یادگارِعُمر
درباره وبلاگ


حافظ سخن بگوی که بر صفحۀ جهان ------- این نقش ماند از قلمت یادگارِ عُمر ---------- خوش آمدید --- علی
نويسندگان
جمعه 06 شهریور 1394 :: 16:36 :: نويسنده : yadgareomr

و إذا الجحیم سعّرت

تسعیر.

[ ت َ]
(ع مص)

نرخ نهادن.
قرار دادن نرخ برای چیزی.

|| آتش نیک افروختن.
آتش افروختن.
برافروختن آتش.

|| برانگیختن حرب.
برانگیختن جنگ.

|| متفق شدن گروه بر نرخی.

|| تعمیم یافتن شرّ در قومی.

سعرالقوم شراً;
عمهم به.
قال الجوهری:
و لایقال اسعرهم.

جمعه 06 شهریور 1394 :: 16:31 :: نويسنده : yadgareomr

عليٌّ حبُّهُ جُنَّةٌ

قَسیمُ النّارِ وَ الجَنَّةِ

وَصيُّ المُصطَفی حَقّاً

إمامُ الإنسِ و الجِنَّةِ

جمعه 06 شهریور 1394 :: 13:38 :: نويسنده : yadgareomr

إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ (1)

كُوِّرَتْ‏، أي: [جمع‏] ضوؤها [و لف كما تلف العمامة].

 

تکویر.

[ ت َ ]
(ع مص)

عمامه در سر بستن.
پیچیدن دستار بر سر.

|| در هم پیچیدن.
درپیچیدن هر چیزی.

|| گرد کردن کالا و بستن آن.
کالا بر هم نهادن.
بر هم نهادن کالا.
گرد کردن و فراهم آوردن رخت را و بستن آن.

|| انداختن،
یقال:
طعنه فکوره;
ای القاه
یا به نیزه زده انداختن.
یقال:
کورت الرجل;
اذا طعنته فالقیته مجتمعاً.
بیوکندن (بیفکندن).

|| بر زمین افکندن در کشتی و جز آن.

|| کندن.

|| رنگ گردانیدن.

|| به زور چیزی درآوردن.

|| پوشانیدن.

|| فرو گرفتن.

|| زیادت کردن.

|| درآوردن شب را در روز و روز را در شب.
قوله تعالی:
یکور اللیل علی النهار و یکور النهار علی اللیل;
ای یغشی اللیل علی النهار و یغشی النهار علی اللیل او ینقص من احدهما و یزید علی الاخر.

|| قوله تعالی:
اذا الشمس کورت ...;
ای ذهب ضؤها...

جمعه 06 شهریور 1394 :: 00:00 :: نويسنده : yadgareomr

مواظب.

[ م ُ ظِ ]
(ع ص)

پیوسته در کار.
مواکظ.
مداومت کننده.
مشغول و ملازم و پیوسته در کار و ثابت و پایدار و متوجه و مراقب.
مشرف.
مراقب.
بر کاری دایم ایستاده.
معاود.

مواظباً.

[ م ُ ظِ بَن ]
(ع ق)

دایماً و علی الدوام و همیشه و همواره و پیوسته.
مشرفاً.
مراقباً.
و رجوع به مواظب شود.

مواظبت.

[ م ُ ظَ / ظِ ب َ ]
(از ع، اِمص)

پیوستگی و مراقبت و همیشگی و مداومت.
ملازمت و توجه و اشتغال.
پیوسته بودن بر کاری.
لازم گرفتن.
محافظت.
مراقبت.
تیمار داشتن.

در صبر و مواظبت تو خیره مانده بودم.
(کلیله و دمنه).

صواب آن است که بر مواظبت و ملازمت اعمال خیر ... اقتصار نمایم.
(کلیله و دمنه).

مواظبت بر کسب هنر چنان میل افتاده بود که از مباشرت اشغال و ملابست اعمال اعراض کلی می نمودم.
(کلیله و دمنه).

روزگار خود را در مواظبت دفاتر و محابر و محاضر و منابر می گذاشت.
(ترجمۀ تاریخ یمینی).

تقصیر و تقاعدی که در مواظبت خدمت بارگاه خداوندی می رود.
(گلستان).

و رجوع به مواظبة شود.

- مواظبت کردن;
مراقبت کردن.
محافظت کردن.
مداومت داشتن.
پیوسته بر آن بودن.

به صواب آن لایقتر که بر معالجت مواظبت کنی.
(کلیله و دمنه).

تثبیة;
مواظبت کردن در کاری.

- مواظبت نمودن;
مواظبت کردن.
مراقبت و محافظت داشتن.
مداومت داشتن.
مداومت داشتن در امری.

در کتب طب آورده اند که فاضلترین اطبا آن است که بر علاج از جهت ثواب آخرت مواظبت نماید.
(کلیله و دمنه).

بر مطالعت آن مواظبت نمودی.
(کلیله و دمنه).

هرکه از فیض آسمانی و عقل غریزی بهره مند شد و بر کسب هنر مواظبت نمود ... آرزوهای دنیا بیابد و در آخرت نیکبخت گردد.
(کلیله و دمنه).

همچون آن جادویی باشم که بر آن نابکاری مواظبت می نماید.
(کلیله و دمنه).

در طاعت و مطاوعت ایشان به قدر استطاعت و... مواظبت نماید.
(سندبادنامه).

شنبه 31 مرداد 1394 :: 23:08 :: نويسنده : yadgareomr

لواحة.

[ ل َو وا ح َ ]
(ع ص)
سخت رنگ روی گرداننده و سیاه کننده.
(منتخب اللغات)

و ما اءَدراک ما سقر.
لاتبقی و لاتذر.
لواحة للبشر.

لواح.

[ ل ُ ]
(ع مص)
تشنه شدن.
(تاج المصادر).

لوح.
لؤوح.
(منتهی الارب ).

جمعه 30 مرداد 1394 :: 16:29 :: نويسنده : yadgareomr

 زَيْد بن عليّ

(79 - 122 ه.ق. 698 - 740 م.)

زيد بن علي بن الحسين بن علي بن أبي طالب:

الإمام،
أبو الحسين
العلويّ الهاشمي القرشي.
و يقال له «زيد الشهيد»
عدّه الجاحظ من خطباء بني هاشم.
و قال أبو حنيفة:
ما رأيت في زمانه
أفقه منه
و لا أسرع جوابا
و لا أبين قولا.
كانت إقامته بالكوفة،
و قرأ على
واصل بن عطاء (رأس المعتزلة)
و اقتبس منه علم الاعتزال.
و أشخص إلى الشام،
فضيق عليه هشام بن عبد الملك،
و حبسه
خمسة أشهر.
و عاد إلى العراق
ثم إلى المدينة،
فلحق به بعض أهل الكوفة
يحرضونه على قتال الأمويين،
و رجعوا به إلى الكوفة
سنة 120 ه.ق.،
فبايعه
أربعون ألفا
على الدعوة إلى
الكتاب و السنة،
و جهاد الظالمين،
و الدفع عن المستضعفين،
و إعطاء المحرومين،
و العدل في قسمة الفي‏ء،
ورد المظالم،
و نصر أهل البيت.
و كان العامل على العراق يومئذ
يوسف بن عمر الثقفي،
فكتب إلى
الحكم بن الصلت
و هو في الكوفة
أن يقاتل زيدا،
ففعل.
و نشبت معارك
انتهت بمقتل زيد،
في الكوفة،
و حمل رأسه إلى الشام
فنصب على باب دمشق.
ثم أرسل إلى المدينة
فنصب عند قبر النبي صلّى الله عليه و سلم
يوما و ليلة،
و حمل إلى مصر فنصب بالجامع،
فسرقه أهل مصر و دفنوه.
و وقف المجمع العلمي
في ميلانو
مؤخرا على
«مجموع في الفقه - ط»
رواه أبو خالد الواسطي
عن زيد بن علي،
فإن صحت النسبة
كان هذا الكتاب
أول كتاب دوّن في الفقه الإسلامي،
و مثله «تفسير غريب القرآن - خ»
و لا بد من التثبت من صحة نسبته إليه.
و إلى صاحب الترجمة نسبة الطوائف
«الزيدية»
و لإبراهيم ابن محمد الثقفي
المتوفى سنة 283 كتاب
«أخبار زيد بن علي»
و مثله للجلودي.
و مثله أيضا لابن بابويه القمي.

جمعه 30 مرداد 1394 :: 16:22 :: نويسنده : yadgareomr

أَبُو حَمْزَة الثُّمالي

(000 - 150 ه.ق. 000 - 767 م.)

ثابت بن دينار
الثمالي
الأزدي بالولاء،
أبو حمزة:

من رجال الحديث

الثقات عند الإمامية.

و روى عنه بعض أهل السنّة.

و هو من أهل الكوفة.

قتل ثلاثة من أولاده

مع «زيد بن علي بن الحسين».

و كان الرضا (علي بن موسى) يقول:

هو لقمان زمانه.

و كان أبوه مولى للمهلب بن أبي صفرة.

له كتاب في «تفسير القرآن»

و كتاب «الزهد»

و كتاب «النوادر».

جمعه 30 مرداد 1394 :: 15:02 :: نويسنده : yadgareomr

آنــی تـو کـه حـــالِ دلِ نـالان دانــی

احــوالِ دلِ شـکـسـتـه بــالان دانــی

گر خوانمت از سینهٔ سوزان شنوی

ور دَم نَــزنَــم، زبـــانِ لالان دانــــی

ابوسعید ابوالخیر رحمة الله علیه
قرن 5 ه.ق.

جمعه 30 مرداد 1394 :: 13:48 :: نويسنده : yadgareomr

از فراق «شمس دین» افتاده ام در تنگنا
او مسیح روزگار و درد چشمم بی دوا

گر چه درد عشق او خود راحت جان من ست
خونِ جانم گر بریزد او بود صد خونبها

عقلِ آواره شده دوش آمد و حلقه بزد
من بگفتم: کیست بر در؟ باز کن در، اندر آ

گفت: آخر چون درآید؟ خانه تا سر آتش ست
می بسوزد هر دو عالم را ز آتشــهای «لا»

گفتمش: تو غم مخور پا اندرون نِه مَردوار
تا کند پاکت ز هستی هست گردی ز «اجتبا»

عاقبت بینی مکُن تا عاقبت بینی شوی
تا چو «شیر حق» باشی در شجاعت «لا فتی»

تا ببینی هستیت چون از عدم سر برزند
روح مطلق کامکار و «شهسوارِ هل اتی»

جمله عشق و جمله لطف و جمله قدرت جمله دید
گشته در هستی شهید و در عدم او «مرتضی»

آن عدم نامی که هستی موجــها دارد از او
کز نهیب و موج او گردان شده صد آسیا

اندر آن موج اندرآیی چون بپرسندت از این
تو بگویی: صوفیم صوفی بخواند مامضی

از میان شمع بینی برفروزد شمع تو
نور شمعت اندرآمیزد به نور اولیا

مر تو را جایی بَرَد آن موج دریا در فنا
دررُباید جانت را او از سزا و ناسزا

لیک از آسیب جانت وز صفای سینه ات
بی تو داده باغ هستی را بسی نشو و نما

در جهانِ محو باشی هستِ مطلق کامران
در حریمِ محو باشی پیشوا و مقتدا

دیده های کَون در رویت نیارد بنگرید
تا که نجهد دیده اش از شعشعۀ آن کبریا

ناگهان گردی بخیزد زآن سوی محو و فنا
که تو را وهمی نبوده زآن طریقِ ماوَرا

شعله های نور بینی از میان گَردها
محو گردد نور تو از پرتو آن شعله ها

زو فروآ تو ز تخت و سجده ای کن زانکه هست
آن شعاع «شمس دین» و شهریار اصفیا

ور کسی منکر شود اندر جبین او نگر
تا ببینی داغ فرعونی بر آن جا «قد طَغی»

تا نیارد سجده ای بر خاکِ «تبریزِ» صفا
کم نگردد از جبینش داغِ نفرینِ خدا

جمعه 30 مرداد 1394 :: 13:32 :: نويسنده : yadgareomr

مُــنَــشَّــر.
[ م ُ ن َش ش َ ]
(ع ص)
پریشان و پراکنده. منشّرة. (ناظم الاطباء).
گسترده و نشرداده: ملأ منشّر. (از اقرب الموارد).

 

تنشیر.
[ ت َ ]
(ع مص)
نیک پراکنده کردن. (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی) (از آنندراج).
گستردن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).

 

|| فسون کردن و نشرة نبشتن. (از منتهی الارب).
فسون کردن و افسون نوشتن. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
یقال: نشّر علیه الرُّقیَة. (از اقرب الموارد).

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران