|
یادگارِعُمر درباره وبلاگ حافظ سخن بگوی که بر صفحۀ جهان ------- این نقش ماند از قلمت یادگارِ عُمر ---------- خوش آمدید --- علی آخرین مطالب
آرشيو وبلاگ
نويسندگان چهارشنبه 11 آذر 1394 :: 12:31 :: نويسنده : yadgareomr
از میرزا حبیب خراسانی رحمه الله آیینۀ کبریا، علی بود پیری که به بر نمود تشریف شاهی که به سر نهاد دیهیم هر نامه که شد فرود از حقّ هر جلوه که کرد چهرۀ دوست هر نامه که از خدای جبریل یک حرف بس ست اگر کسی هست آن نقطۀ «با» که پیش یکتا آن کس که به نام اوست «بسمل» با ختم رسل عیان و پنهان دستی که به جود کشتی نوح آنکو به خلیل نارِ نمرود آن حرفِ ندا که گفت یونس آن کس که به دستش از دل حوت آن کس که عصا به دست موسی کام همه را روا علی بود بر دوش نبی که برتر از عرش آن کش به احد نمود احمد مقصود ز طوف حجّ و عمره مطلوب ز رکن و زمزم و حِجر شایستۀ «هل اتی» علی بود آن پرده فکن که پرده برداشت بر موضع خاتم نبوّت مجموعۀ ماسوی علی بود هم اول و مبتدا علی بود گر پرده ز چهره برفکندی بی پرده بگو علی خدا نیست چهارشنبه 11 آذر 1394 :: 12:15 :: نويسنده : yadgareomr
به مناسبت سرودۀ مُلّا پناه واقف رحمه الله روضه خوانهای قدیمی این سروده را در اربعین میخوانده اند. شنیدَستَم که مجنون دل افگار گریبان چاک کرد او تا به دامان در آنجا دید طفلی ایستاده سراغ تربت لیلی از او جُست که ای مجنون تو را گر عشق بودی در این صحرا روان شو جستجو کن از آن خاکی که بوی عشق برخاست تو هم «واقف» در این دیر جگرسوز روضه خوانهای قدیمی این سروده را در اربعین میخوانده اند. سهشنبه 10 آذر 1394 :: 22:38 :: نويسنده : yadgareomr
باستیل. (Bastille) نام قلعۀ معروفی که در محله ای به همین نام سابقاً در نزدیک پاریس ساخته شده بود و سالها زندان بزرگ و عمومی فرانسه محسوب میشد. یکشنبه 08 آذر 1394 :: 21:24 :: نويسنده : yadgareomr
در کتاب مُروج الذَّهَب تألیف مسعودی قرن 4 ه.ق. ج 3 ص 435 ... و ضرب الدّهر ضربانه فاتّصل «يحيى بن أکثم» بـ«المأمون» و نادمه، و رخَّص له في أمور كثيرة، فقال له يوماً: يا أبا محمّد، مَنِ الّذي يقول: قاضٍ يرى الحدّ في الزّناء، و لا يرى على من يلوط من باس [قال: أما تعرف يا أمير المؤمنين من قاله؟ قال: لا. قال: يقوله الفاجر «أحمد بن أبي نعيم» الّذي يقول:] ما أحسب الجور ينقضي و على الـ أمّة وال من آل عبّاس فأطرق المأمون خجلا ساعة، ثم رفع رأسه و قال: ينفى ابن أبي نعيم إلى السّند ... یکشنبه 08 آذر 1394 :: 20:26 :: نويسنده : yadgareomr
عُرف عُـرف. [ ع ُ ] (ع اِ) شناخته. || آنچه که در میان مردم معمول و متداوَل است. - عرف شرع; آنچه پیشوایان و حاملان شرع، از شرع درک کنند و آن رامبنای احکام قرار دهند. - عرف عامّ; عرف که عمومیّت داشته باشد. - عرف عملی; در مقابل عرف لفظی و قولی. - عرف قضائی; عرف و رویه ای که ناشی از راه حلّهای قضائی باشد. - عرف قولی یا لفظی; آن است که مردم بر اطلاق لفظ بر آن آشنا باشند، در مقابل عرف عملی، که بر دو شیء اطلاق لفظ میکنند ولی یکی را غیر از دیگری در نظر میگیرند. عرف عملی مختصّ نیست ولی عرف لفظی مختصّ میباشد. عرف لفظی مانند «لحم خنزیر» از «لحم» و عرف عملی مانند لفظ «دابّة» که بر سُم داران اطلاق شود. - عرف لسان; آنچه از لفظ درک شود و فهمیده گردد به حسب وضع لغوی آن. - عرف محلّی; عرفی که در محلّی از مملکت معمول باشد. - عرف مذهبی; عرفی که ناشی از افکار و عقاید مذهبی باشد. - عرف مملکتی; عرفی که در یک مملکت متداوَل و معمول باشد. || آیین. رسم. عادت. دأب. خو. از نکوئی که عرف و عادتِ او ست تذکره ای به عرفِ او به دیوان عرض کردند. و رجوع به آیین شود. || نیکوئی و جوانمردی و سخاوت و دهش. نیکویی. نکوئی و احسان. جود. || نام آنچه بذل و بخشش کردی. آنچه بذل و بخشش کرده شود. اسم و نام چیزی است که میـبخشی و بذل میکنی. || شناختگی. ضد نکر، یعنی هر چه را از نیکی که نفس بشناسد و بدان اطمینان کند. گویند «أولاه عرفا»; یعنی برای او معروف و نیکی ساخت. || اسم است اعتراف را. گویند. «علیَّ ألفٌ عرفاً»; یعنی بر من است هزارتا، به اعتراف، و آن مفعول مطلق است. || موج دریا. موج بحر. || فَشِ [یالِ] اسب. موی گردن اسب، یعنی مویی که درقسمت محدَّب گردن اسب میروید. بُشِ [یالِ] اسب. یال و بُش. فژ. عُرُف. رجوع به عرف شود. || تاج خروس. قطعه گوشتی است مستطیل بر بالای سر خروس، و «عرف الدّیک» که گیاهی است به مناسبت شباهت بدان چنین خوانده شده است. خوژه. خواجه. || ریگ تودۀ بلند. و جای بلند. رمل و مکان مرتفع. عُرُف و اَعراف. || مناره ای. مناره. || نوعی از خرمابن. یا خرمابنی که نخستین بارَش رسد. یا خرمابنی است به بحرین که بُرشوم نامندش. نوعی از نخل. یا اولین میوه ای است که میدهد. و گویند نخلی است در بحرین که بُرشوم نامیده میشود. || درخت ترنج. درخت اترج. پیاپی. گویند «طار القَطا عرفاً»; یعنی مرغان سنگخوار در پی یکدیگر پریدند. و نیز «جاء القومُ عرفاً»; یعنی آن قوم پشت سر هم آمدند. و از آن جمله است قوله تعالی « وَ المرسلاتِ عُرفاً»؛ یعنی سوگند به فرستاده شده هایی که متتابع و پی درپی فرستاده شدند. و یا منظور این است که با «معروف» فرستاده میشوند. || (اِخ ) از اعلام است. || (از ع، ص، اِ) در نُه معنی ذیل مؤلف ناظم الاطبّاء «عرف» را مأخوذ از عربی دانسته است: جواز. || معلوم. || عمومی. || اصطلاح عامّه. || هرچیز صحیح مشروع و مخصوص و مطبوع. || شایسته. || کلانی و بزرگی. || اسمی که به آن چیزی و یا کسی به طور عموم نامیده میشود. || حکم ثانوی. جمعه 06 آذر 1394 :: 22:24 :: نويسنده : yadgareomr
ِمثنوی معنوی دفتر اول سّر، پنهان است اندر زیر و بم آنچه نی میگوید اندر این دو باب با لب دمساز خود گر جفتمی هر كه او از همزبانی شد جدا چون كه گل رفت و گلستان در گذشت چونکه گل رفت و گلستان شد خراب جمله معشوق است و، عاشق پرده ای چون نباشد عشق را پروای او پَر و بالِ ما کمندِ عشق او ست من چگونه هوش دارم پیش و پس؟ نور او در یَمن و یَسر و تحت و فوق عشق خواهد كاین سخن بیرون بود آینه ات دانی چرا غمّاز نیست؟ آینه کز زنگ آلایش جُدا ست رو تو زنگار از رُخ او پاک کن این حقیقت را شنو از گوش ِ دل فهم اگر دارید، جان را ره دهید بشنوید ای دوستان این داستان نقد حال خویش را گر پی بریم جمعه 06 آذر 1394 :: 22:10 :: نويسنده : yadgareomr
تأجیل. [ ت َء ] (ع مص) فرمان دادن. || مهلت دادن. تا من به حضرتِ شاه رَوَم و ضَرَرِ تعجیل و منفعتِ تأجیلِ سیاست بازنمایم. || درد گردن کسی را علاج کردن. || بند کردن. || بازداشتن. || فراهم کردن آب در مأجل. جمعه 06 آذر 1394 :: 13:27 :: نويسنده : yadgareomr
كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمينَ (18) المرسلات *** إِنَّا كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمينَ (34) الصافات جمعه 06 آذر 1394 :: 13:23 :: نويسنده : yadgareomr
فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكَ تَتَمارى؟ (55) النجم *** فَبِأَيِّ حَديثٍ بَعْدَهُ يُؤْمِنُونَ؟ (50) المرسلات *** أَ وَ لَمْ يَنْظُرُوا في مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما خَلَقَ اللهُ مِنْ شَيْءٍ وَ أَنْ عَسى أَنْ يَكُونَ قَدِ اقْتَرَبَ أَجَلُهُمْ فَبِأَيِّ حَديثٍ بَعْدَهُ يُؤْمِنُونَ؟ (185) الآعراف *** تِلْكَ آياتُ اللهِ نَتْلُوها عَلَيْكَ بِالْحَقِّ فَبِأَيِّ حَديثٍ بَعْدَ اللهِ وَ آياتِهِ يُؤْمِنُونَ؟ (6) الجاثیة *** فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ (13) الرحمن با 31 مرتبه تکرار جمعه 06 آذر 1394 :: 11:10 :: نويسنده : yadgareomr
ده چراغ ار حاضر آری در مكان فرق نتوان كرد نور هر یكی اطلب المعنی من الفرقان و قل گر تو صد سیب و، صد آبی بشمری در معانی قسمت و اعداد نیست اتحاد یار، با یاران خوش است صورت سركش، گدازان كن، ز رنج ور تو نگدازی، عنایتهای او [يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ إِلى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقيهِ] او نماید، هم به دلها خویش را [يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ إِلى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقيهِ] منبسط بودیم و یك گوهر همه یك گهر بودیم، همچون آفتاب چون به صورت آمد آن نور سره كنگره ویران كنید، از منجنیق مثنوی معنوی |
||
|
|