.

- عرف قضائی; عرف و رویه ای که ناشی از راه حلّهای قضائی باشد.
رجوع به عرف شود.

- عرف قولی یا لفظی; آن است که مردم بر اطلاق لفظ بر آن آشنا باشند، در مقابل عرف عملی، که بر دو شیء اطلاق لفظ میکنند ولی یکی را غیر از دیگری در نظر میگیرند. عرف عملی مختصّ نیست ولی عرف لفظی مختصّ میباشد. عرف لفظی مانند «لحم خنزیر» از «لحم» و عرف عملی مانند لفظ «دابّة» که بر سُم داران اطلاق شود.

- عرف لسان; آنچه از لفظ درک شود و فهمیده گردد به حسب وضع لغوی آن.

- عرف محلّی; عرفی که در محلّی از مملکت معمول باشد.
رجوع به عرف شود.

- عرف مذهبی; عرفی که ناشی از افکار و عقاید مذهبی باشد.
رجوع به عرف و عرف شرعی شود.

- عرف مملکتی; عرفی که در یک مملکت متداوَل و معمول باشد.
رجوع به عرف شود.

|| آیین. رسم. عادت. دأب. خو.

از نکوئی که عرف و عادتِ او ست
نرسد در صفاتِ او اوهام
فرخی

تذکره ای به عرفِ او به دیوان عرض کردند.
(ترجمۀ تاریخ یمینی).

و رجوع به آیین شود.

|| نیکوئی و جوانمردی و سخاوت و دهش. نیکویی. نکوئی و احسان. جود.

|| نام آنچه بذل و بخشش کردی. آنچه بذل و بخشش کرده شود. اسم و نام چیزی است که میـبخشی و بذل میکنی.

|| شناختگی. ضد نکر، یعنی هر چه را از نیکی که نفس بشناسد و بدان اطمینان کند. گویند «أولاه عرفا»; یعنی برای او معروف و نیکی ساخت.

|| اسم است اعتراف را. گویند. «علیَّ ألفٌ عرفاً»; یعنی بر من است هزارتا، به اعتراف، و آن مفعول مطلق است.

|| موج دریا. موج بحر.

|| فَشِ [یالِ] اسب. موی گردن اسب، یعنی مویی که درقسمت محدَّب گردن اسب میروید. بُشِ [یالِ] اسب. یال و بُش. فژ. عُرُف. رجوع به عرف شود.

|| تاج خروس. قطعه گوشتی است مستطیل بر بالای سر خروس، و «عرف الدّیک» که گیاهی است به مناسبت شباهت بدان چنین خوانده شده است. خوژه. خواجه.

|| ریگ تودۀ بلند. و جای بلند. رمل و مکان مرتفع.  عُرُف و اَعراف.

|| مناره ای. مناره.

|| نوعی از خرمابن. یا خرمابنی که نخستین بارَش رسد. یا خرمابنی است به بحرین که بُرشوم نامندش. نوعی از نخل. یا اولین میوه ای است که میدهد. و گویند نخلی است در بحرین که بُرشوم نامیده میشود.

|| درخت ترنج. درخت اترج. پیاپی. گویند «طار القَطا عرفاً»; یعنی مرغان سنگخوار در پی یکدیگر پریدند. و نیز «جاء القومُ عرفاً»; یعنی آن قوم پشت سر هم آمدند. و از آن جمله است قوله تعالی « وَ المرسلاتِ عُرفاً»؛ یعنی سوگند به فرستاده شده هایی که متتابع و پی درپی فرستاده شدند. و یا منظور این است که با «معروف» فرستاده میشوند.

|| (اِخ ) از اعلام است.

|| (از ع، ص، اِ) در نُه معنی ذیل مؤلف ناظم الاطبّاء «عرف» را مأخوذ از عربی دانسته است:

جواز.

|| معلوم.

|| عمومی.

|| اصطلاح عامّه.

|| هرچیز صحیح مشروع و مخصوص و مطبوع.

|| شایسته.

|| کلانی و بزرگی.

|| اسمی که به آن چیزی و یا کسی به طور عموم نامیده میشود.

|| حکم ثانوی.

جمعه 06 آذر 1394 :: 22:24 :: نويسنده : yadgareomr

ِمثنوی معنوی

دفتر اول

سّر، پنهان است اندر زیر و بم
فاش اگر گویم جهان بر هم زنم

آنچه نی میگوید اندر این دو باب
گر بگویم من، جهان گردد خراب

با لب دمساز خود گر جفتمی
همچو نی من گفتنیها گفتمی

هر كه او از همزبانی شد جدا
بینوا شد، گر چه دارد صد نوا

چون كه گل رفت و گلستان در گذشت
نشنوی زآن پس ز بلبل سر گذشت

چونکه گل رفت و گلستان شد خراب
بوی گل را از که جوئیم؟ از گلاب

جمله معشوق است و، عاشق پرده ای
زنده معشوق است و، عاشق مُرده ای

چون نباشد عشق را پروای او
او چو مرغی ماند بی پر، وای اوپ

پَر و بالِ ما کمندِ عشق او ست
مو کشانش میکشد تا کوی دوست

من چگونه هوش دارم پیش و پس؟
چون نباشد نور یارم پیش و پس

نور او در یَمن و یَسر و تحت و فوق
بر سر و بر گردنم چون تاج و طوق

عشق خواهد كاین سخن بیرون بود
آینه غمّاز نبود، چون بود؟

آینه ات دانی چرا غمّاز نیست؟
زآنکه زنگار از رخش ممتاز نیست

آینه کز زنگ آلایش جُدا ست
پُر شعاع نور خورشید خدا ست

رو تو زنگار از رُخ او پاک کن
بعد از آن، آن نور را ادراک کن

این حقیقت را شنو از گوش ِ دل
تا برون آئی به کلی، زآب و گِل

فهم اگر دارید، جان را ره دهید
بعد از آن، از شوق، پا در ره نهید

بشنوید ای دوستان این داستان
خود حقیقت نقد حال ماست آن

نقد حال خویش را گر پی بریم
هم زدنیا، هم ز عقبی، بر خوریم

جمعه 06 آذر 1394 :: 22:10 :: نويسنده : yadgareomr

تأجیل.

[ ت َء ]

(ع مص)

فرمان دادن.

|| مهلت دادن.
تمهیل.
مقابل تعجیل

تا من به حضرتِ شاه رَوَم و ضَرَرِ تعجیل و منفعتِ تأجیلِ سیاست بازنمایم.
(سندبادنامه).

|| درد گردن کسی را علاج کردن.

|| بند کردن.

|| بازداشتن.

|| فراهم کردن آب در مأجل.

جمعه 06 آذر 1394 :: 13:27 :: نويسنده : yadgareomr

كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمينَ (18) المرسلات

***

إِنَّا كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمينَ (34) الصافات

جمعه 06 آذر 1394 :: 13:23 :: نويسنده : yadgareomr

فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكَ تَتَمارى؟‏ (55) النجم

***

فَبِأَيِّ حَديثٍ بَعْدَهُ يُؤْمِنُونَ؟ (50) المرسلات

***

أَ وَ لَمْ يَنْظُرُوا

في‏ مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ

وَ ما خَلَقَ اللهُ مِنْ شَيْ‏ءٍ

وَ أَنْ عَسى‏

أَنْ يَكُونَ قَدِ اقْتَرَبَ أَجَلُهُمْ

فَبِأَيِّ حَديثٍ بَعْدَهُ يُؤْمِنُونَ؟ (185) الآعراف

***

تِلْكَ آياتُ اللهِ

نَتْلُوها عَلَيْكَ بِالْحَقِّ

فَبِأَيِّ حَديثٍ بَعْدَ اللهِ وَ آياتِهِ يُؤْمِنُونَ؟ (6) الجاثیة

***

فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ (13) الرحمن با 31 مرتبه تکرار

جمعه 06 آذر 1394 :: 11:10 :: نويسنده : yadgareomr

ده چراغ ار حاضر آری در مكان
هر یكی باشد به صورت، غیر آن

فرق نتوان كرد نور هر یكی
چون به نورش روی آری، بی شكی

اطلب المعنی من الفرقان و قل
لا نفرق بین آحاد الرُسُل

گر تو صد سیب و، صد آبی بشمری
صد نماند، یك شود چون بفشری

در معانی قسمت و اعداد نیست
در معانی تجزیه و افراد نیست

اتحاد یار، با یاران خوش است
پای معنی گیر، صورت سركش است

صورت سركش، گدازان كن، ز رنج
تا ببینی زیر آن، وحدت چو گنج

ور تو نگدازی، عنایتهای او
خود گدازد ای دلم مولای او

[يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ

إِنَّكَ

كادِحٌ إِلى‏ رَبِّكَ

كَدْحاً

فَمُلاقيهِ]

او نماید، هم به دلها خویش را
او بدوزد، خرقۀ درویش را

[يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ

إِنَّكَ

كادِحٌ إِلى‏ رَبِّكَ

كَدْحاً

فَمُلاقيهِ]

منبسط بودیم و یك گوهر همه
بی سر و بی پا بُدیم، آن سر همه

یك گهر بودیم، همچون آفتاب
بی گره بودیم و صافی، همچو آب

چون به صورت آمد آن نور سره
شد عدد، چون سایه های كنگره

كنگره ویران كنید، از منجنیق
تا رود فرق از میان این فریق

مثنوی معنوی
دفتر 1

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران