یادگارِعُمر
درباره وبلاگ


حافظ سخن بگوی که بر صفحۀ جهان ------- این نقش ماند از قلمت یادگارِ عُمر ---------- خوش آمدید --- علی
نويسندگان
دوشنبه 02 آذر 1394 :: 21:23 :: نويسنده : yadgareomr

باسر.

[ س ِ ]

(ع ص)

بَد روی.
ترشروی.
بدهیأت.
روی ترش و بدهیأت و غمگین.
کالح یا ترشروی.
و رجوع به باسرة شود.

ضبط اين کلمه در ناظم الاطباء بصورت هاي باسر با فتح سين و سکون سين و کسر سين هرسه آمده است.

... تیره
کریه اللّقاء و شدید العبوس

 


 

دوشنبه 02 آذر 1394 :: 21:17 :: نويسنده : yadgareomr

ناضر.

[ ض ِ ]

(ع ص)

روی تازه و باآب و نیکو.
روی تازۀ با رونق و بهجت.
حسن.
وجه ناضر; روئی تازه.
تازه روی.

|| ناعم.

|| سخت سبز.
درخت سخت سبز.
الاخضر شدید الخضرة.

|| رنگ نیک.
در مبالغۀ رنگها گویند:
احمر ناضر و اخضر ناضر و اصفر ناضر.
ماکان منه شدیداً.

" فَإِذا بَرِقَ الْبَصَرُ

وَ خَسَفَ الْقَمَرُ

وَ جُمِعَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ "

در اين آيه چند نشانه از نشانه‏ هاى قيامت ذكر شده،
منظور از

" برق بصر "

تحير چشم در ديدن و دهشت‏زدگى آن است،
و منظور از

" خسوف قمر "

بی نور شدن آن است.

بَلْ يُرِيدُ الْانسَانُ

لِيَفْجُرَ أَمَامَهُ (5) القیامة

بلكه انسان میخواهد آنچه (از عُمرش) در پيش است همه را به فجور و هواى نفس گذراند. (5)

دوشنبه 02 آذر 1394 :: 21:10 :: نويسنده : yadgareomr

تَمَطّی.

م ط و

[ ت َ م َط طی ]

(ع مص)

دراز شدن روز و جز آن.

|| خویشتن یازیدن [کش و قوس رفتن] و خرامیدن.

یازیدن و خرامیدن.

خرامیدن.

و قیل هو مأخوذ من المطیطة هو الماء الخاثر فی اسفل الحوض لانه یتمطط; ای یتمدد.

و این مانند تَظَنّی در ظنّ است.

" أَوْلى‏ لَكَ فَأَوْلى‏ ثُمَّ أَوْلى‏ لَكَ فَأَوْلى‏ "

در اينكه اين جمله كلمه تهديد است حرفى نيست،
و اگر مكرر شده، به منظور تاكيد بوده.
و بعيد نيست - و خدا داناتر است - كه جمله

" أَوْلى‏ لَكَ "

خبرى باشد براى مبتدايى كه حذف شده،
و آن ضميرى است كه
به حال انسان
كه قبلا ذكر شده بود برگردد،
و بخواهد همان حال
(نخواندن نماز و
تصديق نكردن و
تكذيب كردن و
با حال تبختُر برگشتن)
را براى انسان نامبرده اثبات كند،
تا كنايه باشد از
اثبات تبعات و عواقب سوء آن حال.
در نتيجه
كلام مذكور
فرمان و نفرينى باشد از ناحيه خداى تعالى عليه اين انسان، تا با همين فرمان مُهر بر دلش بزند، و ايمان و تقوى را بر او حرام كند، و بنويسد كه اين شخص از اهل آتش است،
و آن گاه دو آيه مورد بحث به وجهى شبيه مى‏شود به آيه

" فَإِذا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ مُحْكَمَةٌ

وَ ذُكِرَ فِيهَا الْقِتالُ

رَأَيْتَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ

يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ

نَظَرَ الْمَغْشِيِّ عَلَيْهِ مِنَ الْمَوْتِ

فَأَوْلى‏ لَهُمْ".

و معناى آيه اين است:
اين حال كه تو دارى برايت بهتر و بهتر است، آرى براى تو بهتر آن است كه وبال أمر خود را بچشى، و عذابى كه برايت آماده كرده‏ اند، تو را بگيرد.

ولى بعضى گفته‏ اند:
جمله

" أَوْلى‏ لَكَ "

اسم فعل و مبنى است،
يعنى اعراب نمى‏پذيرد،
و معنايش اين است كه
بدبختيتان پشت سر هم باد.
بعضى ديگر گفته‏ اند:
كلمه

" اولى "

فعل ماضى دعائى،
و از ماده " ولى " است،
كه به معناى نزديكى است،
و فاعل اين فعل ماضى،
ضمير مستترى است كه به هلاك بر مى‏گردد،
و لام در كلمه

" لك "

زايده است،
و معنايش " اولاك الهلاك " است،
يعنى هلاكتت نزديك باد.
بعضى ديگر گفته‏ اند:
فاعل آن ضميرى است كه
به خداى تعالى بر مى‏گردد،
و لام زايده است
و معنايش اين است كه
خداى تعالى نزديك كند آنچه را كه مكروه تو است،
ممكن هم هست آن را غير زايد بگيريم،
و چنين معنا كنيم:
خداوند برايت نزديك كند آنچه را كه مايه كراهت تو است.
بعضى ديگر گفته‏ اند:
معنايش اين است كه
مذمت كردن تو سزاوارتر از نكردن است،
و چون اين كلام زياد استعمال مى‏شده زوايدش حذف شده،
و آنچه باقى مانده مشابه " ويل لك " شده،
به طورى كه محذوف آن از محذوف‏هايى شده كه اظهارش جايز نيست.
بعضى ديگر گفته‏ اند:
معنايش اين است كه خدا تو را هلاك كند، به هلاكتى كه از هر شر و هلاكت ديگرى نزديك‏تر باشد.
بعضی ديگر گفته‏ اند:
كلمه

" أولى "

افعل تفضيل، و به معناى " احرى - سزاوارتر" است،
و اين كلمه خبر است براى مبتدايى كه حذف شده،
تقدير كلام چيزى است كه
لايق مقام چنان كس باشد،
مثلا تقديرش اين است كه
" اينجا آتش براى تو بهتر است، يعنى تو سزاوارتر به آتشى و اهليت آن را دارى، پس همان برايت بهتر است "،
البته در اين ميان، وجوهِ سستِ ديگرى هم هست كه خالى از تكلف نيست، و وجه اخير قريب به همان وجهى است كه ما ذكر كرديم، ولى عين آن نيست.

دوشنبه 02 آذر 1394 :: 20:15 :: نويسنده : yadgareomr

م ط  و

ثُمَّ ذَهَبَ إِلى‏ أَهْلِهِ يَتَمَطَّى (33)

و " تَمَطّى " - به طورى كه در مجمع البيان آمده - به معناى تمدّد بدن از كسالت است، و اصل آن به اين معنا بوده كه آدمى پشت و كمر خود را تاب دهد، و تمطّى در حال رفتن استعاره است از راه رفتن با تكبّر و تبختُر. و معناى آيه اين است كه: انسان دعوت حقّۀ اسلام و معارف آن را تصديق نكرد، و براى پروردگارش نماز نگذاشت، و خلاصه نه اصول دعوت را پذيرفت و نه فروع آن را كه ركن آن فروع نماز است، و ليكن آن را تكذيب نموده، از قبولش اعراض نمود، و تازه وقتى به طرف اهلش میرفت (مثل كسى كه فتحى نمايان كرده) باد به دماغش انداخته، با تكبّر میرفت.

یکشنبه 01 آذر 1394 :: 22:50 :: نويسنده : yadgareomr

أَ يَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظامَهُ ؟ (3) القیامة

أَ يَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ يُتْرَكَ سُدىً ؟ (36) القیامة

أَ يَحْسَبُ أَنْ لَنْ يَقْدِرَ عَلَيْهِ أَحَدٌ ؟ (5) البلد

أَ يَحْسَبُ أَنْ لَمْ يَرَهُ أَحَدٌ ؟ (7) البلد

***

آيا آدمى پندارد كه
ما ديگر ابداً
استخوانهاى (پوسيدۀ) او را
باز جمع نمیكنيم؟ (3) القیامة

آيا آدمى میپندارد كه
او را
مُهمَل (از تكليف و ثواب و عِقاب) گذارند
(و غَرَضى در خلقتش منظور ندارند)؟ (36) القیامة

آيا انسان پندارد كه
هيچ كس بر او توانايى ندارد؟ (5) البلد

آيا پندارد
احدى او را نديده
(و افكار و اعمالِ بَدَش را ندانسته
و ريا و نفاقش را نمی‏داند)؟ (7) البلد

جمعه 29 آبان 1394 :: 22:39 :: نويسنده : yadgareomr

نباشد عاشقی عیبی، وگر عیب ست، تا باشد
که نفسم عیب دان آمد، و یارم غیب دانستی

اگر عیبِ همه عالم تو را باشد چو عشق آمد
بسوزد جمله عیبت را، که او بس قهرمانستی

دیوان شمس تبریزی

جمعه 29 آبان 1394 :: 22:34 :: نويسنده : yadgareomr

ذره ای سایۀ عنایت بهتر ست
از هزاران كوشش طاعت پرست

خشت اگر پُر ست  بنهادۀ تو است
آن دو سه مو  از عطای آن سو است

در حقیقت هر یکی مو را از آن
خُرد منگر، همچو کوهی دان  کلان

در حقیقت، هر یك از آن مو کُهی ست
كآن امان نامه و صِلِۀ شاهنشهی ست

تو اگر صد قفل بنهی بر دَری
بَركَنَد آن جمله را  خیره سَری

شحنه ای  از موم  اگر مُهری نَهَد
پهلوانان را از آن  دل بشكهد

آن دو سه تارِ عنایت  همچو كوه
سَدّ شده  چون فرّ سیما در وجوه

خشت را مَگذار، ای نیكو سرشت
لیك  هم  ایمن مَخُسب از دیوِ زشت

رو  دو تا مو ز آن كرم  در دست آر
وآنگهان ایمن بخُسب و غم مدار

مثنوی
دفتر ششم

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران