یادگارِعُمر
درباره وبلاگ


حافظ سخن بگوی که بر صفحۀ جهان ------- این نقش ماند از قلمت یادگارِ عُمر ---------- خوش آمدید --- علی
نويسندگان
پنج‌شنبه 19 آذر 1394 :: 14:04 :: نويسنده : yadgareomr

يَوْمَ تَشَقَّقُ الْأَرْضُ عَنْهُمْ سِراعاً

ذلِكَ حَشْرٌ عَلَيْنا يَسيرٌ (44) ق

 

وَ يَوْمَ تَشَقَّقُ السَّماءُ بِالْغَمامِ

وَ نُزِّلَ الْمَلائِكَةُ تَنْزيلاً (25) الفرقان

 

چهارشنبه 18 آذر 1394 :: 19:17 :: نويسنده : yadgareomr

بمير و بدم‏
طفلى را به شاگردى آهنگرى بردند. استاد تمرين را نخست عمل دميدن به وى محوّل كرد. طفل به سهولت و آسانى كار استخفاف ميكرد. ليكن پس از زمانى كوتاه تعب بر او راه يافت از استاد پرسيد: بنشينم و بدمم؟ استاد گفت: بنشين و بدم. باز ساعتى ديگر ماندگى بيشتر غلبه كرده گفت: به پهلو افتم و بدمم؟ استاد گفت: به پهلو افت و بدم. بار سوم سئوال كرد: بخوابم و بدمم. استاد برآشفت و گفت: بمير و بدم. مَثَل را حالا در مقام شكايت از اجبار به كارى مُتعِب با ضعف يا مرض يا پيرى گويند.

یکشنبه 15 آذر 1394 :: 22:24 :: نويسنده : yadgareomr

مَریج.

[ م َ ]

(ع ص)

شوریده و آمیخته.

أمر مریج ; کار مختلط و مشتبه.

درهم آمیخته.
مختلط

بل کذّبوا بالحقّ لمّا جاءهم فَهُم في أمرٍ مَریجِ.

|| خوط مریج; شاخ درآمده در شاخها.

|| (اِ)

استخوانک سپید اندرون سرون و شاخ.
ج، أمرجة.

یکشنبه 15 آذر 1394 :: 22:20 :: نويسنده : yadgareomr

مَرج.

[ م َ ]

(ع اِ)

چَراگاه.
ج، مروج.
رجوع به مدخل قبل، معنی دوم شود.

|| (مص)

به چَرا گذاشتن ستور.
به چَرا سر دادن دوابّ.
به چرا یَله کردن و فرستادن شتر و غیر آن را.
چرا کردن.
چریدن.

|| اندرهم گشادن.
اندرهم گذاشتن.
آمیختن.
چیزی را با چیزی دیگری آمیختن و مخلوط کردن
(مرج الله البحرين العذب و الملح; خلطهما حتّي التقيا، و قول القرآن. «مرج البحرين يلتقيان بينهما برزخ لايبغيان»، قال الفراء:«و هو کلام لايقوله الّا اهل تهامه، و اما النحويون فيقولون امرجه» و قيل خلاهما لا يلتبس احدهما بالآخر، و قيل ارسلها اي ارسل البحر الملح العذب يلتقيان; اي يتجاوزان و لايتماس سطوحهما. مرج البحرين يلتقيان; يعني گذاشت هر دو دريا را به طوري که يکي به ديگري نياميخت و ملتبس نگشت.).

|| درهم و برهم کردن.
آشفتن.

|| جنبیدن خاتم در انگشت.
مرج الخاتم فی اصبعه; قلق.

|| رها کردن و آزاد گذاشتن زبان را در غیبت و بدگوئی دیگران، گویند: مرج لسانه فی اعراض الناس.

|| دروغ گفتن و افزودن در سخن.
مرج فی حدیثه; کذب و زاد فیه.

|| پوشاندن چیزی را.

|| ایجاد فساد کردن.

|| (اِمص)

آمیختگی.
درهمی.
شوریدگی.

- هرج و مرج; رجوع به هرج در این لغت نامه و نیز رجوع به مَرَج در سطور ذیل شود.

جمعه 13 آذر 1394 :: 12:10 :: نويسنده : yadgareomr

عطیة. [ ع َ طی ی َ ] (اِخ) ابن سعدبن جنادۀ عوفی جدلی قیسی کوفی، مکنی به ابوالحسن. از رجال حدیث و از شیعۀ کوفه بود و با ابن اشعث خروج کرد. لذا حجاج به محمد بن قاسم ثقفی فرمان داد تا عطیه را فراخواند و اگر علی بن ابی طالب (ع) را سب نکرد چهارصد ضربه تازیانه بدو بزند و موی سر و ریش او را بتراشد. و چون عطیة از انجام دادن این امر خودداری کرد فرمان حجاج در مورد او اجرا شد. آنگاه او به فارس پناه برد و در خراسان اقامت گزید. وچون عمر بن هبیرة به ولایت عراق رسید او را اجازه داد تا به کوفه بازگردد و به سال ١١١ ه.ق. در این شهر درگذشت. (از الاعلام زرکلی به نقل از ذیل المذیل و تهذیب التهذیب).

اربعین. [ اَ ب َ] (ع عدد، ص ، اِ) (در حالت نصبی و جرّی) چهل. اربعون.

|| چلّه. چله، مدت چهل روز که صوفیان بگوشه نشسته ریاضت و عبادت کنند. (غیاث)

که ای صوفی شراب آنگه شود صاف
که در شیشه بماند اربعینی.
حافظ

|| چهل روز از عاشورا رفته. بیستم صفر.

|| ذواربعة و اربعین; اسقولوفندر. هزارپا.

جابر. [ ب ِ ] (اِخ) ابن عبدالله بن عمرو بن حرام انصاری. مکنی به ابوعبدالله و ابوعبدالرحمان و ابومحمد، از کسانی است که حدیث بسیار از رسول اکرم (ص) روایت کرده است. مسلم از وی روایت کرده که در نوزده غزوه با رسول اکرم (ص) شرکت داشته است و در مصنف وکیع از هشام بن عروة نقل شده که گفته است: جابر بن عبدالله مجلس درسی در مسجد نبوی داشت و از او کسب علم میکردند. و ابن ربیع گفته است: در زمان حکومت مسلمة بن مخلد جابر بمصر آمد و نزد عقبة بن عامر رفت و گفت: عبدالله بن انیس را میخواهم که حدیث قصاص را از وی سؤال کنم. و اهل مصر در حدود ده حدیث از او دارند که البغوی آنها را از قتادة نقل کرده است و او آخرین فرد از اصحاب نبی اکرم است که پس از نابینا شدن در مدینه درگذشت. ابن حبان گفته است: جابر در سنۀ ٧٨ بعد از آنکه نابینا شده بود درگذشت و بعضی سال وفات او را ٧٧ و بعضی ٧٤ و گروهی ٦٣ ه.ق. گفته اند. و نیز گفته شده است که وی نود و چهار سال زندگی کرده (حُسن المحاضرة فی احوال المصر والقاهرة ص ٨٤ - ٨٣).
و رجوع به کتاب النقض ص ١٣١ و الاستیعاب شود.
و صاحب عیون الاخبار آرد: کنیت او ابوعبدالرحمان و بقولی ابوعبدالله است و معروف به انصاری و صحابی است. وی روایت کرده که نبی اکرم (ص) گفت : ای جابر بعد از من عمر میکنی تا آنکه فرزندی از اولاد من بدنیا آید که نام وی نام من است. او علم را سخت میشکافد. پس چون او را ملاقات کردی سلام مرا باو برسان.
(عیون الاخبار ج ١ ص ٢١٢).
وی در فضیلت قزوین از حضرت رسول (ص) روایتی نقل کرده است.
(نزهة القلوب مقالۀ ٣ ص ٥٦).
و از وی روایت شده که نبی اکرم (ص) گفت: ای اهل خندق برخیزید که جابر «سوری» تهیه کرده است. و ابوالعباس ثعلب گفته است مراد آن است که رسول اکرم بفارسی صحبت کرده و کلمۀ سور را که فارسی است به کار برده است. (المعرب جوالیقی ص ١٩٢).
از ابی جعفر محمد بن علی (ع ) از طریق جابر بن عبدالله انصاری روایت شده که گفت نزد فاطمه دختر رسول الله (ص) رفتم و لوحی نزد او دیدم که در آن اسماء اوصیاء و ائمه از اولاد آن بزرگوار ثبت بود. پس آنها را شماره کردم دوازده تن بودند که آخر آنان حضرت قائم از اولاد فاطمه (ع) بود و سه تن بنام محمد و سه تن بنام علی بودند.
(حبیب السیر چ خیام ج ٢ ص ٧).
و روایات دیگر نیز دربارۀ محبت علی (ع) و اولاد اطهارش در همین کتاب از او وارد شده است .
و صاحب قاموس الاعلام آرد: وی یکی از صحابه است. در غزوۀ عقبه ثانیه با آنکه کودکی بیش نبود بمعیت پدرش حاضر شد. در حضور وی در دو غزوۀ بدر و احد اختلاف کرده اند، و با این وصف در هیجده غزوه بمعیت حضرت رسول بوده و در وقعۀ صفّین هم همراه حضرت علی حضور داشته است. در اواخر زندگی نابینائی بچشمانش راه یافت، آخرین کس ازحاضران در وقعۀ عقبه که تا آن وقت میزیست او بود و بسال ٧٤ یا ٧٧ ه.ق. در ٩٥ سالگی در مدینه منوره درگذشت، ابان که پسر خلیفه سوم عثمان بن عفان و والی مدینه بود، نماز بر وی گزارد. کنیه اش ابوعبدالله است. بنا بروایتی در محاصرۀ قسطنطنیه همراه یزید بن معاویه بود، و در همین جا مرحوم یا مقتول شده و بهمین مناسبت مرحوم قوجه مصطفی پاشا بنام وی یک جامع و آرامگاهی بنا کرده است. ولی این مطالب با شرح حال صاحب ترجمه منافات دارد مثلا روایت وفات وی در مدینه منوره و حضورش در وقعۀ صفین با حضرت امیر با بودنش در خدمت یزید بن معاویه سازگار نیست پس باید گفت اگر در خارج سور قسطنطنیه یکی از صحابه مسمی بجابر بن عبدالله درگذشته صاحب ترجمه نیست بلکه دیگری بوده است.
(قاموس الاعلام ترکی ).
و رجوع به الاصابة شود.

جمعه 13 آذر 1394 :: 12:00 :: نويسنده : yadgareomr

 عَطِيَّة العَوْفي (...- 111 ه.ق. ...- 729 م.)

عطية بن سعد بن جنادة العوفيّ الجدلي القيسي الكوفي، أبو الحسن: من رجال الحديث. كان يعدّ من شيعة أهل الكوفة.
خرج مع ابن الأشعث، فكتب الحجاج إلى محمد بن القاسم الثقفي: ادع عطية، فان سب عليّ بن أبي طالب و إلا فاضربه 400 سوط و احلق رأسه و لحيته، فدعاه و أقرأه كتاب الحجاج، فأبى أن يفعل، فضربه ابن القاسم الأسواط و حلق رأسه و لحيته.
ثم لجأ إلى فارس. و استقر بخراسان بقية أيام الحجاج، فلما ولي العراق عمر بن هبيرة أذن له في القدوم فعاد إلى الكوفة، و توفي بها [ ذيل المذيل 95 و تهذيب التهذيب 7: 224 - 226 و فيه أنه ولد في أيام علي بن أبي طالب «رضي الله عنه».].

چهارشنبه 11 آذر 1394 :: 21:43 :: نويسنده : yadgareomr

حیدری. [ ح َ دَ ] (اِخ) مقابلِ نعمتی. منسوب به حیدر، پیرو قطب الدین حیدر یکی از عرفای نامی ایران متوفی به سال ٦١٨ ه.ق.
-
جنگ حیدری و نعمتی; جنگی و بحث و جدلی میان پیروان این دو عارف.
رجوع به فرهنگ فارسی معین شود.
دو دستۀ حیدری و نعمتی در غالب شهرهای ایران بودند و در همۀ سال خاصه در عاشورا با یکدیگر به جنگهای سخت میپرداختند. (یادداشت مرحوم دهخدا).
رجوع به نعمتی شود.
-
طایفۀ حیدری; مقابلِ طایفۀ نعمتی، پیروان شاه نعمت الله.

حیدریة. [ ح َ دَ ری ی َ ] (اِخ) طریقۀ منسوب به شیخ قطب الدین حیدر. رجوع به فرهنگ فارسی معین شود.

نعمتی. [ ن ِ م َ ] (اِخ) منسوب به شاه نعمت الله ولی ماهانی کرمانی. پیرو شاه نعمت الله ولی. رجوع به نعمةالله ولی (شاه ...) شود.
-
نعمتی و حیدری; نام دو فرقۀ غوغا که در غالب شهرهای ایران بوده اند. فرقۀ نعمتی پیروان شاه نعمةالله ولی بوده اند و فرقۀ حیدری پیروان طریقت شیخ حیدر زاوجی ولی. (یادداشت مؤلف). و اغلب این دو فرقه با هم به نزاع برمی خاستند و اوضاع شهر را آشفته می کردند و جنگ و نزاع نعمتی و حیدری برای مخاصماتی که منشاء منطقی درستی ندارد و از تعصبات عوام سرچشمه گیرد مثل شده است; مانند شیخی و بالاسری.
رجوع به حیدری شود.

چهارشنبه 11 آذر 1394 :: 14:08 :: نويسنده : yadgareomr

... از اسب فرود آمده در كوچه‏ هاى كوفه مى‏گرديد تا به خانه زنى از موالى اشعث بن قيس رسيد. از او آب خواست، زن به او آب داد. سپس از حالش پرسيد، مسلم داستان خود با او بگفت. زن رقت كرد و او را مأوى داد. شب هنگام پسرش به خانه آمد چون از قضيه آگاه شد ديگر روز نزد محمد بن الاشعث آمد و او را خبر داد. محمد بن الاشعث نزد ابن زياد رفت و ماجرى بگفت. ابن زياد گفت: برو و او را نزد من‏ بياور. نيز عمرو بن عبد الله بن العباس السلمى را با هفتاد مرد همراه او كرد. اينان به خانه مسلم ريختند ولى مسلم حمله آورد و آنان را از خانه براند. بار ديگر حمله كردند اين بار نيز آنان را از خانه براند. چاره جز آن نديدند كه از بام خانه‏ ها او را سنگباران كنند و آتش در دسته‏ هاى نى مى‏زدند و بر او فرو مى‏افكندند. مسلم شمشير خود بركشيد و از خانه به كوى آمد و به نبرد پرداخت. بكير بن حمران الاحمرى به مقابلش آمد و شمشيرى بر او زد كه لب بالايش را بريد و لب پايينش را بشكافت. مسلم نيز ضربتى بر سر و ضربتى بر گردن او زد، چنانكه نزديك بود به شكمش رسد. مسلم رجز مى‏خواند:

اقسم لا اقتل إلا حرا
و ان رايت الموت شيئا مرا

كل امرئ يوما ملاق شرا
اخاف ان اكذب او اغرا

حاصل معنى: سوگند مى‏خورم كه جز به آزادگى نميرم هر چند مرگ را تلخ يافته‏ ام هر مردى روزى گرفتار شرى خواهد شد و من بيمناكم مبادا به من دروغ بگويند تا فريبم دهند.

چون چنين ديدند، محمد بن الاشعث بن قيس پيش آمد و گفت: نه كس به تو دروغ مى‏گويد و نه مى‏خواهد ترا فريب دهد. و او را امان داد. مسلم تسليم شد. او را بر استرى نشاندند و نزد ابن زياد آوردند. محمد بن الاشعث به هنگام امان سلاح او را گرفته بود.
چون مسلم به در قصر رسيد چشمش به خمى پر از آب سرد افتاد. آب طلبيد. مسلم بن عمرو الباهلى - پدر قتيبة بن مسلم - او را منع كرد ولى عمرو بن حريث جامى آب به دستش داد. چون آب به دهان آورد پر از خون شد. آن را بريخت و جام ديگر به دستش داد. اين بار دندان‏هايش در جام آب ريخت. گفت: سپاس خداى را، اگر روزى من بود مى‏آشاميدمش. پس او را نزد ابن زياد بردند. به يك ديگر سخنانى درشت گفتند. ابن زياد گفت: تا او را بالاى بام بردند، سپس احمرى را نيز كه مسلم شمشير زده بود بخواند و گفتش قصاص كند. او را نيز بر بام قصر فرا بردند و او گردن مسلم را بزد. سرش را از بام به زير افكندند و از پى آن پيكرش را فرو افكندند. آنگاه فرمان داد تا هانى بن عروه را نيز به بازار آوردند و گردن زدند. هانى فرياد مى‏زد: اى آل مراد. او شيخ و زعيم مراديان بود. آن روزها چون سوار مى‏شد چهار هزار سوار جوشن پوش و هشت هزار پياده همراه او بودند و اگر قبيله كنده و ديگر هم پيمانان با او همدست مى‏شدند، شمارشان به سى هزار تن مى‏رسيد ولى آن روز هيچ كس به يارى او برنخاست.
چون بكير بن حمران، مسلم را گردن زد. ابن زياد او را فرا خواند و پرسيد: او را كشتى؟
گفت: آرى. پرسيد: آنگاه كه براى كشتنش از بام فرا مى‏رفتيد، چه مى‏گفت. گفت: تسبيح و تهليل مى‏گفت و استغفار مى‏كرد و چون نزديكش آورديم كه گردنش را بزنيم، گفت: بار خدايا ميان من و اين مردم كه ما را فريب دادند و به ما دروغ گفتند تا ما را واگذاشتند و به قتل آوردند، حكم كن. من هم گفتم: سپاس خدا را كه انتقام مرا از تو بستد ...
ظهور مسلم در كوفه روز سه شنبه هشتم ذو الحجه سال 60، بود. و اين همان روزى است كه حسين از مكه به جانب كوفه بيرون آمد. و گويند روز چهار شنبه روز عرفه، نهم ذو الحجه سال 60 بود.
ابن زياد فرمان داد تا پيكر مسلم را بر دار كردند و سرش را به دمشق فرستاد. و اين نخستين قتيل بنى هاشم است كه پيكرش بر دار شده و سرش را به دمشق برده‏ اند. چون حسين به قادسيه رسيد حر بن يزيد التميمى را ديد. حر پرسيد: اى پسر پيامبر به كجا ميروى؟ گفت:
به اين شهر. حر همه ماجرى و قتل مسلم را با او در ميان نهاد. و گفتش كه باز گرد كه من اميد ندارم كه تو را در اين شهر خيرى باشد. برادران مسلم گفتند كه ما باز نمى‏گرديم تا انتقام خود را بستانيم يا همه كشته شويم. حسين گفت: بعد از شما در زندگى خيرى نيست. سپس برفت تا به سپاه عبيد الله بن زياد به سردارى عمر بن سعد بن ابى وقاص رسيد. حسين به جانب كربلا گرديد. از اهل بيت و اصحاب پانصد سوار و حدود صد تن پياده به همراه داشت.
چون شمار سپاه دشمن افزون شد و يقين كرد كه جز جنگ چاره‏ اى ندارد، گفت: بار خدايا ميان ما و مردمى كه ما را دعوت كردند تا ياريمان كنند آنگاه ما را كشتند تو داورى كن. و همچنان مى‏جنگيد تا به شهادت رسيد، گويند آنكه عهده‏ دار كشتن و جدا كردن سر از بدن او گرديد مردى از مذحج بود. او نزد ابن زياد آمد و خواند:

أوقر ركابى فضة و ذهبا
انا قتلت الملك المحجبا

قتلت خير الناس اما و ابا
و خيرهم اذ ينسبون نسبا

حاصل معنى: مرا سيم و زر فراوان ده كه من پادشاهى را كشته‏ ام كه صاحب حاجب و دربان بود. من كسى را كه از حيث پدر و مادر و نسب بهترين مردم بود كشته‏ ام.

ابن زياد او را با سر حسين نزد يزيد فرستاد. چون بر يزيد داخل شد، ابو برزة الاسلمى نزد او بود. سر را پيش يزيد نهاد. يزيد با چوبدستى كه در دست داشت، بر دهان او زد و خواند:

ابى قومنا ان ينصفونا فانصفت
قواضب فى ايماننا تقطر الدما

نفلق هاما من رجال احبة
علينا و هم كانوا اعق و اظلما

حاصل معنى: قوم ما نخواستند كه به ما انصاف دهند، تا آنكه شمشيرهاى خون‏چكان كه در دست داشتيم ما را انصاف دادند. شمشيرهايى كه سر مردانى را كه در نزد ما عزيز بودند مى‏شكافتند، عزيزانى كه از ما بريده بودند.

ابو برزه گفت: چوبدست خود بردار كه بسيار بود كه رسول خدا (ص) را مى‏ديدم كه دهان بر دهان او مى‏گذاشت و مى‏بوسيدش.
همه كسانى كه در جنگ با حسين شركت داشتند و عهده‏دار قتل او شدند تنها از مردم كوفه بودند و هيچ يك از مردم شام در ميان آنان نبود. و همه كسانى كه در روز عاشورا با حسين كشته شدند، هفتاد و دو تن بودند. و از آن ميان بود پسرش على بن الحسين الاكبر.
او به هنگام نبرد چنين ميخواند:

انا على بن الحسين بن على
نحن و بيت الله اولى بالنبى‏

تاللّه لا يحكم فينا بن الدعى

حاصل معنى: منم على فرزند حسين بن على سوگند به كعبه كه ما به پيامبر اولى هستيم.
به خدا سوگند نمى‏گذارم زنازاده فرمان راند.

از فرزندان برادرش حسن بن على:
عبد الله بن الحسن و قاسم بن الحسن و ابو بكر بن الحسن در آن روز كشته شدند.

و از برادرانش:
عباس بن على و عبد الله بن على و جعفر بن على و عثمان بن على و محمد بن على بودند.

و از فرزندان جعفر بن ابى طالب:
محمد بن عبد الله بن جعفر و عون بن عبد الله بن جعفر بودند.

و از فرزندان عقيل بن ابى طالب:
عبد الله بن عقيل و عبد الله بن مسلم بن عقيل بودند

واقعه عاشورا در روز دهم محرم سال 61 اتفاق افتاد.
حسين به هنگام شهادت پنجاه و پنج و به قولى پنجاه و نه سال داشت، جز اين هم گفته‏ اند.
بر تن او جاى سى و سه ضربت نيزه و سى و چهار ضربت شمشير بود. زرعة بن شريك التميمى ضربتى بر كف دست چپش زد و سنان بن انس النخعى بر او نيزه زد. سپس از اسب فرود آمد و سرش از تن جدا كرد. و شاعر در اين باب گويد:

و اى رزية عدلت حسينا
غداة تبينه كفا سنان‏

از انصار چهار تن با او كشته شدند و باقى همه از اصحاب او بودند.
عمر بن سعد اصحاب خود را فرمان داد تا اسب بر بدن او بتازند. از آن ميان اسحاق بن حيوة الحضرمى و چند تن ديگر اين كار به عهده گرفتند. و اهل غاضريه كه جماعتى از بنى غاضر از بنى اسد بودند، يك روز بعد او و اصحابش را به خاك سپردند. در اين نبرد از اصحاب حسين هفتاد و دو تن كشته شدند و از اصحاب عمر بن سعد، هشتاد و هشت تن. عمر بن سعد بر كشتگان سپاه خود نماز خواند و آنان را به خاك سپرد.
پس از شهادت حسين، سر او و يارانش را با خولى بن يزيد و حميد بن مسلم الازدى نزد ابن زياد فرستادند. بعضى گويند: حاملان سرها شمر و قيس بن الاشعث و عمرو بن الحجاج و عروة بن قيس بودند. عمر بن سعد پس از دو روز به كوفه بازگشت. [اهل بيت را هم به‏ كوفه آورد. ابن زياد سرها را با اهل بيت به همراهى شمر به شام فرستاد].

چهارشنبه 11 آذر 1394 :: 13:41 :: نويسنده : yadgareomr

... على بن حسين را با زنان و دختران او نزد عبيد الله بن زياد بردند. گويند وى سر حسين را در طشتى نهاده بود و با چوبى بر صورتش مى‏زد و مى‏گفت:

«چهره‏ اى بدين زيبايى نديده‏ ام.»

انس بن مالك گويد كه حسين به پيامبر شباهت داشت.
سپس سر او را با فرزندانش نزد يزيد بن معاويه فرستاد. گويند يزيد فرمان داد زنان و دختران او را بر پله مسجد، آنجا كه اسيران را نگاه مى‏داشتند، ببرند تا مردم بديشان بنگرند و سر او را در برابر خويش نهاده بود و با چوب در چهره او مى‏زد و مى‏گفت:

كاش پيران و بزرگان من، در بدر، مى‏ديدند/ بى تابى خزرج را از فرود آمدن نيزه‏ ها/ تا شادباش گويند و هلهله كنند از سر شادى/ و بگويند: اى يزيد، دست مريزاد!
پس ابو برزه اسلمى، برخاست و گفت:

«به خدا سوگند كه اين چوب تو برجايى مى‏خورد كه من بارها ديدم پيامبر آنجا را مى‏بوسيد.»

حسين در سال شصت و يك هجرت روز عاشورا كه روز آدينه بود، در سن پنجاه و هشت سالگى كشته شد. او با رنگ سياه، خضاب مى‏بست. سپس يزيد نفرين شده خانواده و دختران او را به مدينه فرستاد و دختر عقيل بن ابى طالب، در سوگ او، چنين سرود:

چه خواهيد گفت، اگر پيامبر خداوند از شما بپرسد:

/ چه كرديد، شما كه آخرين امتها بوديد/ پس از من، با عترت و اهل بيت من/ كه دسته‏ اى اسير شدند و دسته‏ اى به خون آغشته؟
گويند مردم مدينه، در شبى كه حسين روزش كشته شد، هاتفى را شنيدند كه آواز مى‏داد:

پيامبر پيشانى او را دست كشيد./ از اين روست كه در گونه‏ هاى او تابشى و درخششى است./ پدر و مادرش از بالاترين كسان قبيله قريش‏ اند/ و نياى او، بهترين نياكان است.
و بدان كه رافضيان را در اين داستان افزوده‏ ها و داستان‏پردازيها (تهاويل) بسيار است. و در آنچه ما نيز ياد كرديم لغزش و خطا فراوان، چرا كه بسيارى از مردم هستند كه منكرند كه يزيد فرمان به كشتن او داده باشد يا حتى به اين كار خرسندى داشته باشد.
و خداى داناتر است.

چهارشنبه 11 آذر 1394 :: 13:28 :: نويسنده : yadgareomr

اسيران خاندان على نزد يزيد
از محمد بن حسين بن على نقل شده است:

نزد يزيد آمديم. دوازده نوجوان بوديم كه در زنجيرهاى آهنى پيچيده شده بوديم و تنها يك لباس بر تن داشتيم. يزيد گفت:

خودتان را از دست بنده مردم عراق آزاد كرديد؟ من وقتى كه ابو عبد الله از مدينه بيرون رفت و در هنگامى كه در كربلا كشته شده هيچ اطلاعى نداشتم.

على بن حسين گفت:

«تا بر آنچه از دستتان مى‏رود اندوهگين نباشيد و بدانچه به دستتان مى‏آيد شادمانى نكنيد، و خدا هيچ متكبر خودستاينده‏ اى را دوست ندارد.» (حديد، آيه 23).

يزيد با شنيدن اين آيات خشمگين شد و در حالى كه دست خود را در ريشش كرده بود اين آيه را خواند:

«اگر به شما مصيبتى رسد، به خاطر كارهايى است كه كرده‏ ايد، و خدا بسيارى از گناهان را عفو مى‏كند.» (شورا، آيه 30).

پس از آن به مردم شام گفت:

نظر شما چيست؟

مردى گفت:

لا تتخذن من كلب سوء جروا.
[سخن زشتى است، از ترجمه آن خوددارى شد.]

نعمان به بشير گفت:

با آنان طورى رفتار كن كه رسول خدا (ص) در چنين حالى با آنان رفتار مى‏كرد.

فاطمة دختر حسين گفت:

اينان دختران رسول خدا (ص) هستند.

يزيد گريه كرد طورى كه نزديك بود قالب تهى كند. مردم شام نيز گريه كردند تا جايى كه صدايشان گرفت. يزيد گفت:

با آنان به نيكى رفتار كنيد، اسيران را به حمام ببريد و آنان را شستشو دهيد و بر آنان لباس بپوشانيد.

اسرا را به آشپزخانه بردند و به آنها غذا خوراندند و به آنان از اموال و پوشاك هدايا و جوايزى دادند. يزيد گفت:

اگر بين اينان و بين كسى كه پستان مادرش را گاز گرفته است نسبتى بود آنان را نمى‏كشت [منظور يزيد، عبيد الله بن زياد است‏]. با آنان به مدينه باز گرديد. هر كس كه با آنان از مدينه آمده بود، با آنان به مدينه برگشت.

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران