یادگارِعُمر
درباره وبلاگ


حافظ سخن بگوی که بر صفحۀ جهان ------- این نقش ماند از قلمت یادگارِ عُمر ---------- خوش آمدید --- علی
نويسندگان
جمعه 30 مرداد 1394 :: 13:26 :: نويسنده : yadgareomr

وَ عِبادُ الرَّحْمنِ

الَّذِينَ

يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْناً

وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً.


بعد از آنكه در آيه قبلى استكبار و خودخواهى كفار بر خداى سبحان و اهانتشان نسبت به اسم كريم و رحمان را ذكر كرد، در اين آيه در مقابلِ آن، رفتار مؤمنين را ذكر میكند كه نه تنها به اسم رحمان اهانت نمیكنند، بلكه خود را بنده رحمان میدانند؛ همان رحمانى كه كفار از لفظ آن گريزان بودند و نفرت داشتند.
در اين آيه دو صفت از صفات ستوده مؤمنين را ذكر كرده، اول اينكه:

الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْناً

مؤمنين كسانى هستند كه روى زمين با وقار و فروتنى راه میروند

و "هون" به طورى كه راغب گفته به معناى تذلل و تواضع است بنا بر اين، به نظر میرسد كه مقصود از راه رفتن در زمين نيز كنايه از زندگى كردنشان در بين مردم و معاشرتشان با آنان باشد.
پس مؤمنين، هم نسبت به خداى تعالى تواضع و تذلل دارند و هم نسبت به مردم چنينند، چون تواضع آنان مصنوعى نيست، واقعا در اعماق دل، افتادگى و تواضع دارند و چون چنينند ناگزير، نه نسبت به خدا استكبار میورزند و نه در زندگى میخواهند كه بر ديگران استعلاء كنند و بدون حق، ديگران را پایین‏تر از خود بدانند و هرگز براى به دست آوردن عزت موهومى كه در دشمنان خدا میبينند در برابر آنان خضوع و اظهار ذلت نمیكنند. پس خضوع و تذللشان در برابر مؤمنين است نه كفار و دشمنان خدا، البته اين در صورتى است كه به گفته راغب كلمه "هون" به معناى تذلل باشد. و اما اگر آن را به معناى رفق و مدارا بدانيم معناى آيه اين میشود كه: مؤمنين در راه رفتنشان تكبر و تبختر ندارند.
صفت دومى كه براى مؤمنين آورده اين است كه، چون از جاهلان حركات زشتى مشاهده میكنند و يا سخنانى زشت و ناشى از جهل میشنوند، پاسخى سالم میدهند، و به سخنى سالم و خالى از لغو و گناه جواب میگويند، شاهد اينكه كلمه سلام به اين معنا است آيه

لا يَسْمَعُونَ فِيها لَغْواً وَ لا تَأْثِيماً

إِلَّا قِيلًا سَلاماً سَلاماً

(بهشتيان در بهشت هيچ سخنى لغو و گناه نمیشنوند،
هر چه میشنوند سلام است و سلام.)

میباشد، پس حاصل و برگشت معناى اين كلمه به اين است كه: بندگان رحمان، جهل جاهلان را با جهل مقابله نمیكنند.
و اين صفت، صفت عباد رحمان در روز است كه در ميان مردمند و اما صفت آنان در شب ...

جمعه 30 مرداد 1394 :: 13:15 :: نويسنده : yadgareomr

سَأُصْليهِ سَقَرَ (26) المدّثّر

وَ ما أَدْراكَ ما سَقَرُ ؟ (27) المدّثّر

 

ما سَلَكَكُمْ في‏ سَقَرَ ؟ (42) المدّثّر

 

يَوْمَ

يُسْحَبُونَ فِي النَّارِ عَلى‏ وُجُوهِهِمْ

ذُوقُوا مَسَّ سَقَرَ (48) القمر

جمعه 30 مرداد 1394 :: 13:03 :: نويسنده : yadgareomr

سَقر.

[ س َ ]
(ع اِ)

مرغ شکاری. (از غیاث).

چرخ که مرغ شکاری است. (آنندراج).

چرغ. (منتهی الارب).

 

|| دوشاب. (منتهی الارب) (آنندراج).

اسم عربی «دوشاب خرما» است و در قانون الادب و تحفۀ حکیم مؤمن به صاد آمده.

