|
یادگارِعُمر درباره وبلاگ حافظ سخن بگوی که بر صفحۀ جهان ------- این نقش ماند از قلمت یادگارِ عُمر ---------- خوش آمدید --- علی آخرین مطالب
آرشيو وبلاگ
نويسندگان پنجشنبه 19 آذر 1394 :: 14:04 :: نويسنده : yadgareomr
يَوْمَ تَشَقَّقُ الْأَرْضُ عَنْهُمْ سِراعاً ذلِكَ حَشْرٌ عَلَيْنا يَسيرٌ (44) ق
وَ يَوْمَ تَشَقَّقُ السَّماءُ بِالْغَمامِ وَ نُزِّلَ الْمَلائِكَةُ تَنْزيلاً (25) الفرقان
چهارشنبه 18 آذر 1394 :: 19:17 :: نويسنده : yadgareomr
بمير و بدم یکشنبه 15 آذر 1394 :: 22:24 :: نويسنده : yadgareomr
مَریج. [ م َ ] (ع ص) شوریده و آمیخته. أمر مریج ; کار مختلط و مشتبه. درهم آمیخته. بل کذّبوا بالحقّ لمّا جاءهم فَهُم في أمرٍ مَریجِ. || خوط مریج; شاخ درآمده در شاخها. || (اِ) استخوانک سپید اندرون سرون و شاخ. یکشنبه 15 آذر 1394 :: 22:20 :: نويسنده : yadgareomr
مَرج. [ م َ ] (ع اِ) چَراگاه. || (مص) به چَرا گذاشتن ستور. || اندرهم گشادن. || درهم و برهم کردن. || جنبیدن خاتم در انگشت. || رها کردن و آزاد گذاشتن زبان را در غیبت و بدگوئی دیگران، گویند: مرج لسانه فی اعراض الناس. || دروغ گفتن و افزودن در سخن. || پوشاندن چیزی را. || ایجاد فساد کردن. || (اِمص) آمیختگی. - هرج و مرج; رجوع به هرج در این لغت نامه و نیز رجوع به مَرَج در سطور ذیل شود. جمعه 13 آذر 1394 :: 12:10 :: نويسنده : yadgareomr
عطیة. [ ع َ طی ی َ ] (اِخ) ابن سعدبن جنادۀ عوفی جدلی قیسی کوفی، مکنی به ابوالحسن. از رجال حدیث و از شیعۀ کوفه بود و با ابن اشعث خروج کرد. لذا حجاج به محمد بن قاسم ثقفی فرمان داد تا عطیه را فراخواند و اگر علی بن ابی طالب (ع) را سب نکرد چهارصد ضربه تازیانه بدو بزند و موی سر و ریش او را بتراشد. و چون عطیة از انجام دادن این امر خودداری کرد فرمان حجاج در مورد او اجرا شد. آنگاه او به فارس پناه برد و در خراسان اقامت گزید. وچون عمر بن هبیرة به ولایت عراق رسید او را اجازه داد تا به کوفه بازگردد و به سال ١١١ ه.ق. در این شهر درگذشت. (از الاعلام زرکلی به نقل از ذیل المذیل و تهذیب التهذیب). اربعین. [ اَ ب َ] (ع عدد، ص ، اِ) (در حالت نصبی و جرّی) چهل. اربعون. || چلّه. چله، مدت چهل روز که صوفیان بگوشه نشسته ریاضت و عبادت کنند. (غیاث) || چهل روز از عاشورا رفته. بیستم صفر. || ذواربعة و اربعین; اسقولوفندر. هزارپا. جابر. [ ب ِ ] (اِخ) ابن عبدالله بن عمرو بن حرام انصاری. مکنی به ابوعبدالله و ابوعبدالرحمان و ابومحمد، از کسانی است که حدیث بسیار از رسول اکرم (ص) روایت کرده است. مسلم از وی روایت کرده که در نوزده غزوه با رسول اکرم (ص) شرکت داشته است و در مصنف وکیع از هشام بن عروة نقل شده که گفته است: جابر بن عبدالله مجلس درسی در مسجد نبوی داشت و از او کسب علم میکردند. و ابن ربیع گفته است: در زمان حکومت مسلمة بن مخلد جابر بمصر آمد و نزد عقبة بن عامر رفت و گفت: عبدالله بن انیس را میخواهم که حدیث قصاص را از وی سؤال کنم. و اهل مصر در حدود ده حدیث از او دارند که البغوی آنها را از قتادة نقل کرده است و او آخرین فرد از اصحاب نبی اکرم است که پس از نابینا شدن در مدینه درگذشت. ابن حبان گفته است: جابر در سنۀ ٧٨ بعد از آنکه نابینا شده بود درگذشت و بعضی سال وفات او را ٧٧ و بعضی ٧٤ و گروهی ٦٣ ه.ق. گفته اند. و نیز گفته شده است که وی نود و چهار سال زندگی کرده (حُسن المحاضرة فی احوال المصر والقاهرة ص ٨٤ - ٨٣). جمعه 13 آذر 1394 :: 12:00 :: نويسنده : yadgareomr
عَطِيَّة العَوْفي (...- 111 ه.ق. ...- 729 م.) عطية بن سعد بن جنادة العوفيّ الجدلي القيسي الكوفي، أبو الحسن: من رجال الحديث. كان يعدّ من شيعة أهل الكوفة. چهارشنبه 11 آذر 1394 :: 21:43 :: نويسنده : yadgareomr
حیدری. [ ح َ دَ ] (اِخ) مقابلِ نعمتی. منسوب به حیدر، پیرو قطب الدین حیدر یکی از عرفای نامی ایران متوفی به سال ٦١٨ ه.ق. حیدریة. [ ح َ دَ ری ی َ ] (اِخ) طریقۀ منسوب به شیخ قطب الدین حیدر. رجوع به فرهنگ فارسی معین شود. نعمتی. [ ن ِ م َ ] (اِخ) منسوب به شاه نعمت الله ولی ماهانی کرمانی. پیرو شاه نعمت الله ولی. رجوع به نعمةالله ولی (شاه ...) شود. چهارشنبه 11 آذر 1394 :: 14:08 :: نويسنده : yadgareomr
... از اسب فرود آمده در كوچه هاى كوفه مىگرديد تا به خانه زنى از موالى اشعث بن قيس رسيد. از او آب خواست، زن به او آب داد. سپس از حالش پرسيد، مسلم داستان خود با او بگفت. زن رقت كرد و او را مأوى داد. شب هنگام پسرش به خانه آمد چون از قضيه آگاه شد ديگر روز نزد محمد بن الاشعث آمد و او را خبر داد. محمد بن الاشعث نزد ابن زياد رفت و ماجرى بگفت. ابن زياد گفت: برو و او را نزد من بياور. نيز عمرو بن عبد الله بن العباس السلمى را با هفتاد مرد همراه او كرد. اينان به خانه مسلم ريختند ولى مسلم حمله آورد و آنان را از خانه براند. بار ديگر حمله كردند اين بار نيز آنان را از خانه براند. چاره جز آن نديدند كه از بام خانه ها او را سنگباران كنند و آتش در دسته هاى نى مىزدند و بر او فرو مىافكندند. مسلم شمشير خود بركشيد و از خانه به كوى آمد و به نبرد پرداخت. بكير بن حمران الاحمرى به مقابلش آمد و شمشيرى بر او زد كه لب بالايش را بريد و لب پايينش را بشكافت. مسلم نيز ضربتى بر سر و ضربتى بر گردن او زد، چنانكه نزديك بود به شكمش رسد. مسلم رجز مىخواند: اقسم لا اقتل إلا حرا كل امرئ يوما ملاق شرا حاصل معنى: سوگند مىخورم كه جز به آزادگى نميرم هر چند مرگ را تلخ يافته ام هر مردى روزى گرفتار شرى خواهد شد و من بيمناكم مبادا به من دروغ بگويند تا فريبم دهند. چون چنين ديدند، محمد بن الاشعث بن قيس پيش آمد و گفت: نه كس به تو دروغ مىگويد و نه مىخواهد ترا فريب دهد. و او را امان داد. مسلم تسليم شد. او را بر استرى نشاندند و نزد ابن زياد آوردند. محمد بن الاشعث به هنگام امان سلاح او را گرفته بود. أوقر ركابى فضة و ذهبا قتلت خير الناس اما و ابا حاصل معنى: مرا سيم و زر فراوان ده كه من پادشاهى را كشته ام كه صاحب حاجب و دربان بود. من كسى را كه از حيث پدر و مادر و نسب بهترين مردم بود كشته ام. ابن زياد او را با سر حسين نزد يزيد فرستاد. چون بر يزيد داخل شد، ابو برزة الاسلمى نزد او بود. سر را پيش يزيد نهاد. يزيد با چوبدستى كه در دست داشت، بر دهان او زد و خواند: ابى قومنا ان ينصفونا فانصفت نفلق هاما من رجال احبة حاصل معنى: قوم ما نخواستند كه به ما انصاف دهند، تا آنكه شمشيرهاى خونچكان كه در دست داشتيم ما را انصاف دادند. شمشيرهايى كه سر مردانى را كه در نزد ما عزيز بودند مىشكافتند، عزيزانى كه از ما بريده بودند. ابو برزه گفت: چوبدست خود بردار كه بسيار بود كه رسول خدا (ص) را مىديدم كه دهان بر دهان او مىگذاشت و مىبوسيدش. انا على بن الحسين بن على تاللّه لا يحكم فينا بن الدعى حاصل معنى: منم على فرزند حسين بن على سوگند به كعبه كه ما به پيامبر اولى هستيم. از فرزندان برادرش حسن بن على: و از برادرانش: و از فرزندان جعفر بن ابى طالب: و از فرزندان عقيل بن ابى طالب: واقعه عاشورا در روز دهم محرم سال 61 اتفاق افتاد. و اى رزية عدلت حسينا از انصار چهار تن با او كشته شدند و باقى همه از اصحاب او بودند. چهارشنبه 11 آذر 1394 :: 13:41 :: نويسنده : yadgareomr
... على بن حسين را با زنان و دختران او نزد عبيد الله بن زياد بردند. گويند وى سر حسين را در طشتى نهاده بود و با چوبى بر صورتش مىزد و مىگفت: «چهره اى بدين زيبايى نديده ام.» انس بن مالك گويد كه حسين به پيامبر شباهت داشت. كاش پيران و بزرگان من، در بدر، مىديدند/ بى تابى خزرج را از فرود آمدن نيزه ها/ تا شادباش گويند و هلهله كنند از سر شادى/ و بگويند: اى يزيد، دست مريزاد! «به خدا سوگند كه اين چوب تو برجايى مىخورد كه من بارها ديدم پيامبر آنجا را مىبوسيد.» حسين در سال شصت و يك هجرت روز عاشورا كه روز آدينه بود، در سن پنجاه و هشت سالگى كشته شد. او با رنگ سياه، خضاب مىبست. سپس يزيد نفرين شده خانواده و دختران او را به مدينه فرستاد و دختر عقيل بن ابى طالب، در سوگ او، چنين سرود: چه خواهيد گفت، اگر پيامبر خداوند از شما بپرسد: / چه كرديد، شما كه آخرين امتها بوديد/ پس از من، با عترت و اهل بيت من/ كه دسته اى اسير شدند و دسته اى به خون آغشته؟ پيامبر پيشانى او را دست كشيد./ از اين روست كه در گونه هاى او تابشى و درخششى است./ پدر و مادرش از بالاترين كسان قبيله قريش اند/ و نياى او، بهترين نياكان است. چهارشنبه 11 آذر 1394 :: 13:28 :: نويسنده : yadgareomr
اسيران خاندان على نزد يزيد نزد يزيد آمديم. دوازده نوجوان بوديم كه در زنجيرهاى آهنى پيچيده شده بوديم و تنها يك لباس بر تن داشتيم. يزيد گفت: خودتان را از دست بنده مردم عراق آزاد كرديد؟ من وقتى كه ابو عبد الله از مدينه بيرون رفت و در هنگامى كه در كربلا كشته شده هيچ اطلاعى نداشتم. على بن حسين گفت: «تا بر آنچه از دستتان مىرود اندوهگين نباشيد و بدانچه به دستتان مىآيد شادمانى نكنيد، و خدا هيچ متكبر خودستاينده اى را دوست ندارد.» (حديد، آيه 23). يزيد با شنيدن اين آيات خشمگين شد و در حالى كه دست خود را در ريشش كرده بود اين آيه را خواند: «اگر به شما مصيبتى رسد، به خاطر كارهايى است كه كرده ايد، و خدا بسيارى از گناهان را عفو مىكند.» (شورا، آيه 30). پس از آن به مردم شام گفت: نظر شما چيست؟ مردى گفت: لا تتخذن من كلب سوء جروا. نعمان به بشير گفت: با آنان طورى رفتار كن كه رسول خدا (ص) در چنين حالى با آنان رفتار مىكرد. فاطمة دختر حسين گفت: اينان دختران رسول خدا (ص) هستند. يزيد گريه كرد طورى كه نزديك بود قالب تهى كند. مردم شام نيز گريه كردند تا جايى كه صدايشان گرفت. يزيد گفت: با آنان به نيكى رفتار كنيد، اسيران را به حمام ببريد و آنان را شستشو دهيد و بر آنان لباس بپوشانيد. اسرا را به آشپزخانه بردند و به آنها غذا خوراندند و به آنان از اموال و پوشاك هدايا و جوايزى دادند. يزيد گفت: اگر بين اينان و بين كسى كه پستان مادرش را گاز گرفته است نسبتى بود آنان را نمىكشت [منظور يزيد، عبيد الله بن زياد است]. با آنان به مدينه باز گرديد. هر كس كه با آنان از مدينه آمده بود، با آنان به مدينه برگشت. |
||
|
|