 

|| (مص)

سوختن آفتاب روی را و گرمی و اذیّت آن. (منتهی الارب) (آنندراج).

گرمای آفتاب درکسی اثر کردن. (تاج المصادر بیهقی).

 

 

سَقَر.

[ س َ ق َ ]
(ع اِ)

دوزخ. (از غیاث) (دهار) (مهذّب الاسماء) (از منتهی الارب)

پنج‌شنبه 29 مرداد 1394 :: 23:46 :: نويسنده : yadgareomr

 و في رواية

أن الرشيد أمر حميد بن مهران الحاجب

بالاستخفاف به علیه السلام

فقال له

إن القوم قد افتتنوا بك بلا حجة

فأريد أن يأكلني هذان الأسدان المصوران

على هذا المسند

فأشار ع إليهما و قال

خذا عدو الله

فأخذاه و أكلاه ثم قالا

و ما الأمر أ نأخذ الرشيد

قال

لا عودا إلى مكانكما

المناقب ج 4 ص 300

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا

عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى

عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ

عَنْ عَبْدِ الْعَزِيزِ الْعَبْدِيِّ

عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ أَبِي يَعْفُورٍ

قَالَ

قُلْتُ لِـــأَبِي عَبْدِ اللهِ ع

إِنِّي أُخَالِطُ النَّاسَ

فَيَكْثُرُ عَجَبِي مِنْ أَقْوَامٍ

لَا يَتَوَلَّوْنَكُمْ

وَ يَتَوَلَّوْنَ فُلَاناً وَ فُلَاناً

لَهُمْ أَمَانَةٌ وَ صِدْقٌ وَ وَفَاءٌ

وَ أَقْوَامٌ يَتَوَلَّوْنَكُمْ

لَيْسَ لَهُمْ تِلْكَ الْأَمَانَةُ وَ لَا الْوَفَاءُ وَ الصِّدْقُ

قَالَ فَاسْتَوَى أَبُو عَبْدِ اللهِ ع جَالِساً

فَأَقْبَلَ عَلَيَّ كَالْغَضْبَانِ

ثُمَّ قَالَ

لَا دِينَ لِمَنْ دَانَ اللهَ بِوَلَايَةِ إِمَامٍ جَائِرٍ

لَيْسَ مِنَ اللهِ وَ لَا عَتْبَ

عَلَى مَنْ دَانَ بِوَلَايَةِ إِمَامٍ عَادِلٍ مِنَ اللهِ

قُلْتُ

لَا دِينَ لِأُولَئِكَ وَ لَا عَتْبَ عَلَى هَؤُلَاءِ

قَالَ

نَعَمْ

لَا دِينَ لِأُولَئِكَ وَ لَا عَتْبَ عَلَى هَؤُلَاءِ

ثُمَّ قَالَ

أَ لَا تَسْمَعُ لِقَوْلِ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ

اللهُ

وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا

يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ

يَعْنِي مِنْ ظُلُمَاتِ الذُّنُوبِ

إِلَى نُورِ التَّوْبَةِ وَ الْمَغْفِرَةِ

لِوَلَايَتِهِمْ كُلَّ إِمَامٍ عَادِلٍ مِنَ اللهِ

وَ قَالَ

وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ

يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ

إِنَّمَا عَنَى بِهَذَا

أَنَّهُمْ كَانُوا عَلَى نُورِ الْإِسْلَامِ

فَلَمَّا أَنْ تَوَلَّوْا كُلَّ إِمَامٍ جَائِرٍ

لَيْسَ مِنَ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ

خَرَجُوا بِوَلَايَتِهِمْ إِيَّاهُ

مِنْ نُورِ الْإِسْلَامِ

إِلَى ظُلُمَاتِ الْكُفْرِ

فَأَوْجَبَ اللهُ لَهُمُ النَّارَ مَعَ الْكُفَّارِ

فَـــأُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ

هُمْ فِيها خالِدُون‏.

جمعه 23 مرداد 1394 :: 23:16 :: نويسنده : yadgareomr

ثمال. [ ث ِ ] (ع ص، اِ) فریادرس که بمهمّات قوم خود پردازد: فلان ثمال قوم خویش است; دادرس آنان است. غیاث. پشت و پناه. کارگذار مردم.

جمعه 23 مرداد 1394 :: 23:15 :: نويسنده : yadgareomr

من پشیمان گشتم این گفتن چه بود
لیك چون گفتم پشیمانی چه سود

نكته ای كان جست ناگه از زبان
همچو تیری دان كه جست آن از كمان

وا نگردد از ره آن تیر ای پسر
بند باید كرد ِسیلی را ز َسر

چون گذشت از سر جهانی را گرفت
گر جهان ویران كند نبود شگفت

فعل را در غیب اثرها زادنی است
و آن موالیدش به حكم خلق نیست

بی  شریكی جمله مخلوق خدا ست
آن موالید ار چه نسبتشان به ما ست

زید پرانید تیری سوی عَمرو
عَمرو را بگرفت تیرش همچو نمر

مدت سالی همی زایید درد
دردها را آفریند حق نه مرد

عَمرو دائم ماند در درد و وجل
دردها می زاید آن جا تا اجل

ز آن موالید وجع چون مُرد او
زید را ز اول سبب قتال گو

آن وجعها را بدو منسوب دار
گر چه هست آن جمله صُنع كردگار

همچنین كسب و دم و دام و جماع
آن موالید است حق را مستطاع

بسته درهای موالید از سبب
چون پشیمان شد ولی ز آن دست ربّ

اولیا را هست قدرت از اله
تیر جسته باز آرندش ز راه

گفته ناگفته كند از فتح باب
تا از آن نی سیخ سوزد نی كباب

از همه دلها كه آن نكته شنید
آن سخن را كرد محو و ناپدید

گرت برهان باید و حجت مها
باز خوان مِنْ آیةٍ أَوْ ننسها

آیت أَنْسَوْكُمْ ذِكْرِی بخوان
قدرت نسیان نهادنشان بدان

چون به تذكیر و به نسیان قادرند
بر همه دلهای خلقان قاهرند

چون به نسیان بست او راه نظر
كار نتوان كرد ور باشد هنر

خذتموا سخریةً اهل السمو
از نُبی خوانید تا أنسوكم

صاحب دِه پادشاه جسمها ست
صاحب دل شاه دلهای شما ست

فرع دید آمد عمل بی هیچ شك
پس نباشد مردم الا مردمك

مردمش چون مردمک دیدند خُرد
در بزرگی مردمک کس پی نبرد

من تمام این نیارم گفت از آن
منع می آید ز صاحب مركزان

چون فراموشی خلق و یادشان
با وی است، او میرسد فریادشان

صد هزاران نیك و بد را آن بَهی
می كند هر شب ز دلهاشان تهی

روز دلها را از آن پر می كند
آن صدفها را پر از در می كند

آن همه اندیشۀ پیشانها
می شناسند از هدایت جانها

پیشه و فرهنگ تو آید به تو
تا در اسباب بگشاید به تو

پیشۀ زرگر به آهنگر نشد
خوی این خوش خو بدان منكر نشد

پیشه ها و خلقها همچون جهیز
سوی خصم آیند روز رستخیز

صورتی کان برنهادت غالبست
هم بران تصویر حشرت واجبست

پیشه ها و خلقها از بعد خواب
واپس آید هم به خصم خود شتاب

پیشه ها و اندیشه ها در وقت صبح
هم بدانجا شد كه بود آن حُسن و قبح

چون كبوترهای پیك از شهرها
سوی شهر خویش آرد بهرها

هر چه بینی سوی اصل خود رود
جزو سوی کلّ خود راجع شود

مثنوی معنوی
دفتر 1

جمعه 23 مرداد 1394 :: 23:04 :: نويسنده : yadgareomr

گفت پیغمبر كه: هستند از فنون
اهل جنّت در خصومتها زبون

از كمال حزم و، سوء الظّن خویش
نی ز نقص و بد دلیّ و ضعف كیش

در فره دادن شنوده در كمون
حكمت "لَوْ لا رِجالٌ مؤمنون"

دست كوتاهی ز كفّار لعین
فرض شد بهر خلاصِ مؤمنین

قصّۀ عهد حُدیبیّه بخوان
كفّ أیدیكم تمامت زآن بدان

نیز اندر غالبی هم، خویش را
دید او مغلوبِ دامِ كبریا

مارمیت اذ رمیت آمد خطاب
گُم شد او، و الله اعلم بالصّواب

زآن نمیخندم من از زنجیرتان
كه بكردم ناگهان شبگیرتان

زآن همی خندم، كه با زنجیر و غلّ
می كِشمتان سوی سروستان و گُل

ای عجب! كز آتش بی زینهار
بسته میآریمتان تا سبزه زار

از سوی دوزخ، به زنجیر گران
می كشمتان تا بهشتِ جاودان

هر مقلّد را در این ره، نیك و بد
همچنان بسته به حضرت می كشد

جمله در زنجیرِ بیم و ابتلا
میروند این ره، بغیر اولیا

میكِشند این راه را پیكاروار
جز كسانی، واقف از اسرار ِ كار

جهد كن تا نور تو رخشان شود
تا سلوك و خدمتت آسان شود

كودكان را میبری مكتب به زور
زانكه هستند از فواید، چشم كور

چون شود واقف، به مكتب میدود
جانش از رفتن شكفته میشود

میرود كودك به مكتب، پیچ پیچ
چون ندید از مزد كارِ خویش هیچ

چون كُند در كیسه دانگی، دست مُزد
آنگهان بی خواب گردد شب، چو دزد

جهد كن تا مزد طاعت در رَسَد
بر مطیعان آنگهت آید حسد

ائتیا كُرهاً، مقلّد گشته را
ائتیا طوعاً، صفا بسرشته را

این محبّ حقّ، ز بهر علّتی
و آن دگر را بی غرض، خود خُلَّتی

این محبِّ دایه لیك از بهر شیر
و آن دگر دل داده بهر این ستیر

طفل را از حُسن او آگاه نی
غیر شیر او را از او دلخواه نی

و آن دگر خود عاشق دایه بود
بیغرض در عشق یك رایه بود

پس محبّ حقّ، به اومید و به ترس
دفتر تقلید میخواند به درس

و آن محبّ حق ز بهر حقّ كجا ست؟
كه ز اغراض و ز علّتها جدا ست

گر چنین و گر چنان، چون طالب است
جذب حقّ او را سوی حقّ جاذب است

گر محبّ حقّ بود لغیره
كی ینال دائماً من خیره

یا محبّ حقّ بود لعینه
لا سواه خائفاً من بینه

هر دو را این جستجوها زآن سری ست
این گرفتاری دل زآن دلبری ست

مثنوی معنوی
دفتر 3

جمعه 23 مرداد 1394 :: 16:03 :: نويسنده : yadgareomr

فصل في ألقابه على حروف المعجم

الهمزة

سيد النجباء

و نور الأصفياء

و هادي الأولياء

و قبلة الرحماء

و قدوة الأوصياء

و إمام الأتقياء

و أمير الأمراء

و أمين الأمناء

و ثمال الضعفاء

و غصة الأعداء

و مرشد العلماء

و مفقه الفقهاء

و أعلم القراء

و أقضى ذوي القضاء

و أبلغ البلغاء

و أخطب الخطباء

و أنطق الفصحاء

و مجيز الشعراء

و أشهر أهل البطحاء

و الشهيد أبو الشهداء

و زوج فاطمة الزهراء

و صاحب الراية و اللواء

و دافع الكرب و اللأواء

و معز الأولياء

و مذل الأعداء

السابق بالوفاء

ثاني أهل الكساء

مضمخ مردة الحروب بالدماء

الخارج عن بيت المال
صفراء اليد عن الصفراء و الحمراء و البيضاء

أعلم من فوق رقعة الغبراء و تحت أديم السماء

المستأنس بالمناجاة في ظلمة الليلة الليلاء

حجة سيد الأنبياء

مقدم الوصيين و النقباء

خليفة رب الأرض و السماء

ما غرته سمراء و لا بيضاء

و ما استتبه صفراء و لا حمراء

و ما أعجبته عين و لا حوراء
و لا مزرعة خضراء
و لا مدرعة دكناء
و لا بريدة رفضاء.

جمعه 23 مرداد 1394 :: 15:57 :: نويسنده : yadgareomr

ذوالخمار.

[ ذُل خ ِ ]
(اِخ)

لقب عَمرو بن عبدود عامری یکی از شجعان عرب که به روز خندق بدست امیرالمؤمنین علی علیه السّلام کشته شد.

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران